منطقه 18

بچه‌ها سربلندمان کرده‌اند

نویسنده: زهره حاجیان
بچه‌ها می‌نشستند یا با منطق و یا با گریه و‌ زاری و خواهش و التماس از پدر و مادرشان می‌خواستند تا با رفتن آنها به جبهه موافقت کنند...
1396/09/05
 بچه‌ها می‌نشستند یا با منطق و یا با گریه و‌ زاری و خواهش و التماس از پدر و مادرشان می‌خواستند تا با رفتن آنها به جبهه موافقت کنند. رحمت الله، بزرگ‌تر بود و اسدالله با 3 سال اختلاف دومین فرزند خانواده بهرامی به حساب می‌آمد. هر دو تا سوم راهنمایی درس خوانده بودند و با شروع جنگ تحمیلی تصمیم گرفتند به‌عنوان داوطلب و بسیجی اعزام شوند. خیابان شهیدان بهرامی در شهرک ولی‌عصر(عج) یکی از شلوغ‌ترین خیابان‌های منطقه است و بیشتر اهالی پدر و مادرشهیدان «رحمت الله» و «اسد الله» بهرامی را می‌شناسند و به آنها احترام می‌گذارند. حاج احمد پدر شهیدان می‌گوید: «من اصراری نداشتم اما همسایه‌ها رفته بودند شهرداری و گفته بودند که نام خیابان را عوض کنند و به نام پسران شهیدم بگذارند.» با ما همراه باشید و درددل این پدر شهید را بخوانید.

از یاران به شهیدان بهرامی
پدرشهیدان با اشاره به اینکه تا همین چند سال پیش نام خیابانی که در شهرک ولی‌عصر(عج) قرار دارد و از شلوغ‌ترین خیابان‌های منطقه است یاران بود می‌گوید: همسایه‌ها به شهرداری پیشنهاد داده بودند که نام خیابان را به اسم شهیدان بهرامی تغییر دهند من هم رفتم گفتم اصلاً من و خانواده‌ام اصراری نداریم، همسایه‌ها پیشنهاد دادند و بیرون آمدم و چند روز بعد اسم خیابان یاران به شهیدان بهرامی تغییر کرد.
پیرمرد این جمله‌ها را می‌گوید و به عکس شهیدان که روی رف خانه تکیه داده‌اند اشاره می‌کند.
چهره شاد درون قاب عکس‌ها می‌گوید که فرزندانش نوجوانانی بودند که مانند همه جوانان آن روزها با شنیدن خبر حمله عراق به کشور برای پاسداری ازمیهن و آب و خاک کشور و اسلام خود را به جبهه‌های جنگ رساندند و با جان و دل دفاع کردند.
هر روز که می‌گذرد پدر و مادر شهدا ناتوان‌تر می‌شوند و خاطرات فرزندانشان با اینکه غمگین‌شان می‌کند، در ذهن‌شان کمرنگ‌تر می‌شود.
نمونه‌اش همین «ربابه بهرامی» مادر شهیدان بهرامی که نسبت فامیلی با همسرش دارد و ترجیح می‌دهد پدرشان در مورد «رحمت الله» و «اسدالله» حرف بزند و او فقط نگاه کند و گاهی لبخند بزند.

فرشته‌هایی به نام رزمنده
پدر شهیدان بهرامی با اشاره به اینکه پسران من شبیه همه جوانان آن سال‌ها بودند می‌گوید: کشور شرایط خوبی نداشت، دشمن با همه قوا و تجهیزات کامل حمله کرده بود و اگر مردم دست به دست هم نمی‌دادند و فرشته‌هایی مانند رزمندگان وجود نداشتند معلوم نبود چه بر سر کشور می‌آمد و متجاوزان حمله می‌کردند و آرامش و امنیت را از مردم می‌گرفتند.
او ادامه می‌دهد: اسدالله خیلی کوچک بود اما فکر و دل بزرگی داشت و در جواب هر کسی که می‌گفت تو بچه هستی و نمی‌توانی بجنگی می‌گفت: من باید بروم و برای نجات مملکتم بجنگم و اگر قرار باشد که میهنی نداشته باشم بهتر است که خودم هم نباشم.

رزمندگان به دارو و پتو نیاز دارند
اسدالله گوشه‌گیر بود و کمتر با کسی ارتباط می‌گرفت اما رحمت‌الله‌مردم‌دار بود و دوستان زیادی داشت. مادرشهید با بیان این مطلب می‌گوید: تا قبل از شروع جنگ «اسدالله» فقط تا مدرسه می‌رفت و سریع به خانه بر می‌گشت اما رحمت‌الله‌ خیلی با نشاط بود و رفتارش کاملاً با برادرش فرق داشت.
او با اشاره به اینکه پسرکوچکم زودتر شهید شد می‌گوید: اسدالله یک سال زودتر از رحمت‌الله‌شهید شد و رحمت‌الله‌همه کارهای تشییع جنازه و مراسم ‌ترحیم را انجام می‌داد و می‌گفت اگر شما شرایط جبهه‌ها را می‌دیدید متوجه می‌شدید که شهادت چه افتخار بزرگی است و نصیب هرکسی نمی‌شود. او پلاکاردهایی که برای شهادت اسدالله نوشته شده بود را به دیوار نصب و مرتب توصیه می‌کرد که گریه نکنید چون جایگاه شهید بسیاربالاست.
پدر شهید با یاد‌آوری خاطره‌ای از پسر بزرگش می‌گوید: رحمت‌الله‌خیلی اجتماعی بود و همه دوستانش و اهالی محل او را دوست داشتند یک روز وقتی خسته از محل کارم به خانه آمدم شنیدم که از کوچه سرو صدا می‌آید و کسی با بلندگوی دستی از مردم کمک می‌خواهد. صدای رحمت‌الله‌را شناختم و از مادرش پرسیدم پسرمان به مرخصی آمده؟ گفت نه، هنوز جبهه است به کوچه رفتم و دیدم رحمت‌الله‌پشت وانت با بلندگوی دستی از مردم محله می‌خواست که برای رزمندگان پتو و ملحفه و دارو بدهند و اهالی محله هم با اشتیاق کمک می‌کردند. او به خانه آمد و از حیاط با مادرش احوالپرسی کرد و دوباره به جبهه برگشت.

چشم و هم چشمی روابط را کمرنگ کرده است
 سبک زندگی خانواده شهدا هم مانند دیگران تغییر کرده و آنها هم همزمان با تغییراتی که در نوع زندگی مردم به وجود آمده کنار آمده‌اند.
 پدر شهید در این‌باره می‌گوید: درست است که زندگی‌ها با وسایل جدید و پیشرفت‌های تکنولوژی راحت‌تر شده اما صفا و صمیمیت‌های آن سال‌ها خیلی کمرنگ شده و زندگی سادگی گذشته را ندارد.
او با اشاره به اینکه مردم سال‌های گذشته ساده بودند و همین ساده بودن‌ها کمک زیادی به خوب زندگی کردن می‌کرد، می‌گوید: قدیم‌ها معمولاً مهمانان را دعوت نمی‌کردند و اقوام و آشنایان سر زده به خانه هم می‌رفتند و صاحبخانه هرچه که داشت سر سفره می‌آوردند و با هم می‌خوردند اما این روزها هیچ‌کس بدون دعوت خانه کسی نمی‌رود و دعوت مهمان هم در این گرانی هزینه‌های زیادی دارد و این‌طور شده که معمولاً اقوام به هم سر نمی‌زنند و دیدارها منحصر به عید شده و یا در مراسم عروسی و یا در مراسم ختم، فامیل یکدیگر را می‌بینند.
پدر شهید تأکید می‌کند: این روزها چشم و هم چشمی‌ها زندگی‌ها را سخت کرده وهمه به فکر این هستند که فامیل یا همسایه‌ها چه وسیله‌ای خریده‌اند و برای اینکه از آنها عقب نمانند خود را به آب و آتش می‌زنند که به هر قیمتی شده وسایل خانه یا اتومبیل جدید بخرند.

اگر توانی باقی مانده باشد....
روزهای پدر و مادر شهدا تقریباً شبیه هم می‌گذرد اگر برایشان توانی باقی مانده باشد برای نماز به مسجد محله می‌روند و با همسایگان خوش‌وبشی و خریدی می‌کنند و بقیه زمانشان را در خانه می‌گذرانند.
پدر شهید در این‌باره می‌گوید: من و مادر شهیدان تنها زندگی می‌کنیم و بچه‌ها که سر و سامان گرفته‌اند پنجشنبه و جمعه‌ها می‌آیند و به ما سر می‌زنند. روزهای دیگر هم شبیه به هم است و با حرف زدن و قرآن خواندن و رفتن به مسجد و انجام کارهای خانه و گاهی هم رفتن به مزار فرزندانمان در قطعات27 و 28 بهشت زهرا(س) سپری می‌شود.
مادر شهید با دقت به حرف‌های احمدآقا گوش می‌دهد و می‌گوید: همسایه‌های خوبی داریم و به ما و همه خانواده‌های شهدا احترام می‌گذارند اما این روزها نه تنها همسایه‌ها بلکه اقوام با هم رفت‌وآمد ندارند. نمی‌دانم دلیلش گرانی است یا محبت‌ها کم شده است.

یادمان:
 نام: رحمت‌الله ‌بهرامی
نام پدر: احمد
 تولد: 1343
شهادت: 1363
محل شهادت: سومار
عملیات: والفجر

 نام: اسدالله بهرامی
نام پدر: احمد
 تولد: 1346
 شهادت: 1362
محل شهادت: پنجوین عراق



ارسال پیام اشتراک



 
 
 Security code