منطقه 16

وداع در یک روز بارانی

نویسنده: زینب زینال‌زاده‌
سال 1444 در یکی از روستاهای ابهر به دنیا می‌آید و بعد از گذراندن دوران کودکی همراه پدرش به مزرعه می‌رود و مشغول کشاورزی می‌شود...
1396/09/12
  سال 1444 در یکی از روستاهای ابهر به دنیا می‌آید و بعد از گذراندن دوران کودکی همراه پدرش به مزرعه می‌رود و مشغول کشاورزی می‌شود. آن سال‌ها در روستا مدرسه نبود، به همین دلیل از تحصیل بازمی‌ماند، اما دوره‌ای کوتاه به مکتبخانه می‌رود و سواد قرآنی می‌آموزد. دوران نوجوانی را پشت سر می‌گذرد و اوایل جوانی به تهران کوچ می‌کند و در محله دروازه غار، ساکن می‌شود. او سال 1361 در 83 سالگی به عنوان نیروی پشتیبانی عازم جبهه می‌شود و 2 ماه پس از اعزام در بوکان کردستان به شهادت می‌رسد. این خلاصه‌ای از زندگی «یدالله جوهری» پدربزرگ شهید هم‌محله‌ای است. برای گفت‌وگو با «ولی‌الله‌ جوهری» فرزند ارشد شهید راهی منزلش در نازی‌آباد می‌شویم. 

در نبود مادر، ما را بزرگ کرد
«ولی‌الله‌جوهری» 6 دهه از بهار زندگی‌اش را پشت سر گذاشته و به قول خودش بیشتر سال‌ها پشت فرمان در جاده منتهی به شیراز بوده است. دوری از جاده او را دلتنگ می‌کند و به محض اینکه یاد گذشته می‌افتد بغض راه گلویش را می‌بندد: «من عاشق جاده هستم و دلم برای روزهایی که با مسافران شیراز همسفر می‌شدم، تنگ شده است.» ‌منقلب شده است و فرصت مناسبی برای پرسیدن از پدر شهیدش نیست. مکث می‌کنیم تا کمی آرام شود. سپس می‌خواهیم در این باره حرف بزند. گویا می‌خواهد در ذهنش دفتر خاطراتش را ورق بزند. بعداز تعللی کوتاه می‌گوید: «پدرم خیلی زحمتکش بود. ما 3 برادر و یک خواهر بودیم و در کودکی مادرمان را از دست دادیم و پدر به تنهایی و با کارگری ما را بزرگ کرد.»

خادم افتخاری مسجد ارک بود
به گفته پسر، شهید جوهری سواد نداشت، اما تعلیمات دینی را یاد فراگرفته بود. او می‌گوید: «پدرم تعریف می‌کرد که در روستایشان مدرسه نبود و خانواده‌اش او را به مکتبخانه می‌برند و سواد قرآنی یاد می‌گیرد. پدرم بیشتر وقتش مشغول نماز خواندن بود و خیلی از روزها روزه می‌گرفت.» شهید جوهری اوایل جوانی به تهران کوچ می‌کند و در دروازه غار ساکن می‌شود. به توصیه یکی از آشناها به مسجد ارک می‌رود و خادم آنجا می‌شود. ولی‌الله‌ جوهری می‌گوید: «پدرم سواد نداشت و‌ کاری هم غیر از کشاورزی بلد نبود. وقتی به تهران کوچ می‌کند، توسط یکی از آشناها به مسجد ارک می‌رود و خادم آنجا می‌شود. همیشه از کارش تعریف می‌کرد و از اینکه خدمتگزار نمازگزاران بود، لذت می‌برد. بعد از مدتی تصمیم گرفت به محله نازی‌آباد نقل مکان کنیم. از آن زمان هم در خیابان شیر محمدی ساکن هستیم. »

همسایگی با خانواده شهیدان «خالقی پور»
ولی‌الله‌اکنون در همان منزل پدری‌اش زندگی می‌کند. خانه آنها چند کوچه با خانه خانواده خالقی‌پور فاصله دارد. پسر شهید جوهری می‌گوید: «آن سال‌ها هنوز فرزندان حاج «محمود خالقی پور» شهید نشده بودند، اما حاج محمود فرد معتمدی بود و همه او را می‌شناختند. پدرم به مسجد امام حسن مجتبی(ع) می‌رفت و همانجا با حاج محمود آشنا شده بود و بعدها متوجه شدیم خانه‌هایمان در نزدیکی یکدیگر قرار دارد. کم‌کم ما هم با پسران خانواده خالقی‌پور آشنا شدیم و رفت‌وآمد خانوادگی پیدا کردیم.» ولی‌الله‌ یادی از مرحوم حاج محمود خالقی‌پور می‌کند و می‌گوید: «خدا رحمتش کند! وقتی خبر شهادت پسرهایش را دادند، مانند کوه صبر بود و همیشه با افتخار از فرزندان شهیدش یاد می‌کرد.»

اعزام به جبهه همراه با همسایه صمیمی
پدر با کارگری مخارج زندگی را تأمین می‌کرد تا اینکه پسرهایش بزرگ می‌شوند و کسب و کار راه می‌اندازند و از پدر می‌خواهند دست از کار‌ بکشد و استراحت کند. ولی‌الله‌ می‌گوید: «پدرم نمی‌توانست در خانه بنشیند و وقتش را هدر بدهد. به همین دلیل ساعت‌های زیادی به مسجد امام حسن مجتبی(ع) می‌رفت و مشغول نماز خواندن می‌شد. او با مرحوم حاج محمود خالقی‌پور دوست صمیمی بود و خیلی از وقت‌ها با هم بودند.» گویا اعزام شهید یدالله جوهری هم به دعوت محمود خالقی‌پور بوده است: «پدرم بعد از چند روز از بوکان تماس گرفت و ماجرای اعزامش را اینطور تعریف کرد: «از مقابل مسجد می‌گذشتم که حاج محمود را دیدم و او به شوخی گفت؛ می‌رویم جبهه، پیرمرد تو نمی‌آیی. من هم به خانه رفتم و چند تکه لباس داخل ساک گذاشتم و با آنها عازم شدم.» پدرم چند سال از حاج محمود بزرگ‌تر بود. آنها با عنوان نیروی پشتیبانی عازم بوکان شدند.» 2 ماه بعد در تاریخ 22 آذر 61 کومله‌ها به بوکان حمله می‌کنند و یدالله جوهری با چند نفر از رزمنده‌ها به شهادت می‌رسند.

تشییع پیکر شهید در یک روز بارانی
چند روزی از آخرین تماس شهید جوهری با خانواده‌اش می‌گذرد که خبر حمله کومله‌ها به بوکان منتشر می‌شود. اعضای خانواده ما نگران حال پدر با هر جا که امکان داشت تماس می‌گیرند، اما هیچ‌کس خبری ندارد. نام شهید جوهری در آمار شهدای بوکان اعلام می‌شود. همسایه‌ها یکی یکی برای عرض تسلیت می‌آیند. حاج محمود دلتنگ فراق دوست صمیمی‌اش می‌شود، اما صبور و آرام زیر تابوت شهید جوهری را می‌گیرد. ولی‌الله ‌می‌گوید: «روز تشییع پیکر پدرم هوا بارانی بود، اما همه همسایه‌ها آمده بودند.» پیکر شهید یدالله جوهری در قطعه 28 گلزار شهدای بهشت زهرا(س) به خاک سپرده می‌شود.

بردباری را به ما آموخت
«محمد جوهری» نخستین نوه شهید یدالله جوهری است. به دلیل مشغله زیادی که دارد موفق نمی‌شویم او را ملاقات کنیم. بنابراین تماس می‌گیریم تا برایمان از خاطرات پدر بزرگش بگوید. محمد به خاطره جالبی اشاره می‌کند و می‌گوید: «پدر بزرگم نوه‌های زیادی داشت، اما من بیشتر از همه به او نزدیک بودم. خیلی از اوقات منزل پدربزرگم می‌رفتم و چند روز آنجا می‌ماندم. هیچ‌وقت صفای خانه پدربزرگم را فراموش نمی‌کنم. شب‌ها هر وقت از خواب بیدار می‌شدم، پدربزرگم مشغول نماز خواندن و راز و نیاز بود. پدر بزرگم 83 سال داشت و خیلی صبور و آرام بود و من در زندگی سعی می‌کنم مانند او در برابر مشکلات بردبار باشم.»



ارسال پیام اشتراک



 
 
 Security code