منطقه 12

دیدار روزانه حاج‌ناصر با رفقای غایب

نویسنده: مرضیه موسوی
«ناصر تهرانی» را نشان می‌دهند و می‌گویند قدیمی‌ترین کاسب راسته کانال‌سازی‌های بازارچه نایب‌السلطنه است. حاج ناصر درست وسط هیاهوی چکش‌کاری‌های بازارچه نایب‌السلطنه زیر طاق چوبی و آهنی ایستاده است...
1396/03/27
 «ناصر تهرانی» را نشان می‌دهند و می‌گویند قدیمی‌ترین کاسب راسته کانال‌سازی‌های بازارچه نایب‌السلطنه است. حاج ناصر درست وسط هیاهوی چکش‌کاری‌های بازارچه نایب‌السلطنه زیر طاق چوبی و آهنی ایستاده است. بعد از 70 سال کار در بازارچه، صدای چکش‌کاری روی حلبی و آهن برایش عادی شده و خیلی وقت‌ها آن را نمی‌شنود. حاج ناصر «مشکل گشا»ی بازارچه است و ریش‌سفیدی می‌کند. «بهمن عالی» از کاسبان بازارچه می‌گوید: «حاج آقا بزرگ‌تر همه ماست. تا وقتی پا در میانی‌های او باشد اینجا کدورتی در میان نیست. اگر هم اختلافی باشد به احترام پا در میانی او حل می‌شود.» همه اینها به کنار، حاج ناصر بیش از 40 سال است که اعلامیه‌های فوت رفقایش را روی دیوار مغازه می‌زند تا هر روز خاطراتشان پیش چشمش باشد و مشتری‌هایی که پا به مغازه‌اش می‌گذارند فاتحه‌ای برایشان بخوانند. می‌گوید: «می‌خواهم یاد قدیمی‌های این محله را همیشه زنده نگه دارم.»

یاد دوستانم را زنده نگه می‌دارم
«همه دوستان قدیمی‌ام در این بازارچه فوت کرده‌اند. جوانی و عمرمان در اینجا گذشت.» ناصر تهرانی با بیش از 80 سال سن این را می‌گوید و وارد مغازه‌اش می‌شود. در بازارچه نایب‌السلطنه کانال‌سازی دارد و از قدیمی‌ترین کاسبان بازارچه است. روی دیوار ردیفی از اعلامیه‌های‌ترحیم چسبانده. آنها را با دست نشان می‌دهد و می‌گوید: «همه اینها رفقایم هستند. از 40 سال پیش هرکدام از دوستانم فوت کرده‌اند اعلامیه‌اش را نگه داشته‌ایم که روی دیوار مغازه می‌چسبانم. با همه اینها خاطره‌های چندین و چند ساله دارم.» او به عکس‌های روی دیوار زل می‌زند. روی لب‌هایش هم لبخند نشسته و هم غصه. تهرانی می‌گوید: «حدود 50 اعلامیه و عکس دارم. گاهی که مغازه را تمیز می‌کنم این عکس‌ها و اعلامیه‌ها را از روی دیوار برمی‌دارم و عکس‌های دیگر را می‌چسبانم. دوست دارم همیشه پیش چشمم باشند و هر وقت می‌بینمشان برایشان فاتحه بخوانم. مشتری‌ها هم دیگر خوب می‌دانند قضیه چیست. هرکدام که اینجا می‌آیند برایشان فاتحه می‌خوانند. می‌خواهم یادشان همیشه زنده باشد.»

فاتحه‌ای نثار هم محله‌ای‌ها
مشتری‌ها از راه می‌رسند. نگاهی به عکس‌ها می‌اندازند و دنبال آشناترین چهره‌ها می‌گردند. خاطرات مشترکشان را با هم مرور می‌کنند و گاهی از شنیدن خاطره‌های همدیگر از ته دل می‌خندند. «محمد رزین درخت» سال‌هاست حاج ناصر را می‌شناسد. می‌گوید: «برخی از افرادی که حاج ناصر عکسشان را روی دیوار زده است از دوستان ما هم هستند یا حداقل از کاسبان این محله بوده‌اند و مشتری‌ها هم آنها را می‌شناسند. به همین دلیل تا چشمشان می‌افتد فاتحه‌ای نثارشان می‌کنند.» عکسی را با دست نشان می‌دهد و می‌گوید: «آقا جواد را من می‌شناختم. به این مغازه رفت‌وآمد زیادی داشت. سال‌های آخر عمرش می‌آمد به بازارچه و در مغازه حاج ناصر می‌نشست و با دوستانش گپ می‌زد. عکسش را که می‌بینم همه خاطراتم از او پیش چشمم زنده می‌شود.»

درگذشته‌ها را به خوشی یاد کنیم
حاج ناصر از خاطراتش می‌گوید و عکس‌هایی که چند ماهی می‌شود روی دیوار کنار هم چیده است: «حاج حسین کائنی کامیون‌دار بود. خانه‌اش در همین بازارچه بود و دوست صمیمی بودیم. اینجا ماه محرم هیئت برگزار می‌کرد. حاج جواد خدا بیامرز همسفر حج بود. من و همسرم و حاج جواد و عیالش با هم رفته بودیم. همین چند سال پیش بود. سالی که حادثه منا اتفاق افتاد ما آنجا بودیم. یک سال بعد حاج جواد به رحمت خدا رفت. عبدالله بستنی فروش را همه بازارچه دوست داشتند. بس که آدم درست و پاکی بود. خدا همه را بیامرزد.» از مشتری‌هایش می‌گوید که گاهی خیلی از این عکس‌ها را نمی‌شناسند با این حال فاتحه می‌خوانند. از انگیزه‌اش برای پر کردن دیوار بالای سرش از عکس‌های رفقا می‌گوید: «حدیث داریم که بعد از مردن افراد از آنها یاد شود. خوب است که فقط از خوبی‌های افراد هم حرف به میان باشد و اگر کسی بدی‌ هم کرده ببخشیم و آبروی متوفی را با ذکر آن خاطره‌ها نریزیم. چون دیگر نیستند که از خودشان دفاع کنند و دستشان از این دنیا کوتاه است. بهتر است همیشه اموات را با یادآوری خوبی‌هایشان یاد کنیم. این‌طور است که نام خوب و نیکی از دوستانمان به جا می‌ماند.»

از مشتری‌ها حلالیت می‌طلبم
40 سال است که اعلامیه‌های دوستانش را نگه می‌دارد. می‌گوید بیش از 50 اعلامیه دارد. روی دیوار جای کاغذهای پوسیده هم به چشم می‌آید. می‌گوید اینها عکس‌های قدیمی‌تر هستند که به مرور زمان از بین رفته‌اند. حاج ناصر می‌گوید: «گاهی بچه‌های این دوستان به هوای سر زدن به من می‌آیند و نگاهی به اعلامیه‌ها می‌اندازند. خیلی از آنها حتی خودشان هم دیگر این اعلامیه‌ها را ندارند.» از بهترین روزهای بازارچه می‌گوید: «بارها پیش آمده که یک مشتری از روی این اعلامیه‌ها فهمیده که فلانی درگذشته. از هر کسی که می‌آید و در مورد این اعلامیه‌ها آشنایی می‌دهد می‌خواهم خوبی و بدی اگر دیده حلال کند و بگذرد. اینها از نظر من کاسبانی باخدا و باایمانی بودند حقی از کسی ضایع نمی‌کردند. اما انسان است و هزار اشتباه و خطا. مردم بدون اینکه چیزی بگویند حلال می‌کنند. خیلی مهم است که وقتی کسی می‌میرد حق کسی به گردنش نماند.» به مردن فکر می‌کند و حساب و کتاب اعمالش و دین مردم: «جوانی بیشتر این دوستانم را دیدم و دوران پیری آنها را هم همین‌طور. دیدن این عکس‌ها دلگیرم نمی‌کند. برعکس همیشه خاطره‌های خوبی از این عزیزان در ذهنم باقی می‌ماند. اما هیچ‌وقت یادم نمی‌رود این راهی است که دیر یا زود همه باید در آن قدم بگذاریم.»










ارسال پیام اشتراک



 
 
 Security code