منطقه 18

باجگیری در یافت آباد

نویسنده: علی باقری
سروان جلیلی دست گذاشت روی شانه خلیل و آهسته گفت: ـ دوست عزیز چرا همان موقع شكایت نكردی. خلیل سرش را پایین انداخت و طوری كه شرم تو چشمانش موج می‌زد جواب داد: ـ از ترس آبروم.
1396/09/05
سروان جلیلی دست گذاشت روی شانه خلیل و آهسته گفت:
ـ دوست عزیز چرا همان موقع شكایت نكردی. خلیل سرش را پایین انداخت و طوری كه شرم تو چشمانش موج می‌زد جواب داد:
ـ از ترس آبروم.
مكثی كرد و مِن مِن كنان ادامه داد:
ـ اگر زنم بفهمه روزگارم سیاهه، بدبختم می‌كنه. همه زندگیم می‌پاشه.
سروان نگاهی به سر تا پای خلیل انداخت. حالا او مردی بود سی‌وهفت، هشت ساله با شلوار جین و كمی سیه‌چرده كه دماغ پهن و تو رفته‌اش او را دو، سه سالی بزرگ‌تر نشان می‌داد.
سروان گفت:
اگر می‌خواهی سرنخی پیدا كنیم و ماشینت برگردد، ‌باید همه ماجرا را مو به مو برایمان تعریف كنی. از اول اول، بدون كم و كسری. بعد هم باید بروی برای چهره‌نگاری تا بلكه بتوانیم ردی پیدا کنیم.
چشمان خلیل راه كشید به دورتر و حداقل دو هفته گذشته پیش چشمانش تداعی شد. از تو خیابان قائم مقام پیچیده بود تو کریم خان و هنوز شیشه‌های اتومبیلش را بالا نداده بود تا كولر را روشن كند كه یك دختر جوان را درست در فاصله پنج متری‌اش دیده بود. درنگی كرده بود و بعد دختر گفته‌بود: «مستقیم.» و سوار شده بود:
ـ سلام، ممنون.
خلیل هم جواب داده بود:
ـ خواهش می‌كنم. كجا تشریف می‌برید؟
ـ اگر مسیرتان می‌خورد و مزاحم نیستم می‌روم یافت آباد.
خلیل لبخندی از سر رضایت زده بود:
ـ خواهش می‌كنم، چه مزاحمتی، شما مزاحم بی‌نقطه‌ای.
 موقع پیاده‌شدن، دختر قد بلند و خوش‌قامت كه پوست گندم‌گونی داشت و طره‌ای از موهای بور و مواجش از كنار روسری بیرون بود، لبخندی زده بود و شماره‌اش را به خلیل داده بود:
ـ منتظر تماستان هستم.
خلیل گفته بود:
ـ ببخشید شغل شما چیه؟
ـ من؟ دانشجوی دندانپزشكی‌ام. اگر خواستی می‌تونم همه دندون‌هات رو بكشم. بعد هم خندیده بود و خلیل غش غش پشت فرمان چنان خندیده بود كه می‌شد دندان‌های آسیابش را دید و شمرد:
ـ حتماً زنگ می‌زنم.
دخترك كه رفته بود، خلیل بلافاصله برای امتحان كردنش با شماره تماس گرفته بود. تلفن اعتباری بود. شماره را گرفت و صدای دخترانه‌ای جواب داد:
ـ‌ بفرمایید.
ـ سحر خانم؟‌
ـ بفرمایید؟
ـ من خلیلم. همین الان رساندمتان.
ـ خواهش می‌كنم. امرتون؟
ـ حقیقت داشتم شماره‌تان را تو گوشی موبایلم ذخیره می‌كردم. گفتم شما هم شماره من را داشته باشید. كی می‌تونم ببینمتون؟
سحر گفت:
ـ پنجشنبه خوبه؟
ـ چه ساعتی؟
ـ پنج عصر، همونجایی كه پیاده شدم.
ـ اُكی، می‌بینمت عزیزم.
ـ خواهش می‌كنم، فعلاً بای.
خلیل دوباره رفت تو فكر.
سروان گفت:
ـ چند بار همدیگر را دیدید؟
ـ سه چهار مرتبه. خیلی مؤدب بود و لفظ قلم حرف می‌زد.
ـ آخرین بار چه روزی بود.
ـ سه‌شنبه دو هفته پیش. ساعت 11 صبح. از تو یافت آباد پیچیدم تو یک فرعی كه اول یك موتورسوار دو تركه پیچید جلوم و بعد شدند چهار نفر. یكی‌شان با لگد محكم كوبید تو آینه بغل ماشینم. هول شده بودم و زبانم بند آمده بود. سحر جیغ كشید و گفت: «نامزدمه». همه چیز برام از دست رفته بود. ته حلقم خشك شده بود و از ترس دست و پایم می‌لرزید. یكی‌شان فریاد زد بزن بغل و من ناخودآگاه ترمز كردم. قمه داشتند. در رفتن بی‌فایده بود. مرگ را پیش چشمانم دیدم.  سحر می‌زد تو سر و كله‌اش. كنار خیابان ایستادم و تا آنجایی كه می‌خوردم كتكم زدند. لباسم را تو تنم پاره كردند. بعد هم وقتی به خودم آمدم گیج بودم. نه اثری از سحر و نه ماشینم سر جایش بود. همه چیز تو چند ثانیه دود شد و به هوا رفت.
سروان گفت:
ـ چرا بعد از دو هفته شكایت كردی؟
خلیل نفس عمیقی كشید و زیر لب گفت:
ـ من زن دارم، ‌بچه دارم...
سروان گفت:
ـ نشانی خانه، محل كار، شماره ثابت هم از این سحر خانم ندارید؟
خلیل گفت:
ـ نه، فقط همان شماره اعتباری!
ـ پس چطور اطمینان كردید با كسی كه نمی‌شناسید چه‌كاره است، پدرش كیست و مادرش كجاست و هزار چرای دیگر به تفریح بروید و بعد هم بدتر از همه اینها به او اعتماد كنید؟
خلیل سرش را پایین انداخت. حرفی نداشت برای گفتن. چه می‌خواست بگوید؟
درست چند ماه بعد سحر خانم و همدستانش كه باند بودند، دستگیر شدند و بعد از پیگیری‌های پلیس آگاهی اتومبیل خلیل هم به او برگردانده شد. اما همسر خلیل ماجرا را متوجه شد و هنوز هم پس از مدت‌ها این لكه سیاه از ذهنش نمی‌رود. خلیل هر قدر هم محبت می‌كند و مهربانی، باز هم همسر او  خیانت خلیل از خاطرش پاک نمی‌شود؛ خلیلی كه ‌جز خانواده‌اش هیچ چیز برایش اهمیت نداشت. حالا از آن موقع ماه‌ها گذشته است، اما هنوز رد چاقو و تیزی باند تبهكاران روی چهره و بازوی راست او به یادگار مانده است و سیمای او به عنوان مردی فریب‌خورده است.

نگاه کارشناس
آگاهی عمومی مهمترین راهکار
اساس روابط خیابانی همواره پر از سؤال بوده و همین سؤالات بی‌پاسخ سبب شكل‌گیری جرم‌های متعدد بوده است.
دكتر رضا ابهری، آسیب‌شناس اجتماعی با بیان این مطلب گفت: «در  بسیاری از پرونده‌ها و خبرهای منتشر شده در روزنامه‌ها می‌بینیم و می‌خوانیم كه روابط خیابانی كه آشنایی قبلی هم در آن وجود نداشته فرجام خوشایندی نداشته است.»
وی افزود: «چطور ممكن است فرد یا افرادی بدون در نظرگرفتن سوابق زندگی یك شخص با او رابطه صمیمی و حتی عاطفی برقرار كنند. بی‌شك چنین رفتاری كه قاعدتاً از روی درایت و تعقل نیست، تبعاتی دربرخواهدداشت كه اصل آن اعتماد كردن بی‌مورد به افراد ناشناس است.»
ابهری گفت: «در بسیاری موارد وقتی جرمی شكل می‌گیرد، دختر یا حتی پسر طرف خود را نمی‌شناسند و حتی نشانی درستی از آن ندارند كه این موارد قطعاً انرژی زیادی از پلیس و دستگاه قضایی می‌گیرد تا فردی موهوم و ناشناخته را با سرنخ‌های ضعیف دستگیر كنند.»
این استاد دانشگاه در پایان گفت:‌»رسانه ملی و مطبوعات در درجه اول بهترین جاهایی هستند كه می‌توانند در خصوص جلوگیری از بزهكاری و جرم‌های مختلف اجتماعی اطلاع‌رسانی و فرهنگسازی كنند. این را به خاطر داشته باشیم كه تا مردم آگاهی نداشته باشند، اگر روزانه بیش از صد پرونده جرم هم مختومه شود، باز همان آش و همان كاسه است.»



ارسال پیام اشتراک



 
 
 Security code