منطقه 20

آخرین تعــزیه

نویسنده: عطیه اکبری
نام «محسن بهروزی» و «مهرداد نوبخت» هنوز هم بر تارک محله دولت‌آباد می‌درخشد. دو نوجوان تعزیه‌خوانی که عشق به اهل‌بیت(ع) کام آنها را در 16سالگی با شهادت شیرین کرد و نامشان برای همیشه ماندگار شد...
1396/07/10
  نام «محسن بهروزی» و «مهرداد نوبخت» هنوز هم بر تارک محله دولت‌آباد می‌درخشد. دو نوجوان تعزیه‌خوانی که عشق به اهل‌بیت(ع) کام آنها را در 16سالگی با شهادت شیرین کرد و نامشان برای همیشه ماندگار شد. تعزیه‌خوانی محسن و مهرداد در یاد همه مانده است. صبوری و نجابت مهرداد و جسارت محسن، اولی را اولیاخوان تعزیه و دومی را اشقیاخوان کرد. «خسرو فرخ رو» از تعزیه خوانان قدیمی ری در میان همه نوجوان‌ها و بر و بچه‌های کلاس تعزیه روی این ۲نفر حساب ویژه‌ای باز کرده و امیدوار بود بعد از او بتوانند پرچم تعزیه در دولت‌آباد را به اهتزاز درآورند. اما او نمی‌دانست عشق به اهل‌بیت(ع) چنان در وجود این ۲نوجوان رخنه کرده که خود را فدای دفاع از ناموس شیعه خواهند کرد. 

محسن و مهرداد، دو روی سکه
محسن و مهرداد یک روح در ۲بدن بودند. آنها شباهت‌ها و تفاوت‌های زیادی با هم داشتند. مهرداد صبور، کم توقع، خجالتی بود و در مقابل محسن جسور، پرحرف، پرتوقع بود. محسن یک شهر را به هم می‌ریخت. هم‌محله‌ای بودند و در قلعه دولت‌آباد زندگی می‌کردند. هردو از ۳سالگی پیش خسرو فرخ رو آمدند تا الفبای تعزیه را یاد بگیرند. آقا خسرو خانه پدری‌اش در دولت‌آباد را به حسینیه تبدیل کرده بود و هر سال در دولت‌آباد تعزیه برگزار می‌کرد. او از همان زمان فهمیده بود محسن و مهرداد یک سر و گردن از بقیه بچه‌ها بالاتر هستند اما نه عمو خسرو و نه پدر و مادر محسن و مهرداد حتی فکرش را هم نمی‌کردند چه سرنوشتی در انتظار پسرهاست.

بازیگوشی‌های محسن و اخراج از مدرسه
۴یا۵ساله که بودند طفل‌خوانی را یاد گرفتند. در ۸سالگی هم رقیه‌خوان و سکینه‌خوان شدند. شعر «یتیمی درد بی‌درمان یتیمی» را طوری با سوز و گداز می‌خواندند که‌بند دل هر شنونده‌ای را در مراسم تعزیه پاره می‌کردند. پدر و مادر محسن نمی‌دانستند پسر سر به هوا و پر از بازیگوش آنها چطور توانسته یک جا ‌بند شود و تعزیه‌خوانی یاد بگیرد. «‌‌محمد بهروزی» برادر محسن می‌گوید: «محسن سر پرسودایی داشت. در دوران مدرسه آنقدر بازیگوشی کرد که مدیر مدرسه عذرش را خواست و او را از مدرسه اخراج کرد. وساطت عمو خسرو هم در مدرسه محسن کارساز نبود. عمو خسرو برای محسن مثل یک پدر بود. آن زمان عمو خسرو او را در مدرسه‌ای نزدیک خانه خودشان ثبت‌نام کرد و مراقبش بود مبادا یکبار دیگر از مدرسه اخراج شود.

مهرداد اولیاخوان و محسن اشقیاخوان
جسارت و بازیگوشی که محسن داشت او را مناسب نقش اشقیاخوانی در تعزیه کرده بود. عموخسرو، محسن را با همه بازیگوشی‌هایش طور دیگری دوست داشت و امیدوار بود این پسر بعداز او شمرخوان شود اما سعه صدر ومظلوم بودن مهرداد باعث شد تا در تعزیه اولیاخوان باشد و نقش یکی از نزدیکان امام حسین(ع) را بازی کند. هر سال ماه محرم و ایام فاطمیه که می‌شد محسن و مهرداد خود را آماده اجرای تعزیه می‌کردند. آخرین نقشی که مهرداد در تعزیه اجرا کرد روز 28 صفر بود که نقش امام سجاد(ع) را بازی کرد.

آخرین تعزیه در 28صفر
«مهرداد 16ساله بود که یک روز به خانه آمد و گفت: می‌خواهم به جبهه بروم. گفتم: در این سن و سال تو را چه به جنگ مادرجان! گفتم: عمو خسرو به تو شمشیربازی را در تعزیه یاد داده است. در جبهه، جنگ با اسلحه است. گفتم: ما از جنگ در‌‌‌ آبادان فرار کردیم و به تهران آمدیم تا در آرامش زندگی کنیم. حالا تو می‌خواهی دوباره به شهری بروی که من به خاطر شما از آن بیرون آمدم؟ حرف‌های من به گوش مهرداد نمی‌رفت.» «فاطمه نوبخت» مادر مهرداد در خانه‌ای باصفا در محله دولت‌آباد از پسرش برایمان می‌گوید و ادامه می‌دهد: «ما در‌‌‌ آبادان زندگی می‌کردیم. جنگ تحمیلی که شروع شد تصمیم گرفتیم به محله پدری‌ام در دولت‌آباد تهران بیاییم تا از آتش جنگ در امان بمانیم. اما مهرداد کار خود را کرد و با اینکه عاشق تعزیه و تعزیه‌خوانی بود بعد از 28صفر سال 1367 وآخرین تعزیه‌ای که اجرا کرد به جبهه رفت. چند ماه بعد هم در اثر حمله شیمیایی در دربندی خان شهید شد.»

شهادت محسن
محسن بعد از شهادت مهرداد آرام و قرار نداشت. این ۲نفر یار گرمابه و گلستان یکدیگر بودند و رفاقت آنها زبانزد بود. اهالی دولت‌آباد اشک‌های عمو خسرو را هم بعد از شهادت مهرداد اولیاخوان هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنند. محمد، برادر مهرداد می‌گوید: «روز هفتم شهادت مهرداد بود و همراه با عمو خسرو و برو بچه‌های دولت‌آباد در راه بهشت زهرا(س) بودیم. محسن به عمو خسرو گفت: من هم می‌خواهم به جبهه بروم. در عالم نوجوانی می‌گفت: می‌خواهم انتقام خون مهرداد را از عراقی‌ها بگیرم. شنیدم که از عمو خسرو خواست پدر و مادرم را راضی کند. عموخسرو برای راضی کردن پدرم، مشهدی مالک به خانه ما آمد و بالاخره بعد از کش و قوس فراوان و پا در میانی او محسن هم راهی شد. چند ماه از رفتن محسن نگذشته بود که خبر شهادت او را به ما دادند. باورش برای همه سخت بود.»

حسینیه‌ای به نام شما
محسن اشقیاخوان تعزیه هم شهید شد. از آن همه شور و قد رشید فقط چند تکه از بدنش برای پدر و مادر برگشت. بدن محسن تکه تکه شده بود و شاید اگر عکس عموخسرو در جیب شلوار محسن نبود شناسایی محسن غیرممکن بود و در همه این سال‌ها اهالی دولت‌آباد چشم به راه اشقیاخوان تعزیه باقی می‌ماندند. عموخسرو می‌گوید: «محسن که رفت زمین حسینیه را خریدم و برای او نامه نوشتم که قصد دارم حسینیه را به نام مهرداد نوبخت نامگذاری کنم و می‌دانستم که از شنیدن این خبر خوشحال می‌شود. نمی‌دانم نامه به دستش رسیده بود یا نه اما بعد از تشییع پیکر محسن در دولت‌آباد تصمیم گرفتم حسینیه را مزین به نام شهدای تعزیه‌خوان کنم و هنوز هم یاد این ۲شهید نوجوان در دل همه ما زنده است.»



ارسال پیام اشتراک



 
 
 Security code