منطقه 15

داخلی مورد نظر در دسترس نیست

نویسنده: فرزام شیرزادی
بیرون هوا سرد است و تلویزیون تصاویر بارش برف را در محله‌های بالای شهر نشان می‌دهد. جایی که ما هستیم فقط آسمان گرفته و از باران هم خبری نیست، چه برسد به برف. تلفن را برمی‌دارم و شماره را از 118 می‌گیرم. لبه قبض ساندویچی که دیشب سفارش داده‌ام شماره را یادداشت می‌کنم.....
1396/08/27
بیرون هوا سرد است و تلویزیون تصاویر بارش برف را در محله‌های بالای شهر نشان می‌دهد. جایی که ما هستیم فقط آسمان گرفته و از باران هم خبری نیست، چه برسد به برف. تلفن را برمی‌دارم و شماره را از 118 می‌گیرم. لبه قبض ساندویچی که دیشب سفارش داده‌ام شماره را یادداشت می‌کنم. دو رقم اول هشت است. شماره را می‌گیرم. صدای ضبط‌شده زنی می‌گوید که با بیمارستان... تماس گرفته‌ام و از عدد یک شروع می‌کند تا ده: «برای ارتباط با درمانگاه عدد یک، ارتباط با کارگزینی عدد2، بخش جراحی عدد3، بیماران سرپایی عدد4، جراحی‌های عمیق و طولانی عدد5، تی‌شویی عدد6، ورم معده و روده عدد7، گوش و حلق و بینی و لوزالمعده عدد 8، مجاری تنفسی و دیگر مجاری عدد 9، روده کوچک، روده بزرگ و کبد و پانکراس عدد10، در غیر‌این صورت منتظر باشید تا به اپراتور وصل شویم.»
منتظر می‌مانم. صدای چند بوق می‌آید و بعد همان زن با صدای ضبط‌شده‌اش می‌گوید: «از اینکه با ما تماس گرفتید متشکریم. تا تماس بعدی خدانگهدار.»
گوشی را قطع می‌کنم. دوباره شماره می‌گیرم. حوصله‌ام سر می‌رود. عجله دارم. وقت نیست دوباره یک تا ده را بشنوم. شماره 5 را می‌گیرم. بعد از یازده بوق مردی با صدای پکر و گرفته می‌گوید: «جراحی‌های عمیق و طولانی.» می‌گویم: «دکتر پ.ج.ن چه روزهایی هستند؟‌» جواب می‌دهد: «الان وصل می‌کنم درمانگاه از اونجا بپرسید.» وصل می‌کند. صدای دو سه بوق را می‌شنوم. نرسیده به پنجمی یا ششمی یک نفر گوشی را برمی‌دارد.
ـ سلام. دکتر پ.ج.ن چه روزهایی هستند؟
ـ اشتباه گرفتید.
ـ مگه اونجا درمانگاه نیست؟
ـ اینجا لوزالمعده و گوش و حلق و بینی...
حرفش تمام نشده که صدای بوق ممتد می‌آید. صدای ضبط شده زن: «از اینکه با ما تماس گرفتید متشکریم. تا تماس بعدی خدانگهدار.» گوشی را قطع می‌کنم. دوباره شماره می‌گیرم و عدد 10 را وسط حرف‌های ضبط شده فشار می‌دهم. یک نفر از آن سمت گوشی تو شلوغی و همهمه‌ می‌گوید: «کبد و پانکراس و روده‌ها...»
ـ سلام. دکتر پ.ج.ن چه روزهایی هستند؟
ـ اشتباه گرفتید؟
ـ ممکنه وصل کنید درمانگاه یا جایی که می‌دونن دکتر کی می‌آد؟
وصل می‌کند. صدای دو بوق را می‌شنوم. یک نفر گوشی را برمی‌دارد: «بفرمایید.»
ـ آقا ببخشید تو رو خدا قطع نکن. بیست دقیقه است دارم زنگ می‌زنم. دکتر پ.ج.ن چه روزهایی هستند؟
ـ اجازه بفرمایید الان خدمتتان می‌گم.
گوشی را می‌گذارد روی «هولد». موسیقی «باز ‌ای الهه ناز» پخش می‌شود. گوشی را از هولد در می‌آورد: «الو؟‌»
ـ بله.
ـ دکتر دوشنبه‌ها و چهارشنبه‌ها صبح هستند تا ظهر.
ـ ممنون. اونجا درمانگاهه؟
ـ نه، با داخلی 6 تماس گرفتید.

رفاقت تلفنچی‌ها
رفتارشان باعث نشد که این داستان را بنویسم. شبیه آنها بسیار دیده‌ام و می‌بینم. چاپلوسی‌شان در مواجهه با هم آنقدر حرفه‌ای بود که گاهی من را هم به شک می‌انداخت. جای شک نبود. شک که برطرف شد، داستانشان را نوشتم. نوشتم: به طرز عجیب و غریبی از هم نفرت داشتند. نفرت‌شان اگر درونی شده هم نبود اما به زبان می‌آوردند. نه جلو هم. پشت سر هم مدام و ربط و بی‌ربط هرچه از دهانشان درمی‌آمد نثار هم می‌کردند. طوری نشان می‌دادند که انگار به خون هم تشنه‌اند. یکی‌شان زِبل‌تر از آن یکی بود. چلپاسه‌وار می‌خزید پشت میزش و از بالای عینک دسته کائوچویی‌اش سر تا ته سالن را دید می‌زد. سالن جایی بود که آنجا کار می‌کردیم. ما چهل و سه نفر بودیم. بیشتر از آنکه خانواده‌هایمان را ببینیم با هم بودیم. دو نفری که از هم نفرت داشتند تلفنچی‌های سالن بودند. یکی‌شان ته سالن می‌نشست و آن یکی سر سالن. هرکسی به اداره ما زنگ می‌زد آنها وصل می‌کردند به تلفن‌های داخلی که روی میزها بود. اگر یک روز یکی از تلفنچی‌ها نمی‌آمد، کارش می‌افتاد گردن آن یکی. آنقدر زنگ‌خور نداشتیم که یک نفر نتواند از پس جواب‌های تلفنی برآید. یکی‌شان هم بود بس بود. وقتی آن یکی نمی‌آمد، این یکی دمار از روزگارش درمی‌آورد. پته‌اش را می‌ریخت روی آب. هرچه از او می‌دانست، دو سه تای دیگر هم می‌گذاشت رویش و هی می‌گفت و می‌گفت. از آن زیرآب‌زن‌های کار بلد و پای کار بود. اگر این یکی هم نمی‌آمد، آن یکی ریزریز و کپسولی شخصیتش را نفله می‌کرد. ظریف و پنهانی چنان زیر و بالای او را بیرون می‌ریخت که هر کسی می‌شنوید ـ که معمولاً می‌شنویدند ـ هر فکری دلشان می‌خواست درباره‌اش می‌کردند. وقتی هر دو تو سالن بودند قربان و صدقه هم می‌رفتند. چنان چاق‌سلامتی و خوش‌وبش می‌کردند و احوال پدر و مادر و همشیره هم را می‌پرسیدند که اگر غریبه‌ای از آنجا رد می‌شد فکر می‌کرد یک جان هستند در دو قالب. طوری نشان می‌دادند که انگار واله و شیدای همند. وقتی برای هواخوری می‌رفتند تو تراس دنگال پشت سالن اگر سر حوصله بودند، بعد از تصدق‌ها و دور سر هم گشتن‌های زبانی تعارف به هم تکه پاره می‌کردند و تنها‌کاری که برای ابراز محبت به هم نمی‌کردند دست انداختن گردن هم بود. در اینجا نمی‌خواهیم وارد جزئیات بیشتر شویم و توضیح بدهیم که این دو رمیده از هم به ظاهر دلبسته ذکور بودند یا اناث. و مثلاً چاق و از ریخت افتاده بودند یا لاغر و زردنبو. مهم این است که در اوج دری‌وری گفتن به هم اگر آن، این را می‌دید یا این، آن را با رؤیایی‌ترین کلمه‌ها جمله‌هایی سر هم می‌کردند و به هم هدیه می‌دادند که اگر هزار سال هم می‌شناختی‌شان فکر می‌کردی دچار روان‌پریشی یا زایل شدن عقل شده‌ای. آنها این‌جور آدم‌هایی بودند. در اداره ما کم‌وبیش بقیه هم شبیه تلفنچی‌هایمان بودند.





ارسال پیام اشتراک



 
 
 Security code