منطقه 19

دردسرهای 180هکتاری

نویسنده: الناز عباسیان
ناامنی در بوستان بزرگ ایرانیان، خبری است که گرچه بارها تکرار شده اما کسی به آن اعتنا نمی‌کند. گویا گوش مسئولان هم از این خبر پر شده و بی‌اعتنا از کنار ده‌ها مشکل آن عبور می‌کنند...
1395/10/22
 ناامنی در بوستان بزرگ ایرانیان، خبری است که گرچه بارها تکرار شده اما کسی به آن اعتنا نمی‌کند. گویا گوش مسئولان هم از این خبر پر شده و بی‌اعتنا از کنار ده‌ها مشکل آن عبور می‌کنند. البته واقعیت امر این است که سهم منطقه ما از این بوستان، فقط یک تابلو و چند اصله درخت و شمشاد و بوته است و همین! به عبارتی چندین هکتار زمین بایر را که تتمه کوره‌های تخریب شده است حصارکشی کرده و بوستان ایرانیان نام نهاده‌اند. جایی در انتهای بزرگراه شقایق و همجوار با محله دولتخواه جنوبی که نزدیکی به بزرگراه آزادگان، بر ناامنی‌اش بی‌تأثیر نبوده است. همراه با سرگرد «اسماعیل افشاری مقدم» رئیس کلانتری منطقه، «موسی سهرابی» دبیر دبیران شورایاری محله‌ها و چند مأمور نیروی انتظامی به بوستان 180 هکتاری ایرانیان سر زدیم تا از نزدیک با مشکلات آن آشنا شویم.

پناهگاهی امن برای فروشندگان موادمخدر
همین که خودروهای نیروی انتظامی حاشیه بوستان توقف می‌کنند، گرد و خاکی از دور بلند می‌شود. خوب که گوش تیز می‌کنیم، صدای دویدن‌هایی را می‌شنویم. هرچه قدم‌هایمان در بوستان جلوتر می‌رود از انبوهی از سرنگ، فویل و ته سیگارها می‌توان فهمید که اینجا محل امنی برای جولان معتادان و فروشندگان موادمخدر شده است. سروان نیروی انتظامی که کنارمان ایستاده به سرگرد «اسماعیل افشاری مقدم»می‌گوید: «خلافکاران و معتادان پشت این دیوارهای مخروبه کمین کرده اند و وقتی خودروهای ما را می‌بینند سریع فرار می‌کنند.»
کمی جلوتر که می‌رویم خود سرگرد هم تعجب می‌کند. البته حق هم دارد، او تنها چند هفته است به منطقه ما آمده و از بوستان ایرانیان، فقط حاشیه نه چندان سرسبزش را دیده است. هرچه جلوتر می‌رویم، رعب و ترسمان بیشتر می‌شود. ته سیگارهای روشن که روی زمین رها شده‌اند، نشان از حضور افرادی در اینجا می‌دهد. کمی جلوتر به مخروبه یک کوره آجرپزی می‌رسیم. جایی که بیشتر شبیه ورودی یک تونل زیرزمینی است. سربازهای نیروی انتظامی نگاهی به داخل دخمه می‌کنند و یکی می‌گوید: «سرگرد، چند نفر اینجا هستند.» همین جمله او کافی بود تا ما به ناامنی و خطری که در کمین بود، پی ببریم. گرچه رعب و وحشت دل ما را می‌گیرد اما «حسن شیروانی» عکاس همشهری محله، مثل همیشه نترس و ماجرا جو نزدیک دالان می‌شود تا لحظه‌ها و صحنه‌های خاص را شکار کند. انگار که مأموران چیزی فهمیده باشند، در چشم بر هم زدنی در حالت آماده‌باش قرار می‌گیرند. هیچ فکر نمی‌کردیم گزارش‌مان از بوستان چنین آرتیست بازی داشته باشد. نگاهی به اطرافمان می‌کنیم و جز بیابان و خاکی چیزی نیست و هر لحظه بیم شلیک و حمله بیشتر می‌شود. نیروها خیلی سریع در نقاط مختلف کمین کرده و مستقر می‌شوند. راستش را بخواهید کمی می‌ترسم، اما البته برای اهالی و دیگر افراد که گوششان به تیراندازی‌ها در بوستان عادت کرده، خیلی عجیب نیست. سرگرد به نیروهایش که در گوشه و کنار کوره‌های مخروبه در حال گشت زنی‌اند می‌گوید که برگردند. البته علتش هم مشخص است، برخورد با این فروشندگان موادمخدر با یک تیم خبرنگاری و بدون آماده‌باش قبلی اصلاً معقول و منطقی نیست.

رد پای بی‌مسئولیتی‌ها در بوستان
در مسیر برگشت، کلانتر با دبیر شورایاری صحبت می‌کند و من هم خودم را نزدیک آنها می‌کنم تا از جزئیات صحبت‌ها مطلع شوم.
سرگرد از وضعیت این بوستان می‌گوید: «امروز از نزدیک این وضعیت را دیدم و بسیار متأثر شدم. این شرایط، رد پای بی‌مسئولیتی افراد زیادی را در گذشته نشان می‌دهد. نیروی انتظامی با جدیت با این وضعیت ناامنی در بوستان برخورد خواهد کرد. البته این مستلزم آن است که دستگاه‌های اجرایی دیگر هم همکاری لازم با ما داشته باشد.»
با وجود اینکه نیروهای انتظامی مکرر در این محدوده با فروشندگان موادمخدر برخورد می‌کنند، اما متأسفانه به علت جسور شدن خلافکاران و همچنین ضعف قانونگذاری و نبود ضمانت اجرا در خصوص جمع‌آوری و برخورد با معتادان، آنها مجدد به این محل مراجعه می‌کنند و به تخلف خود ادامه می‌دهند. سرگرد افشاری به این موضوع اشاره کرده و می‌گوید: «ماموران نیروی انتظامی منطقه در قالب طرحی به نام «محله‌محوری» با متخلفان برخورد جدی می‌کنند. با این وجود پیشنهاد شده مسیری برای رفت‌وآمد خودروهای نیروی انتظامی در بوستان 180 هکتاری ساخته شود تا با گشت‌های مکرر، این مکان برای خلافکاران ناامن شود. همچنین در نظر داریم برای تأمین امنیت بیشتر با همکاری شهرداری منطقه، غرفه نیروی انتظامی را در محوطه بوستان مستقر کنیم.»
سرگرد افشاری ادامه می‌دهد: «با همکاری شهرداری اتوبوس ویژه جمع‌آوری کارتن‌خواب‌ها و معتادان متجاهر در حال گشتزنی در محله‌هاست. همچنین خودروهای گشت تجسس هم در این محدوده در حال گشتزنی هستند و کوچک‌ترین مورد مشکوک را بررسی خواهند کرد. افزایش کشفیات جرم و دستگیری‌ خلافکاران مؤید فعالیت‌های شبانه‌روزی مأموران نیروی انتظامی در زمینه افزایش امنیت در محله‌هاست. شهروندان منطقه می‌توانند اطلاعات و اخبار خود را برای کشف جرم و شناسایی مجرمان از جمله سارقان و فروشندگان موادمخدر و مشروبات الکلی به‌صورت شبانه‌روزی با شماره 09011253863 به اطلاع کلانتری منطقه برسانند. باز هم تأکید می‌کنم نیروی انتظامی با جدیت با وضعیت ناامنی در این بوستان و تمامی فضاهای سبزبرخورد خواهد کرد. البته این مستلزم این است که دستگاه‌های اجرایی دیگر هم همکاری لازم را با ما داشته باشند.»

شکار یک لحظه سیاه
عکاس هم از فرصت استفاده می‌کند و تا جا دارد عکس می‌گیرد. هنوز نزدیک خودرو نشده‌ایم که یکباره عکاس ما کنار مخروبه‌ای می‌ایستد و ما را صدا می‌زند: «چند نفر اینجا زندگی می‌کنند! بیایید اینجا.»
همین که در دخمه زنگ چادرشان را می‌بینم، خاطرمان می‌آید که کیستند. همان‌هایی که 2ماه پیش کنار بوستان چادر زده بودند. از چرخ قرمز رنگ پسرش شناختم. همان که حاضر نشد از پشت چادر بیرون بیاید و از همانجا جوابم را داد که همراه همسر و پسرش زندگی می‌کند. اما این بار با تذکر نیروهای انتظامی از چادرش بیرون می‌آید. مرد سیه چهره و قد بلندی که کنارش پسر بچه‌ای 4 ساله ایستاده است. وقتی چهره مظلوم و ساکت پسر بچه را می‌بینم حالم دگرگون می‌شود.

روزگار سخت و سرد
 وقتی پلیس‌ مشغول بازجویی از پدر خانواده است، هستند، سراغش می‌روم و اسمش را می‌پرسم. عجیب است اصلاً ترسی از پلیس و غریبه‌ها ندارد. شاید هم عادت کرده به این سؤال‌پیچ کردن‌های غریبه‌ها و تذکر مأموران. دستی روی سرش که با کلاه پاره و رنگ و رو رفته‌ای پوشانده شده می‌کشم. اسمش را می‌پرسم. خودش را دانیال معرفی می‌کند. تعجب می‌کنم، نه به خاطر زیبایی اسمش، از اینکه تا چند دقیقه پیش پدر در پاسخ به سؤال مأموران، پسرش را یوسف خطاب کرد متعجب شدم. البته یوسف یا دانیال، فرقی نمی‌کند، هر دو بر عکس روزگارش، قشنگ‌اند. البته اگر دستی به سر وصورت و چهره معصوم پسر بزند خودش هم زیباست. دستانش را می‌گیرم، از فرط سرما یخ کرده اما هیچ نمی‌گوید. از مادرش می‌پرسیم. قبل از اینکه چیزی بگوید، زنی با دستور مأموران از چادرش بیرون می‌آید. زنی با لباس‌های پاره، چهره‌ای آشفته و ژولیده!

 دبیر دبیران شورایاری منطقه:
بساط همه جور خلاف اینجا مهیاست

سهرابی مثل همه اهالی محله دل پری از این بوستان دارد و از تبدیل اراضی بوستان ۱۸۰ هکتاری به یک نقطه ناامن شهری می‌گوید: «این بوستان در مجاورت محله دولتخواه جنوبی و شمالی، شهید کاظمی، شهرک احمد خمینی و اسماعیل‌آباد بلاتکلیف مانده است. بارها در این نقطه زورگیری و ضرب و شتم رخ داده است. از سویی در این محدوده فروشندگان موادمخدر حضور پیدا می‌کنند و خرید و فروش موادمخدر صورت می‌گیرد. حتی مدتی پیش شهید مصطفی میرنعمتی در مبارزه با این فروشندگان موادمخدر در این محدوده به شهادت رسید. پیش از این یک راه آسفالت از میان این اراضی عبور می‌کرد. به بهانه ساخت بوستان این راه را از بین برده‌اند و همین موضوع سبب تشدید ناامنی در آنجا شده است.» وقتی از نبود ساماندهی کوره‌ها و بلاتکلیفی‌شان می‌پرسیم سهرابی شورایار محله می‌گوید: «همه این کوره‌ها مالک دارند و اگر شهرداری می‌خواهد آنها را تملک کند باید قیمت مناسب به مالکان آنها پیشنهاد دهد. قیمت پیشنهادی شهرداری مالکان را راضی به واگذاری کوره‌ها نمی‌کند. مساحت پارک ١٨٠ هکتار است که از این میزان ٣٠ هکتار تملک شده و بقیه مالکیت خصوصی دارد و جالب‌تر از همه اینکه هنوز در این زمین ٧ کوره آجر‌پزی وجود دارد. در قسمتی از این زمین سوله‌هایی دیده می‌شود که در حال حاضر تغییر کاربری داده‌اند. البته ناگفته نماند ‌ نیروی انتظامی منطقه اقدامات خوبی  را آغاز کرده است.»

کارتن‌خوابی جرم نیست، اما ...
کارتن‌خوابی جرم نیست به همین خاطر‌کاری از دست مأموران ساخته نیست. عکاس خودش را به چادر آنها که خیلی پایین از سطح بوستان، است می‌رساند. چادر را کنار می‌زند تا لنز دوربینش حقارت یک زندگی بی‌خانمان را به تصویر بکشد. همه چیز برای بساط شیشه کشیدن جور است. این را مأموران نیروی انتظامی از لوازمی که در چادر است، می‌گویند. هرچه به چادر نزدیک‌تر می‌شویم، بوی بسیار بدی به مشاممان می‌رسد. باید خیلی قد خم کنی تا خودت را یا حداقل سرت را به داخل چادر کثیف و ژولیده برسانی. راستش را بخواهید، دلم خیلی شکست، نه برای آن مادر و پدر معتاد که خودشان می‌گفتند پاک‌اند، دلم برای دانیال سوخت. دانیالی که تنها 4 سال دارد اما انگار بیش از 40 سال از بهار عمرش را در این دخمه خزان کرده و آنچه را که نباید، می‌دید. دیده؛ پسری که به جای تماشای کارتون و بازی با ماشین و تفنگ‌های پلاستیکی، کنار منقل و وافور نشسته است و...
وقتی در چادر خم شدم، یکباره یاد خاله بازی‌های دوران کودکی‌ام افتادم که با چادر مادرم خانه کوچکی می‌ساختم اما اینجا چه خاله بازی بدی به راه است. کمی بعد پدر دست دانیال را می‌گیرد و سریع از کنار ما دور می‌شود. مادر سیلان سیلان دنبالشان می‌رود. آنها می‌روند اما ماجرایشان تمام شدنی نیست.





ارسال پیام اشتراک



 
 
 Security code