منطقه 13

گره گشایی میـــراث مــاندگار پــــدر

نویسنده: مریم تهوری
رسم کسب و کار را خوب می‌داند. او این همه را وامدار پدری است ...
1396/03/28
  رسم کسب و کار را خوب می‌داند. او این همه را وامدار پدری است که از همان کودکی نه تنها راه و روش کسب و کار که الفبای مردمداری را خوب به پسر یاد داده و حالا در نبود «سیدمحسن سیدمهدی»، پسر خلفش همچنان احترام ویژه‌ای در میان اهالی محله و اهل کاسبان خیابان سی‌متری نیروی هوایی دارد. «سیداصغر» هنوز تأکید پدر را بر مردمداری، چشم پاکی و دست پاکی گوشه ذهن دارد و چه خوب هم با آموزه‌های پدر دعای خیر یک محله را برای خانواده‌اش خریده است. این هفته سری زدیم به مغازه شیشه‌بری سیداصغر سیدمهدی، کاسب خوشنام محله سی‌متری نیروی هوایی که بیش از آنکه اهل محل او را به‌عنوان صاحب مغازه شیشه بری بشناسند به دستگیری و حمایتش از اهل محله می‌شناسند؛ به‌طوری که نه تنها مشکلات حقوقی و اداری‌شان بلکه مشکلات خانوادگی‌شان را هم پیش این کاسب خوشنام می‌برند و به همین واسطه گره‌های زیادی از مشکلات اهل محله باز شده است.

نخستین مغازه
 پیدا کردن مغازه شیشه‌بری سیدمهدی کار سختی نیست. کافی است در خیابان سی‌متری نیروی هوایی سراغش را از کاسبان بگیرید تا همه شما را به ایستگاه سنگکی راهنمایی کنند. سابقه این مغازه به همان زمانی بر می‌گردد که هنوز در این محدوده خیابانی به نام سی‌متری نیروی هوایی شکل نگرفته بود و هیچ خبری از این همه خانه و مغازه نبود. وارد مغازه که شوید عکس بزرگی از پدر روی دیوار به یادگار مانده است. عکس مرد سیدی که مورد احترام یک محله و مغازه‌اش جایی برای حل اختلاف اهل محل بود. حالا سیداصغر دنباله‌رو راه پدر شده است. او درباره سابقه این مغازه به نقل از پدر می‌گوید: «پدرم نقل می‌کرد که زمانی مقابل این مغازه می‌ایستاد و اتوبوس‌های قدیمی که از سرآسیاب حرکت می‌کردند به سمت قصر فیروزه و از آنجا به سه‌راه تهرانپارس و بعد به اوشان و فشم را تماشا می‌کرد. یعنی زمانی که این محدوده بیابان بود. نه خیابانی شکل گرفته و نه جمعیتی در آن ساکن شده بود. این ماجرا به سال 1342برمی‌گردد. در تمام این محدوده تنها مغازه پدر، یک قهوه‌خانه و یک سبزی‌فروشی وجود داشت. به مرور مغازه‌های دیگر یکی یکی شکل گرفتند و جمعیت این خیابان بیشتر و بیشتر شد.»

پدر مشاور یک محله بود
اما چطور پدر به چنین جایگاهی در میان اهالی دست پیدا کرد. سیداصغر می‌گوید: «جدا از اینکه مرحوم پدر سید و مداح بود در تمام مجالس قرآن محله به‌عنوان قاری حضور پیدا می‌کرد و اهل هیئت و مسجد و مؤذن بود. به همین واسطه با تمام اهالی سلام و علیک داشت و در جریان امور اهالی قرار می‌گرفت. از طرف دیگر در کسب و کار هم همیشه به سود کم و کار مضاعف راضی بود و این موضوع از چشم اهالی محله دور نمی‌ماند. همین‌ منش و اخلاق باعث شد تا اعتماد و احترام بسیاری میان اهالی به دست آورد. پدر به قدری احترام و جایگاه ویژه‌ای داشت که هرکسی به مشکلی بر می‌خورد مستقیم به این مغازه می‌آمد. اگر خانواده‌ای قصد داشت دختر شوهر دهد یا برای پسرش همسری انتخاب کند با پدرم، مشورت یا درباره خانواده مقابل تحقیق می‌کردند و حرف پدرم برایشان حجت بود.» سیداصغر در همین شرایط شاگردی پدر را کرد و هم زیر و بم کار و کاسبی را یاد گرفت و هم اخلاق و‌منش پدر را از بر کرد.

تأکید پدر بر دست پاکی
«در تمام سال‌های فعالیت پدرم من هم در محضرشان حضور داشتم و همین حضور باعث شد تا به مرور اهالی به من هم اعتماد کنند و بعد از پدر اگر با مشکلی در شهرداری، اداره‌ها، دادگاه و... مواجه می‌شوند باز هم برای رفع مشکل به این مغازه بیایند.» سیداصغر با بیان اینکه به واسطه شغلشان بیشتر وارد حریم خانه‌ها می‌شوند ادامه می‌دهد: «از همان روزهای اولی که وارد این کار شدم پدرم به‌طور جدی بر چشم پاکی و دست پاکی تأکید کرد. چون ما مرتب وارد حریم خانه مردم می‌شدیم و پدرم به من و بقیه شاگردانش یاد داد که وقتی پا به خانه مردم می‌گذارید سرتان به کارتان باشد و حرمت آن خانه را حفظ کنید. من هم تمام این توصیه‌ها را روی چشم گذاشتم. همین رفتار باعث شد تا به مرور اعتماد اهالی نسبت به من بیشتر شود. هر بار هم که یکی از اهالی به من مراجعه می‌کرد تا مشکلش را حل کنم هر کمکی که از دستم ساخته بود برای حل مشکلش انجام می‌دادم.»


سرای محله، بهترین پاتوق اهالی
سیداصغر معتقد است که روابط میان اهالی باید به سبک سابق برگردد و سراهای محله بهترین ظرفیت به شمار می‌روند: «این روزها یکی از مراکزی که همه قشرها در آن رفت‌وآمد دارند همین سراهای محله‌ است. در طول هفته به مناسبت‌های مختلف در کلاس‌های آموزشی و همایش‌ها و گردهمایی‌ها اهالی در‌سرا دور هم جمع می‌شوند. با این حساب معتقدم که کانون‌های فعال در سرای محله بهترین مرکز برای زنده کردن سبک زندگی گذشتگان‌ ما هستند. در این دورهمی‌ها فرصت خوبی فراهم می‌شود تا اهالی از خودشان و مشکلاتشان بگویند و در همین صحبت‌ها راه‌حل‌های خوبی هم فراهم می‌شود.» این هم‌محله‌ای خودش هم تلاش بسیاری برای تقویت این روابط می‌کند: «تمام تلاشم این است که رفاقت میان کاسبان را حفظ کنم. برای مثال موقع نماز که می‌شود به تک تک مغازه‌های اطراف سر می‌زنم و رفقایم را برای رفتن به مسجد انبیا خبر می‌کنم و با هم راهی مسجد می‌شویم.»

ریش سفیدی بین اهالی
این کاسب خوشنام که شناخت خوبی از مسائل حقوقی دارد می‌گوید: «در زمینه مسائل حقوقی اطلاعات خوبی دارم. به همین دلیل اهالی هم که در جریان این موضوع هستند اگر در شهرداری یا دادگاه با مشکلی مواجه شوند مستقیم اینجا می‌آیند. گاهی اوقات هم پیش می‌آید که بعضی از خانواده‌ها با مشکلات خانوادگی روبه‌رو می‌شوند. ولی ترجیح می‌دهند کارشان به دادگاه نکشد و سراغ قدیمی‌ترهای محله می‌روند. برای مثال همین چند وقت پیش میان 2 برادر درباره ارثیه پدری مشکل پیش آمده بود. برای حل مشکل پیشقدم شدند. در صحبتی که با هر دو طرف داشتم خوشبختانه کدورت برطرف شد و دیگر کار به دادگاه نکشید.» این هم‌محله‌ای با بیان اینکه رسم ریش‌سفیدی قدیم بیشتر رایج بود می‌گوید: «فرهنگ خانواده‌ها فرق کرده است. زمانی اهالی در صف نانوایی‌ها تا به یکدیگر می‌رسیدند از احوال هم جویا می‌شدند و در همین سلام و علیک‌ها رفاقت‌ها بیشتر می‌شد و اگر گره‌ای در کارشان افتاده بود به کمک هم‌محله‌ای‌ها و همسایه‌ها برطرف می‌شد اما الان به هزار و یک دلیل متأسفانه این روابط، محدود و مشکلات خانواده‌ها هم بیشتر شده.» او روزهای عیدی را به یاد می‌آورد که هر عابر هنگام عبور از مقابل مغازه دقایقی وارد می‌شد و بعد از حال و احوال عیدی‌اش را از دست سید می‌گرفت و می‌رفت و معتقد است که همین رفاقت‌ها روابط میان اهالی را ریشه‌دار می‌کرد.

 با نصیحتش از طلاق دور شدیم  
تازه ازدواج کرده بودند. از همان روزهای اول با مشکلات و اختلاف نظرهای بسیاری مواجه شدند. به قدری که کم‌کم روابط کمرنگ شد و صحبت از دادگاه و جدایی به میان آمده بود تا اینکه یک روز مادر سری به مغازه سیدمهدی می‌زند و از زندگی پسر و عروسش می‌گوید. همین موضوع باعث می‌شود که 2 روز بعد سیداصغر آملی را خبر کند تا درباره مشکلات پیش آمده با او صحبت کند. حمید آملی در این‌باره می‌گوید: «اوایل زندگی‌مان بود و بی‌تجربه بودیم. سر هر موضوع کوچکی به مشکل بر می‌خوردیم و یکی دو مشکل عمده هم داشتیم که اوضاع را بدتر کرده بود. همسرم چند روزی به قهر رفته بود که یک روز آقای سیدمهدی با من تماس گرفت و خواهش کرد به مغازه‌اش بروم. بی‌مقدمه سرصحبت را باز کرد و من هم تمام شرایطمان را توضیح دادم. بعد هم از همسرم دعوت کرد و خلاصه با چند جلسه رفت‌وآمد و صحبت و پادرمیانی نکات خوبی را به من و همسرم یادآوری کرد و الان چند سالی است که از این ماجرا می‌گذرد و زندگی آرامی داریم.» او که حالا دختر شیرین‌زبانی هم دارد تمام دلخوشی‌های امروزش را مدیون این هم‌محله‌ای‌اش می‌داند.



ارسال پیام اشتراک



 
 
 Security code