منطقه 11

خاک پوتین رزمندگان سرمه چشم مردم بود

نویسنده: مریم تهوری
اصلاً انگار بعضی‌ها آمده‌اند که الگوی صبر دیگران باشند. مادران شهید با فاصله‌ای بسیار زیاد در صدر فهرست این انسان‌های صبور می‌درخشند...
1396/05/18
 اصلاً انگار بعضی‌ها آمده‌اند که الگوی صبر دیگران باشند. مادران شهید با فاصله‌ای بسیار زیاد در صدر فهرست این انسان‌های صبور می‌درخشند. مادرانی مانند حاجیه خانم «فاطمه فصیح» که بارها مورد امتحان‌های سخت الهی قرار گرفتند و هر بار بیشتر تسلیم امر خدا و راضی به رضایش شدند و خم به ابرو نیاوردند. مادر شهیدان «حسین» و «غلامرضا فصیح» با وجود تمام دلتنگی‌های مادرانه با افتخار از تقدیم فرزندانش برای دفاع از وطن یاد می‌کند و می‌گوید: «امروز هم اگر دوباره جنگ شود برای حضور در میدان جنگ و دفاع از دین و میهنم پیشقدم می‌شوم.» مهمان خانه این مادر صبور در محله منیریه شده‌ایم تا دفتر خاطرات شهیدانش را برایمان ورق بزند.

شهید «حسین فصیح»
تولد: آبان 1344
شهادت: 3خرداد 1361‌ـ عملیات آزادسازی خرمشهر

شهید «غلامرضا فصیح»
تولد: آذر 1347
شهادت: 12دی ماه 1365‌ـ عملیات کربلای 5

   یک خانواده انقلابی
12سال بیشتر نداشت وقتی ازدواج کرد و از قزوین راهی تهران شد. در مولوی خانه‌ای اجاره و زندگی مشترکشان را آغاز کردند. خدا 8فرزند به آنها عطا کرد اما دست سرنوشت 3فرزندش را خیلی زود با یک تصادف از مادر گرفت. مادر با دل بستن به قد کشیدن دیگر فرزندان، خود را با غم دوری آنها وفق داده بود که کم‌کم شهر پوست انداخت. مادر درباره آنچه آن روزها در کوچه و خیابان می‌گذشت و خبر از اتفاقی بزرگ می‌داد این‌طور می‌گوید: «از سال 1342 که من 14ساله بودم هر روز که می‌گذشت سر و صدای اعتراض مردم بلندتر می‌شد. گذشت تا حوالی سال 1357 که بچه‌های من هم وارد میدان شدند. حسین در انجمن اسلامی مدرسه جعفری فعالیت سیاسی انقلابی می‌کرد. یکی دو سال بعد غلامرضا هم در این انجمن به او ملحق شد. هر روز از اول صبح حسین و غلامرضا همراه رفقایشان در کوچه‌پسکوچه‌ها روی دیوارها شعار می‌نوشتند، تظاهرات ضد حکومتی راه می‌انداختند و... من هم همراه پسر3ساله و دختر 7ماهه‌ام از حوالی بازار تا میدان آزادی پیاده می‌رفتم و شعار می‌دادم.»

   آن روزها همه محله در کنار هم بودند
جنگ تحمیلی نگذاشت شادی پیروزی انقلاب اسلامی چندان در کام مردم پایدار بماند. اما هرچقدر جنگ تلخ بود همدلی مردم برای دفاع از وطن شیرین بود. مادر می‌گوید: «آن روزها حال و هوای ما فرق داشت. یک محله کنار هم بودند. همه ما شب‌ها تا صبح در مسجد مشغول آماده کردن تدارکات پشت جبهه بودیم و صبح به خانه می‌آمدیم. کمی که به کارهای خانه می‌رسیدیم دوباره راهی مسجد می‌شدیم. در واقع خانه فقط جایی برای صرف ناهار و شام بود و باقی ساعات روز را در حسینیه و مسجد مشغول فراهم کردن مایحتاج رزمندگان بودیم. فقط هم این نبود؛ از داروخانه‌ها برای مجروحان دارو جمع می‌کردیم. حاج آقا هم آنها را به پایگاهی در میدان امام حسین(ع) تحویل می‌داد.»

   ما را دست‌کم گرفته اند
«همان روزهای اول جنگ تحمیلی بود که یک روز نامه‌ای را گوشه آینه دیدم. دستخط حسین بود که نوشته بود: من همراه دوستانم رفتیم جبهه. نگرانم نباشید. البته آنها را به محض ورود به منطقه جنگی برگرداندند؛ چون سن و سالشان کم بود. باید حال و روزش را موقع برگشت می‌دیدید؛ با ناراحتی گفت: فکر می‌کنند ما بچه‌ایم و‌کاری از دست ما بر نمی‌آید. اما ما می‌توانیم همه جور‌کاری انجام دهیم.» مادر می‌افزاید: «2سال بعد حسین برای گذراندن دوره آموزشی به یزد رفت و وقتی برگشت، دیگر همه چیز برای رفتنش مهیا بود. روز اعزام خودم لباس‌هایش را مرتب کردم؛ پوتینش را واکس زدم و از زیرقرآن ردش کردم.» آهنگ صدای مادر آرام‌تر می‌شود. نگاهی به چهره قاب گرفته حسین می‌کند که تازه پشت لبش سبز شده بود و می‌گوید: «گفتم: مادر! پسرعمویت شهید شده. تو مراقب خودت باش. در جوابم گفت: مادر مگر خون من از خون بقیه رنگین‌تر است؟ در یزد وقتی پوتین‌هایمان را درمی آوردیم تا در مسجد نماز بخوانیم نمازگزاران گرد روی پوتین‌هایمان را به چشم می‌کشیدند و می‌گفتند: خاک روی پوتین رزمندگان دین و میهن را باید سرمه چشم کرد. مادر چطور این همه اعتقاد و ایمان مردم را نادیده بگیرم و بی‌تفاوت و مراقب جان خودم باشم و راضی شوم دشمن کشورم را بگیرد؟»

   امان از این انتظار بی‌پایان
دوری مادر و حسین بیشتر از 2ماه طول نکشید: «یک روز وقتی در مسجد مشغول دوختن ملحفه بودم یکی از همسایه‌ها وارد مسجد شد و کنارم نشست. برافروخته و پریشان بود. هر چقدر با او حرف زدم آرام نشد. یک دفعه برگشتم و گفتم: خب بگو حسین شهید شده! سرش را پایین انداخت اما حرفی نزد. به همسایه دیگرم گفتم: می‌روم خانه. اگر حسین شهید شده بود که برنمی گردم. اگر نه، زود می‌آیم. تا به خانه رسیدم حاج آقا هم سر رسید و شک من به یقین، تبدیل و خانه ما سیاهپوش شد.» پیکر پاک حسین مادر اما هیچ‌وقت به خانه برنگشت: «مدت‌ها در مناطق جنگی جنوب دنبال پیکرش گشتند اما بی‌نتیجه بود. به عیادت یکی از همرزمان مجروحش که رفتیم گفت: دیدم گلوله‌ای به سر حسین خورد و درست کنار من افتاد. بعد از آن نمی‌دانم چه شد. با اینکه همه از شهادت حسین می‌گفتند اما من تا سال‌ها چشم‌انتظار برگشتش بودم. چشمم به در خشک شد اما نیامد.»

   شهید شاعر
«غلامرضا 3سال از حسین کوچک‌تر بود. چند سالی که از شهادت حسین گذشت او هم قصد رفتن کرد. خیلی‌ها می‌گفتند: شما یک شهید داده‌اید. تو دیگر کنار پدر و مادرت بمان اما غلامرضا هر بار در جوابشان می‌گفت: حسین به وظیفه خودش عمل کرد و من هم وظیفه خودم را دارم.» مادر نفسی تازه می‌کند و می‌افزاید: «اما من وقتی شنیدم می‌خواهد به جبهه برود هیچ اعتراضی نکردم. غلامرضا شاعر بود و همیشه برای رزمندگان شهید شعر می‌گفت. او هم به خواسته‌اش رسید و رفت. در تنها مرخصی‌اش وقتی از وضع جبهه و امکاناتش پرسیدم با آب و تاب تعریف کرد: همه چیز خیلی خوب و غذا فراوان است و... با اینکه از یکی از اقوام شنیده بودم که رزمندگان با سختی‌های شدید روبه‌رو هستند و حتی گاهی نان برای خوردن ندارند اما به رویش نیاوردم. غلامرضا برگشت و یک ماه بیشتر طول نکشید که در میان اهالی محله پیچید که در عملیات کربلای5 خیلی از جوان‌هایمان شهید شده‌اند. خبر آمد که 18شهید آورده‌اند. آن روز تا با همسایه‌ها روبه‌رو شدم از پچ پچ‌هایشان فهمیدم که غلامرضای من هم یکی از آن شهداست. 3روز بعد پیکرش را آوردند.»

 حسین سر نترسی داشت
رفیق سال‌های نوجوانی حسین با سؤال ما برمی‌گردد به حدود 40سال قبل. فصل مشترک خاطرات «ابراهیم متوسلی» از بچه‌های قدیمی محله منیریه با شهید جاویدالاثر خانواده فصیح روزهای پر تب و تاب مبارزات انقلاب اسلامی است. می‌گوید: «حسین سر نترسی داشت. آن روزها شب و روزمان شده بود دیوارنویسی و پخش اعلامیه‌های حضرت امام(ره). خیلی وقت‌ها وقتی ما خسته می‌شدیم، این حسین بود که همه را شیر می‌کرد و به ما نهیب می‌زد که در این راه کوتاهی نکنیم و راهمان را با انگیزه ادامه دهیم.»



ارسال پیام اشتراک



 
 
 Security code