منطقه 2

جای خالی امدادگر گردان

نویسنده: الهه صبری
در خیابان پاتریس لومومبا، کوچه سیامکی، در طبقه چهارم ساختمانی، پدر و مادر شهیدی سکونت دارند که شاید برای ادامه زندگی از نظر مالی نیازمند نباشند، اما به توجه احتیاج دارند. متأسفانه آنها با وجود سکونت در نزدیکی چند بوستان و فضای سبز هفته‌ها و ماه‌ها از خانه خارج نمی‌شوند، چون توان بالا و پایین رفتن از 55 پله را ندارند...
1396/03/24
 در خیابان پاتریس لومومبا، کوچه سیامکی، در طبقه چهارم ساختمانی، پدر و مادر شهیدی سکونت دارند که شاید برای ادامه زندگی از نظر مالی نیازمند نباشند، اما به توجه احتیاج دارند. متأسفانه آنها با وجود سکونت در نزدیکی چند بوستان و فضای سبز هفته‌ها و ماه‌ها از خانه خارج نمی‌شوند، چون توان بالا و پایین رفتن از 55 پله را ندارند. کهولت سن آنها را خانه‌نشین کرده و اگر فرزند یا همسایه‌ای سراغشان را نگیرد، تنهای تنها هستند و تنها تفریح‌شان تماشای تلویزیون آن هم بدون صداست چراکه صدایی نمی‌شنوند. در یکی از عصرهای دوشنبه که طبق معمول مسئولان شهری و بنیاد شهید به دیدار خانواده ایثارگران می‌روند، آنها به دیدار خانواده شهید «محمد گردون‌فر» رفتند تا شاید بتوانند علاوه بر دلجویی از آنها گره‌ای از مشکلاتشان باز کنند. در این گزارش از آنچه در این دیدار گذشت نوشته‌ایم و در ادامه با «شمسی ختنی» مادر شهید گفت‌وگویی کوتاه داشته‌ایم.

پدری در بستر بیماری
کمی پیش از حضور مسئولان به خانه شهید گردون‌فر می‌رسم. پدر و مادر شهید محمد گردون‌فر، از 23 سال پیش ساکن خیابان پاتریس لومومبا شده‌اند. حسین گردون‌فر، آن دوران گاه به بوستان محل می‌رفت و‌ گاه به مسجد یا حسینیه. اما 10 سالی می‌شود که در بستر بیماری است و دیگر چیزی از گذشته به یاد ندارد. برای همین هم حرف نمی‌زند. اما وقتی قاب عکس فرزند شهیدش را به همراه همسرش برای گرفتن عکس نگه می‌دارد، نگاهی عجیب به عکس می‌اندازد. گویا صاحب عکس را خوب می‌شناسد. اما پدر شهید نمی‌تواند به سؤال‌هایم جواب بدهد. چون به گفته دخترش به مرور زمان شنوایی‌اش را از دست داده و خرید انواع سمعک هم نتیجه‌ای نداشته است. در این میان مسئولان از راه می‌رسند. هرکسی که جلو در می‌رسد، نفسش به شمارش افتاده و کمی طول می‌کشد که شروع به حرف زدن کند. تا اینکه یکی می‌گوید: «چقدر پله؟‌» رؤیا گردون‌فر، خواهر شهید که به دلیل نزدیکی به محل سکونت پدر و مادرش خانه‌شان را از نارمک به خیابان کوکب منتقل کرده تا کمک حالشان باشد، در این میان می‌گوید: «این پله‌ها بلای جان پدر و مادرم هستند. به خاطر همین پله‌ها هفته‌ها از خانه خارج نمی‌شوند. بالا آمدن از 55 پله آسان نیست.»

شهادت در عملیات بیت المقدس
کمی بعد با حضور همه مهمانان، «عزیزالله نظری» شهردار منطقه از مادر شهید می‌خواهد که از فرزندش بگوید. مادر شهید هم قدرت شنوایی گوش‌هایش بسیار پایین است و در نهایت با همراهی دخترش متوجه سؤال شهردار منطقه می‌شود. می‌گوید: «محمد فرزند سومم بود. دیپلم که گرفت، رفت سرکار. برای خودش مغازه‌ای دست و پا کرد. همزمان ورزش می‌کرد و به باشگاه بوکس و فوتبال می‌رفت. روزی با دوستان مسجدی‌اش تصمیم می‌گیرند به جبهه بروند. در جبهه دوره‌های امدادگری را یاد می‌گیرد و امدادگر گردانشان می‌شود. همزمان با او پسر دیگرم عباس هم در جبهه بود. هر دو در عملیات بیت‌المقدس شرکت می‌کنند. محمد با تیر خمپاره شهید می‌شود و عباس مجروح. فکر می‌کردم، هر دو شهید شده‌اند اما عباس آمد، بدون برادرش.» حرف مادر به اینجا که می‌رسد، اشک از چشمانش سرازیر می‌شود و ادامه می‌دهد: «اوایل زیاد سر مزارش می‌رفتیم. اصلاً اگر هفته‌ای نمی‌رفتیم آرام و قرار نداشتم، اما الان چند هفته یکبار می‌روم. چون بالا و پایین رفتن از پله‌ها برایم سخت است و مهم‌تر از همه حاجی (پدر شهید) را نمی‌توانم رها کنم. مسئولیت او با من است و اگر برای دقیقه‌ای از خانه خارج شوم، بی‌تابی می‌کند و سراغم را می‌گیرد.»

وعده‌های مسئولان و دعای مادر
پدر شهید حال خوشی ندارد و روی تخت دراز کشیده است. البته به گفته فرزندانش می‌تواند سرپا بایستد اما توانایی بالا و پایین رفتن از پله‌ها را ندارد و‌ گاه پسرش او را به دوش خود گرفته و در صورت مساعد بودن هوا به پارک محل می‌برد تا هوایی تازه کند.
مادر شهید می‌گوید: «زندگی در طبقه چهارم واقعاً برایمان سخت است. در این سال‌ها تلاش کرده‌ایم که خانه را بفروشیم اما کسادی بازار مانع از فروش شده و از طرفی دیگر کسی خانه‌ای در طبقه چهارم آن هم بدون آسانسور را نمی‌خرد. پس‌اندازی هم نداریم که خانه‌ای دیگر بخریم. تنها درآمدمان حقوق بازنشستگی همسرم است که بیشتر خرج دوا و درمان می‌شود.» حرف که به اینجا می‌رسد، مسئولان از تسهیلاتی که شامل خانواده شهدا می‌شود می‌گویند. مسئول بنیاد شهید از پرداخت وام می‌گوید و اینکه می‌توانند برای پدر شهید پرستار بگیرند. مسئولان شهرداری هم می‌گویند که می‌توانند خدمات مختلفی را در حوزه سلامت به خانواده شهید بدهند و از گروه جوانان خیر محله شهرآرا برای کمک در خرید و تهیه دارو استفاده کنند تا دیگر مادر شهید مجبور نباشد برای خرید نان یا دارو از خانه خارج شود. با شنیدن این حرف‌ها مادر شهید خوشحال می‌شود و می‌گوید: «خدایا به حق این روزهای عزیز، اینها ما را امیدوار کردند. خودت حافظ‌شان باش.»

دیدار آخر
دیدار مسئولان با اهدای لوح یادبود به پایان می‌رسد. همه که می‌روند، لبخند رضایت را می‌شود در چهره مادر شهید دید. پدر شهید می‌خواهد از روی تخت بلند شود.
شمسی خانم شانه‌ای به موهای همسرش می‌زند و می‌گوید: «خدا را شکر که حداقل می‌تواند کمی راه برود، وگرنه با مشکلات بیشتری مواجه می‌شدم.» در ادامه می‌افزاید: «امیدوارم قول‌ها عملی شود.» وقت خداحافظی رسیده است. به خیابان که می‌رسیم، پدر و مادر شهید را می‌بینیم که به پنجره تکیه داده‌اند و بیرون را تماشا می‌کنند. چیزی که تنها تفریح‌شان است.»

شهید در یک نگاه
محمد گردون‌فر
تولد: 26 آبان 1343 تهران
شهادت: اول خرداد 1361 خرمشهر عملیات بیت‌المقدس
تحصیلات: سوم دبیرستان
محل دفن: بهشت‌زهرا(س) تهران، قطعه 26



ارسال پیام اشتراک



 
 
 Security code