منطقه 17

80 کیلومتر تا کربلا پیاده رفتم

نویسنده: زینب زینال‌زاده
متولد 1354 است و در 20 سالگی به دلیل تورم غدد لنفاوی کشاله ران، زیر تیغ جراحی رفته است. او به امید بهبودی به اتاق عمل رفت و بعد از تمام شدن جراحی و به هوش آمدن، درد شدیدی در پاهایش حس کرد. به مرور زمان پاهایش از حالت عادی بزرگ‌تر شد و پزشکان گفتند مبتلا به بیماری پافیلی شده است...
1396/08/16
  متولد 1354 است و در 20 سالگی به دلیل تورم غدد لنفاوی کشاله ران، زیر تیغ جراحی رفته است. او به امید بهبودی به اتاق عمل رفت و بعد از تمام شدن جراحی و به هوش آمدن، درد شدیدی در پاهایش حس کرد. به مرور زمان پاهایش از حالت عادی بزرگ‌تر شد و پزشکان گفتند مبتلا به بیماری پافیلی شده است. از آن سال به بعد «مجید نصیری» وارد دنیای معلولان شده است. به گفته خودش برای مداوا نزد پزشکان متعددی می‌رود و تنها یک جواب که «خوب نمی‌شوی و باید با بیماری‌ات مدارا کنی»، می‌شنود. این معلول هم‌محله‌ای سال گذشته همراه با دوستانش در بزرگ‌ترین همایش پیاده‌روی اربعین حسینی شرکت کرد، اما امسال به دلیل شدید شدن درد پاهایش از قافله دوستانش جا ‌ماند. او می‌گوید: «کاش امسال هم سعادت نصیبم می‌شد و راهی کوی یار می‌شدم.»

امسال از قافله زائران جا ماندم
دوستان تصمیم می‌گیرند پیاده به کربلا بروند. می‌دانند «مجید نصیری» مشکل دارد، اما وظیفه خودشان می‌دانند تا موضوع را با او در میان بگذارند. وقتی مجید متوجه می‌شود بیماری‌اش را فراموش می‌کند و می‌گوید: «بچه‌ها من هم هستم.» کوله‌پشتی‌ها را آماده می‌کنند و صبح زود به مرز مهران می‌روند. وارد خاک عراق می‌شوند، اما مجید هنوز هم باور نمی‌کند به کربلا می‌رود. راه زیاد است و باید 1452تیر چراغ‌برق (عمود) را که راهنمای زائران است، از نجف تا کربلا طی کنند. مجید یک به یک می‌شمارد و وقتی پس از 80 کیلومتر پیاده‌روی به تیر برق آخر می‌رسد، چشمانش به بارگاه سالار شهیدان(ع) گره می‌خورد و اشک از‌گونه‌هایش جاری می‌شود: «باورم نمی‌شد کربلا هستم. نمی‌دانستم چه دعایی کنم. فقط اشک می‌ریختم و با صدای بلند فریاد می‌زدم یا حسین(ع). برای من که پاهایم مشکل دارد سفر سختی بود، اما خدا کمک کرد و رفتم.» درد پاهای مجید زیاد شده است و امسال نتوانست با دوستانش همراه شود. او می‌گوید: «امسال لیاقت زیارت نصیبم نشد.» مجید این روزها برنامه پیاده‌روی اربعین حسینی را از قاب تلویزیون تماشا می‌کند و مدام می‌گوید: «دوستانم رفتند و من از قافله جا ماندم.»

زندگی با پاهای فیلی
مجید تورم غدد لنفاوی کشاله ران را عمل می‌کند و مبتلا به بیماری پافیلی می‌شود. وضیعت پاهای مجید هر روز بدتر می‌شود، او درد زیادی را تحمل می‌کند و به سختی راه می‌رود: «وزن پاهایم خیلی زیاد است و به همین دلیل نمی‌توانم به‌راحتی راه بروم.» مجید دیگر امیدی به بهبودی ندارد: «بعد از اینکه به این بیماری مبتلا شدم همراه با مادرم نزد پزشکان زیادی رفتم و امیدوار بودم درمان شوم و پاهایم به وضعیت قبل برگردد اما پزشکان آب پاکی روی دستمان ریختند و گفتند درمانی وجود ندارد.» بیماری مجید از بیماری‌های نادر است اما جزو بیماری‌های خاص نیست. او هیچ دارویی نمی‌خورد و فقط برای تسکین درد پاهایش مجبور است قرص مسکن مصرف کند. معلول هم‌محلی بیماری‌اش را پذیرفته است: «در چنین شرایطی فکر کردم غصه خوردن و زانوی غم بغل گرفتن فایده‌ای ندارد. به همین دلیل بیماری‌ام و شرایط جدیدم را پذیرفتم و دردها را تحمل می‌کنم.» او هیچ‌وقت خودش را از اجتماع دور نکرده و به گفته خودش دوستان زیادی دارد که با آنها پارک می‌رود و تفریح می‌کند: «خوشبختانه دوستان بامعرفتی دارم. آنها همیشه کنارم بودند و هیچ‌وقت به‌خاطر معلولیتم از من دوری نکردند.»

ترک تحصیل به خاطر پرستاری از مادر
پدر مجید که کارگر شرکت راه‌آهن تهران بود، سال 69 فوت می‌کند و مسئولیت زندگی و تربیت 2 فرزند به دوش مادرش می‌افتد. شرایط زندگی روز به روز بدتر و سخت‌تر می‌شود تا اینکه مادر در برابر مشکلات تاب نمی‌آورد و افسرده می‌شود: «کلاس پنجم بودم که بیماری مادرم شروع شد. حالش بد می‌شد و مجبور شدیم او را بستری کنیم. برادر شاغل بود و نمی‌توانست همراه مادرم باشد. به اجبار درس و مدرسه را ترک کردم و همدم و همراه مادرم شدم.» مجید شبانه‌روز از مادرش پرستاری می‌کند تا اینکه مادرش سال 83 فوت می‌کند: «مادرم خیلی زحمت کشید. او هیچ‌وقت درباره زجری که به خاطر بیماری‌ام می‌کشید چیزی نمی‌گفت اما از نگاهش می‌فهمیدم که نگران آینده من است. لحظه‌لحظه تا اواخر عمرش کنارش بودم و دلم می‌خواست قدری از سختی‌ها و زحماتش را جبران کنم. هیچ‌وقت نتوانستم آن‌طور که شایسته است خدمت کنم. بعد از رفتنش تنها شدم.» مجید این روزها وقتی دلتنگ می‌شود کنار مزار پدر و مادرش می‌نشیند و درددل می‌کند. او دیگر هیچ‌وقت فرصت تحصیل پیدا نکرد و این روزها برای امرار معاش در گوشه‌ای در میدان بهاران دستفروشی می‌کند: «برای کار خیلی جاها رفتم، اما به خاطر شرایط جسمی‌ام قبول نمی‌کنند.»

کاش خانه‌ای داشتم
برادر «مجید نصیری» ازدواج کرده و 2 دختر دارد. بعد از فوت مادر، او به منزل برادرش می‌رود و با آنها زندگی می‌کند: «خانواده برادرم خیلی به من لطف دارند و مراقب من هستند.» مجید قدردان محبت خانواده برادرش است، اما دوست دارد خانه مستقلی داشته باشد: «همه دوست دارند در خانه‌شان راحت باشند. حضور من در منزل برادرم، هم خانواده‌اش را محدود کرده و هم خودم معذب هستم. آنها هیچ‌وقت از اینکه خانه‌شان هستم گلایه و شکایتی نمی‌کنند، اما خودم درک می‌کنم که حضورم آزادی آنها را محدود کرده است و دوست ندارم مزاحم کسی باشم.» مجید از مسئولان تقاضا دارد برایش خانه‌ای کوچک بخرند یا یک اتاق اجاره کنند تا بتواند در آرامش زندگی کند.

دوست داشتم سقای مدافعان حرم می‌شدم
چند سال پیش یکی دو نفر از دوستان مجید تصمیم می‌گیرند برای دفاع از حرم حضرت زینب(س) به سوریه بروند. مجید که به گفته خودش در برابر مشکلات و سختی‌ها همیشه به بی‌بی زینب(س) توسل می‌کند، همراه آنها می‌رود. دوست داشت سقای دست مدافعان حرم شود که البته موافقت نمی‌شود. مجید می‌گوید: «آن روز دلم شکست و فکر کردم اگر سلامت بودم، الان می‌توانستم مدافع حرم شوم.» مجید مدام با زبان شکر می‌گوید: «هرچه که هست، حکمت خداست و راضی هستم.»



ارسال پیام اشتراک



 
 
 Security code