منطقه 19

وقتی یوسف هایم‌ برگشتند

نویسنده: الناز عباسیان
«آقا رضا» و «آقا محمد» صدایشان می‌زد. حتی حالا که سال‌هاست از کنارش رفته‌اند. خودش می‌گوید: «پسرانم آقا بودند، پس باید آقا صدایشان کنم!‌» صحبت از شهید «محمد سخاوتی» 18ساله و شهید «رضا سخاوتی» 22ساله‌ای است...
1396/08/24
 «آقا رضا» و «آقا محمد» صدایشان می‌زد. حتی حالا که سال‌هاست از کنارش رفته‌اند. خودش می‌گوید: «پسرانم آقا بودند، پس باید آقا صدایشان کنم!‌» صحبت از شهید «محمد سخاوتی» 18ساله و شهید «رضا سخاوتی» 22ساله‌ای است که با رفتن‌شان دل مادر را لرزاندند. مادر که نه؛ کوه صبر و دریایی از معرفت.‌گویی رفتن پاره‌های تن و سال‌ها چشم‌انتظاری برای برگشتن آنها از او یک شیرزن ساخته است. حاجیه خانم «کبری حسینی صفا»، مادر شهیدان رضا و محمد این روزها و در آستانه سالروز رحلت پیامبر(ص) و شهادت امام رضا(ع) حال و هوای دیگری دارد. آخر این 2روز برایش با تمام روزهای سال فرق می‌کند چراکه دل بیقرار و بی‌تابی مادر در چنین روزهایی آرام گرفته است. چه آن روزی که پیکر محمدش 12سال بعد از شهادتش درست همزمان با رحلت حضرت محمد(ص) به آغوش میهن برگشت و چه آن سالی که آوردن پیکر رضایش مصادف با سالروز شهادت امام رضا(ع) شد. حالا سال‌هاست که مادر این شهیدان در روزهای پایانی ماه صفر، مراسم ویژه‌ای برگزار و ضمن سوگواری برای ائمه(ع)، یادی از فرزندان شهیدش می‌کند. اهالی محله شریعتی، ساکنان خیابان مهران و بسیجی‌های مسجد صاحب‌الزمان(عج) به خوبی این شهدا را به یاد دارند؛ شهدایی که صدای دلنشین تلاوت قرآن‌شان هنوز در یاد اهالی باقی مانده است.

صدای تلاوت قرآن آنها در گوشم هست
حاجیه خانم «کبری حسینی‌صفا» با افتخار از پسرانش صحبت می‌کند و می‌گوید: «پسرانم قاریان برجسته‌ای بودند. وقتی آقارضا در خانه قرآن می‌خواند، آقا محمد کنارش می‌نشست و از او قرآن خواندن یاد می‌گرفت. هنوز هم صدای تلاوت قرآن آنها در گوشم هست. آنها به سبک استاد منشاوی قرآن می‌خواندند. شاید اگر آنها شهید نمی‌شدند، الان قاری بزرگ و مشهوری بودند. یادم هست همیشه با پدرشان سر ضبط صوت بحث داشتند. بچه‌ها دوست داشتند نوارهای تلاوت قرآن گوش کنند و پدرشان هم می‌خواست اخبار رادیو را دنبال کند. همیشه هم پسرها پیروز می‌شدند و صدای قرآن در خانه می‌پیچید. پدر مرحومشان هم از اینکه چنین بچه‌هایی داشت، لذت می‌برد.»

محمد بی‌تاب جبهه بود
تصورمان این بود که ابتدا پسر بزرگ خانواده یعنی رضا به جبهه رفته، اما این‌طور نبوده و محمد در 18سالگی به جبهه رفته است. مادر شهید در این‌باره می‌گوید: «محمد شاگرد ممتاز بود و همیشه از مدیر مدرسه لوح تقدیر می‌گرفت. خیلی کتاب می‌خواند و عضو کتابخانه مدرسه و مسجد بود و هر روز کلی کتاب برای خواندن به خانه می‌آورد. در کنار درس ورزش هم می‌کرد و قهرمان رشته جودو در باشگاه شفق میدان حق‌شناس بود. ابتدا مخالف رفتن او به جبهه بودیم، اما آنقدر کنار گوش من و پدرش خواند تا راضی شدیم به رفتنش. روزی که 18ساله شد به پایگاه بسیج مسجد سیدالشهدا(ع) در خیابان قلعه‌مرغی رفت و بعد از گذراندن دوره آموزش نظامی به جبهه اعزام شد.»

راه‌اندازی کتابخانه سیار در محله
نوجوانی آقارضا با تظاهرات مردم علیه رژیم پهلوی مصادف شده بود و او در دوران دبیرستان در تکثیر و توزیع اعلامیه‌ها و نوارهای سخنرانی امام خمینی(ره) فعال بود. مادر شهیدان این جملات را درباره پسر بزرگش می‌گوید و می‌افزاید: «یادم هست بعد از پیروزی انقلاب با کمک بچه‌های محل در کوچه درستکاران خیابان قلعه‌مرغی کتابخانه‌ای سیار درست کرد و به بچه‌های محله کتاب‌های دینی قرض می‌داد. آقا رضا عاشق مطالعه بود و بچه‌ها را به خواندن کتاب تشویق می‌کرد. در مناسبت ‌های مختلف به خواهر و برادرانش کتاب هدیه می‌داد و یک کتابخانه شخصی و بزرگ در خانه داشت. بعد از شهادتش همه کتاب‌ها را به کتابخانه مسجد اهدا کردیم. درسش خیلی خوب بود و در رشته پزشکی دانشگاه تهران قبول شد، اما از دانشگاه انصراف داد و سال1360 وارد حوزه علمیه قم شد. ما هم به تصمیم او احترام گذاشتیم. آقا رضا در کنار تحصیل در کانون‌های فرهنگی و تربیتی ابوذر و میثم، مساجد سیدالشهدا(ع)، زینبیه و ابوذر قرآن و احکام تدریس می‌کرد. در کارهای هنری مثل خطاطی و نقاشی مهارت داشت. به فوتبال علاقه خاصی داشت و در زمان تحصیل در حوزه علمیه قم به ورزش‌های رزمی و کاراته روی آورده بود. بعداز مفقود‌الاثر شدن محمد آقا در عملیات خیبر، از ما خواست به‌عنوان ملبغ دینی عازم جبهه شود. من مخالفت کردم اما بعد او را راهی جبهه کردم. هروقت آقا رضا به مرخصی می‌آمد از او سراغ برادرش را می‌گرفتم، اما همیشه سرش را پایین می‌انداخت.»

چشم به راه پسران
هنوز مادر با فراق محمد 18ساله‌اش کنار نیامده بود که بی‌خبری از رضا هم به آن افزوده شد. چاره‌ای جز رفتن به مناطق جنگی و پرس‌وجو نداشت، اما خبری نبود و حتی در مراکز تعاون سپاه که محل نگهداری پیکر شهدا بود، آنها را پیدا نکرد. هر وقت پیکر شهیدی را به معراج شهدا می‌آوردند، مادر شهید سریع به آنجا می‌رفت. پروانه‌وار دور شهدا می‌چرخید و برایشان فاتحه می‌خواند. خودش می‌گوید مسئولان معراج از دست او خسته شده بودند چون وقت و بی‌وقت به آنجا می‌رفت. البته آنها هم می‌دانستند که نگرانی و چشم‌انتظاری این حرف‌ها سرش نمی‌شود. هروقت رزمنده یا سربازی از کوچه رد می‌شد، مادر شهیدان به گمان اینکه پسرانش آمده‌اند به سوی او می‌دوید. کمد بچه‌هایش را مرتب و گردگیری می‌کرد تا اگر به خانه بیایند همه‌چیز مرتب باشد. مادر شهیدان می‌گوید: «پدرشان از من هم بی‌تاب‌تر بود، اما به روی خودش نمی‌آورد و سعی می‌کرد در جمع همسایه‌ها و فامیل خودش را سرپا نگه دارد. همین خودخوری‌ها آخر او را از پا درآورد و قبل از برگشت پیکر بچه‌ها در سن 50سالگی به رحمت خدا رفت و من را با داغ چشم‌انتظاری تنها گذاشت.»



ارسال پیام اشتراک



 
 
 Security code