منطقه 14

پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌ها پای تخته سیاه

نویسنده: زهرا فراهانی
اسم دانشجو که می‌آید یاد جوان‌های پرشور 18، 19 ساله می‌افتیم که یکی دو سال از عمر خود را صرف خواندن برای کنکور کرده و حسابی زحمت کشیده‌اند تا بتوانند از عهده امتحان ورودی دانشگاه به خوبی برآیند...
1396/09/14
 اسم دانشجو که می‌آید یاد جوان‌های پرشور 18، 19 ساله می‌افتیم که یکی دو سال از عمر خود را صرف خواندن برای کنکور کرده و حسابی زحمت کشیده‌اند تا بتوانند از عهده امتحان ورودی دانشگاه به خوبی برآیند. بعد دیگر همه هم‌وغم و دغدغه‌شان بشود درس خواندن و پیشرفت در مدارج علمی تا مدرکی درخور بگیرند و بتوانند آینده روشنی برای خود بسازند. در میان این دانشجویان  افرادی هم هستند که سرد و گرم روزگار را چشیده‌اند. افرادی که جای پدر و مادر دانشجویان هستند و شاید هم حتی گاهی پدربزرگ و مادربزرگ. این دانشجویان مسن‌تر اتفاقاً باانگیزه‌تر درس می‌خوانند و ممتازترند. روز دانشجو بهانه‌ای شد تا تحقیق کنیم که ببینیم چند نفر از این مادرها و پدرها در منطقه ما هستند که صبح به صبح همراه جوان‌ها پاشنه‌ور می‌کشند و سر کلاس درس حاضر می‌شوند. از انگیزه‌شان پرسیدیم و سختی‌ها و لذت توأمان درس خواندن در سن‌ بالا.

بیکاری مرا به درس کشاند
روسری ساده سفیدش را زیر گلو سوزن زده و نوع پوششی که دارد می‌گوید جوان یکی دو نسل قبل است. خوش‌خنده و خوش‌صحبت است. «فرزانه صالحی» ۵۳ ساله اکنون دانشجوی سال سوم کارشناسی ادبیات در دانشگاه علامه طباطبایی و ساکن چهارصددستگاه است. می‌گوید که بیش از ۳۰ سال است در این محل زندگی می‌کند. درباره دلیل تحصیل در این سن توضیح می‌دهد: «من تا سیکل که خواندم ازدواج کردم. بعد از ازدواجم رفتم سراغ هنر خیاطی. یک خیاط‌خانه برپا کردم و دیگر از فکر درس ‌و مشق افتادم. تمام این سال‌ها خیاطی کردم. بعد از ۲۰ سال به دلیل مشکل کمردرد و گردن‌درد کارم را کنار گذاشتم. حدوداً 40 ساله بودم که خیاط‌خانه را جمع کردم. 2 سالی در خانه بودم و چون تمام عمر عادت به کار کرده بودم بیکاری مرا دچار افسردگی کرد. یک نفر به من پیشنهاد داد کتاب بخوانم. مدت‌ها بود کتابی دست نگرفته بودم. شروع کردم به خواندن کتاب داستان‌های کوتاه سیمین دانشور. در میانشان داستان‌هایی هم برای دختران و زنان دانشجو بود. وقتی می‌خواندم دیدم چقدر من از فضای آموزش فاصله گرفته‌ام. دلم می‌خواست آن حال و هوا را تجربه کنم. تقریباً ۴۵ ساله بودم که شروع کردم به ادامه تحصیل. اول دیپلم گرفتم و بعد هم کنکور دادم. همان سال اول هم در کنکور دانشگاه سراسری قبول شدم.»

نویسندگی در آینده
صالحی که فرزندی ندارد فکر می‌کند شاید اگر بچه‌ای داشت و مجبور به کمک به او در درس‌هایش می‌شد زودتر به فکر ادامه تحصیل می‌افتاد. او همسرش را مشوق اصلی خود می‌داند: «همسرم که شغل آزاد دارد خیلی مرا تشویق و حمایت کرد. حالا هم همه‌جا به من کمک می‌کند. وقتی امتحان دارم کارهای خانه او انجام می‌دهد. برای کنکور هم خیلی کمکم کرد و می‌گوید فوق‌لیسانس هم بخوانم.» این هم‌محله‌ای مدتی است که نوشتن را شروع کرده و علاقه دارد در آینده نویسندگی را جدی دنبال کند و کتاب‌هایش را به چاپ برساند. بسیار خوشحال است که شاید دیر اما بالاخره راه خود را برای پیشرفت واقعی پیدا کرده است.

تقسیم کار کردیم
«زهرا کاشانی» 50 ساله دانشجوی رشته روان‌شناسی دانشگاه آزاد است. باید پسرش را به مدرسه ببرد و کارهای خانه را انجام می‌دهد. می‌گوید «امروز نوبت من است که غذا بپزم.» او که اکنون سال دوم مقطع کارشناسی را می‌گذراند، 3 فرزند دارد. دختر و پسر بزرگش هم دانشجو هستند و پسر کوچکش محصل. کاشانی ساکن محله شکوفه است. او از سختی‌های دانشجویی و خانه‌داری این‌طور برایمان می‌گوید: «شروعش برایم خیلی سخت بود. به خصوص اینکه سال‌ها همه عادت کرده بودند که من در خانه باشم و همه کارها را انجام بدهم. اما حالا کارها را در خانه تقسیم کرده‌ایم. به دخترم و پسرم گفتم: اگر شما دانشجویید و درس دارید من یکدیگر مثل شما هستم. باید به یکدیگر کمک کنیم.» کاشانی می‌خندد و می‌گوید: «البته وقتی هر 3 نفر امتحان داریم فقط همسرم می‌ماند که کارها را سر و سامان بدهد.»

با بچه‌هایم مسابقه معدل گذاشته‌ایم
کاشانی انگیزه‌اش را برای تحصیل در دانشگاه در این سن و سال این‌طور بیان می‌کند: «ورود دخترم به دانشگاه خیلی مؤثر بود. روزی که برای ثبت‌نام رفتم خانمی را دیدم که بیش از 40 سال سن داشت و آمده بود ثبت‌نام. جرقه‌ای زده شد در ذهنم که چرا من شروع نکنم. بعد هم که دخترم را سرگرم تحقیق و کارهای دانشگاه می‌دیدم بیشتر دلم می‌خواست بروم دانشگاه تا بیشتر بخوانم و بدانم؛ مخصوصاً در رشته روان‌شناسی که همیشه رشته مورد علاقه‌ام بود و سال‌ها در این زمینه مطالعه کرده بودم. دلم می‌خواست بروم و به دانسته‌هایم در ذهنم نظم بدهم.» او درباره واکنش فرزندانش به تصمیمش می‌گوید: «ابتدا مخالفت کردند. به‌خصوص پسر بزرگم. گفت: برایت سخت است. اما وقتی اراده مرا دیدند کم‌کم موافق شدند. همسرم خیلی حمایت کرد. دخترم می‌گفت: فکر کن دانشگاه من قبول شوی و با هم برویم. به همه می‌گویم ببینید چه مادر بااراده‌ای دارم. همین شد که عزمم جزم‌تر شد و با کمک بچه‌ها به‌راحتی از سد کنکور گذشتم.» کاشانی می‌گوید که با دختر و پسرش برای معدل بهتر مسابقه گذاشته است. او دوست دارد که بعد از دریافت مدرک کارشناسی وارد مقطع کارشناسی ارشد شود می‌گوید: «گاهی کمی، فهم درس‌ها برایم سخت است اما خواستن توانستن است. می‌خواهم بخوانم و همسالانم را هم تشویق می‌کنم که بخوانند. تنها با خواندن و آموختن است که سطح فرهنگ کشور بالا می‌رود.»

جشن قبولی کنکور را مشترک با دخترم گرفتیم
«رسول کریم‌پور»، ۵۵ ساله دانشجوی کارشناسی ارشد رشته زبان انگلیسی در دانشگاه پیام نور است. او که ساکن محله ابوذر است درباره اینکه کی و چگونه شروع به ادامه تحصیل کرد می‌گوید: «من سال 1360 دیپلم گرفتم. آن زمان خیلی‌ها همان دیپلم را هم نمی‌گرفتند. فکر می‌کردم کافی است. تقریباً هیچ‌وقت هم مشکلی نداشتم. شغلم هم آزاد بود و نیازی به مدرک تحصیلی نبود. تمام این سال‌ها اهل مطالعه بودم. تا اینکه پسر بزرگم برای ادامه تحصیل به خارج از ایران سفر کرد. من آن موقع ۴۶ ساله بودم. پسرم که رفت یکبار رفتم به دیدنش. در آنجا برای صحبت مشکل داشتم؛ این مشکل اذیتم می‌کرد. خانواده دوستان دیگر پسرم که ایرانی بودند همه به زبان انگلیسی مسلط بودند. فکر کردم باعث خجالت فرزندم می‌شوم. این شد که وقتی به ایران برگشتم در کلاس زبان ثبت‌نام کردم. ابتدا یادگیری برایم سخت بود اما کم‌کم راه افتادم. در میان همکلاسی‌هایم دانشجویان زبان هم بودند. می‌دیدم که آنها چقدر بهتر از بقیه هستند. تصمیم گرفتم من هم شانسم را برای ورود به دانشگاه امتحان کنم. پسرم و دخترم که همان سال کنکور داشتند خیلی خوشحال شدند و دخترم خیلی کمکم کرد که در کنکور قبول شوم. جشن قبولی‌مان را مشترک گرفتیم. همسرم هم خیلی خوشحال بود. بعدازآن هرچه گذشت بیشتر به ادامه تحصیل علاقه پیدا کردم. حس می‌کردم جوان شده‌ام. شور زندگی را در خودم می‌دیدم. بااینکه تا قبل از آن به‌شدت دچار کرختی و روزمرگی شده بودم.»

بابابزرگ دانشجو
کریم‌پور درباره رفتار همکلاسی‌ها و استادانش می‌گوید: «اول خیلی برخوردها خوب نبود. دانشجویان جوان همه همسال دختر و پسرم بودند و مدام به شوخی بابابزرگ صدایم می‌کردند و می‌گفتند الان درس به چه‌کار من می‌آید. اما استادان برخوردشان بهتر بود. گرچه بعضی از خودم هم جوان‌تر بودند و حس می‌کردند باید احترام بزرگ‌تر بودنم را حفظ کنند. حتی مراعاتم را می‌کردند و به من سخت نمی‌گرفتند. اما کم‌کم که گذشت دیدند من از جوان‌ها درسخوان‌ترم. همین شد که سطح توقعشان بالا رفت. همکلاسی‌هایم هم با دیدن این جریان متوجه شدند که بابابزرگ برایشان یک رقیب قدر است. به همین دلیل حالا  کمتر سربه‌سرم می‌گذارند. چون باید از من جزوه بگیرند و برای رفع اشکالاتشان پیش من بیایند.» کریم‌پور می‌خندد و می‌گوید: «پدربزرگ‌های دانشجو را نباید دست‌کم گرفت.»




ارسال پیام اشتراک



 
 
 Security code