منطقه 20

مهاجران بی شناسنامه پــای تخته سیاه

نویسنده: سودابه رنجبر
نداشتن برگه‌های هویت سبب شد تا پاکستانی‌های بسیاری که غیرقانونی وارد ایران شده‌اند از درس و تحصیل باز بمانند. پیش از این آنها را در حومه منطقه و در بیابان‌های اطراف امامزاده ابوالحسن(ع) و روستاهای عظیم‌آباد و قوچه حصار دیده بودیم...
1396/09/13
 نداشتن برگه‌های هویت سبب شد تا پاکستانی‌های بسیاری که غیرقانونی وارد ایران شده‌اند از درس و تحصیل باز بمانند. پیش از این آنها را در حومه منطقه و در بیابان‌های اطراف امامزاده ابوالحسن(ع) و روستاهای عظیم‌آباد و قوچه حصار دیده بودیم. کپرنشین‌هایی که از کمترین امکانات فرهنگی و بهداشتی بی‌بهره‌بودند. رد آنها را تا کوره‌های آجرپزی روستای فیروزآباد هم گرفتیم و حالا که به مدرسه «شهید نیک‌نژاد» آمده‌ایم خاطره آن روزها تکرار می‌شود. همان لباس‌های سنتی و همان لهجه و گویش و همان صورت‌های آفتاب سوخته و دست‌های پینه بسته اما امروز کودکان بلوچ پاکستانی در این مدرسه جمع شده‌اند تا خواندن و نوشتن بیاموزند. امروز نداشتن شناسنامه مانع از تحصیلشان نمی‌شود. این مدرسه به دستور وزیر آموزش و پرورش ایجاد شده است تا کودکان این خانواده‌های محروم هم فرصتی برای تحصیل داشته باشند.

برای رسیدن به مدرسه شهید نیک‌نژاد باید از محله علائین بگذریم. در مسیر رسیدن به قلعه «علیمون» مدرسه‌ای هست که سال‌ها چهره مخروبه به خود گرفته و حتی کاربری خود را از دست داده بود اما حالا با دستور وزیر آموزش و پرورش در مدت یک هفته مدرسه تجهیز شده و قابل استفاده برای ۸۰کودک بلوچ است. کلاس‌های درس دایر شده است اما در مدت ۱۵روزی که از افتتاح این مدرسه می‌گذرد هنوز کودکان یاد نگرفته‌اند که در مدرسه باید لباس‌های یک شکل بپوشند. مددکاران مدرسه برای آنها لباس فرم فراهم کرده‌اند اما بچه‌ها لباس‌های فرمشان را در خانه یا بهتر بگوییم کپر جا می‌گذارند.

کلاس درسی پر از هیاهو
با ورود ما به کلاس درس چند نفری از بچه‌ها بلند می‌شوند و یک صدا با هم سلام می‌کنند. خانم معلم از فرصت استفاده می‌کند تا به بچه‌های کلاس یاد بدهد که با ورود یک مهمان به کلاس باید به احترام او بایستند اما همچنان چند نفری از بچه‌ها سر جایشان نشسته‌اند و به نوشتن مشق‌هایشان ادامه می‌دهند. انگار صدای خانم معلم را نمی‌شنوند. یکی از آنها دختر کوچکی است که وقتی دست بر شانه‌اش می‌گذارم تا با او صحبت کنم تازه متوجه حضور ما می‌شود. چند جمله‌ای می‌گوید اما هیچ‌کدام از آنها مفهوم نیست. دوستش «ظهیرا» که کنار او نشسته است با فارسی دست و پا شکسته‌ای می‌گوید: «تا وقتی یک صفحه را کامل ننویسد از جایش تکان نمی‌خورد و با کسی هم حرف نمی‌زند.» «ظهیرا» می‌گوید: «اسم دوستم میناست. فارسی بلد نیست. تا به حال دوست فارس زبان نداشته است.» ظهیرا در بین حرف‌هایش مرتب از واژه‌های بلوچی استفاده می‌کند که چیز زیادی از آنها دستگیرمان نمی‌شود.
 بچه‌ها بی‌توجه از کنار ما می‌گذرند. حتی خیلی از سؤال‌های ما را پاسخ نمی‌دهند. خیلی سخت می‌توان با آنها ارتباط گرفت. خیلی از دخترها دامن‌های پرچین به تن دارند. از گوشه روسری‌هایشان گوششان که سوراخ‌های متعددی بر آنها ایجاد کرده‌اند و از آنها گوشواره آویزان است دیده می‌شود. دختری که بر پره بینی‌اش زینتی آویزان کرده نمی‌تواند فارسی حرف بزند و فقط به ما لبخند می‌زند.

النگوهای برنجی
روی آخرین نیمکت کلاس نشسته و سرش پایین است. هیچ دفتر و مدادی روی میزش نیست. به ۴النگوی پهنی که به دست کرده خیره شده است و آنها را روی دستش بالا و پایین می‌کند.
آهسته نامش را می‌گوید: «سیانه» و باز هم النگوهایش را در دستش صاف می‌کند. وقتی از او می‌پرسم: «چه کسی برایت النگو خریده؟‌» می‌گوید: «مامانم.» النگوهای زردرنگ در دست‌هایی که هنوز آثاری از آفتاب سوختگی‌های تابستان بر آن نمایان است خودنمایی می‌کنند. سیانه می‌گوید: «وقتی هوا گرم بود با مادرم برای سبزی چینی می‌رفتم. صبح خیلی زود که هنوز هوا تاریک بود می‌رفتیم و تا شب کار می‌کردیم. مادرم با پولی که صاحب کار داد برایم النگو خرید.» دوباره النگوهایش را از زیر آستین لباسش بیرون می‌آورد و می‌گوید: «این النگوها از جنس برنج هستند. هیچ‌وقت سیاه نمی‌شوند.»
«صفیه» ۱۱ساله بزرگ‌ترین دختر کلاس است. او می‌گوید: «ما همیشه کار می‌کنیم تا غذایی برای خوردن داشته باشیم. بیشتر روی زمین‌های کشاورزی کار می‌کنیم.» صفیه با چشمانی پر از اشک می‌گوید: «مادرم به پاکستان رفته است. وقتی برادرش مرد نتوانست تحمل کند و به پاکستان برگشت.» کمی سکوت می‌کند و قطره اشکی را که روی‌گونه‌اش نشسته با سر آستینش پاک می‌کند و می‌گوید«اینجا خوب است. مجبور نیستیم کار کنیم. نصف روز را در مدرسه استراحت و بازی می‌کنیم.»

نه نام خانوادگی، نه شناسنامه
زنگ تفریح به صدا درمی‌آید. در چشم برهم زدنی کلاس خالی می‌شود. انگار سوز سرمای پاییزی روی آنها هیچ اثری ندارد. در حیاط مدرسه از سر و کول یکدیگر بالا می‌روند و بازی می‌کنند. در بین آنها نوجوانان حدود ۱۵ساله هم دیده می‌شوند. همه آنها در مقطع کلاس اول درس می‌خوانند. بیشتر آنها کودکان‌کار هستند. حتی دختران ۷ساله هم تجربه کار در سبزیکاری‌ها را دارند. بسیاری از این بچه‌ها نام خانوادگی و شناسنامه ندارند و حتی بعضی از آنها سن خود را هم نمی‌دانند.

خودمان را افغانی معرفی می‌کنیم
جمعی از پسران که سن و سال بیشتری دارند در حیاط مدرسه دور هم جمع شده‌اند. یک نفر از آنها به نیابت بقیه جلو می‌آید. درحالی که دستانش را به هم می‌ساید می‌گوید: «ما اینجا توپ نداریم. می‌شود برای ما چند تا توپ بیاورید؟‌» هنوز حرفش تمام نشده است که پسری که سن و سال کمتری دارد جلوتر می‌آید و می‌گوید: «یکشنبه برای ما توپ بیار.» پسر بزرگ‌تر که خود را «علی» معرفی می‌کند می‌گوید: «اینجا خیلی خوب است. ما یاد می‌گیریم ادب داشته باشیم و به یکدیگر حرف‌های بد نزنیم.» این را که می‌گوید صورت آفتاب سوخته‌اش سرخ می‌شود.
یکی دیگر از پسرها که خود را «علی داد» معرفی می‌کند می‌گوید: «ما دوست داریم سر کار برویم. اگر ما کار نکنیم خانواده ما پولی نخواهد داشت. این روزها به دلیل سردی هوا کار کم شده است. ما بعدازظهرها سرکار می‌رویم. اگر بخواهیم کار خوبی داشته باشیم مثل شاگردی در مکانیکی و... خودمان را افغانستانی معرفی می‌کنیم. این اطراف به پاکستانی‌ها کار نمی‌دهند. اگر بفهمند پاکستانی هستیم ما را اذیت می‌کنند.»علی داد می‌گوید: «تعدادی از دوستانم چند سال قبل خودشان را افغانستانی معرفی کردند و در مدارس خاص درس خواندند و حالا سواد خواندن و نوشتن دارند اما وقتی مسئولان مدرسه متوجه شدند آنها پاکستانی هستند آنها را از مدرسه اخراج کردند.» علی داد که حالا راحت‌تر حرف می‌زند می‌گوید: «خیلی‌ها فکر می‌کنند ما بلوچ‌های پاکستانی سر چهارراه‌ها گدایی می‌کنیم اما ما بیشتر در زمین‌های کشاورزی این اطراف کار می‌کنیم. بلوچ‌هایی که در دروازه غار و شوش زندگی می‌کنند سرچهارراه‌ها گدایی می‌کنند.»

وقتی عمو از راه می‌رسد
بچه‌ها جمع شده و تازه به سخن آمده‌اند که درحیاط مدرسه باز می‌شود. بیشتر بچه‌ها توجهشان به در ورودی مدرسه است. انگار منتظر کسی هستند. به محض اینکه مرد جوان وارد می‌شود بچه‌ها یکصدا فریاد می‌زنند: «سلام عمو» و به سمت او می‌روند. او یکی از مددکاران این مدرسه است که داوطلبانه از این بچه‌ها حمایت می‌کند. او آمده تا بخاری‌های اهدایی یکی از خیّران را در کلاس‌ها نصب کند. زنگ تعطیلی مدرسه به صدا درمی‌آید. بچه‌ها به سرعت تمام وسایلشان را جمع می‌کنند. بیشتر آنها کیف ندارند و وسایلشان را داخل کیسه پلاستیکی می‌گذارند. آنها برای سوار شدن به سرویس به صف می‌شوند و در چشم برهم زدنی مدرسه از دانش‌آموزان خالی می‌شود. بچه‌ها راهی کپرهایی می‌شوند که در این روزهای سرد پاییز جان پناه مطمئنی نیستند.

ماهی یکبار حمام
«رقیه طالبی» مدیر مدرسه شهید نیک‌نژاد که سخت نگران مشکلات بهداشتی در مدرسه‌اش است می‌گوید: «این بچه‌ها نسبت به ۱۵روز قبل که برای نخستین بار وارد مدرسه شدند ظاهر بهتری پیدا کرده‌اند. آنها سعی می‌کنند مرتب و منظم در مدرسه حاضر شوند اما ما هنوز نتوانسته‌ایم امکانات بهداشتی را در اختیارشان قرار دهیم. همین مقدار بهبود وضع هم نتیجه تلاش معلم‌ها و معاونان است. اگر بتوانیم امکاناتی مثل یک دوش حمام مهیا کنیم خیلی از مشکلات بهداشتی آنها حل می‌شود. بسیاری از آنها در خانه‌هایشان حمام مناسبی ندارند و شاید ماهی یکبار هم حمام نمی‌روند.»

معلم‌های افغانستانی
معلم‌های بچه‌ها از بین اتباع افغانستانی انتخاب شده‌اند. آنها بهتر می‌توانند با این کودکان ارتباط برقرار کنند. «عزیزالله آخوندزاده‌»معاون مدرسه هم از اتباع افغانستانی است. او می‌گوید: «این بچه‌ها به زبان اردو صحبت می‌کنند و تعدادی از آنها هم به زبان فارسی مسلط هستند. افغانستانی‌ها هم به زبان پشتو تسلط دارند. به دلیل همجواری شهرهای ما با شهرهای اردو زبان پاکستان بهتر می‌توانیم با آنها ارتباط برقرار کنیم وزبان آنها را بفهمیم.»

۴۰سال غربت
مرد جوانی که بچه‌های مدرسه او را عمو صدا می‌کنند یکی از مددکاران کودکان بلوچ پاکستانی است. او تمایلی برای بیان نامش ندارد. مددکار جوان می‌گوید: «حمایت از این کودکان برعهده انجمنی به نام بنیاد بین‌المللی امداد جهانی است که خوشبختانه با حمایت اداره آموزش و پرورش و در اختیار قراردادن مدرسه این بچه‌ها توانستند در کلاس‌های درس بنشینند.»
 این مددکار معتقد است که پاکستانی‌ها به‌صورت پراکنده بیش از ۴۰سال است که در حومه شهرری و حتی اطراف کرج زندگی می‌کنند و به دلیل پراکندگی و اختلاف‌های قومی و قبیله‌ای‌شان کمتر کسی متوجه حضور آنها شده است.» مددکار می‌گوید: «بیش از ۸سال است که روی این خانواده‌ها کار می‌کنیم و توانسته‌ایم اعتماد برخی از آنها را جلب کنیم. تا به حال حدود ۸۰دانش‌آموز را به این مدرسه دعوت کرده‌ایم. با توجه به اینکه تعداد فرزندان این خانواده‌ها بسیار زیاد است به حتم کودکان بازمانده از تحصیل بیشتر از این تعداد و برای جذب آنها هزینه بیشتری لازم است.» مددکار با توجه به شناختی که از خانواده‌های پاکستانی پیدا کرده است می‌گوید: «سن ازدواج در آنها بسیار پایین است. به‌عنوان مثال اغلب ۱۳تا ۱۵سالگی ازدواج می‌کنند. به همین دلیل جمعیت آنها روز به روز در حال افزایش است. موضوع کسب درآمد برای مردان آنها اهمیتی ندارد و بیشتر مسائل اقتصادی بر دوش زنان خانواده است. البته مردان آنها برخلاف تصور اعتیاد ندارند. آنها طبق فرهنگ دیرینه‌ای که دارند خیلی زود بازنشسته می‌شوند و در خانه می‌مانند.» مددکار معتقد است که باید خیّران بیشتری جذب شوند. او می‌گوید: «در این صورت می‌توانیم این مدرسه را ۲نوبته اداره کنیم. ما همچنین باید اعتماد تعداد بیشتری از خانواده‌ها را جلب کنیم تا تعداد بیشتری از این بچه‌ها بتوانند در کلاس‌های درس حاضر شوند.»



ارسال پیام اشتراک



 
 
 Security code