منطقه 11

تب قهرمانی را فرونشاند و معنای پهلوانی شد

نویسنده: معصومه اصغری
جانش برای مرشد و مربی زورخانه در می‌رفت، اما گاهی به حرفشان گوش نمی‌داد. اراده‌ای کم‌نظیر داشت. سخت تمرین می‌کرد. سختی به جان جوانش می‌داد. مکرر در گوشش می‌خواندند در این‌گود وقتی با کسی تن به تن می‌شوی باید روی نقطه ضعفش دست بگذاری و شکستش دهی. این‌طور وقت‌ها می‌رمید انگار...
1395/10/22
جانش برای مرشد و مربی زورخانه در می‌رفت، اما گاهی به حرفشان گوش نمی‌داد. اراده‌ای کم‌نظیر داشت. سخت تمرین می‌کرد. سختی به جان جوانش می‌داد. مکرر در گوشش می‌خواندند در این‌گود وقتی با کسی تن به تن می‌شوی باید روی نقطه ضعفش دست بگذاری و شکستش دهی. این‌طور وقت‌ها می‌رمید انگار. سر به زیر می‌انداخت. در سکوت گوش می‌کرد. اما راه خودش را می‌رفت. کشتی‌ها را یا ضربه می‌کرد یا با امتیاز بالا می‌برد. هوش و زیرکی در آن چشم‌های براق سیاهش خانه کرده بود. می‌دانستند به سادگی ضعف طرف مقابل را می‌شناسد اما ابا و اکراه دارد از این‌طور قهرمان شدن. هوا و هوس قهرمانی را در نفسش ذلیل کرد و برای همین همیشه پهلوان نسل ما ماند.
در یکی از آن خانه‌های قدیمی حوالی میدان خراسان به دنیا آمد. از همان بچگی مرید خانه حاج اسماعیل دولابی بود. در گود زورخانه‌های محله قد کشید و به جای اینکه مرشد‌ها به او درس پهلوانی بدهند او با حجب و حیا و جوانمردی‌اش به اهل زروخانه درس پهلوانی می‌داد. در پایین دست مجلس روضه آقای محله دولاب می‌نشست و زیر دست‌های بزرگش به پهنای صورت و بی‌صدا اشک می‌ریخت. همه میل به لحظه‌ای همکلام شدن با حاج اسماعیل دولابی را داشتند تا پندی از او بگیرند. مشهور است بار آخری که ابراهیم به مجلس او رفته، بعد از روضه و خالی شدن اتاق، صدایش زده و گفته بود آقا ابراهیم نصیحتی به من کن و همه جمع را گریه انداخته است. سرخی چشم‌های ابراهیم تا بناگوش کشیده شده و خواسته بوسه‌ای بر دست آن عارف بالله بزند که آقا امتناع کرده است. عاشق امام بود و بی‌تاب دیدارش. اما با رزمنده‌ها به دیدار ایشان نرفت. وقت تنگ بود. گفت من امامم را در خط مقدم می‌بینم  وقتی که مطیع امرش باشم. تا این نباشد ولی امر معنایی ندارد. میان‌دار و دسته‌های عزاداری محله خراسان در جبهه‌ها هم هوای رزمنده‌ها را داشت. بارها ترجمان السابقون شد بی‌آن که به اولئک المقربون آن نظر داشته باشد. مداوم در مدار کار برای رضای خدا بود. گاهی‌کاری از او سر می‌زد که غریب جلوه می‌کرد. کمی که می‌گذشت می‌فهمیدند کارستان کرده است و این‌طور وقت‌ها بیشتر از هر وقت دیگر در سکوت سخت و سمجش غوطه‌ور می‌شد.
برای نخستین بار این حاج حسین‌الله‌کرم بود که راوی یکی از همین اوقات و ماجرایی غریب شد: «در ارتفاعات انار بودیم و محاصره نیروهای بعثی. هوا روبه‌روشنی می‌رفت. سوز و سکوتی سرد همه جا را در خود فرو برده بود. یکباره دیدیم ابراهیم از سنگر خارج شد و با نوای رسا و آهنگینی شروع به اذان گفتن کرد. بلافاصله صدای رگبار‌ها بلند شد و تیری به نزدیکی گلوی ابراهیم اصابت کرد. آوردیمش به سنگر. امداد‌گرها آمدند و زخمش را بستند. هرچه می‌گفتیم این چه‌کاری بود کردی پاسخی نمی‌داد و ذکر می‌گفت. ساعتی گذشت. هوا کاملاً روشن شده بود. مشغول تقسیم نیروها بودم که یکی از بچه‌های گردان با عجله پیش آمد و گفت گروهی عراقی با حال تسلیم از تپه بالا می‌آیند. با تعجب به یکی از سنگر‌های مشرف به تپه رفتیم. چند افسر عراقی و بیش از 10 سرباز با پارچه‌های سفید در دست از تپه بالا می‌آمدند. فرمان مسلح شدن دادم. گمان می‌کردم حیله‌ای در کار است. لحظاتی بعد 18 عراقی که یکی از آنها افسر فرمانده بود خود را به ما تسلیم کردند. درجه‌دار را آوردم داخل سنگر. گفتم سربازی که عربی می‌داند خبر کنند. مثل بازجوها از اسم و درجه و مسئولیتش پرسیدم. گفت فرمانده نیرویی هستم که این اطراف مستقر است. پرسیدم چند نفر نیرو دارد. گفت: الان هیچ. تعجبم را که دید گفت ما آمدیم خودمان را تسلیم کنیم. باقی نیروها را هم فرستادم عقب. با تعجبی که هر لحظه بیشتر می‌شد پرسیدم چرا؟ افسر عراقی ناگهان به گریه افتاد. گفت به ما گفته بودند شما آتش‌پرست هستید. به ما گفته بودند برای بقای اسلام به شما حمله می‌کنیم. همه ما شیعه علی(ع) هستیم. وقتی می‌دیدیم فرماندهان ما شراب می‌خورند و به صف نماز نمی‌آیند در جنگ با شما‌‌ تردید کردیم. امروز صبح کسی از شما اذان گفت و تن ما را به لرزه انداخت. وقتی نام امیرالمونین را به زبان آورد با خودم گفتم تو با برادران خودت در جنگی و نکند این هم مثل ماجرای کربلا باشد. اسم کربلا را آورد گریه امانش نداد. گفت صبح همه نیروها را جمع کردم و گفتم می‌خواهم تسلیم شوم. اینها که با من هستند مثل من فکر می‌کنند، باقی که نیامدند را به عقب فرستادم. الان می‌توانید با یک حمله تپه و اطراف آن را محاصره کنید. فقط به من بگویید آن مؤذن زنده است یا نه. دقایقی فقط سکوت بود و صدای هق هق سرباز‌ها و درجه‌دار عراقی. همه 18 سرباز را به بالین ابراهیم بردم. به دست و پایش افتاده بودند و به پیکر ضعیف شده از خونریزی‌اش بوسه می‌زدند و ‌طلب عفو می‌کردند. به سرعت نیروها اعزام شدند و در یک چشم به هم زدن منطقه انار پاکسازی شد.» کسی که ماجراهای اینچنینی را در کارنامه زندگی‌اش رقم می‌زند بی‌شک با مرگ میانه‌ای ندارد و ماندگار می‌شود. ابراهیم در شهادتش هم پهلوان نامی کانال کمیل شد. عراقی‌ها کانال را اشغال کرده بودند و روی آن آتش می‌ریختند. کار به جایی رسید که تنها 3 نفر با ابراهیم زنده ماندند. در طول این مدت با هوش و ذکاوت او زیر پیکر شهدا پنهان شدند. می‌گویند ابراهیم از یک طرف آر.پی.جی می‌زد و از طرفی دیگر تیربار می‌ریخت تا دشمن گمان کند تعدادی رزمنده در کانال هست و وقت را می‌کشت تا نیرو‌های پست‌‌شان کامل‌تر شوند. پنج روز با آب و آذوقه‌ای اندک سر کردند. شهدا را یک به یک کنار هم قرار می‌داد و تکریم‌شان می‌کرد و به آن سه مجروح می‌رسید. روز پنجم به آن سه نفر گفت بروید و تا می‌توانید بدوید تا دور شوید. من آخرین تیر بارها را می‌ریزم. آن سه نفر از کانال خارج شدند و دیگر کسی ابراهیم را ندید. چند روز بعد ارتش عراق عکسی از پیکر بی‌جان او منتشر کرد. بعد پاکسازی کانال دست‌نوشته‌ای از او پیدا کردند که این سطور با خطی لرزان بر آن نقش بسته بود:
«امروز روز پنجم است که در محاصره هستیم. آب و غذا را جیره‌بندی کردیم. شهدا انتهای کانال کنار هم قرار دارند. دیگر تشنه نیستند. فدای لب تشنه ات‌ای پسر فاطمه.»



ارسال پیام اشتراک



 
 
 Security code