منطقه 11

شاید خبر نداشته باشیم...

نویسنده: مریم شریفی دبیر
صورتش از شدت عصبانیت سرخ شده بود. بسته‌های لباس و غذا را روی گهواره گذاشت و بی‌صدا روی زمین نشست. اما یکدفعه به مرز انفجار رسید و گفت: «شما نگفته بودید... وضع کامل این زوج را اطلاع نداده بودید...
1395/10/22
  •  صورتش از شدت عصبانیت سرخ شده بود. بسته‌های لباس و غذا را روی گهواره گذاشت و بی‌صدا روی زمین نشست. اما یکدفعه به مرز انفجار رسید و گفت: «شما نگفته بودید... وضع کامل این زوج را اطلاع نداده بودید. من با اشتیاق این وسایل را برای کمک به آنها جمع‌آوری کردم. گفته بودید خدا به آنها 3قلو داده، دستشان تنگ است و از عهده هزینه‌های بچه‌ها برنمی آیند. اما دیگر بحث بچه‌فروشی در میان نبود...» حالا دیگر فریاد می‌زد: «مگر می‌شود کسی بچه خودش را بفروشد؟ به اینها هم می‌شود گفت پدر و مادر؟...»
  •  خانم مشاور دستانش را در دست گرفت و گفت: «یک ساعت وقتت را به من می‌دهی؟» و او را با خود به یک آلونک در حاشیه شهر برد. داخل آلونک انگار یک دنیای دیگر بود؛ تمام وسایل داخل آن خلاصه می‌شد در چند تکه ظرف، یک گاز پیک نیک و 2پشتی. 3نوزاد در کنار هم خوابانده شده بودند و کمی آن طرف‌تر، مرد جوانی که بی‌وقفه ناله می‌کرد روی چیزی شبیه زیلو خوابیده بود. و زن جوانی گوشه‌ای نشسته بود و در سکوت به آنها نگاه می‌کرد.
  •  خانم مشاور گفت: «3 قلوها 5ماهه‌ هستند. درست یک ماه بعد از تولد آنها، پدرشان که کارگر ساختمانی بود از داربست افتاد و قطع نخاع شد. الان 4ماه است که نه‌تنها هیچ پولی برای گذران زندگی ندارند بلکه هزینه‌های درمان پدر خانواده هم آنان را درمانده کرده است. باور می‌کنی بچه‌ها دچار سوء‌تغذیه شده‌اند؟ 2روز قبل اگر شیرخشک‌های اهدایی خانم‌های محله را برایشان نمی‌آوردم خدای ناکرده... خودت بگو؛ کمک‌های کوچک ما می‌تواند تمام این هزینه‌ها را جبران کند؟... این‌طور بود که وقتی خبر رسید یک زوج 20سال است در آرزوی فرزند هستند و حاضرند همه زندگی‌شان را برای گرفتن یک فرزند سالم بدهند این پدر و مادر دردمند حاضر شدند از جگرگوشه‌هایشان دل ببرند. مادر بچه‌ها می‌گفت: حداقل یکی‌شان جایی برود که بفهمد زندگی یعنی چه؛ حداقل گرسنه نماند... باور می‌کنی همه هدیه‌ای که آن زوج در ازای دریافت بچه به آنها داده‌اند صرف 4عمل جراحی روی کمر پدر بچه‌ها شده است؟»
  •  نمی‌دانست. خبر نداشت. ندیده بود این‌همه درد و محرومیت را. هرچه کرد نتوانست خودش را جای آنها بگذارد؛ پس بیشتر شرمنده شد... اشک‌های مادر جوان که با حسرت به نوزادی که فقط چند روز دیگر مهمانش بود نگاه می‌کرد از ذهنش پاک نمی‌شد. در مسیر برگشت، در سکوت فقط چیزهایی می‌نوشت. فهرست بلندبالایی را تحویل خانم مشاور داد و گفت: «اینها افراد دست به خیری هستند که می‌شناسم. سراغ تک‌تک آنان می‌روم و تا حل مشکل این خانواده آرام نمی‌نشینم. بچه‌هاباید پیش پدر و مادرشان بمانند. به آن زوج محروم از فرزند هم فکر کرده‌ام؛ آنان را به شیرخوارگاه معرفی‌ می‌کنم تا بتوانند حضانت یک نوزاد بی‌سرپرست را بگیرند.»

آنچه خواندید یک داستان تخیلی نیست. همین‌جا و در همسایگی ‌ما در حوالی میدان رازی اتفاق افتاده است. حق دارید باور نکنید؛ چون هیچ‌کدام خبر نداریم؛ بی‌خبریم از دردهای عمیقی که بر قلب برخی هم‌محله‌ای‌هایمان سنگینی می‌کند؛ همان‌ها که در کوچه، خیابان و مغازه آنان را می‌بینم‌ و از کنارشان می‌گذریم. همان‌ها که‌ریز و درشت کارهایشان را از پشت شیشه بی‌خبری قضاوت می‌کنیم بی‌آنکه بدانیم در چه برزخ‌های عجیبی گرفتارند و در تنهایی بار چه مشکلاتی را بر دوش می‌کشند.
حل مشکل خانواده 3قلوهای هم‌محله‌ای هم می‌تواند رؤیا نباشد اگر بخواهیم و همت کنیم و نگذاریم دیر شود.



ارسال پیام اشتراک



 
 
 Security code