منطقه 11

عید وقتی است که تو می‌خندی...

نویسنده: مریم شریفی/ دبیر11
روی تلی از وسایل سوخته نشسته بود و کوهی از غم روی شانه‌هایش سنگینی می‌کرد. نگاهش رد دوده‌های سیاه را روی دیوارهای خانه گرفت...
1395/12/25
  روی تلی از وسایل سوخته نشسته بود و کوهی از غم روی شانه‌هایش سنگینی می‌کرد. نگاهش رد دوده‌های سیاه را روی دیوارهای خانه گرفت و دوباره کابوس آن شب وحشتناک برایش تداعی شد و حس کرد دوباره میان حلقه‌های آتش است. نگاهش به قالی سوخته کنار دیوار که افتاد، بغضی که راه نفسش را بسته بود، آب شد. پشت پرده اشک، صحنه‌های ذوق و شوق دخترکش وقتی که قالی نو را در اتاق می‌انداخت، مثل یک فیلم از مقابل چشمانش گذشت. وقتی یادش افتاد با حق‌الزحمه چند ماه کار خدماتی در خانه‌های مردم توانسته بود پول آن قالی پرگل را جور کند، دلش سوخت و از فکر نو کردن سال در این اتاق‌های سوخته دیگر حریف قطرات اشک نشد. مجلس اشک و آه تک نفره‌اش را صدای زنگ در بر هم زد. در حیاط را که باز کرد، حاج آقا فاضلی، روحانی مسجد یا الله‌گویان و بدون اینکه منتظر دعوت او بماند، وارد خانه شد و پشت سرش حاج مرتضی، ریش‌سفید محله و چند تا جوان فرچه و غلتک و سطل رنگ به دست داخل آمدند. حاج آقا گفت: «بچه‌ها! بسم الله.» و در مقابل نگاه متعجب او ادامه داد: «از الان، 3روز فرصت داریم به در و دیوار این خانه صفا بدهیم.» حاج آقا که گفت: «ان شاءالله به همت بچه‌ها این خانه تا قبل از شب‌عید، مثل روز اولش می‌شود.» صورت خیس از اشکش به خنده نشست.
   شمارش معکوسی که آغاز شد بود، ذره ذره از درون آبش می‌کرد. اسم خانه‌تکانی و عید و سفره هفت‌سین که می‌آمد، ناخودآگاه نگاهش به سمت عکس روی طاقچه بر می‌گشت و آسمان چشم‌هایش هوای باریدن می‌کرد. یاد عیدهای سال‌های گذشته و ذوق و شوق مادر برای جور کردن وسایل و سین‌های سفره هفت‌سین که افتاد، حس کرد حفره‌ای در قلبش ایجاد شده. قاب عکس مادر را بوسید و انگار بخواهد جای خالی او در قلبش را پر کند، قاب را محکم در بغل گرفت. صدای مادر را می‌شنید که مثل هر سال با شوق بچگانه‌ای می‌گفت: «چند روز بیشتر نمونده‌ها. سین‌ها رو شمردی؟ پس کو سنبل و بنفشه هات؟‌» روی تخت خالی مادر نشست و گفت: «آخه تو که نیستی... دیگه کدوم عید؟ کدوم هفت‌سین؟‌» صدای زنگ تلفن درد دلش با مادر را نیمه‌تمام گذاشت. خانم محمودی از سرای محله بود. گفت: «دلت نگرفت این‌همه گوشه خانه نشستی؟ بلند شو بیا که می‌خوام ببرمت دیدن مادر! ‌» تمام مدتی که در اتوبوس به سمت خارج از شهر می‌رفتند، نمی‌دانست چه اتفاقی انتظارش را می‌کشد. وقتی قدم در آسایشگاه سالمندان گذاشت، انگار وارد دنیای دیگری شد. تا دقایقی بهت زده گوشه‌ای نشسته بود و به مادران پیر و ناتوان وتنهایی نگاه می‌کرد که کنج اتاق‌ها نشسته و چشم به راه یک ملاقات‌کننده بودند. خانم‌های هم‌محله‌ای را که در حال حمام کردن مادران و گرفتن ناخن و شانه کردن موهای آنها دید، با یاد مادرش یک دل سیر گریه کرد و بعد انگار به یک منبع انرژی عجیب وصل شده باشد، از جا پرید و سراغ یکی از تخت‌ها رفت و گفت: سلام مادر! آماده‌اید برای استحمام؟ خنده که روی صورت مادر سالمند پخش شد، او هم برای نخستین بار بعد از یک سال خندید... شب سال تحویل، همه وسایل سفره هفت‌سین آسایشگاه را خودش تهیه کرد و برای همه اتاق‌ها یک گلدان سنبل و بنفشه هدیه برد. سر سفره هفت‌سین، یک لحظه مادر را کنار خودش حس کرد که دست روی شانه‌اش گذاشته و با لبخند گفت: «سفره امسال از همیشه قشنگ‌تر شده...»
      
فقط آنهایی که خانه‌تکانی، چیدن سفره هفت‌سین، خرید نوروزی و همه تکاپوها برای استقبال از سال نو را بهانه‌ای می‌بینند برای شاد کردن یک دل دردمند و نشاندن لبخند بر یک چهره رنج کشیده، معنای واقعی عید و تحویل سال و نو شدن روزگار را حس می‌کنند. مثل بانوان دریادل محله عباسی که سرکشی و رسیدگی به مادران سالمند ساکن آسایشگاه کهریزک را به همه کارهای مهم دنیا ترجیح می‌دهند و حتی در شلوغی روزهای آخر سال هم این مادران تنها و چشم‌انتظار را فراموش نمی‌کنند. به شکوفه و گل و سفره هفت‌سین نیازی نیست؛ با یک لبخند رضایت این مادران بهشتی هم، عید
هم‌خانه دل‌های بهاری این هم‌محله‌ای‌های باصفا می‌شود.



ارسال پیام اشتراک



 
 
 Security code