منطقه 15

رمضان در کمپ آفتاب

نویسنده: امین رحیمی
1396/03/27
  •  بعد از افطار یكی یكی غیب‌شان می‌زند. حرفشان را نیمه‌كاره می‌گذارند و كارشان را هم؛ هرچه باشد. یكی یكی می‌روند و بعد در حیاط ده تا ده تا پیدایشان می‌شود. بر سر گنج می‌روند انگار؛ گنجی كه تازه یافته‌اند. می‌شتابند؛ «الله‌اكبر».
  •  دل‌هایشان هوایی شده و پاهایشان روی زمین ‌بند نیست انگار. اما صف كه می‌بندند چه نظمی، چه سكونی! صدای یك نفرشان در آسمان كمپ طنین می‌اندازد؛ و هر نفسی كه به حنجره می‌رسد صدبار به دل‌ها می‌كوبد؛ «حی علی الفلاح».
  •  به پا كه می‌خیزند آن قامت‌های مچاله چه بركشیده و بلندبالا شده‌اند؛ «قد قامت‌الصلاه».
  •  رها شده از آتش‌؛ آتشی كه جانشان را فسرده و زندگی‌شان را سوزانده. دل‌هایشان می‌لرزد و اشك در چشم‌هایشان هم. در قنوت دست‌هایشان می‌لرزد و صدایشان هم؛ «و قنا عذاب‌النار».
  •  خم می‌شوند و خمیده نیستند. راست قامتانی هستند كه حالا خوب می‌دانند كجا همیشه باید ایستاد و كجا فقط باید سر فرود آورد؛ «سبحان ربی‌العظیم و بحمده».
  •  قدر نمازشان را فقط خود می‌دانند و خدایشان. به حال نمازشان فقط خود آگاهند و به حالت دل‌هایشان فقط پروردگار. پیشانی بر زمین می‌سایند؛ به شكر یا به رضا، به تسلیم یا به توكل، به خوف یا به رجا؟ فقط خدا می‌داند. حالا پاكند و معنی پاكی را می‌فهمند؛ «سبحان ربی‌الاعلی و بحمده».
  •  این نماز روزه‌دارانی است كه خداوند جسم و جانشان را از پلیدی پاك كرده؛ نماز توبه‌كارانی كه خداوند بازگردانده. این نماز پابرهنگانی است كه خداوند پوشانده. و جز این لباس آبی، تن‌پوشی ندارند. همان را برای نماز پاكیزه نگه می‌دارند تا از خدا بخواهند دل‌هایشان را پاكیزه نگه دارد از گزند لغزش‌ها و پلیدی‌ها؛ از آتش اعتیاد. این نماز نمازگزارانی است كه نماز را قدر می‌دانند و قدر نمازشان را فقط خدا می‌داند.




ارسال پیام اشتراک



 
 
 Security code