منطقه 11

از قلب تهران به کرمانشاه عزیز

نویسنده: مریم شریفی
کوچه «مهدیزاده» در ابتدای خیابان کارگر جنوبی در روزهایی که گذشت یک لحظه چشم بر هم نگذاشت و دلش شب و روز برای دل‌های غمگین و مصیبت زده کیلومترها دورتر تپید...
1396/09/01
 کوچه «مهدیزاده» در ابتدای خیابان کارگر جنوبی در روزهایی که گذشت یک لحظه چشم بر هم نگذاشت و دلش شب و روز برای دل‌های غمگین و مصیبت زده کیلومترها دورتر تپید. چون مرکز جمعیت هلال‌احمر تهران در این کوچه شده بود مقصد همه آنهایی که اختیار پاهایشان را به دل بی‌قرارشان داده بودند و با هر آنچه در اختیار داشتند برای کمک به هموطنان زلزله‌زده به این مرکز مراجعه می‌کردند. آنهایی هم که دلشان به این حد از همدلی و همدردی رضایت نمی‌داد آستین‌ها را بالا می‌زدند و دوشادوش نیروهای هلال‌احمر در کار تفکیک و بسته‌بندی کمک‌های دریافتی مشارکت می‌کردند. گزارش ساعتی همراهی با این همشهریان دریادل پیش روی شماست.

هر‌کاری باشد، پایه‌ایم
اینجا هیچ‌کس نمی‌پرسد چه‌کاری هست؟ چه کمکی می‌توانم انجام دهم؟ هیچ‌کس منتظر نمی‌ماند صدایش کنند. اگر این‌طور بود که کار و زندگی‌شان را رها نمی‌کردند و از گوشه و کنار شهر خود را به مرکز جمعیت هلال‌احمر نمی‌رساندند. خانم‌ها و دخترهای جوان که حضور پررنگی دارند به‌عنوان نیروهای داوطلب برای یاری رساندن به نیروهای هلال‌احمر آماده هر نوع کمکی هستند. اغلب دختران جوانی که کاور سفید و قرمز هلال‌احمر را بر تن کرده‌اند کمتر از 30سال سن دارند؛ افرادی که شاید در خانه‌هایشان به اصطلاح دست به سیاه و سفید نزنند ولی اینجا برای انجام هر کار سختی داوطلب می‌شوند. بی‌توجه به کثیف شدن لباس‌هایشان روی زمین زانو می‌زنند، کمک‌های مردمی را تفکیک و بسته‌بندی می‌کنند، به هرکسی بتوانند سفارش می‌کنند کمک‌ها را هدفمند و براساس نیاز زلزله‌زدگان ارسال کنند و مدام حسرت می‌خورند که چرا الان و در این لحظات سخت در کنار هموطنان عزیزشان در سر پل ذهاب و قصر شیرین نیستند تا دلداری‌شان دهند و ذره‌ای از رنج‌هایشان کم کنند.

تا مجبور نشوم، از اینجا نمی‌روم
زیر چهره آرام او خدا می‌داند چه غوغایی است که چشم‌هایش مدام آماده باریدن است. تقریباً 3روز است؛ درست از شب اول حادثه، جز مرکز هلال‌احمر جایی نرفته است. می‌گوید: «دیشب ساعت 11:30 به اجبار رفتم خانه. آخر دست‌هایم دیگر توان نداشت و می‌ترسیدم مزاحم کار دوستان شوم. اما امروز صبح دوباره آمدم.» «نسرین ابوالمعالی» می‌افزاید: «نمی توانم در خانه بنشینم و فقط به دیدن اخبار زلزله از تلویزیون و غصه خوردن اکتفا کنم. با خودم فکر کردم اگر من در این شرایط بودم چقدر منتظر بودم دست یاری هموطنان به طرفم دراز شود. به همین دلیل و با توجه به اینکه قبلاً در هلال‌احمر آموزش دیده بودم آمدم تا کمک حال نیروهای این مرکز باشم. هرکسی دیگر هم دوست داشته باشد می‌تواند بیاید و در این خدمت‌رسانی سهیم شود. دعا می‌کنم وقتی این کمک‌ها به دست هموطنان عزیز زلزله‌زده می‌رسد از اینکه مردم به یادشان هستند کمی دردهایشان تسکین پیدا کند.»

زلزله‌زده بوده‌ام، دردشان را می‌فهمم
مثل همه دلش در ویرانه‌های «زرده دالاهو» و «ازگله» و «ثلاث باباجانی» است اما یک تفاوت اساسی با همه نیروهای داوطلب دارد؛ خودش زلزله‌زده بوده و درد و رنج زلزله‌زدگان را با همه وجودش درک می‌کند. «مژگان سهرابی» می‌گوید: «اهل لرستان هستم؛ خطه‌ای که بارها تجربه زلزله داشته است. من هم سختی‌های حادثه زلزله را چشیده‌ام و خیلی خوب حال مردم کرمانشاه را درک می‌کنم و می‌دانم چه مشکلاتی دارند.» سهرابی انگار دودل است چیزی را بگوید یا نه اما بالاخره دل به دریا می‌زند و ادامه می‌دهد: «الان چشم مردم کرمانشاه به کمک‌های هموطنان است. به همین دلیل همه باید در حد توان‌شان از بهترین داشته‌هایشان برای کمک به زلزله‌زدگان مایه بگذارند. مردم مثل همیشه به میدان آمده‌اند و کمک‌ها خوب است اما من دارم اینجا چیزهایی می‌بینم که واقعاً قابل استفاده نیست؛ مثل ظروف یکبارمصرفی که مشخص است از سال‌ها قبل در انبار مانده. این در شأن مردم کرمانشاه نیست. اینکه تصور کنیم آنها در شرایط سخت بعد از زلزله متوجه این چیزها نیستند کاملاً اشتباه است. اتفاقاً کسی که مصیبت می‌بیند بیشتر حواسش به رفتارهای اطرافیان است. ما باید طوری رفتار کنیم که همه محرومیت‌ها و گلایه‌های سابق آنها هم فراموش‌شان شود. باید با کمک‌هایمان عملاً به آنها بگوییم شما و کرمانشاه تکه‌ای از وجود ما هستید. آنها وقتی ببینند مردم به یادشان هستند و به خاطرشان از مال و دارایی‌شان می‌گذرند حالشان بهتر می‌شود و راحت‌تر این مصیبت را تحمل می‌کنند.»

نمی‌گذاریم یک لباس کهنه ارسال شود
در ساختمان روبه‌روی مرکز هلال‌احمر که به مرکز دپوی کمک‌ها تبدیل شده است گروهی از خانم‌ها و دخترها در حیاط نشسته‌اند و با وسواس مشغول وارسی کمک‌های رسیده و تفکیک آنها هستند. هرکدام از جایی آمده‌اند؛ با سنین مختلف و ظاهر و اعتقادات متفاوت. حتی اسم همدیگر را هم نمی‌دانند اما یک هدف مشترک باعث شده با هم دوست شوند و مثل یک پیکر واحد عمل کنند. یکی از میان‌شان می‌گوید: «هیچ لباس کهنه و نامناسبی از اینجا ارسال نمی‌شود. اصلاً کار تفکیک به همین دلیل انجام می‌شود. کیسه‌های مجزایی برای پوشاک زنانه، مردانه و بچگانه داریم و لباس‌ها را در آنها قرار می‌دهیم که در مقصد هم به راحتی قابل استفاده باشد. لباس‌های کهنه هم جداگانه جمع‌آوری می‌شود تا فروخته و تبدیل به پول شود و دوباره به این چرخه برگردد.» دوستش وارد بحث می‌شود و می‌گوید: «کمک‌ها خیلی زیاد و خوب است. اما حواس‌مان به بچه‌ها هم باشد. لباس گرم برای بچه‌ها کم است. با سردتر شدن هوا بچه‌ها بیشتر از بقیه آسیب‌پذیر می‌شوند.»

یک کرمانشاهی، همسایه مرکز هلال‌احمر
«از روز اول یک لحظه کمک‌رسانی و فعالیت متوقف نشده است. دیشب تا 4صبح اینجا بودیم و کمک‌های مردمی را برای ارسال به کرمانشاه بسته‌بندی می‌کردیم که بلافاصله بار زده و ارسال می‌شد.» این را خانمی می‌گوید که به نظر می‌رسد ارشد سنی این جمع است. او می‌افزاید: «من کرمانشاهی هستم. خانه ما دیوار به دیوار مرکز هلال‌احمر است و دائم اینجا هستم و می‌بینم کمک‌های مردم عالی است. می‌بینم هرکسی هرطور می‌تواند در این کمک‌رسانی سهیم می‌شود. دیروز یک خانم با 2جعبه شیرینی آمد و از کسانی که مشغول کار بودند پذیرایی کرد. می‌گفت: می‌دانم آنقدر مشغول کار هستید که چیزی نخورده‌اید.»

اهدای کاپشن با کیف پیانو!
ساک بزرگ و خاصی که همراه دارد توجه‌ها را جلب می‌کند آنقدر که مسئول دریافت کمک‌ها را وادار به پرسیدن می‌کند. خانم «شکیبی» با لبخند در جواب می‌گوید: «کیف پیانو پسرم است.» دنبالش می‌روم و به مزاح می‌پرسم: «آقا پسرتان خبر دارد کیف پیانویش را برداشته‌اید؟‌» می‌خندد و می‌گوید: «نه. اما عیبی ندارد. می‌خواستم یک کاپشن بزرگ کلاه‌دار خیلی گرم، 2دست لباس و یک بالش بیاورم، دیدم در ساک‌های معمولی جا نمی‌شود. گذاشتم در کیف پیانوی پسرم. راستش می‌خواستم آژانس بگیرم تا اینجا اما با خودم گفتم خودم می‌آیم و با پول آژانس هم یک وسیله برای زلزله‌زدگان می‌خرم.» اما اینها اصلاً راضی‌اش نکرده است. با لبخند بغض‌آلودی ادامه می‌دهد: «خدا خودش به این عزیزان کمک کند وگرنه این کمک‌ها که چیزی نیست. شرایط‌شان واقعاً سخت است. باور کنید دیشب تا صبح خوابم نبرد. با خودم فکر می‌کردم آنها حتی سرویس بهداشتی که ابتدایی‌ترین نیاز انسان است در اختیار ندارند.» حرف‌هایش را با یک تأکید تمام می‌کند: «از نیروهای هلال‌احمر خیلی باید تشکر کرد. زحمت اصلی را آنها می‌کشند. اگر آنها نباشند کمک‌های مردم هم به دست زلزله‌زدگان نمی‌رسد.» خداحافظی می‌کند و می‌رود اما 2دقیقه بعد برمی‌گردد؛ این بار با یک باکس آب معدنی. دختر جوانی به کمکش می‌رود. در مقابل اصرار دختر که می‌گوید همراهش تا نزدیک مرکز هلال‌احمر برود تا معلوم شود این کمک مال اوست می‌گوید: «عزیزم! ما خودمان هم مال خودمان نیستیم. همه مال خداییم. ما در این دنیا صاحب چیزی نیستیم. آمده‌ایم یک چرخی بزنیم و برویم.»

مردم نیاز به فراخوان نداشتند
«چند شبانه‌روز است امدادگران هلال‌احمر و نیروهای داوطلب بی‌وقفه اینجا مشغول کار هستند. از همه اقشار هم داوطلب داشته‌ایم؛ از پزشک و راننده تاکسی تا کارگر ساختمانی و دانشجو و مغازه‌دار. مردم به‌صورت خودجوش شروع به ارسال کمک‌ها و حضور در اینجا برای همکاری کردند؛ قبل از اینکه کسی از آنها کمک بخواهد.» این را «زهرا مقصودی» مسئول درمان و توانبخشی جمعیت هلال‌احمر شهر تهران می‌گوید و می‌افزاید: «اتفاقات قشنگ اینجا فراوان است. کسانی را می‌بینیم برای کمک می‌آیند که شاید اگر جایی دیگر با آنها برخورد کنیم با خودمان بگوییم مردم و دردهایشان برایشان اهمیتی ندارد. چه آدم‌هایی با ماشین‌های آخرین سیستم و تیپ‌های آنچنانی می‌آیند و کمک می‌کنند. دیروز یکی از همین همشهریان با ماشین گرانقیمتش آمد، صندوق عقب را بالا زد و با کمک بچه‌ها کلی لوازم بهداشتی تحویل داد. بعد گفت: دیگر چه چیزهایی نیاز دارید؟ می‌خواهم دوباره بروم بازار برای خرید. گفتیم: اگر دوست دارید پتو بخرید که در این سرما خیلی ضروری است.» صدای زنگ تلفن صحبت‌هایش را قطع می‌کند. آن طرف خط، نشانی مرکز هلال‌احمر زعفرانیه را می‌خواهند و او راهنمایی‌شان می‌کند. گوشی را می‌گذارد و بدون اینکه از بعضی بی‌مهری‌های چند روز اخیر گلایه کند می‌گوید: «مردم هلال‌احمر را خیلی قبول دارند و ترجیح می‌دهند کمک‌هایشان را به این مرکز تحویل دهند. کسی هم که‌‌‌ تردیدی داشته باشد می‌تواند بیاید و فعالیت‌ها را ببیند. یک خانم خیلی شیک‌پوش دیروز آمد و مقداری پول کمک کرد. انگار دلش آرام نگرفته باشد پرسید: حالا واقعاً به دستشان می‌رسد؟ گفتم: نگرانی؟ دلت می‌خواهد با هم برویم برایشان خرید کنیم؟ با هم رفتیم فروشگاه نزدیک هلال‌احمر و با پولش مقداری کالاهای مورد نیاز خریدیم. خوشش آمد. شماره گرفت و گفت: می‌آیم و عضو هلال‌احمر می‌شوم.»

 کار، کار نوه‌مان بود!
«جمیله عزمی» و «کریم عزمی» از خیابان جمهوری خود را به کوچه مهدیزاده رسانده‌اند. مادربزرگ می‌گوید: «دیشب نوه مان، زهرا سادات با مقداری وسیله به خانه ما آمد و گفت می‌خواهد به زلزله‌زدگان کمک کند. نشانی مرکز هلال‌احمر را که داد دیدیم نزدیک خانه‌مان است. تصمیم گرفتیم امروز خودمان آن وسایل را به اضافه کمک‌های خودمان به اینجا بیاوریم. در مقابل شرایطی ک هموطنان زلزله‌زده دارند اینها‌ کاری نیست. از تلویزیون که تصاویرشان را می‌بینیم گریه‌مان می‌گیرد. همه آنها تا دیروز صاحب خانه و زندگی بودند و حالا نیازمند کمک هستند. همه باید کمک کنیم. اگر خودمان در این شرایط بودیم چه انتظاری از هموطنان داشتیم؟‌»

 داریم ثابت می‌کنیم ایرانی هستیم
از صورتش غم می‌بارد. بی‌حرف می‌آید. چمدانش را تحویل می‌دهد. کاپشن‌های اهدایی‌اش را که خالی می‌کنند چمدان را پس می‌گیرد و می‌رود. می‌گوید: «ایرانی هستیم. باید نشان دهیم این ایرانی بودن را.» می‌گویم: «چرا به کمک مالی اکتفا نکردید و زحمت حمل این چمدان سنگین را متحمل شدید؟‌» «مرجان‌» در جواب می‌گوید: «فکر کردم هموطنانم در این هوای سرد به این کاپشن‌ها بیشتر نیاز دارند.» مقابل دوربین هم که می‌ایستد لبخند به لبش نمی‌آید.

 از افغانستان تا کرمانشاه
این روزها یک چهره معصوم و مهربان، مرتب در کوچه مهدیزاده و مقابل مرکز هلال‌احمر دیده می‌شود؛ پسر نوجوانی که به مردم در حمل باکس‌های آب معدنی، تن ماهی و باقی موارد اهدایی کمک می‌کند. «رستم‌» 13ساله اصالتا افغانستانی است و همین اطراف کار می‌کند. با لهجه شیرینی می‌گوید: «در تلویزیون دیدم زلزله آمده. ناراحت شدم. می‌دانم مردم کمک می‌فرستند برای کرمانشاه. من هم دوست دارم کمکی کنم. به همین دلیل هر روز به اینجا می‌آیم و‌کاری را که از دستم بر می‌آید انجام می‌دهم.»



ارسال پیام اشتراک



 
 
 Security code