منطقه 19

2چیز را فراموش كنیم

نویسنده: فرهاد كنكاش
شهید رزاق (رضا) چراغی، یكی از سرداران شهید منطقه است كه سال1336 در روستای «ستق» از توابع شهرستان ساوه به دنیا آمد. خانواده‌اش در سال1350 به تهران مهاجرت كردند...
1396/09/01
  شهید رزاق (رضا) چراغی، یكی از سرداران شهید منطقه است كه سال1336 در روستای «ستق» از توابع شهرستان ساوه به دنیا آمد. خانواده‌اش در سال1350 به تهران مهاجرت كردند و در محله خانی‌آباد (تختی فعلی) ساكن شدند اما بعدها به محله‌ شریعتی در منطقه ما آمدند. شهید چراغی، فعالانه در تظاهرات، همدوش و همراه مردم انقلابی بود و در دوران دفاع مقدس، فعالیت‌های تأثیرگذاری در كنار حاج احمد متوسلیان و شهید همت داشت. این سردار شهید 13بار در مناطق عملیاتی زخمی شد تا اینكه پنجشنبه 27اردیبهشت سال62 در منطقه عمومی فكه به شهادت رسید. هنگام شهادت چراغی در عملیات والفجر یك، فقط 42روز از عقد او می‌گذشت. شهید رضا چراغی، نخستین فرمانده لشكر سپاه پاسداران انقلاب اسلامی بود كه خرقه شهادت پوشید.

روایت اول
استفاده شخصی ممنوع
پدر شهید رضا چراغی تعریف می‌كند: «وقتی او را به‌عنوان فرمانده لشكر معرفی كردند و خواست به سپاه منطقه10 تهران برود تا حكم رسمی فرماندهی‌اش را بگیرد، می‌گفت: خجالت می‌كشم بروم دنبال این چیزها...» ذبیح‌الله ‌چراغی ادامه می‌دهد: «رضا در این مدت به حفظ و نگهداری بیت‌المال بسیار حساس بود و به هیچ‌وجه حاضر نبود از آن استفاده شخصی كند. بعضی وقت‌ها كه با ماشین سپاه به شهر می‌آمد، طی چندروزی كه در خانه بود، اگر می‌خواست به پادگان یا سپاه برود، با ماشین سپاه می‌رفت ولی وقتی قرار می‌شد كار شخصی انجام دهد، از وسایل نقلیه دیگر استفاده می‌كرد.» او می‌گوید: «روزی یكی از بستگان از رضا خواست تا او را به جایی ببرد. رضا گفت: این ماشین بیت‌المال و كار شما شخصی است. من نمی‌توانم این كار را بكنم چون فردای قیامت باید جواب بدهم.»

روایت دوم
شهادت با لباس نو
شهید محمد ابراهیم همت می‌گفت: «رضا 3روز نخوابیده بود و عملیات را هدایت می‌كرد. قانعش كردم كه آن شب را بخوابد و او هم خوابید. صبح روز بعد كه بیدار شد، بعد از نماز دیدم شلوار نویی را كه در کوله‌اش داشت، در آورد و پوشید. با تعجب پرسیدم آقا رضا، هیچ‌وقت این شلوارت را نمی‌پوشیدی!‌چی شده؟ خندان گفت: حاجی، با اجازه شما می‌خواهم بروم خط مقدم. گفتم احتیاج نیست شما جلو بروید. اینجا بیشتر شما را لازم داریم. قیافه‌اش در هم شد و گفت: حاجی جان، من می‌خواهم بروم...» شهید همت می‌گفت: «در همین حین از بی‌سیم خبر رسید كه عراق پاتك سختی در خط انجام داده است. رضا جلو رفت. ساعتی بعد بچه‌ها گفتند برادر چراغی در خط مقدم خمپاره60 به سمت عراقی‌ها شلیك می‌كند. با بی‌سیم او را صدا زدم. چند بار ‌گفتم «رضا، رضا، همت. رضا، رضا، همت» ناگهان یك نفر از آن سر خط گفت حاجی جان دیگه رضا را صدا نزنید، رضا رفته موقعیت كربلا! همانجا فهمیدم رضا شهید شده.»

روایت سوم
روزه‌داری در زمان تشییع
برادر شهید می‌گوید: «هروقت رضا به مرخصی می‌آمد، پدرم فردای آن روز را به نشانه شكر روزه می‌گرفت.» احمد چراغی ادامه می‌دهد: «یك روز كه رضا به مرخصی آمده بود، به پدرم گفت بابا باز كه روزه گرفته ای؟ پدرم گفت بله، برای اینكه تو سالم آمده‌ای. برای سلامتی تو نذر كرده‌ام. رضا هم گفت بابا، آنقدر روزه می‌گیری كه نمی‌گذاری به كارمان برسیم! نذر كن روزی كه جنازه من می‌آید، روزه بگیری. بر حسب اتفاق زمانی كه پیكر رضا را در بهشت زهرا(س) دفن می‌كردیم، روز اول رجب بود و پدر و مادرم روزه بودند.»

روایت چهارم
برایم مثل معلم بود
خواهر سردار شهید رضا چراغی می‌گوید: «رضا 12سال از من بزرگ‌تر و برایم مثل معلم بود. گاهی با هم به پارك می‌رفتیم و او مرا سوار تاب می‌كرد. مدام داد می‌زدم اما رضا می‌خندید و به من آرامش می‌داد.» فاطمه چراغی ادامه می‌دهد: «نحوه جمع كردن رختخواب یا شستن ظرف‌ها و اتو كردن لباس‌ها را از او یاد گرفتم. تلاش می‌كرد كه با راهنمایی‌هایش، كدبانوی خوبی شوم. می‌گفت كه از نوع شكل، عطر و سلیقه چیدن غذا، اشتهای هر فردی باز می‌شود. همیشه در فكر جبران محبت‌هایش بودم.» وی با یادآوری خاطره‌ای می‌گوید: «به من می‌گفت همیشه 2چیز را از یاد ببر. به هر فردی كه خوبی كردی، همان لحظه خوبی‌ات را فراموش كن و اگر فردی هم به تو بدی كرد، فراموشش كن. آن روزها معنی این حرفش را نمی‌فهمیدم اما حالا به معنی كلامش پی می‌برم.» چراغی می‌گوید: «بعد از شهادتش، خیلی دلم برایش تنگ شده بود. مادرم مدام بی‌قراری می‌كرد. یك شب رضا به خوابم آمد و گفت كه نگذارم مادرمان گریه كند. به او گفتم از زمانی كه رفته‌ای، خانه ساكت و خلوت شده است. گفت بعد از چندین سال، روزی به خودتان می‌آیید و می‌گویید كه‌ای كاش هرچی فرزند داشتیم، در این راه می‌دادیم.» وی در پایان می‌گوید: «بعد از شروع جنگ، با شهید دستواره به كردستان و سپس جبهه‌های جنوب می‌رفت. وقتی بر می‌گشت، همیشه دوست داشتم كنارش باشم. گاهی اسلحه و نارنجك به خانه می‌آورد و به من طریقه استفاده از آنها را یاد می‌داد.»

روایت پنجم
گفت یك سپاهی ساده‌ام
همسر شهید چراغی نقل می‌كند: «تیرماه سال٦١ پس از عملیات بیت‌المقدس، رضا با اصرار خانواده‌اش راضی به خواستگاری شد و به خانه ما آمد، آن هم با پایی كه در گچ بود.» معصومه دستواره ادامه می‌دهد: «او خواسته‌هایش را برای زندگی خیلی صریح بیان كرد. گفت من یك سپاهی ساده هستم و در زندگی هیچ چیزی ندارم. حقوق كمی هم كه می‌گیرم، این طرف و آن طرف خرج می‌شود. بنابراین نمی‌توانم به دروغ قول بدهم.» وی ادامه می‌دهد: «با توجه به‌خصوصیاتی كه از او شنیده بودم، گفتم در این راه هر سختی، مصیبت و حتی بلا كه باشد، اگر خدا قبول كند به جان می‌پذیرم چراكه مسلمان بودن به این سادگی‌ها نیست و انسان باید مسلمانی‌اش را ثابت كند.» همسر شهید می‌گوید: «بعد از شهادت رضا، برادرش تعریف كرد كه رضا به آنها گفته بود از شما نمی‌گذرم اگر به خانواده همسرم بگویید كه من در جبهه چه كاره هستم چون برای من خیلی مهم است فردی كه برای زندگی انتخاب می‌كنم، به خاطر مسئولیتم با من ازدواج نكند. خود من پس از تحقیقاتی كه كردم، فهمیدم ایشان فرمانده لشكر است ولی به خانواده‌ام چیزی نگفتم. حتی به او نگفتم كه می‌دانم چه مسئولیتی دارد.»

روایت ششم
فرماندهی از داخل آمبولانس
یكی از همرزمان شهید چراغی تعریف می‌كند: «در عملیات مسلم بن عقیل كه نهم مهرماه سال61 در منطقه سومار انجام شد، رضا چراغی فرماندهی تیپ27 محمد رسول الله(ص) را برعهده گرفت. در این عملیات تیپ او حدود 13گردان داشت كه هدایت آن با رضا بود.» حسین‌الله‌كرم ادامه می‌دهد: «رضا به خاطر جراحات قبلی هنوز هم پایش در گچ بود و ناراحتی زیادی داشت. او در حالی كه سُرُم به دستش وصل بود، از داخل آمبولانس عملیات را در شرایط بحرانی هدایت می‌كرد. تیپ27 محمد رسول الله(ص) در عملیات مسلم بن عقیل و مرحله دوم آن موسوم به زین‌العابدین(ع)، ضربات سنگینی بر یگان‌های سپاه دوم دشمن بعثی وارد كرد و در نزدیك‌ترین جبهه به مركز سیاسی كشور عراق، به فاصله 100كیلومتری بغداد، صدای غرش توپ‌های ایران را به گوش دیكتاتور جنگ افروز عراق رساند.»

روایت هفتم
همپای رزمنده‌ها بود
برادر شهید می‌گوید: «قبل از عملیات بیت‌المقدس، برای دیدن رضا به اردوگاه انرژی اتمی در جاده اهواز‌ـ‌‌‌‌‌‌ آبادان رفتم. او با وجودی كه فرمانده گردان بود، یك لحظه آرام و قرار نداشت و به رزمنده‌ها در چادر زدن و دیگر كارها كمك می‌كرد. تعجب كردم كه چگونه فرمانده گردانی است كه نمی‌شود بین او و نیروهایش تفاوتی قائل شد؟‌» صفی‌الله‌ چراغی ادامه می‌دهد: «بعد از عملیات بیت‌المقدس، وقتی رزمندگان اسلام عازم لبنان بودند، برای خداحافظی نزد شهید چراغی رفتند. رضا بعد از خداحافظی آنها شروع به گریه كرد چون پای او در گچ بود و نمی‌توانست همراه دوستانش به لبنان برود.



ارسال پیام اشتراک



 
 
 Security code