منطقه 14

سید خندان، عالم گمنام

نویسنده: زهرا اردشیری
حالا دیگر دیر شده است؛ برای سر زدن به سید خاص منطقه‌مان دیر شده است. چندهفته‌ای می‌شود که چشمانش را آسوده بسته و عطای زندگی را به لقایش بخشیده....
1396/01/29
 حالا دیگر دیر شده است؛ برای سر زدن به سید خاص منطقه‌مان دیر شده است. چندهفته‌ای می‌شود که چشمانش را آسوده بسته و عطای زندگی را به لقایش بخشیده. تعداد کسانی که حاج «سیدحسن معطر» را شناختند انگشت‌شمار بود و با افراد کمی نشست و برخاست داشت. در کمتر از یک سال چند گزارش و مصاحبه در موردش داشتیم. حتی با تیتر «سر زدن بهانه نمی‌خواهد» دل‌تنگی‌های سید را بازگو کردیم. هرچند تعداد همسایه‌هایی که به سراغ او می‌رفتند بیشتر از قبل شد اما افسوس که سید منطقه‌مان را خوب نشناختیم.

نمازت را اول وقت بخوان!
هنوز صدای خش‌دارش در گوشمان می‌پیچد. می‌گفت: «سر زدن بهانه نمی‌خواهد. این روزها دلم می‌خواهد هر وقت خواستید به من سر بزنید. در این خانه به رویتان باز است.» این اواخر کارش نوشتن بود. سید خاصی بود. لحنش متفاوت بود. باوجود علم زیاد مقابل یک پسربچه هم تواضع داشت. جوانی‌اش را در هیئت‌های مذهبی گذراند و در کانون مداحان به‌عنوان یک مداح، نویسنده و پژوهشگر از او نام می‌بردند. وقتی با او همکلام می‌شدیم اول از هر چیزی بذله‌گویی و اخلاق خوشش سخنان سید را جذاب‌تر می‌کرد. با هر جوانی که همکلام می‌شد می‌گفت: «نماز صبح را جدی بگیر. اول وقت نمازت را بخوان و صبح‌ها بعد از نماز بگو خدایا زندگی مرا به خودت و اهل‌بیت(ع) گره بزن.»

به روایت سید
حاج سیدحسن یکی از غریب‌ترین مداحان و عالمان منطقه ما بود. از زندگی‌اش چیزهایی را می‌دانستیم که خودش می‌گفت: «نام خانوادگی‌ام به‌خاطر شغل پدرم است که عطرفروشی داشت. از چهارم دبستان درس را ترک کردم و به شاگردی یک مغازه آجیل‌فروشی رفتم. علاقه‌ام به مداحی آنقدر زیاد بود که همیشه بعد از اتمام کار به هیئت‌های مذهبی می‌رفتم و پای منبرها می‌نشستم. یک روز آقا شیخ حسن اثنی‌عشری متوجه علاقه‌ام شد و از آن‌پس شاگرد او شدم. این‌طوربود که لباس مداحی به تن کردم.»

پنجه در پنجه جهان پهلوان
حاج حسن بدون شک یکی از عالمان منطقه ما بود. او در کتابخانه‌اش هزار و 500 جلد کتاب داشت که وقفشان کرده بود و بعد از دنیا رفتن او به مکتب صدوق اهدا شد. او محقق بود و چند جلد کتاب نوشت. از بین آنها «مصائب المعصومین» و «اولاد هم مظلومین» به چاپ رسید. بیشتر کتاب‌هایش در مورد امام‌شناسی است و از بین دستنوشته‌های او می‌توان از «حدیقه الابرار فی معرفه ائمه اطهار»، «تحویل الایات من الحجج البالغات» و «خصایص احمدیه» نام برد. سید خاص منطقه ما تنها مداح نبود. او در روزگار جوانی از پهلوانان منطقه بود و بارها با پهلوان تختی در زمین زورخانه کشتی گرفته بود. خودش می‌گفت: «من به زورخانه رضی خان می‌رفتم. در آنجا مصطفی طوسی هم بود. قهرمان بنامی که بازوبند پهلوانی داشت. با هم ورزش می‌کردیم. روزهای جمعه با هم با دوچرخه می‌رفتیم حرم حضرت عبدالعظیم(ع) و دیزی می‌خوردیم.» او حالا دیگر نیست و می‌دانیم از تنهایی روزهای آخر زندگی‌اش دلتنگ بود.

 ایراد کسی را با صدای بلند نمی‌گفت
کسانی که سید را می‌شناختند می‌دانند او یک رفیق شفیق بیشتر نداشت. کسی که با آنکه خودش مویی سپید کرده سال‌ها به سید خدمت کرده است. در بین حرف‌های حاج حسن معطر بارها اسم «سعید صمدی» را می‌شنیدیم که می‌گفت «من در نمازهایم دعایش می‌کنم. جای فرزند نداشته‌ام را گرفته است.» صمدی هنوز بعد از گذشت روزها از خاکسپاری حاج حسن معطر با آوردن نام او اشک می‌ریزد. می‌گوید: «غریب بود. وقتی با هم مشهد می‌رفتیم همه از خدمه و مسئولان آستان مقدس به استقبالش می‌آمدند. زائران برای همکلامی با او ذوق و شوق داشتند. اما در محله خودش غریب بود. گاهی با هم می‌رفتیم تا در محله چرخی بزنیم. یک جوان در حالت ناخوشایندی بود. با خودم می‌گفتم: خدا کند سید او را نبیند که عصبانی شود. مقابل جوان که رسیدیم صدایش زد و صورتش را بوسید. دستش را گرفت. آرام‌آرام به او چیزی گفت. فکر می‌کنم بزرگ‌ترین خصوصیات اخلاقی‌اش همین بود. هیچ‌وقت ایراد کسی را با صدای بلند نمی‌گفت. صدایش می‌کرد. رویش را می‌بوسید و در گوشش زمزمه می‌کرد. 50 سالی می‌شد که سید را می‌شناختم. یک‌بار صدایش بلند نشد و هیچ‌وقت مزاحمتی برای همسایه‌ها نداشت.»
سعید صمدی - همسایه، نزدیک‌ترین دوست

فقط برای رضای خدا می‌خواند
با او زیاد رفت‌وآمد داشتم. از جوانی شاگردش بودم. چیزی که از سید برایم بسیار جذاب بود این است که یک‌بار ندیدم جلسه‌ای را بدون نماز شروع کند. در ابتدای هر مجلس نماز می‌خواند. من نوجوانی‌ام را پای منبرهای او گذراندم. همیشه می‌دیدم وقتی به او پاکتی به‌عنوان هدیه می‌دهند بدون اینکه داخلش را نگاه کند در جیبش گذاشت. چند وقت پیش از سید پرسیدم: حاجی! این مسئله چقدر اهمیت دارد؟ می‌گفت: «حتی یک‌بار هم پولی را که در پاکت به ما هدیه می‌دهند نشمرده‌ام.» خیلی وقت‌ها برای دل خودم خواندم. به معنای واقعی برای رضای خداوند می‌خواند و این معنای اخلاص است. همیشه کتاب دستش بود. کتاب می‌خواند. ذکر می‌گفت. رابطه‌اش با جوان‌ها خیلی خوب بود. بعدها که روضه الذاکرین را تأسیس کردم به منبر اینجا می‌آمد. منبرهایش همیشه بی‌اندازه شلوغ بود و جوان‌ها پای ثابت منبرهایش بودند.
عباس دلجو - شاگردان قدیمی

هر روضه‌ای نمی‌خواند
دوستی دیرینه‌ای با او داشتم. هر روضه‌ای را نمی‌خواند. در این سال‌ها که سید را می‌شناختم حتی یکبار هم ندیدم از او خطایی سر بزند. ولایی و متدین بود. بیشتر از هر چیزی مواظب همسایه‌هایش بود. آهسته می‌رفت و آهسته می‌آمد. حتی جلسات علمی‌اش را هم طوری برگزار می‌کرد که رفت‌وآمدها آزاری برای همسایه‌ها نداشته باشد. شاید به همین دلیل کمتر کسی می‌دانست در این محله عالمی مانند سیدحسن معطر زندگی می‌کند. او نگین جامعه مداحان بود. کسی که کتاب مقتل او برای همه مداحان یک گنج باارزش است.
غلامحسین سازگار



ارسال پیام اشتراک



 
 
 Security code