منطقه 1

مهربان در خانه مقتدر در کار

نویسنده: راحله عبدالحسینی
7 سال از آخرین باری که منصوره کرمی، زیر لب دعا خواند و همسرش را بدرقه کرد می‌گذرد. صبح 22دی 88 درست قبل از انفجار خودرو دکتر «علی محمدی» مقابل منزلش در محله قیطریه، آخرین دیدارشان بود. انگار صدای گوشخراش انفجار آن روز که نخستین دانشمند هسته‌ای ایران را از ما گرفت، همواره در گوش «منصوره کرمی» می‌پیچد که نم اشک چشمانش را رها نمی‌کند....
1395/10/18
 7 سال از آخرین باری که منصوره کرمی، زیر لب دعا خواند و همسرش را بدرقه کرد می‌گذرد. صبح 22دی 88 درست قبل از انفجار خودرو دکتر «علی محمدی» مقابل منزلش در محله قیطریه، آخرین دیدارشان بود. انگار صدای گوشخراش انفجار آن روز که نخستین دانشمند هسته‌ای ایران را از ما گرفت، همواره در گوش «منصوره کرمی» می‌پیچد که نم اشک چشمانش را رها نمی‌کند و بغضی دائمی بر گلویش پنجه می‌کشد. مسعود علی محمدی، دکترای فیزیک با گرایش ذرات بنیادی را سال ۱۳۷۱ از دانشگاه صنعتی شریف گرفت. او نه تنها یک دانشمند هسته‌ای بلکه همراهی مهربان برای همسرش و پدری خوش‌اخلاق برای فرزندانش بود. دانشجویانش او را پدر معنوی خود خطاب می‌کردند. در آستانه سالگرد شهادت او، مهمان خانه‌اش در محله قیطریه شدیم. در و دیوار خانه پر از عکس‌ها و یادگاری‌های دکتر علی محمدی است که هرکدام داستانی شنیدنی دارد.

خانه بالای شهر تو را گول نزند
خانواده پدری شهید مسعود علی محمدی دهه50 به محله قیطریه می‌آیند و با ساختن خانه‌ای دوطبقه در این محل ساکن می‌شوند. شهید مسعودعلی محمدی هم بعد از ازدواج در طبقه دوم همین خانه زندگی مشترک را آغاز می‌کند. «اتاق مسعود طبقه بالا بود. اتاقی پر از کتاب. یک دفترچه حساب نشانم داد که 50هزار تومان داشت. گفت من همین پول را دارم. این 50 هزار تومان هیچ‌وقت نباید کم شود تا اگر زمانی نیاز داشتیم محتاج کسی نباشیم. از قرض گرفتن بیزار بود. همان اول به من گفت فکر نکنی خانه ما بالای شهر است من می‌توانم زندگی مرفهی برایت تأمین کنم. زندگی ما هم مثل زندگی اکثر مردم در حد متوسط خواهد بود. چون باید روی پای خودمان بایستیم و به دیگران تکیه نکنیم.» رو راستی و صداقت، نخ طلایی زندگی مشترک‌شان بود. «همه حساب‌های بانکی‌مان مشترک بود. چک حقوقش را به من می‌داد تا به حساب بگذارم. وقتی موضوعی علاوه بر خرج‌های روزمره پیش می‌آمد را با او در میان می‌گذاشتم، می‌گفت دفترچه حساب را که داری. می‌گفتم همان‌طور که تو به من اعتماد‌داری و چک حقوقت را به من می‌سپاری، من هم به تو اعتماد دارم و حتی مبلغ دفترچه حساب را نگاه نمی‌کنم. هیچ مسئله پنهانی بین ما وجود نداشت.»

نور چراغ مطالعه و امنیت همسایه‌ها
خانواده علی محمدی از قدیمی‌های محل به حساب می‌آیند. اما دکتر علی محمدی به واسطه درس و دانشگاه و مطالعه در حد سلام و علیک با همسایه‌ها مراوده داشت. با این حال هر‌کاری از دستش بر می‌آمد برای همسایه‌ها انجام می‌داد. منصوره کرمی یکی از خاطرات را این‌طور تعریف می‌کند. «بیشتر خانه‌های قدیمی محله جای خودشان را به آپارتمان‌های نوساز دادند. چند سال پیش یکی از خانه‌ها خالی و آماده نوسازی بود. نیمه‌های شب صدای همسایه‌ای را شنیدیم که فریاد آی دزد! سر داده بود. دزد از طریق همین خانه خالی قصد داشت به حیاط خانه دیگر برود. آن شب به خیر گذشت، اما بعد از آن مسعود هر شب بعد از مطالعه چراغ مطالعه‌اش را به پشت‌بام می‌برد و تا صبح روشن می‌گذاشت تا تاریکی باعث نگرانی و به خطر افتادن امنیت همسایه‌ها نشود.» آن چراغ مطالعه یکی از کادوهای تولد شهید علی محمدی بود که حالا به یادگاری ارزشمند تبدیل شده است.

یک اتاق در جاده کمربندی برای زندگی مشترک
انقلاب اسلامی که پیروز شد برای حفظ ارزش‌های انقلابی مدتی دانشگاه‌ها تعطیل شد و انقلاب فرهنگی پیش آمد. آن روزها شهید علی محمدی دانشجوی دوره کارشناسی در دانشگاه شیراز بود. «مهر 1361 ازدواج کردیم. 6ماه بعد دانشگاه‌ها باز شد. خوابگاه متأهلین هم به سرعت پر شد و مسعود یک ترم به شیراز رفت و من در تهران ماندم. ترم بعد یک اتاق در جاده کمربندی شیراز اجاره کردیم. تمام زندگی ما آن روزها در یک دست بشقاب، 2 قابلمه، یک پلوپز، یک دست رختخواب، یک فرش، یک یخچال و یک گاز رومیزی خلاصه شده بود. مسعود هر روز راه دانشگاه تا خانه را با موتور می‌رفت.» موتوری که گوشه حیاط جاخوش کرده و تا همین چند سال پیش از آن استفاده می‌شد. «دیدمان را که تغییر بدهیم، عشق را می‌بینیم. وقتی همسران همدیگر را دوست نداشته باشند، پول بهانه‌ای برای ناسازگاری می‌شود.»

لذت علم را یافته بود
رتبه اول رشته دکترای فیزیک چنان عاشق رشته‌اش بود که وقتی سرگرم کار می‌شد زمان و مکان را فراموش می‌کرد. «امکان نداشت وقتی از دانشگاه برمی‌گردد بگوید خسته هستم. یک روز اگر مقاله تازه‌ای نمی‌خواند می‌گفت امروز جزو عمر من حساب نشد، چون هیچ‌کاری نکردم. به جوان‌ها غبطه می‌خورد. می‌گفت‌ای کاش در زمان جوانی هم این نگاه به علم را داشتم. ‌ای کاش غفلت نمی‌کردم و در همه دروس بالاترین رتبه را کسب می‌کردم. وقتی در شیراز بودیم و دانشجوی دوره کارشناسی بود هر روز یک دسته چرک‌نویس دور می‌ریختم. اصرار عجیبی داشت که همه مسائل کتاب را حل کند. حتی وقتی استادش می‌گفت حل 2 مسئله و تمرین کافی است، قبول نمی‌کرد. به قدری عاشق علم فیزیک بود که برای حل تمرین نزد استادان مختلف می‌رفت تا به جواب برسد. از دانستن و علم‌آموزی لذت می‌برد.»

لیاقت برای شهادت
پیاده‌روی یکی از برنامه‌های اصلی زندگی مشترک‌شان بود. منصوره کرمی، تسبیح شاه مقصود را برمی‌دارد و می‌گوید: «این تسبیح را از اول ازدواج‌مان داشت و همواره دستش بود. وقتی هم مکه رفتیم برای آن دوستان و همکارانش که نمی‌توانستند به مکه بیایند، تسبیح عقیق سوغات آورد. وقتی مشغول خواندن و نوشتن نبود، تسبیح در دست داشت. یکبار در همین پیاده‌روی‌ها از او پرسیدم که چه ذکری می‌گویی؟! من هم می‌خواهم بگویم. گفت اسما خدا. مسعود می‌گفت حالا که جنگ تمام شده، در شهادت هم بسته شده و شهادت نصیب ما نشد. نمی‌دانست در شهادت همیشه باز است و خودش نخستین شهید علمی کشور می‌شود. کسی که بخواهد و لایق باشد حتماً دعوت می‌شود. روز حادثه من کنار پنجره ایوان بودم. همه شیشه‌ها شکست و روی سرم ریخت، اما کوچک‌ترین آسیبی ندیدم. مسعود لایق شهادت شده بود. ‌ای کاش من هم مثل او لایق بشوم.»

آرمیده در جوار امامزاده علی اکبر(ع) چیذر
شهید مسعود علی محمدی، ارادت خاصی به امامزاده صالح(ع) داشت و پیاده‌روی‌ها را برای رفت و برگشت به آستان مقدس امامزاده انتخاب می‌کرد. «بعد از شهادت چند مکان را برای خاکسپاری به ما پیشنهاد دادند. قسمت نشد در جوار امامزاده صالح(ع) به خاک سپرده شود، اما در صحن امامزاده علی اکبر(ع) چیذر آرمید. 2سال بعد درست در سالگرد مسعود، شهید مصطفی احمدی روشن شهید و در کنار او در امامزاده علی اکبر(ع) به خاک سپرده شد.» منصوره کرمی، علاوه بر سرزدن‌های همیشگی‌اش به امامزاده، هر اتفاقی را بهانه می‌کند تا به محله چیذر برود و خودش را بر سر مزار شهید علی محمدی برساند و استخوانی سبک کند. «خرید روزمره، انجام آزمایش و رفتن به دکتر و هر‌کاری داشته باشم را دوست دارم در آن محله انجام دهم تا نزدیک مسعود باشم. غم دل من همیشگی شده. حتی در اوج شادی، جای خالی مسعود به دلم چنگ می‌زند.»

 همراه و مشاور بچه‌ها بود
ایمان و الهام، فرزندان شهید علی محمدی هستند. ایمان در رشته علوم ارتباطات مشغول تحصیل است و الهام در رشته معماری تحصیلات خود را ادامه داده. رابطه دوستانه‌ای بین فرزندان و پدر برقرار بوده. پدر معتقد بود بچه‌ها باید در علوم پایه تحصیل کنند چراکه کشوری پیشرفت می‌کند که متخصصانی در حوزه علوم پایه داشته باشد. اما هیچ اجباری در انتخاب رشته بچه‌ها نداشت. وقتی قرار شد الهام ماکت ساختمانی را درست کند و به استادش تحویل بدهد، پدر همراه او شد. برای همین الهام هنوز آن ماکت را به یادگار نگه داشته است. «رابطه خوبی با پدر داشتم. خوش‌اخلاق و در عین حال منظم و دقیق بود. در درس‌‌ها کمک و راهنمایی‌ام می‌کرد. درباره کارهایی که انجام می‌داد، صحبتی نمی‌کرد. همیشه فکر می‌کردم یک بابای معمولی و در حد یک استاد دانشگاه است، اما بعد از اینکه به شهادت رسید، فهمیدم چه مقام علمی بالایی داشت.»



ارسال پیام اشتراک



 
 
 Security code