منطقه 21

بـوی پیراهن مجید

نویسنده: نگار حسینخانی
شهید مجید کمانی؛ نام کوچه‌ای در خیابان امام حسین(ع) محله وردآورد است. درست نبش کوچه، خانه شهیدی که هنوز پنجره‌هایش نشانه‌های انتظار را برای همه رهگذران محله تداعی می‌کند...
1396/02/27
 شهید مجید کمانی؛ نام کوچه‌ای در خیابان امام حسین(ع) محله وردآورد است. درست نبش کوچه، خانه شهیدی که هنوز پنجره‌هایش نشانه‌های انتظار را برای همه رهگذران محله تداعی می‌کند. شهیدی که پیکرش هیچ‌گاه برنگشت و انتظار پدر و مادر هر روز با اشک‌هایشان هر قلبی را زیر و رو کرد. از پله‌ها که بالا می‌روم، پیرمردی 80 ساله در آستانه در با عصایی ایستاده و بغض راه گلویش را بسته است. می‌گوید: «خوش آمدید. هنوز پس از 30 سال دوستانش می‌آیند و خودش نه!‌» از همانجاست که انتظار دیدن آن قامت رشید و حتی خبری از نشانه‌ای از او تمام این نوشته را پر می‌کند. به خانه که می‌روم زنی در بستری به حالت نیمه خمیده، چمباتمه زده، و درد همه صورتش را مچاله کرده است؛ مادر شهید مجید کمانی، سال‌هاست در این بستر افتاده و دیگر حتی صحبت کردن هم از دردهایش نمی‌کاهد. تنها گاهی با مرور خاطره‌ای از زبان همسرش، اشکی از گوشه چشمش روی بالش را خیس می‌کند، همین. همین و بس!

مجید کمانی که بود؟
5 پسر و یک دختر داشتند. حالا با شهادت مجید 4 پسر دیگر برایشان باقی مانده است. می‌گویند دخترشان که زمان شهادت مجید هنوز چند ماهه بود، حالا جای برادرش در شرکت داروپخش کار می‌کند. محمد کمانی پدر شهید کمانی می‌گوید: «مجید به خدمت رفت و دوران آموزشی را در میدان حر تهران گذراند. بعد از طی دوره آموزشی گفت که می‌خواهد به پادگان هوابرد 55 شیراز برود. پسرم قد بلندی داشت و همین باعث شده بود مورد توجه قرار بگیرد. وقتی به منطقه رفت 90 روز خبری از او نبود و از طریق ارسال نامه فقط می‌گفت که خوب است و برمی‌گردد. بعد از آن به مرخصی 5 روزه‌ای آمد و باز هوای رفتن کرد. این بار اما نامه‌هایمان بدون جواب می‌ماند. پیگیری کردم و به اتاق شناسایی شهدا رفتم. تحمل نیاوردم، مجید آنجا نبود. دسته دسته شهید می‌آوردند.»شهید مجید کمانی متولد سال 1346 است. او بعد از ترک تحصیل در همین شرکت داروپخش مشغول به کار شد. حدود 3 سال در کارخانه دارو‌سازی در قسمت انبار کار کرد و مدت کوتاهی در بسیج شهرک وردآورد مشغول به خدمت بود تا اینکه زمان سربازی‌اش رسید و در سال 1365 اعزام به خدمت شد. او پس از طی 3 ماه دوره آموزشی در پادگان حر به تیپ 55 هوابرد شیراز، جمیع گروهان یکم منتقل و بعد از 23 روز دوره در شیراز به منطقه جنگی سومار اعزام شد. با گذشت 3 ماه مجدداً به سرپل ذهاب مأموریت پیدا کرد و در سال 1366 در عملیات کربلای 9 مفقود شد.

یک ساک پاره همه آنچه که از مجید بازگشت
پدر شهید مجید کمانی کنار همان بالکنی که مادر مجید مدت‌ها انتظار رسیدن نشانه‌هایی از پسرش را کشیده بود، می‌ایستد و می‌گوید: «نامه‌ای برای برادرانش نوشته بود و به آنها توصیه کرده بود مراقب رفتارشان باشند. از رشادت‌های همرزمانش گفته بود. آنقدر به امام خمینی(ره) علاقه‌مند شده بود که در دوران خدمت در شیراز بهترین هدیه‌ای که برای مادرش در نامه می‌فرستاد، عکس امام(ره) بود. همه این روزها گذشت. نامه‌ای آمد که مجید شهید مفقودالجسد شده است. نمی‌دانستم مفقودالجسد چیست و کسی نمی‌توانست این را به من بگوید. دنبالش رفتم.» می‌گویند یکی از دوستان و همرزمان مجید به نام عیوض ساک او را آورده بود. این را پیش از این هم مادرش خواب دیده بود. خانواده مجید سراسیمه به خانه عیوض می‌روند. در ساک مجید را پاره کرده بودند تا بلکه نامه‌ای از او پیدا کنند ، چون کلیدش را پیدا نکرده‌اند. کمانی می‌گوید: «مادرش خواب دید که پسرش شهید شده است. بی‌قرار شده بود. تازه برایش لباس تکاوری خریده بودیم. لباس‌های قبلی‌اش از بین رفته بودند. در خواب به مادرش گفته بود، ساکش را می‌آورند و کلید در جیب ساکش است. وقتی ساک پاره را گرفتیم جیبش را دیدیم. کلید آنجا بود. اما حتی لباس‌هایش را هم نیاورده بودند. تنها چند زیر پیراهن و....» اشک امان نمی‌دهد که خاطره را کامل کند. کنار مادر شهید می‌نشینم. گریه می‌کند و می‌گوید نمی‌تواند حرف بزند.

مجید چگونه شهید شد؟
نمی‌خواست از سرنوشت پسرش بی‌خبر باشد. سراغ یکی از همرزمان مجید می‌رود و خودش را معرفی نمی‌کند. از آن عملیات می‌پرسد؛ از کربلای 9. بعد می‌گوید: «نگفتم پدر مجید هستم. برایم از آن روز گفت. بعد از مجید گفت که با شهادت هم سنگری‌اش تاب نیاورده و با تیربار بیرون پریده و جلو عراقی‌ها را گرفته تا در همین فرصت کوتاه حدود 30 نفر از همرزمانش توانسته‌اند عقب نشینی کنند. همه شهید شده بودند. می‌گفت همان وقت با یک آر پی‌چی به او شلیک کردند و شهید شد. بغضم ترکید. مجید از این دنیا دل کنده بود و ممانعت ما چیزی را عوض نمی‌کرد. اخلاق خاصی داشت. زیر حرف زور نمی‌رفت. این را حتی از روایت همرزمانش هم می‌فهمیدم. خیلی منتظر شدیم شاید تکه‌ای از لباس یا پیراهنش را برایمان بیاورند. حالا اما دیگر منتظر نیستم.» از ورزیدگی مجید می‌گوید و قامت بلندش و اینکه خوشحال است پسرش شهید شده. می‌گوید که لیاقت بچه او شهادت بود. به روحش قسم می‌خورد که هیچ چیز بعد از مجید نتوانسته جایش را پر و دلش را آرام کند. بعد از همسرش می‌گوید: «مجید مهربانی خاصی داشت و مادرش را خیلی دوست داشت. همسرم 16 سال است در بستر بیماری است. در گلویش غده‌ای تشکیل و سرطانی شد. پزشکان گفتند اگر عملش کنند، در همه بدنش پخش می‌شود. من خودم استخوان لگنم شکسته است و به سختی حرکت می‌کنم، اما تا جایی که می‌توانم از همسرم نگهداری می‌کنم. پسرم پاک و سالم زندگی کرد و رفت. او به ما آبرو داد. هرچند داغ فرزند سخت است، اما تحمل می‌کنیم. قرار بود وقتی برگشت برایش همسر بگیریم. الحمدالله با نام و نشان رفت. ما می‌میریم و به اسم او از ما یاد می‌کنند؛ روی مزارمان می‌نویسند پدر شهید کمانی، مادر شهید کمانی.»برای پدر و مادر شهید کمانی، دوستان مجید بوی پسرشان را می‌دهند. پدرش تا جلو در همراهی‌ام می‌کند. مادرش همچنان در بستر چمباتمه زده است. خواسته‌اش پرستاری نیمه روز است تا زمانی که دخترش نیست به وضعیتش رسیدگی کند. از خانه بیرون می‌آیم. پدر شهید پرده را کنار زده و به انتهای خیابان نگاه می‌کند.



ارسال پیام اشتراک



 
 
 Security code