منطقه 21

سکوت سرشار ازداغ عزیزان

نویسنده: نگار حسینخانی
با واکر هم به سختی راه می‌رود و برایش پرستار استخدام کرده‌اند. حافظه‌اش خلاف گوشش خوب کار می‌کند و وقتی نامم را به او می‌گویم تا آخر به نام می‌خواندم....
1396/03/24
  با واکر هم به سختی راه می‌رود و برایش پرستار استخدام کرده‌اند. حافظه‌اش خلاف گوشش خوب کار می‌کند و وقتی نامم را به او می‌گویم تا آخر به نام می‌خواندم. انگار که نخواهد بعضی چیزها را بشنود، طفره می‌رود و از هر صحبتی درباره حسن فرزند شهیدش سرباز می‌زند. 6 فرزند دارد که دوتایشان را از دست داده است. حسن دومی است و با شهادتش داغ از دست دادن برادر بزرگ‌ترش را برای مادر داغ‌تر از پیش کرده است. خوب می‌داند چطور باید جلو لنز دوربین ژست بگیرد. انگار نه انگار که همین عکس که به آغوش می‌کشدش هر روز او را زخم‌خورده فرزند می‌کند. مادر شهید خندانی از جمله مادرانی است که جمله‌هایش شعرهای سوزناکی از فقدان فرزند است. جمله‌هایی کوتاه که گاهی تنها یک مادر قادر است درباره پسر شهیدش با بغض فروخورده‌ای بگوید و خم به ابرو نیاورد.

درباره حسن بگو!
حالم را می‌پرسد و می‌گوید احوال خوشی ندارد. پیری شب‌ها بیش از هر زمان دیگری گریبانش را می‌گیرد و آزارش می‌دهد. مستأصل است و از این استیصال زجر می‌کشد. دخترانش می‌خواهند از حسن برایمان بگوید و او طفره می‌رود و باز حالمان را می‌پرسد و می‌خواند: «سر کوی بلند نی می‌زنم من/ شتر گم کرده‌ام پی می‌زنم من/... الهی بشکند شاخت خلیلی/ الهی به سرآید این غریبی» بعد دعایی زمزمه می‌کند: «الهی قوم و خویشم زنده باشند/ غلام حضرت معصومه(ع) باشند/ الهی که کسی در غم نباشد/ اگر باشد بنی آدم نباشد» دوباره دختران به او می‌گویند از حسن برایمان بگوید. دوباره طفره رفتن و سکوت درباره حسن...حسن خندانی متولد 1347است و در عملیات مرصاد و در اسلام‌آباد غرب سال 1367 بر اثر اصابت گلوله بر سرش در هنگام نگهبانی به شهادت رسید و در گلزار شهدای وردآورد به خاک سپرده شد. پسری که در کارش بسیار حرفه‌ای بود و مانع رفتنش به جبهه صاحب کارش بود که بارها از او خواست بماند و نرود چرا که جایگزین کردن نیرویی چون او برایش دشوار بود. هنوز چند سالی از شهادتش نگذشته بود که پدر نیز به او پیوست و داغ دو فرزند و برادر و همسر، مادر قوی و اسوه آنان را در هم شکست.

 عاشق شهادت بود
خواهر کوچک شهید خندانی می‌گوید: «اول برادر بزرگم در سانحه‌ای فوت شد. بعد از آن حسن و پدرم. مادرم داغ برادر هم دیده بود. همه این داغ‌ها را در سینه ریخت و حالا تاول‌هایش یکی یکی می‌ترکد. حسن فرزند چهارم خانواده بود. آموزشی‌اش را در تهران گذراند و بعد به ورامین رفت و از آنجا به سومار اعزام شد. پسر معصوم و مظلومی بود و در 19 سالگی به شهادت رسید. می‌گفت برای وطنش می‌جنگد و اگر قسمت باشد شهید می‌شود.» مادر شهید خندانی، اشرف السادت خوانیان می‌گوید پسرش همیشه آرزوی شهادت داشته و می‌گفته ای کاش بدنش هیچ‌گاه باز نگردد و خوراک پرندگان شود. خواهر دیگر حسن می‌گوید: «برادرم عاشق پرندگان بود. حسن که شهید شد مادر خیلی آرام‌تر از بقیه بود و کمتر بی‌قراری می‌کرد. در حالی که در پذیرش مرگ برادر بزرگ‌ترم این‌طور نبود. تا مدت‌ها برایش سر سفره بشقاب می‌گذاشت و همیشه حضورش در خانه حس می‌شد. اما می‌گفت هر وقت خواست برای حسن گریه کند، جدش به شانه‌اش زده و گفته تو مادر شهیدی و نباید گریه کنی. برادرش سیدعباس خوانیان هم در کرخه شهید شده بود. این بود که بیش از حد معمول صبوری کرد.» بعد روسری مادر را از روی گوشش کنار می‌زند و در گوشش با صدایی که مادر بشنود می‌گوید از حسن بگو! مادر اعتنایی نمی‌کند و  دختر ادامه می‌دهد: «مادر و پدرم عاشق هم بودند و از هم جدا نمی‌شدند. آنقدر که شوخی بچه‌ها شده بودند. بعد از مرگ 2 فرزند اما انگار همه چیز نابود شد. کمر هر دویشان شکسته بود و در خلأ زندگی می‌کردند. پدرم که هیچ‌گاه نتوانست این حقیقت را باور کند. وقتی حلوایی برای برادران درست می‌کردیم می‌گفت من نباشم که حلوای پسرانم را بخورم و اشک می‌ریخت. او که رفت، روح مادر را هم با خودش برد.»

یک دور ذکر با تسبیح به یاد رفتگان
سمعک نمی‌خواهد و دندان‌هایش را هم نمی‌گذارد. با خودش لج کرده و صبح تا شب تسبیحی را که سال‌هاست بر گردن دارد در دست می‌چرخاند و دوباره به گردن می‌اندازد. دیگر از رفتگان جدید و قدیمی با او صحبت نمی‌کنند. آنان که تازه اسم‌شان به لیست اضافه شده، هنوز در حال و احوال‌های خانوادگی برای او زنده‌اند. کسی توان بازگویی حقایق تازه را به او ندارد. می‌گویند شهید حسن خندانی به خانواده وصیت کرده بود که برای شهادتش ناراحتی نکنند. خواهر کوچک می‌گوید: «حسن بسیار سر به زیر بود و به‌رغم ممانعت‌هایی که می‌شد اعتقاد داشت باید به جبهه برود. گاهی که برای مرخصی بر می‌گشت برای من که کوچک‌تر از همه بودم سوغاتی تیغ جوجه‌تیغی و پوکه فشنگ یادگاری می‌آورد. برای آرامش مادر کمتر از او حرف می‌زنیم. آنقدر کم که دیگر خیلی از خاطرات زندگی‌مان را فراموش کرده‌ایم.» مادر شهید خندانی اما این روزها به کمک پرستاری که فرزندان برایش استخدام کرده‌اند روزها را سپری می‌کند، بی‌اعتنا به اینکه خیلی از این دانه‌های تسبیح افتاده‌اند. او با دوره کردن آن اما در ذهنش زندگی می‌کند، بی‌آنکه بخواهد خاطرات را کمی با دیگران در میان بگذارد.



ارسال پیام اشتراک



 
 
 Security code