منطقه 17

شكل‌گیری هیئت ویژه نوجوانان در محله امامزاده حسن(ع)

تولد در كوی سنبل

نویسنده: علی‌الله‌سلیمی
نشسته بودیم روی سكوی خانه ننه كلثوم و منتظر عباس بودیم كه به طرف محله امامزاده حسن(ع) برویم. شنیده بودیم امسال هم قرار است بچه‌های محله امامزاده حسن(ع) هیئت راه‌اندازی كنند و ما هم می‌خواستیم با آنها در این كار سهیم باشیم...
1394/09/03
  نشسته بودیم روی سكوی خانه ننه كلثوم و منتظر عباس بودیم كه به طرف محله امامزاده حسن(ع) برویم. شنیده بودیم امسال هم قرار است بچه‌های محله امامزاده حسن(ع) هیئت راه‌اندازی كنند و ما هم می‌خواستیم با آنها در این كار سهیم باشیم. عباس كه از همه بچه‌های كوچه ما بزرگ‌تر بود، سر گروه ما محسوب می‌شد و حالا می‌خواستیم با حضور او در محله امامزاده حسن(ع) توانایی خودمان را نشان دهیم، چون شنیده بودیم روز قبل بچه‌های كوچه درختی كه فقط یك كوچه با ما فاصله دارند، رفته‌اند پیش بچه‌های محله امامزاده حسن(ع) و گفته‌اند ما هم می‌خواهیم در راه‌اندازی هیئت كوچه شما شركت كنیم. بچه‌های محله امامزاده حسن(ع) به آنها گفته‌اند شما هنوز برای راه‌اندازی كارهای هیئت كوچك هستید، بروید وقتی آماده شد بیایید سینه بزنید. ما نمی‌خواستیم فقط برای سینه زدن به آنجا برویم و حالا منتظر بودیم عباس از خانه بیرون بیاید تا هرچه زودتر به محله امامزاده حسن(ع) برویم. رضا كه به نظر می‌رسید حوصله‌اش سر رفته است، گفت: «‌این عباس هم آنقدر بی‌خیال است و لفتش می‌دهد تا وقتی برسیم محله امامزاده حسن(ع) ببینیم بچه‌های آنجا همه كارها را خودشان انجام داده‌اند.» كسی چیزی نگفت. من چشمم به در بود كه رضا دوباره گفت: «‌می‌خواهید ما راه بیفتیم، عباس هم هر وقت آمد خودش را به ما برساند؟‌» بچه‌ها به همدیگر نگاه كردند. لحظه‌ای صبر كردیم.
می خواستیم در را دوباره بزنیم كه دیدیم لنگه در با جیر و جیر باز شد و عباس با یك كارتن بزرگ در زیر بغل بیرون آمد. بی‌اختیار همه نگاه‌ها به سمت كارتن زیر بغل عباس چرخید و منتظر توضیح او ماندیم.
عباس كارتن را جلوی پای ما زمین گذاشت و گفت: «‌اینها لوازم راه‌اندازی هیئت است. با اینها می‌رویم محله امامزاده حسن(ع)، اگر بچه‌های آنجا قبول كردند كه هیچ، كارمان را شروع می‌كنیم، اما اگر باز بهانه آوردند، یك راست برمی‌گردیم همین سر كوچه خودمان و یك هیئت جدید راه‌اندازی می‌كنیم.»
از این حرف عباس تقریباً شوكه شدیم. یعنی انتظار این حرف‌ها را از او نداشتیم. ما فكر می‌كردیم عباس فقط قدش از ما بزرگ‌تر است و كارهای بزرگ از او بر نمی‌آید، اما او حالا ثابت می‌كرد كه مسئولیت بزرگ كوچه بودن را هم می‌فهمد و برای این روزها خودش را آماده كرده است.
چند نفر از بچه‌ها مدام به سمت كارتن سرك می‌كشیدند و كنجكاو بودن وسایل داخل را هم ببینند. عباس در كارتن را باز كرد و ما از دیدن وسایل داخل كارتن بیشتر شوكه شدیم. او تقریباً هر چیزی را كه فكر كرده بوده برای راه‌اندازی یك هیئت لازم است، برداشته و در داخل كارتن چپانده بود؛ از پارچه‌های سیاه و سبز كتیبه‌ای گرفته تا كلاف سیم مفتول و انبر دست و سیم چین.
عباس كارتن را برداشت، زیر بغل زد و راه افتادیم. از سر كوچه خودمان به سمت محله امامزاده حسن(ع) كه پیچیدیم، عباس ایستاد، نفسی تازه كرد و پرسید: «‌اگر وسایل دیگری لازم بود، شما می‌توانید از خانه‌هایتان بیاورید؟»
رضا زل زد به كارتن زیر بغل عباس و گفت: «یعنی غیر از اینها باز هم وسایل می‌خواهد؟‌»
عباس گفت: «‌آنها كه طلبكار نیستند، منظور این است كه اگر با آنها به توافق نرسیدیم و خواستیم خودمان جداگانه هیئت تازه‌ای راه‌اندازی كنیم، شما می‌توانید وسایل دیگر را از خانه‌هایتان بیاورید.»
گفتم: «‌عباس اگر مطمئنی ما به تنهایی می‌توانیم هیئت تازه راه‌اندازی كنیم، دیگر نرویم سراغ بچه‌های محله امامزاده حسن(ع). مگر نشنیده‌ای به بچه‌های كوچه درختی چه جوابی داده‌اند؟‌»
 بچه‌ها هم ایستاده بودند و ما را تماشا می‌كردند.
 عباس گفت: «چون ما تجربه‌ای در زمینه راه‌اندازی هیئت نداریم، می‌خواهم امسال هم به هیئت بچه‌های محله امامزاده حسن(ع) برویم تا هم به آنها كمك كنیم و هم خودمان راه و رسم هیئت‌داری را بیشتر یاد بگیریم.» دیگر كسی چیزی نگفت. عباس راه افتاد و همان‌طور كه به سمت محله امامزاده حسن(ع) می‌رفت، گفت: «من فكر جایش را هم كرده‌ام. مشكلی در این زمینه نداریم.»
پرسیدم: «منظورت انتهای بن‌بست سنبل كه نیست؟‌»
عباس گفت: «‌اتفاقاً درست حدس زده‌ای، با آقا سلیمان هم حرف زده‌ام.»
این را گفت و قدم‌هایش را تند كرد. یاد بن‌بست سنبل و خانواده آقا سلیمان افتادم. آنها از اهالی قدیمی بن‌بست سنبل بودند كه از چند ماه قبل به خانه جدید در كوچه پایین‌تر اثاث‌كشی كرده بودند و حالا خانه‌شان در انتهای بن‌بست سنبل كه در دل كوچه ما قرار داشت، خالی مانده بود. محوطه بن‌بست سنبل مثل یك راهرو طولانی و خلوت بود كه برای برپایی هیئت بچه‌ها در ماه محرم جای خوب و مناسبی بود.
به برپایی هیئت در بن‌بست سنبل فكر می‌كردم كه دیدم رسیدیم به محله امامزاده حسن(ع).
از چادر هیئت بچه‌های محله امامزاده حسن(ع) خبری نبود و وسایل هیئت آنها در گوشه‌ای روی هم تلنبار شده بود. اول فكر كردیم هنوز دست به كار نشده‌اند. برای همین خوشحال شدیم كه زودتر رسیده‌ایم و دیگر نمی‌توانند بهانه بیاورند كه دیر رسیدید و ما خودمان همه كارها را انجام داده‌ایم. اما بعد كه چهره‌های گرفته بچه‌های كوچه را دیدیم فهمیدیم ماجرا چیز دیگری است. عباس كارتن را زمین گذاشت و با اشاره سر از یكی از بچه‌ها پرسید: «‌منتظر كسی یا چیزی هستید؟‌»
پسر قد بلندی كه پیراهن و شال مشكی‌اش حالت جا افتاده‌تری به او می‌داد، گفت: «‌فعلاً كه زمین هیئت را از ما گرفته‌اند، می‌گویند امسال هیئت جوانان محل در اینجا برپا می‌شود.»
عباس پرسید: «‌یعنی در این اطراف دیگر جای خالی نیست؟‌»
یكی دیگر از بچه‌های محله امامزاده حسن(ع) گفت: «‌جا هست، ولی ما نمی‌خواهیم وسط كوچه یا كنار پیاده‌رو باشد. ما می‌خواستیم گوشه خلوتی باشد و راه هیئت‌های دیگر را نگیریم.»
عباس مثل اینكه منتظر این حرف از دهان بچه‌های محله امامزاده حسن(ع) باشد، به وسایل هیئت آنها در گوشه كوچه اشاره كرد و خودش هم كارتن را برداشت و دوباره زیر بغل زد و گفت: «‌پس وسایل را بردارید و دنبال من بیایید، جای خوب سراغ دارم، آن هم در همین نزدیكی.»
بچه‌های محله امامزاده حسن(ع) به همدیگر نگاه كردند و عباس دوباره گفت: «‌پس معطل‌چی هستید؟ زود باشید. امسال محوطه كوی سنبل خالی است. قسمت بوده امسال شما مهمان كوچه ما باشید.» بچه‌های محله امامزاده حسن(ع) با خوشحالی به طرف وسایل روی هم چیده شده در گوشه كوچه رفتند. عباس اشاره كرد ما هم به كمك آنها برویم و خودش حركت كرد.



ارسال پیام اشتراک



 
 
 Security code