منطقه 14

روزی که یک کودک کار اشکم را درآورد

نویسنده: زهرا اردشیری
به عروسک‌های زیادی جان داده است...
1396/02/26
 به عروسک‌های زیادی جان داده است. با خاله قزی و خان بابا پا به دنیای کودکانه گذاشته و سال‌ها بچه‌ها با برنامه ریحانه و شاخ طلای او قهقهه‌های کودکانه سر دادند. کافی است یکبار در برنامه‌هایش شرکت کنی تا ببینی بچه‌ها با چه شوقی نامش را صدا می‌کنند. البته کمتر کسی نام واقعی‌اش را می‌داند و «خاله خورشید» نامی است که یک روز برایش انتخاب کردند. خودش هم این نام را خیلی دوست دارد؛ به‌خصوص زمانی که بچه‌ها در خیابان بی‌هوا صدایش می‌کنند «خاله خورشید». گفت‌وگوی ما با «زهره حسن‌آبادی» شخصیت دوستداشتنی برنامه‌های کودکانه را از دست ندهید.

شبیه بچه‌ها شده‌ام
اگر در خانه یک کودک داشته باشید بعید است نام خاله خورشید به گوشتان نخورده باشد. خاله مهربانی که با عروسک‌های متفاوت برای بچه‌ها برنامه اجرا می‌کند. شخصیت واقعی حسن‌آبادی یا همان خاله خورشید همان‌طور مهربان و شاد است. می‌گوید: «تا همین چند سال پیش تا این اندازه آرام نبودم. خیلی زود سر مسائل بیهوده عصبانی می‌شدم اما دوستی با بچه‌ها و ورود به دنیای کودکان روحیات مرا تغییر داد. احساس می‌کنم من هم شبیه بچه‌ها شده‌ام.» با خاله خورشید می‌توان از همه چیز صحبت کرد. او اهل مطالعه است. تئاتر از علاقه‌مندی‌هایش است و نمایش کودک را دنبال می‌کند. طرح‌ها و ایده‌های زیادی در سر دارد و می‌توان ساعت‌ها در مورد منطقه و امکانات و کمبودهای آن با او گپ زد.

مخالفت‌های پدر تمامی نداشت
او نزدیک به 8 سال است که کار کودک را حرفه‌ای دنبال می‌کند اما ورودش به دنیای تئاتر سختی‌های زیادی داشته. برایمان تعریف می‌کند: «از دوران دبیرستان به بازیگری علاقه داشتم اما پدرم به شدت مخالف بود. دوست نداشت من وارد این حرفه شوم. به این دلیل من هم کمتر حرفی از علاقه‌ام می‌زدم. پدرم اجازه نمی‌داد وارد گروه‌های تئاتری شوم و فقط می‌توانستم برای دیدن تئاتر بروم. یک روز دوستم می‌خواست برای حضور در یک فیلم تست بازیگری بدهد من هم همراهش رفتم. کار مربوط به آقای امیر دژاکام بود. مرا دید و گفت: تو بازی نمی‌کنی؟ گفتم: نه، پدرم اجازه نمی‌دهد. شماره پدرم را گرفت و صحبت کرد که من فیلم بازی کنم. باز هم پدرم قبول نکرد. جالب این بود که آقای دژاکام مرا برای نقش اصلی فیلم می‌خواست. تا سال‌ها در حسرت آن نقش بودم. وقتی دیدم پدرم راضی نمی‌شود خودم را با فعالیت‌های فرهنگی، سرگرم و در نشریات دانشگاهی فعالیت کردم و خبرنگار افتخاری نشریات شدم. تا اینکه بالاخره پدرم رضایت داد در کلاس‌های تئاتر شرکت کنم. ورود من به دنیای تئاتر مسیر زندگی‌ام را عوض کرد. کم‌کم در اجرای کارهای کودک از من دعوت به همکاری کردند و وارد دنیای بچه‌ها شدم. بعد از ازدواج فعالیت‌هایم خیلی جدی شده است. به این دلیل که همسرم از من حمایت زیادی می‌کند و به کارهای هنری علاقه زیادی دارد.»

صداقت و پاکی کودکان روحیه‌ام را عوض کرد
خاله خورشید وقتی حرف می‌زند لبخند از چهره‌اش محو نمی‌شود. مهربان و آرامشش مثال‌زدنی است. می‌گوید: «بودن با بچه‌ها خوبی‌های زیادی دارد. بچه‌ها خیلی صاف و صادق و پاک هستند. دنیایشان از هر پلیدی و دروغ و دورویی به دور است. وقتی سر و کارت مدام با بچه‌ها باشد انگار روحیاتت عوض می‌شود. اتفاقی که دقیقاً برای من افتاد. تفاوت بزرگ‌ترها با بچه‌ها دقیقاً همین است که ساده و بی‌آلایش هستند. مثلاً من دیگر برای حضور در مهمانی‌های خانوادگی دغدغه اینکه ‌چی بپوشم و‌ چی بخرم را ندارم. بی‌آلایشی و سادگی را از بچه‌ها یاد گرفتم. البته در مهمانی‌ها هم بچه‌ها بیشتر اطرافم را می‌گیرند و مرا با اسم شخصیت تلویزیونی‌ام صدا می‌کنند که برایم بسیار لذتبخش است. بعضی‌ها از من می‌پرسند: از اینکه دائم مجبوری وقتت را با بچه‌ها بگذرانی و حتی در مهمانی بزرگسالان هم باید کنار بچه‌ها ‌باشی خسته نمی‌شوی؟ من هم در جوابشان می‌گویم: نه... وقتی می‌بینم آنها با همه صداقت بچگانه‌شان مرا دوست دارند نسبت به آنها احساس وظیفه می‌کنم. آنها انتظار دارند خاله خورشید تحت هر شرایطی به آنها محبت کند. گاهی وقت‌ها هم که در مهمانی‌های خانوادگی حواسم به بچه‌ها نیست مادرم می‌گوید: خاله خورشید! حواست به فلان بچه باشد. به او توجه کن...» لبخند دلنشینی می‌زند و ادامه می‌دهد: «باید با بچه‌ها کار کرده باشید تا حس و حال مرا درک کنید. وقتی برای اجرای زنده روی صحنه می‌روم و شوق و ذوقشان را می‌بینم و اینکه شعرهایم را حفظ هستند، با من دست می‌زنند، بالا و پایین می‌پرند و بعد از برنامه برای اینکه پیش من بیایند ذوق دارند خیلی خوشحال می‌شوم و خوشحالم مسیر زندگی من این‌طور شد که کار کودک را دنبال کنم.»

بهترین خاطره من
خاله خورشید خاطرات زیادی از حضور در برنامه‌های کودک دارد. اجراهای زیادی رفته و هرکدام برایش پر از خاطرات خوش است. اما یکی از اجراهایش برای کودکان کار از مهم‌ترین و قشنگ‌ترین اتفاقات دوران کاری‌اش است. می‌گوید: «یک روز گفتند قرار است برای کودکان‌کار میدان شوش برنامه اجرا کنیم. من هم قبول کردم. اما در مسیر دائم با خودم می‌گفتم که واقعاً برنامه کودک برای این بچه‌ها چه جذابیتی دارد. آنها دردسرهای زیادی دارند. اصلاً شاید شلوغ کنند و نگذارند برنامه اجرا کنیم یا اینکه چرا باید به این برنامه برویم. بالاخره رسیدیم. باورتان نمی‌شود؛ بچه‌ها مرتب و منظم و دست به سینه نشسته و منتظر ما بودند. چنان با شوق و ذوق برنامه را دنبال می‌کردند و دست می‌زدند که چند بار روی صحنه بغض کردم. باورم نمی‌شد چنین برنامه‌ای این‌قدر برایشان جذاب باشد. بچه‌ها در طول برنامه چشم از من و عروسک‌ها بر نمی‌داشتند. آن اجرا تمام شد و من دائم به فکر این بچه‌ها بودم تا اینکه یک روز در خیابان مشغول خرید بودم. یک بچه پشت سرم می‌گفت: خاله خاله... راستش اول توجهی نکردم؛ فکر نمی‌کردم با من‌کاری داشته باشد. صدای بچه نزدیک‌تر می‌شد. گفت: خاله خورشید... دیدم یکی از همین بچه‌های کار است. دستم را گرفت و با شوق بغلم کرد. واقعاً انگار مادرش را بغل کرده است. گفت: یادت است آن روز آمدی برایمان برنامه اجرا کردی؟ من هنوز شما را یادم هست. بدون شک این خاطره یکی از بهترین خاطرات اجرای من است. تا چند روز بعد دیدار حالم دگرگون بود و بعد از آن همیشه دلم می‌خواست‌ کاری برای این بچه‌ها انجام دهم.»

دوست دارم «مادر» صدایم کند
«مهرانه» دختر  خاله خورشید 16 ماهه است. می‌گوید که مهرانه یکی از بهترین تماشاچیان اوست. تعریف می‌کند: «مهرانه، دخترم از زمانی که فقط 41 روز داشت در برنامه‌های من حضور پیدا کرده، پا به پای بچه‌های دیگر دست می‌زند، می‌خندد و برنامه‌هایم را تماشا می‌کند. چیزی که برای همه جالب است اینکه مهرانه به هیچ عنوان بهانه‌گیری و گریه نمی‌کند. در همه اجراهای زنده‌ام روی صندلی جلو نشسته و تا اتمام برنامه دست می‌زند.» می‌پرسیم: «خودتان فکر می‌کنید با اینکه دائم با بچه‌ها سر و کار دارید برای مهرانه وقت دارید؟ می‌گوید: «البته که وقت دارم. اتفاقاً فکر می‌کنم به دلیل نوع کارم بیشتر به مهرانه نزدیک می‌شوم و گاهی اوقات مسائل و مشکلاتش را از همان زوایای کودکانه نگاه می‌کنم. به علاوه اینکه به واسطه این اتفاق نفوذ من روی بچه‌ها بیشتر شده است. بعضی مادرها برایم تعریف می‌کنند که وقتی تو در یک برنامه می‌گویی امشب مسواک یادت نرود محال است فرزندم بدون مسواک بخوابد یا اینکه روزی که در برنامه‌ات گفتی دست به تلفن همراه پدر و مادر زدن ممنوع، دیگر این کار را نمی‌کند. این یعنی اینکه راه و روش حرف زدن با بچه‌ها را یاد گرفته‌ام و فکر می‌کنم در روابطم با مهرانه هم می‌تواند تأثیرگذار باشد.» می‌پرسیم: «دوست دارید مهرانه شما را با چه اسمی صدا کند؟» می‌خندد و می‌گوید: «من برای همه بچه‌ها خاله خورشید هستم اما دلم می‌خواهد برای مهرانه مادر باشم تا لذت شنیدن این نام را هم ببرم.»

یک خانه بازی برای بچه‌ها
شخصیت محبوب کودکان این روزها بیشتر از همیشه دغدغه رسیدگی به اوضاع و امور کودکان دارد. به همین دلیل طرح‌های زیادی دارد که به قول خودش باید اداره‌های دولتی هم به او کمک کنند تا بتواند آنها را عملی کند. می‌گوید: «راستش بیشتر از هر چیزی موضوعات مربوط به بچه‌ها مرا مشغول کرده است. اینکه باید فضایی برای بچه‌ها داشته باشیم که در آن بازی کنند. بازی یکی از مسائل مهم است که متأسفانه خانواده‌ها آن را فراموش می‌کنند. من واقعاً به فکر طراحی خانه‌های بازی هستم. مکانی در‌سراهای محله هست که خوب است اما به نظر من کافی نیست. مکانی که من در نظر گرفته‌ام جایی مثل مدرسه است. به بچه‌ها فقط بازی آموزش می‌دهند. جیغ زدن، بالا و پایین پریدن و انواع بازی آزاد است. یکی از دلایلی که نسل‌های گذشته از کودکان حالا آرام‌تر بودند به دلیل خانه‌های حیاط‌دار بود. حالا که بچه‌ها این فضا را ندارند پس چطور بازی کنند؟» او مکثی می‌کند و ادامه می‌دهد: «البته بچه‌های کار هم یکی از دغدغه‌های من هستند. اگر شهرداری یا هر سازمان دولتی‌ همکاری کنند حاضرم هر هفته برای این بچه‌ها اجرای رایگان داشته باشم، فقط نیاز است که مجوز ورود به مکان نگهداری این بچه‌ها و وسایل اجرا را در اختیارم قرار دهند. به نظرم همین که این بچه‌ها برای چند ساعت دوباره کودک شوند و شوق و ذوق از خود نشان دهند کمک بزرگی به آنهاست.»

این منطقه را دوست دارم
خاله خورشید سال‌هاست که در منطقه ما زندگی می‌کند. وقتی اسم منطقه می‌آید با شوق و ذوق می‌گوید: «راستی می‌دانستید هنرمندان زیادی در منطقه ما متولد شده‌اند؟» پشت سر هم چند اسم را می‌گوید و ادامه می‌دهد: «ما یک منطقه فرهنگی داریم. امکانات فرهنگی خوب است. کافی است بخواهی که از امکانات استفاده کنی.‌ سراهای محله و خانه فرهنگ امکانات خوبی هستند برای دسترسی به آموزش‌هایی که در نظر داریم.» او کمی مکث می‌کند و می‌گوید: «بافت تاریخی و مذهبی این منطقه را دوست دارم. خدارا شکر هنوز هم در این منطقه هم بچه‌ها بعدازظهرهای تابستان در کوچه‌ها بازی می‌کنند. هنوز خانواده‌ها به تک فرزندی اعتقاد پیدا نکرده‌اند و خانواده‌ها پر جمعیت هستند.» او ادامه می‌دهد: «یکی از مشکلات بچه‌های این دوره تک فرزندی است. چون بچه‌ها نیاز به خواهر و برادر و همبازی دارند. متأسفانه وقتی این همبازی را پیدا نمی‌کنند مجبور می‌شوند پای بازی‌های کامپیوتری بنشینند و انرژی‌هایشان تخلیه نمی‌شود. من در یک خانواده پر جمعیت زندگی کرده‌ام و به نظرم بازی با همسن و سال‌هایم تأثیر زیادی در رشد خلاقیت‌هایم داشت.» او مکثی می‌کند و دوباره بحث را به منطقه زندگی‌اش می‌برد: «این منطقه برایم خیلی دوستداشتنی است. دلایل زیادی هم دارم و مهم‌ترین آن آدم‌های اصیلی هستند که در منطقه ما زندگی می‌کنند. البته در این منطقه بیشترین فضای سبز هم وجود دارد که مکان‌های مناسبی برای اجرای برنامه هستند. من بارها در این منطقه در بوستان‌های مختلف اجرا کرده‌ام و خیلی خوشحالم که برای بچه‌های محله خودم برنامه کودکانه اجرا می‌کنم.» حسن‌آبادی می‌خندد و می‌گوید: «هنگام آلودگی هوا هم وضع منطقه ما خیلی خوب است. چون در این بوستان‌ها می‌توانیم نفس بکشیم.»







ارسال پیام اشتراک



 
 
 Security code