منطقه 10

پاییز در بهار

نویسنده: نعیمه جاویدی‌/ دبیر منطقه 10
هفته آینده، هفته پژوهش است؛ فرصتی برای گرامیداشت نام و یاد پژوهشگران. چهره‌هایی که سال‌های سال موی خود را در این راه سپید کرده‌اند...
1396/09/14
هفته آینده، هفته پژوهش است؛ فرصتی برای گرامیداشت نام و یاد پژوهشگران. چهره‌هایی که سال‌های سال موی خود را در این راه سپید کرده‌اند. سرمقاله این شماره در واقع یادداشتی است به بهانه دیدار و مصاحبه‌ای که 2 سال قبل با یکی از پژوهشگران زبان و ادب فارسی داشتم. حال غریب استاد پژوهشگر، دستمایه این یادداشت شد. روز خوبی برای مصاحبه نرسیده‌ام. نمی‌دانم به من باید گفت خبرنگار خوش‌شانس یا بدشانس. خوش‌شانس از این نظر که پیش از رفتن دکتر محمدعلی اسلامی ندوشن به خارج از کشور به محل کارش رسیده‌ام. آن هم آخرین روزی که دکتر برای تحویل کلیدهای دفترش به خریدار آمده و بردن باقی وسایل و کتاب‌هایش و بدشانس از این جهت که بیش از فرصت مصاحبه باید حالِ ناراحت او را ببینم. ساده نیست مردی تمام عمرش را بگذارد برای تحقیق و پژوهش و خدمت به زبان فارسی. شعر بسراید. نقد بنویسد. کتاب تألیف کند و دست آخر، هیچ واژه‌ای بهتر از گفته‌های خودش حال او را توصیف نکند. «آدم ذره ذره زندگی‌اش را جمع می‌کند و ناگزیر روزهایی می‌آید که باید آنها را بگذارد و برود.» منظور دکتر ندوشن از این رفتن همین مدتی است که برای دیدار با فرزندانش به خارج از کشور می‌رود و در پاسخ به زمان بازگشتش می‌گوید: «نمی‌دانم.» منظور او از جمع کردن زندگی هم مال و مادیات نیست، می‌گوید: «ذره ذره دانش آموختم.» دکتر راست می‌گوید. سخت است در محل کارت را ببندی. کتاب‌هایی که نوشته‌ای یا گردآورده‌ای را در قوطی بچینی. دکتر ندوشن با وجود استعداد خوبی که در سرایش شعر داشت، یک باید را به علاقه‌اش ترجیح داد. تحقیق، تألیف و صیانت از ادبیات فارسی را به شعر. مصاحبه و گفت‌وگو با او بی‌شک اتفاق خوبی است. دکتر در تمام طول مصاحبه در فکر فرو رفته. مهربانی‌اش در به هم نزدن قرار مصاحبه سبب شده با وجود حال و احوالی که دارد، سؤالات پی‌درپی من را بی‌پاسخ نگذارد. امروز جمعه حوالی غروب من مانده‌ام مصاحبه بگیرم یا گزارش بنویسم. مصاحبه درباره زبان فارسی یا گزارش مردی که برای زبان فارسی به بهای بهترین سال‌های عمرش بسیار کوشید؛ دکتر «محمدعلی اسلامی ندوشن». مالک جدید آپارتمان آمده و همسایه دکتر برای بدرقه‌اش. می‌گوید تمام این سال‌ها اهالی ساختمان شماره 18 کوچه دوستان خیابان توانیر، همسایه‌ای بهتر از او نداشته‌اند. همیشه در دفتر نشریه او؛ «فرهنگسرای فردوسی» به روی آنها باز بوده است. شاگردان و دوستانش هم آمده‌اند. دکتر به هرکدام کتابی هدیه می‌دهد. دستانش می‌لرزد. جملات کوتاه و دلنشین برای هرکدام می‌نویسد. برای من هم جمله‌ای روی دفتر می‌نویسد. بیتی از لسان‌الغیب؛ گفتا غمت سرآید. دلخوشم که چراغ امید در دل او روشن است. ندوشن اما آخرین نگاهش را به دفتر کارش می‌دوزد. به روزهای‌کاری خوبی که در این دفتر داشته است. آخرین جعبه کتاب‌های دفتر را کنار می‌گذارند برای بردن؛ جعبه‌ای پر از کتاب او با این عنوان «پاییز در بهار». چه غریب است نام کتاب با حالی که از ندوشن دیده‌ام.



ارسال پیام اشتراک



 
 
 Security code