منطقه 20

راز گلدان‌هـــای حبیبه

نویسنده: عطیه اکبری
خانه‌اش پر از گلدان‌های‌ریز و درشت حسن یوسف است. اصلاً گل حسن یوسف برای او نماد امید و زندگی است و این امید را برای بیماران سرطانی هدیه می‌برد....
1396/09/13
  خانه‌اش پر از گلدان‌های‌ریز و درشت حسن یوسف است. اصلاً گل حسن یوسف برای او نماد امید و زندگی است و این امید را برای بیماران سرطانی هدیه می‌برد. هر روز صبح با وسواس گلدان‌هایی را که با دستان خود در گوشه‌ای از باغچه خانه کاشته است انتخاب می‌کند و به بیمارستان و بخش شیمی درمانی می‌برد. با پیرزنی که سرطان امانش را بریده است همکلام می‌شود و آنقدر می‌گوید و می‌خنداند و امید می‌آفریند که پیرزن برای چند ساعت درد را فراموش می‌کند. گل‌های حسن یوسف را به زن جوانی که ناامیدی او را تا مرز خودکشی برده است هدیه می‌دهد و از روزهای سخت بیماری‌اش می‌گوید. می‌گوید و می‌شنود و شوخی می‌کند تا کاسه صبر زن که لبریز شده است این بار پر از امید به زندگی شود. این روزهای «حبیبه کعبه» شهروند محله منصوریه تماشایی شده است. از همان روزی که به بیماری سرطان مبتلا شد نذر کرد اگر سایه این بیماری از زندگی‌اش رخت بربندد سلامتی و توانش را وقف بیمارانی کند که روزهای سختی مثل روزهای او را تجربه می‌کنند. حالا حامی بیماران سرطانی است. همه روزهای زندگی‌اش را وقف سر و سامان دادن به دل‌های پر از نگرانی و ترس بیماران مبتلا به سرطان کرده است. یک روز بیمارستان مهدیه، روز دیگر بیمارستان هفت‌تیر، روز بعد بیمارستان مصطفی خمینی و یک روز هم در بیمارستان شهدای تجریش به عیادت بیماران می‌رود. در خانه کوچک و باصفایش در شهرری هم به روی همه باز است. از بیمار شهرستانی که برای درمان به پایتخت آمده و کس و‌کاری ندارد تا زن ناامیدی که دلش لک زده برای آنکه کسی دستان ناتوان و لرزانش را بگیرد و در چشمانش خیره شود و بگوید: «خدا را فراموش نکن.»

قصه نیکوکاری خانم کعبه
یکی از روزهای سرد پاییزی که حبیبه خانم قرار است نذرش را ادا کند و به دیدن بیماران سرطانی برود همراهش می‌شویم. از همان لحظه‌ای که در خانه‌اش گلدان‌های زیبای حسن یوسف را جدا می‌کند با او همکلام می‌شویم. می‌خواهیم بدانیم قصه این همه دلدادگی چیست؟ می‌خواهیم بدانیم چطور می‌شود زنی میانسال بعد از گذراندن دوره سخت درمان و با وجود ناتوانی جسمی با استراحت، خداحافظی و همه داشته‌هایش را وقف بیماران سرطانی کند؟ امروز قرار است به نقاهتگاه مؤسسه خیریه «دهش‌پور» برود و یک دنیا امید را برای بیمارانی که برای گذراندن دوره درمان از شهرستان به تهران آمده‌اند هدیه ببرد. می‌گوید: «‌ای کاش می‌دانستید بیمار مبتلا به سرطان که مجبور است برای ادامه زندگی و رهایی از چنگال سرطان دوره‌های شیمی درمانی را بگذراند چه حالی دارد و چقدر نیازمند حضور دیگران است؟ من این دوران را گذرانده‌ام و حال همه این بیماران را خوب می‌فهمم.»

گل حسن یوسف و بوی زندگی
یک روز در اوج درد و ناتوانی از پنجره خانه چشمش به گلدان زیبایی افتاد که در حیاط خانه همسایه دیوار به دیوارشان خودنمایی می‌کرد. آن روز آن گل حال حبیبه را بهتر کرد. یک شاخه گل حسن یوسف را از زن همسایه گرفت. آن را در گلدان کوچکی کاشت و هر روز به او سلام می‌کرد و از حالش می‌گفت. طوری با آن گل خو گرفته بود که انگار صدایش را می‌شنید و از او انرژی می‌گرفت. همان روزهای پر از درد بود که تصمیم گرفت بعد از گذراندن دوره درمان خانه‌اش را باغچه گل‌های حسن یوسف کند و آنها را برای بیماران مبتلا به سرطان که روی تخت بیمارستان‌ها از درد در رنج هستند هدیه ببرد. کمی برایمان از خودش می‌گوید: «سرطان بیماری است که امید را از زندگی می‌دزدد. جیبت را خالی می‌کند. من کمی دیر متوجه بیماری‌ام شدم. مجبور شدم برای تأمین هزینه‌های سنگین درمان خانه و زندگی را رها کنم و به خانه کوچک40مترمربعی بیایم. خانه را با کمک همسرم ساختیم. شانه به شانه او خشت روی خشت گذاشتم. اما مجبور شدم آن را بفروشم.» حبیبه خانم توضیح می‌دهد: «پزشکان تشخیص دادند مبتلا به سرطان سینه شده‌ام. جراحی کردم. شیمی درمانی شدم و دوران بسیار سخت و پر از دردی را گذراندم. آن روزهای پردرد کسی نبود که با من حرف بزند و آرامم کند. نیاز داشتم به اینکه کسی از جنس خودم کنارم باشد و دلگرمم کند و بگوید من سرطان داشتم و حالا حالم خوب است اما تنهای تنها بودم و فکر می‌کردم سرطان پایان زندگی است و من چند صباحی بیشتر زنده نمی‌مانم. همان زمان بود که نذر کردم بعد از بهبود زندگی‌ام را وقف بیماران مبتلا به سرطان کنم.»

خدا روزی‌رسان است
وارد نقاهتگاه بیماران سرطانی می‌شویم. صدای سلام و خداقوت حبیبه خانم در اتاق بیمارانی که چشم‌هایشان به در خشک شده است می‌پیچد. گلدان‌ها را به بیماران و همراهانشان می‌دهد. خنده مهمان صورت بیماران می‌شود. گل از گلشان می‌شکفد و برای شنیدن حرف‌های حبیبه خانم سراپا گوش می‌شوند. او از خودش و روزگارش و حال این روزهایش می‌گوید. آنها هم درددل می‌کنند. از دردها و تنهایی‌ها و مشکلاتشان می‌گویند. کعبه رابط مؤسسه‌های خیریه و بیماران مبتلا به سرطان است. اومی گوید: «از خدا خواستم آنقدر به من توانایی مالی بدهد که بتوانم در تأمین هزینه درمانی بیماران مبتلا به سرطان نقشی داشته باشم اما اوضاع مالی خوبی ندارم. نخستین باری که تصمیم گرفتم برای ملاقات با بیماران به بخش شیمی درمانی بیمارستان هفت‌تیر بروم حتی پول خرید یک بسته شکلات را هم نداشتم. مطمئن هستم که خدا روزی‌رسان است. حالا نشانی خانه‌ام را به بیمارانی که از شهرستان به تهران می‌آیند و کسی را در این شهر نمی‌شناسند داده‌ام. پرونده‌های آنها را می‌گیرم و پیگیر پذیرش و بستری شدن آنها هستم. بیمارانی را هم که توانایی مالی ندارند به مؤسسه خیریه حمایت از بیماران سرطانی معرفی می‌کنم. داروهایشان را از داروخانه می‌گیرم و خلاصه هر‌کاری که از دستم برآید برای دلخوش کردن آنها و امیدوار شدنشان انجام می‌دهم.»

 تلاش برای ارتقای فرهنگ سلامتی
حبیبه خانم پاشنه کفش‌هایش را ‌ور کشیده است و برای ارتقای فرهنگ توجه به سلامتی در شهرری تلاش می‌کند. او می‌گوید: «آمار مبتلایان به سرطان سینه هر روز در حال افزایش است و تنها دلیل آن هم بی‌توجهی به سلامت جسم در میان خانم‌هاست. اگر خانم‌ها هرچند ماه یکبار به پزشک مراجعه کنند درصورت بروز بیماری خیلی زود متوجه آن می‌شوند و بسیاری از اتفاق‌های تلخ پیش نمی‌آید.» کعبه اطلاع‌رسانی و آگاه‌سازی را از محله‌های منصوریه و شهادت آغاز کرده و امیدوار است در این راه مدیران محله‌ها با او همراه شوند.»

نذر سلامتی برای اهالی ری
این روزها همه هم و غم حامی بیماران سرطانی در محله ما این است که اطلاعات شهروندان را در مورد بیماری سرطان افزایش دهد. حبیبه کعبه برای هم‌محله‌ای‌هایش نذری کرده است. او روز اربعین را برای ادای بخشی از نذر سلامتی و اطلاع‌رسانی انتخاب کرده است. او می‌گوید: «خانه ما در مسیر پیاده‌روی اربعین است. امسال با کمک همسرم 300بروشور را آماده کردیم و آنها را به میان زائران بردم. به خانم‌ها توضیح دادم که سلامت خود را جدی بگیرند. با آنها هم مسیر شدم و اطلاعاتم را در اختیارشان گذاشتم. بیمارستانی را معرفی کردم که در آن خانم‌ها را رایگان برای تشخیص سرطان سینه معاینه می‌کنند.» همان‌طور که گل‌های حسن یوسف را در گلدان‌ها قرار می‌دهد می‌گوید: «این روزها که به دلیل سبک زندگی و روش‌های نادرست تغذیه بیماری سرطان بر زندگی شهرنشینان چنبره زده است اطلاع‌رسانی و آگاه‌سازی مردم می‌تواند راهگشا باشد. اگر من زودتر متوجه بیماری‌ام شده بودم بار مالی و روحی زیادی را متقبل نمی‌شدم. امیدوارم روزی برسد که بتوانم در شهرری انجمن پیشگیری و مقابله با سرطان را راه‌اندازی کنم تا آمار مبتلایان به این بیماری در منطقه کمتر شود. تا فرا رسیدن آن روز بدون وقفه و با هر ابزاری برای اطلاع‌رسانی شهروندان و حمایت از بیماران سرطانی شهرری تلاش می‌کنم.»‌

فاطمه، ع:آشنایی با او مثل یک معجزه بود
یک ماه قبل با یک دنیا امید و آرزو کارت‌های عروسی را با همسرم به دست دوستان و آشنایان و فامیل رساندیم. آن روز فکر می‌کردم خوشبخت‌ترین آدم روی کره زمین هستم. اصلاً تصور هم نمی‌کردم که بیمار شوم. سرطان سایه‌اش را روی زندگی‌ام پهن کرده است و من بی‌خبرم. ۳هفته مانده به جشن عروسی جواب آزمایش‌ها را گرفتم. به من گفتند مبتلا به سرطان سینه شده‌ام. گفتند باید زودتر عمل کنم وگرنه بیماری به اندام‌های دیگر بدن سرایت می‌کند. دکتر آب پاکی را روی دست پدر و مادرم ریخت و گفت: دختر شما چند سال بیشتر زنده نمی‌ماند. من این موضوع را از لابه‌لای حرف‌های خانواده‌ام شنیدم. نامزدم به محض آنکه متوجه بیماری من شد ترکم کرد. من ماندم و مشکلات و بیماری که روی سرم آوار شده بود. دوره سخت و پر از درد شیمی درمانی آغاز شد. من یک مرده متحرک بودم. یک روز اتفاقی در بیمارستان مهدیه با خانم کعبه آشنا شدم. این آشنایی در آن شرایط بحران روحی برایم مثل یک معجزه بود. با نفس گرم او به زندگی امیدوار شدم. شرایط طوری پیش رفت که روزهای مراجعه من به بیمارستان برای شیمی درمانی بهترین روزهای آن دوران بود. حبیبه خانم که حامی بیماران سرطانی است برایم مادری می‌کرد. حال و روز این روزهایم بهتر از قبل است. جهیزیه‌ام را به زلزله‌زدگان کرمانشاه اهدا کردم. من می‌دانم که سرطان پایان زندگی نیست.

فرحناز، ت: از خودکشی نجاتم داد
آن روز تصمیم خودم را گرفته بودم. طاقت این همه درد و رنج را نداشتم. نزدیک بیمارستان یک پل هوایی بود و من با خودم قرار گذاشتم خودکشی کنم. 34سال زندگی پر از سختی را تحمل کرده بودم. شنیدن خبر ابتلا به سرطان برایم غیر‌قابل تحمل بود. درست همان روزی که قصد داشتم تصمیم خودم را عملی کنم حبیبه خانم به داد من رسید. سنگ صبورم شد. با گریه‌هایم گریه کرد. یک گل حسن یوسف به من داد و گفت: «این گل را پشت پنجره خانه بگذار و هر روز با آن حرف بزن.» خانه ما در پاکدشت بود. حبیبه خانم گفت: «در خانه من همیشه به روی شما باز است.» از روز آشنایی من با او چند ماه می‌گذرد. حالا خانه حبیبه خانم خانه امید ماست. هر وقت از همه جا ناامید می‌شوم زنگ خانه‌اش را می‌زنم و سراغش می‌روم. بدون هیچ منتی روزهای شیمی درمانی همراه من می‌آید و کمک می‌کند تا این روزهای سخت و تلخ به کامم شیرین شود.

ب. کریمی: حبیبه ساز دلم را کوک کرد
مگر می‌شود در این نامرادی روزگار یکی مثل حبیبه خانم پیدا شود و رنگ امید به در و دیوار رنگ و رورفته زندگی‌ات بپاشد؟ مگر می‌شود غریبه‌ای پیدا شود که از هزارآشنا برایت آشناتر و دلسوزتر باشد؟ حبیبه کعبه برای من همه اینها بود. روز اولی که در بیمارستان مصطفی خمینی با او آشنا شدم پرونده مرا گرفت و به پدر و مادرم گفت: «شما از شهرستان آمده و خسته‌اید؛ من همه کارهایش را انجام می‌دهم.» هر روز قبل از ما به بیمارستان می‌آمد و همراهمان می‌شد. من 6ماهه باردار بودم که پزشکان تشخیص دادند سرطان دارم و باید شیمی درمانی شوم. وقتی به این فکر می‌کردم که بچه داخل شکمم با هر بار شیمی درمانی درد می‌کشد دنیا برایم تیره و تار می‌شد. اما حیببه کعبه در آن روزهای سخت به داد همه ناامیدی‌هایم رسید. حالا فرزندم به دنیا آمده است و من هنوز در حال گذراندن دوره درمان هستم اما به لطف خدا و حضور حبیبه خانم ‌ساز دلم در این روزها کوک کوک است.



ارسال پیام اشتراک



 
 
 Security code