منطقه 14

مرتضای مــجنون

نویسنده: زهرا اردشیری
نخستین‌بار در محله‌گردی عکسش را در حسینیه عسکریه دیدیم. متولی حسینیه گفت: «سردار و فرمانده جنگ تحمیلی بود و البته یک پهلوان....
1395/10/14
 نخستین‌بار در محله‌گردی عکسش را در حسینیه عسکریه دیدیم. متولی حسینیه گفت: «سردار و فرمانده جنگ تحمیلی بود و البته یک پهلوان.» همین یک جمله دلمان را لرزاند تا سراغش برویم. وقتی زندگینامه‌اش را شنیدیم و خواندیم فهمیدیم به‌راستی پهلوان بود. پیکر او برای همیشه در جزیره مجنون ماند. مادرش سال‌ها چشم‌به‌راه پیکر پسرش بود. می‌گویند هر شهید گمنامی که می‌آمد به استقبالش می‌رفت و می‌گفت: «پسرم آمده است.» حالا دیگر مادر نیست اما هنوز داغ شهادت مرتضی بر دل خانواده تازه است. سراغ خانواده شهید «مرتضی حمزه دولابی» رفتیم. با آنکه خانواده او از محله دولاب رفته‌اند اما حسین برادرش چند روز یک‌بار به محله قدیمی می‌آید و به کوچه‌پسکوچه‌هایی نگاه می‌کند که روزی برادرش سرخوشانه در آنجا دوچرخه‌سواری می‌کرد. «حسین حمزه دولابی» می‌گوید: «من برخلاف برادرم انقلابی نبودم اما بعد از رفتنش درس‌های زیادی به من داد و راه او را پیش گرفتم.» او و همرزمان شهید قسمت‌هایی از زندگی سردار و فرمانده خوشنام عملیات خیبر را برایمان روایت می‌کنند.

برای گرفتن حق‌ هم‌ محله‌ای‌ها پیشقدم بود
جوان‌های محله کمتر او را می‌شناسند. خانواده‌اش از محله قدیمی رفته‌اند و پدر و مادرش بعد از خبر شهادت پسرشان چند سال بیشتر دوام نیاوردند.
اما حساب قدیمی‌های محله فرق می‌کند. مرتضی مثل پسرشان می‌ماند. اسمش که می‌آید سری تکان می‌دهند و با افسوس می‌گویند: «پهلوان بود.» از همان قدیمی‌های محله هم توانستیم نشانی خانواده شهید را پیدا کنیم. «حسین حمزه دولابی» تنها برادر شهید. هنوز بعد از گذشت این‌همه سال نام برادرش که می‌آید بغض می‌کند. او برایمان از بازیگوشی‌های مرتضی تعریف می‌کند. می‌گوید: «فاصله سنی‌مان کم بود. مرتضی 6 سال از من بزرگ‌تر بود. بااینکه سن و سالم کم بود اما همیشه در جمع دوستان او حضور داشتم. مرتضی پسر آرامی نبود و شیطنت داشت. گاهی شب‌ها پدرم می‌رفت دنبالش تا بیاید خانه. فوتبال بازی می‌کرد، کشتی می‌گرفت. دائم در حال بازی و شیطنت بود. خوب یادم می‌آید. اوج بازیگوشی مرتضی در 14، 15 سالگی بود. کشتی را حرفه‌ای دنبال می‌کرد و قد و قواره‌اش اصلاً با سن و سالش جور درنمی‌آمد. درشت‌هیکل و چهارشانه بود. تا در محله دعوا می‌شد دوستانش می‌آمدند دنبال مرتضی. او هم سینه سپر می‌کرد و با آنها می‌رفت؛ انگار حامی تمام بچه‌های محله بود. اگر کسی به بچه‌های محله ما زور می‌گفت یا حقشان خورده می‌شد اول ‌از همه مرتضی بود که برای گرفتن حق‌وحقوق پیشقدم می‌شد.

 از پادگان فرار کرد
زمانی که انقلاب شد مرتضی سرباز بود. با پیام امام(ره) که «پادگان‌ها را خالی کنید» مرتضی هم از پادگان فرار کرد. گفت: «امام(ره) فرمان دادند؛ من هم گوش‌به‌فرمانم.» حسین حمزه دولابی می‌گوید: «راستش ما ترسیده بودیم که نکند عواقب بدی در انتظار مرتضی باشد اما او دل شیر داشت و فعالیت‌های انقلابی‌اش را شروع کرد. از همان زمان خانه ما شده بود پاتوق اهالی محله و دوستان مرتضی. اعلامیه چاپ می‌کردند، به مجروحان کمک می‌کردند و هر‌کاری که در توانشان بود انجام می‌دادند. خانه ما تبدیل به پاتوق مرتضی و اهالی محله شده بود. یک روز اعلامیه می‌آوردند و روز دیگر مجروحان را با خودشان به خانه می‌آوردند. اسلحه درست می‌کردند. مرتضی شب و روز نداشت و تبدیل به یک انقلابی تمام‌عیار شده بود. جنگ تحمیلی که شروع شد مرتضی یک روز هم در خانه نماند. راهی جبهه شد. به جنگ‌های نامنظم سر پل ذهاب رفت. زمانی که عملیات خیبر شروع شد مرتضی به‌عنوان محافظ در مقر شهید مطهری فعالیت می‌کرد. دلش می‌خواست در عملیات هم حضور داشته باشد و مدام به فرماندهانش سفارش می‌کرد: اگر عملیات شروع شد مرا خبر کنید. به همین دلیل در این عملیات حضور پیدا کرد و در جزیره مجنون شهید شد. بعد از شهادت مرتضی چند نفر از همرزمانش که اصابت تیر به او را دیده بودند برایمان تعریف کردند که بعد از اصابت تیر به او به‌عنوان فرمانده دستور داد که همه برگردند. آن زمان جانی در بدن نداشت اما کسی لحظه شهادت او را ندیده است و ما همیشه چشم‌به‌راه پیکرش ماندیم. مادرم با آوردن هر شهید گمنام فکر می‌کرد مرتضی را آورده‌اند و به پیشوازش می‌رفت.»

 به مسابقات جهانی کشتی نرفت
هنوز وقتی از علاقه برادرش به کشتی تعریف می‌کند چشمانش برق می‌زند.
حسین یاد روزهایی می‌افتد که از جایگاه تماشاچی به برادر پهلوانش، نگاه و او را تشویق می‌کرد: «مرتضی عاشق کشتی بود. حتی وقتی از جنگ تحمیلی هم برمی‌گشت در باشگاه باید پیدایش می‌کردیم. یک کیف مشکی داشت. هنوز هم آن کیف را دارم. مدام این کیف در دستش بود و در راه خانه و باشگاه در رفت‌و‌آمد بود. در مسابقات استانی و کشوری همیشه اول بود. قبل از شروع جنگ تحمیلی قرار بود به‌عنوان کشتی‌گیر برای شرکت در رقابت‌های کشتی آزاد ارتش‌های کشورهای اسلامی به ونزوئلا برود. همان روزها جنگ تحمیلی شروع شد. راستش پدر و مادرم خیلی اصرار داشتند برای مسابقات راهی شود تا نتیجه این‌همه سال زحمتش را ببیند. چون مطمئن بودیم مرتضی با مدال طلا بازمی‌گردد. اما مرتضی می‌گفت دیگر مهم نیست زور بازویم را نشان حریف در زمین کشتی بدهم. حالا دیگر وقت دفاع از کشورم است؛ آنجا به من احتیاج دارند.»

 آخرین  دیـــدار
حسین حمزه دولابی خاطره جالبی از دوران جوانی تعریف می‌کند: «مرتضی دردانه خانه شده بود. هر وقت از جبهه می‌آمد همه دورش جمع می‌شدند. همین حسودی مرا برانگیخته بود. علاوه بر آن ‌همه انتظار داشتند من هم مثل مرتضی به جبهه بروم. اما به قول مرتضی تا واجبات دینی‌ام را انجام نمی‌دادم لیاقت حضور برای دفاع از میهن را نداشتم. آخرین باری که مرتضی از جبهه آمد گفتم: بیا فلان جا کارت دارم. قرار گذاشتیم در بیابان‌های اصفهانک. از سر ظهر رفتم آنجا نشستم. منتظر بودم مشت اول را بزنم به صورتش و بگویم دوست ندارم در خانه این‌قدر عزیز باشی. دیدم مرتضی خونسرد از دور می‌آید. خودم را آماده یک دعوای جانانه کردم. مرتضی آمد. دستم را گرفت. روی مرا بوسید. گفت: برادر کوچک من چطور است؟ انگار آب سرد ریختند روی سرم. گفت: حسین! من اگر شهید شدم مواظب پدر و مادرمان باش. زندگی را دست تو می‌سپارم. از اینکه فکر دعوا در سر داشتم از خودم خجالت می‌کشیدم. با هم برگشتیم به خانه و فردا مرتضی رفت و دیگر برنگشت.»

 بعد از شهادتش نماز خواندم
حسین حمزه دولابی تنها کسی است که نامش در وصیتنامه مرتضی آمده است و تنها کسی که شهید به او سفارش‌های زیادی کرده. در وصیتنامه شهید می‌خوانیم: «برادرم، حسین می‌خواهم که پشتوانه‌ای برای پدر و مادرم باشد. چون از آن موقع که من به یاد دارم پدرم زحمت زیادی کشیده است و با شهید شدن من ناراحتی او بیشتر می‌شود. از تو می‌خواهم که با منافقان و دروغ‌گویان و از خدا بی‌خبران و کسانی که به امام عزیز توهین می‌کنند مبارزه کنی و راه خدا و قرآن را که راه ناتمام شهیدان است، بپیمایی.» برادر شهید می‌گوید: «مرتضی وقتی بود یک نوع حمایتم می‌کرد؛ وقتی هم رفت یک نوع دیگر. وقتی بود همیشه زیر چتر حمایتش بودم. اما سر یک موضوع با هم دعوا می‌کردیم و آن‌هم نماز خواندن بود. می‌گفت: نماز بخوان. من هم دروغ می‌گفتم خواندم. یا می‌گفتم: تو با من چه‌کار‌داری؟ نمی‌خوانم. مرتضی از حرف من ناراحت می‌شد. در دوران جنگ تحمیلی چند بار به من گفت: اگر نماز بخوانی تو را به جبهه می‌برم. گفتم: اصلاً نمی‌خواهم بیایم. از این کارها خوشم نمی‌آید. راحت در شهر خودم نشستم. مرتضی ناراحت می‌شد. اما از من رو برنمی‌گرداند. بعد از شهادتش وصیتنامه را که خواندم حالم عوض شد. انگار مرتضی بعد از شهادت هم به فکر من بود و مرا به نماز و راه خدا دعوت کرد. بعد از شهادت مرتضی من نماز خواندن را شروع کردم.»

سخت است از پشت تیر بخورم
   راوی: حاج اکبر باقر                 
در منطقه جزیره جنوبی بودیم. دشمن فشار زیادی به منطقه آورد و تقریباً منطقه را در دست گرفته بود. مرتضی تا آخرین لحظه ایستاد و بعد به بیسیم‌چی گفت: «برو عقب.» با اصرار تمام نیروها را به عقب فرستاد به‌جز 4 نفر که در خط ماندند. مرتضی جعبه نارنجک را باز کرد. عراقی‌ها به‌اندازه یک خاکریز دوجداره با ما فاصله داشتند. مرتضی مثل کوه ایستاده بود و با شجاعت و ازخودگذشتگی و بااراده‌ای که داشت توانست چندنفر از افراد دشمن را نابود کند؛ تا اینکه نارنجک‌ها تمام شد و دیگر سلاحی نبود. بچه‌ها پیشنهاد دادند که عقب‌نشینی کنند. گلوله‌ از زمین و آسمان می‌بارید. ناگهان تیری به پا و شکم بهرام نوری اصابت کرد. مرتضی و کریمی‌ دست‌های او را گرفتند تا به عقب انتقال دهند اما بهرام جلو چشمان بچه‌ها پر کشید و کریم مجروح شد. مرتضی همراه یکی از همرزمانش به عقب راه افتاد اما درحالی‌که به عقب می‌رفت رو به دشمن کرد. می‌گفت: «برای من سخت است که از پشت تیر بخورم.» نمی‌خواست لحظه‌ای چشم از دشمن بردارد؛ همین‌طور عقب‌عقب می‌رفت که ناگهان گلوله‌ سینه‌اش را شکافت و مرتض با دستانی خون‌آلود به زمین افتاد. پیکرش برای همیشه در جزیره ماند و دیگر برنگشت.

در انتظار فرزندش بود
   راوی: سعید متبحری                 
از مسئولان رده‌بالای جنگ تحمیلی محسوب می‌شد. اما تازه واردها این را نمی‌فهمیدند. چون دائم بین آنها بود و به آنها فنون جنگی را یاد می‌داد. شب‌ها کنار تازه واردها می‌خوابید. می‌گفت در بین آنها حتماً کسی هست که برای چند روز اول دوری از خانواده برایش دشوار باشد؛ شاید شب‌ها بی‌خواب شود و من بتوانم آرامش کنم. مواقعی که جبهه آرام بود با بچه‌ها کشتی می‌گرفت. صدای خنده‌هایش وقتی پشت همه را به خاک می‌زد هنوز در گوشم مانده است. کسی پیدا نمی‌شد که مرتضی را دوست نداشته باشد. برای ما یک فرمانده و یک رفیق بود. به‌علاوه اینکه ما با هم بچه‌محل هم بودیم. مرتضی وقتی شهید شد در انتظار به دنیا آمدن فرزندش بود که هیچ‌وقت او را ندید.

در محله احترام داشت
 راوی: تقی هاشمی دولابی        
زمان جنگ تحمیلی من عکاسی داشتم. نوجوان‌ها می‌آمدند پیش من تا از شناسنامه‌هایشان که سال تولدشان را دست‌کاری کرده‌اند فتوکپی بگیرم. من هم بیشترشان را برمی‌گرداندم و قبول نمی‌کردم. می‌دیدم دست شهید مرتضی حمزه دولابی را می‌گرفتند و با خود می‌آوردند. مرتضی در محله برای همه قابل‌ احترام بود. حرفش را کسی زمین نمی‌انداخت. بچه‌ها می‌گفتند: او ضامن ما می‌شود. شهید از پشت با علامت ابرو به من می‌گفت که قبول نکنم. می‌گفت: تو بچه‌ای هنوز. بمان پیش مادرت. خوب یادم است یک‌بار یک پسربچه آنقدر گریه کرد که شهید دولابی به من سفارش کرد که شناسنامه‌اش را کپی بگیرم.»






ارسال پیام اشتراک



 
 
 Security code