منطقه 21

همسایگانــمان را دوست داریم

نویسنده: نگار حسینخانی
چادر سفید را روی صورتش می‌کشد و با صدای روضه دل باز می‌کند. روایت دشت کربلاست و دل داغدار زینب(س)؛ روایتی که چندان برایشان غریب نیست...
1396/08/03
 چادر سفید را روی صورتش می‌کشد و با صدای روضه دل باز می‌کند. روایت دشت کربلاست و دل داغدار زینب(س)؛ روایتی که چندان برایشان غریب نیست. فخرالدین، سومین فرزند خانواده بیاتلو، متولد 1346 بود. او کنار پدرش در بازار آهن کار می‌کرد و 22 ساله بود که شهید شد. در ادامه طرح «چهل شب، چهل روضه» به خانه شهید فخرالدین بیاتلو در شهرک آزادی آمده‌ایم؛ برنامه‌ای که از سوی اداره ایثارگران شهرداری منطقه با هدف ترویج و احیای روضه‌های خانگی، عزاداری سرور و سالار شهیدان و ارج نهادن به فرهنگ ایثار و شهادت تدارک دیده شده است. مراسم آغاز شده و زیارت عاشورا قرائت می‌شود. شهردار ناحیه و دیگر مسئولان شهری در برنامه شرکت کرده‌اند. خانواده بیاتلو میزبان عزاداران حسینی هستند و با برگزاری مراسم برایشان چای تعارف می‌کنند و میوه می‌گردانند. وقتی مجلس تمام می‌شود می‌مانیم، می‌مانیم که بیشتر از پسر شهیدشان برایمان بگویند و بدانیم.

محسن در دهلران و فخرالدین سر پل ذهاب
پدر دوره سختی بیماری را گذرانده و حالا چند سالی است که دیگر به بازار نمی‌رود و پسرها جایش را پر کرده‌اند. برایمان تعریف می‌کند که وقتی فخرالدین خواست به جبهه برود به او گفته که امام(ره) اجازه داده‌اند دو برادر همزمان در جبهه نباشند: «فخرالدین دومین پسرم بود و 6 پسر کوچک‌تر از او داشتم. یک روز گفت می‌خواهم دفترچه خدمت بگیرم و بروم جبهه. گفتم: پسر جان! برادر بزرگت(محسن) جبهه است، من هم 6 بچه مدرسه‌ای دارم و دست تنها هستم. تازه امام خمینی(ره) هم گفته‌اند، دو برادر همزمان در جبهه نباشند. گفت: برادرم وظیفه خودش را انجام داده، من هم باید به وظیفه خودم عمل کنم. به‌عنوان سرباز وظیفه از طریق ارتش وارد مناطق عملیاتی جنگ شد و تا پایان جنگ در منطقه حضور داشت؛ محسن در دهلران و فخرالدین سر پل ذهاب.»

پایی که روی مین جا ماند
بعد از برادر بزرگش به جبهه رفت و پدرش را که در بازار آهن کار می‌کرد، دست تنها گذاشت. شهید بیاتلو، بعد از حمله مرصاد زخمی شد. دکتر به او توصیه کرد استراحت کند و این بود که به مرخصی آمد؛ تعطیلاتی همزمان با عید قربان. مادرش می‌گوید: «بعد از امضای قطعنامه، نزدیک عید قربان بود که هر دو به مرخصی آمدند. اما روز عید قربان که تلویزیون عراقی‌ها را نشان داد که خلاف قطعنامه، به مرزهای ایران حمله کرده و سر پل ذهاب را گرفته‌اند، دیگر آرام و قرار فخرالدین گرفته شد. گفت: باید برگردم منطقه.» در جریان عملیات مرصاد، خطوط تلفن قطع شده بود. فخرالدین در قسمت مخابرات خدمت می‌کرد و با اینکه به او استراحت داده بودند، به درخواست فرمانده، همراه او برای تعمیر خطوط تلفن به منطقه رفت. در راه، ماشین خراب شد و وقتی فخرالدین برای برداشتن ابزار از ماشین پیاده شد، پایش روی مین رفت و مجروح و به دلیل خونریزی شدید به اهواز منتقل شد.

از بچگی قرآن را با صوت تلاوت می‌کرد
مادر نامه‌های فخرالدین را دستش می‌گیرد و از روزی می‌گوید که خبر شهادت پسرش را شنیده است: «یکی از همرزمان فخرالدین به خانه‌مان آمد. وقتی سراغش را گرفتم گفت که حالش خوب است. آمده نامه ما را بگیرد تا در برگشت به منطقه برای فخرالدین ببرد، همانجا دلم لرزید. او هم به سرعت به محل کار همسرم و بچه‌ها رفت. آنجا به پسرهایم ماجرا را گفته بود. تا آخر شب که همه فامیل یکی یکی به خانه‌مان آمدند. آن وقت بود که فهمیدم چه بر سرم آمده است.» می‌گوید که پسرش از بچگی قرآن را با صوت تلاوت می‌کرد، طوری که همسایه‌ها می‌ایستادند و به صدایش گوش می‌کردند. بعد از همسایه شهیدشان می‌گوید: «همسر همسایه‌مان که شهید شده بود، شب‌ها به خانه پدرش می‌رفت و خانه‌شان را به فخرالدین می‌سپرد. 2 ماه زیر موشکباران که همه به پناهگاه می‌رفتند، فخرالدین تک و تنها در خانه آنها می‌خوابید، اما آنقدر مقید بود که حتی بالش و پتو را هم از خانه خودمان می‌برد.»

آن لبخند یادم نمی‌رود
حالا در روزهای خوب و بد، خوشی و ناراحتی، نخستین جایی که می‌روند، سر مزار شهیدشان است. پدر گریه می‌کند و می‌گوید که در زمان شهادت پسرش هم خیلی گریه کرده است. اما برای پسرش گریه نمی‌کند، برای امام حسین(ع) گریه می‌کند. به اینکه او چطور مرگ جوانش را تاب آورد و می‌گوید: «فخرالدین 2 ساله بود و به شدت مریض شد. بچه نحیفی بود و با این مریضی چندان امیدی به ماندنش نداشتیم. آن زمان در روستا زندگی می‌کردیم و در آنجا دکتر و دارو نبود. به همین خاطر باید تا نزدیک قزوین می‌آمدیم. در 3 فرسخی‌مان بهداشت دکتر آورده بود و پسرانم را سوار بر الاغ کردم و به آنجا بردم تا دکتر معاینه‌شان کند. معاینه‌ کرد. به فخرالدین خون تزریق کردند و قرار شد هفته بعد هم برای معاینه او را پیش دکتر ببرم. در راه برگشت و نزدیک روستا بودیم. چشمانش را باز کرد. چشمانی که چند روز بی‌سو بودند برقی گرفته بود و لبخندی به من زد. آن لبخند هرگز از یادم نمی‌رود.» گریه امان نمی‌دهد روایت را کامل کند. حالا بخشی از تصویر فخرالدین برای آنان آمیخته با درد و ضعف و آن لبخند جاندار در دل بی‌جانی بدنش است. مادر ادامه می‌دهد: «پسرم خیلی ضعیف شده بود و دکترها از او قطع امید کرده بودند. با یک کیسه خون، خدا او را در کودکی و ضعفش به ما بازگرداند، تا روزی دیگر و جایی دیگر او را محتاج همان کیسه خون ببرد.»

محسن خیلی مظلوم است و آخ نمی‌گوید
خانواده شهید بیاتلو آن زمان چهارراه یافت‌آباد زندگی می‌کردند. در عزای فخرالدین سیاهپوش و عزادار بودند که خبر مفقود شدن محسن به آنان رسید. 40 روز پرس‌وجو فایده نداشت و پیدایش نکردند. محسن وقتی بازگشت که مراسم چهلم برادرش برگزار می‌شد. او مجروح بود و پس از موج گرفتگی و جانبازی به خانه آمده بود و غم از دست دادن برادر حالش را بدتر کرده بود. حالا وضعیت او نیز دردی دیگر گوشه قلب پدر و مادر است. محسنی که هیچ مطالبه‌ای پس از بازگشت نداشت و دنبال کارهای جانبازی‌اش را هم نگرفت. مادر می‌گوید: «روزی به حمام رفتم و لباس خونی آویزانی را در حمام دیدم. وقتی بالای سرش رسیدم دراز کشیده بود. سرش ترکش خورده بود. به من گفت چیزی نشده و زمین خورده است. محسن خیلی مظلوم است و حتی یک آخ نمی‌گوید.» حالا او مانده و آثار جانبازی که ‌گاه و بیگاه تن خانواده را می‌لرزاند.

    فخر دین و خانواده
به نظر خانواده، حالا فخرالدین با نامش یکی شده است؛ فخر دین. پدر می‌گوید: «امیدوارم خدا او را از شهدا قرار دهد. برادرانش خیلی دوستش دارند و ما نیز به نام او مفتخریم.» بیش از یک دهه است که خانواده شهید بیاتلو در منطقه ما زندگی می‌کنند و بسیار از محل زندگی‌شان راضی هستند. پدر شهید می‌گوید: «همسایگان خوب، هوای مناسب، خلوت بودن و در دسترس قرار داشتن امکانات باعث شده در این محله احساس راحتی کنیم.» شناسنامه فخرالدین را از بین مدارکش پیدا می‌کند و دست‌مان می‌دهد. شناسنامه‌ای که مهر شهید روی آن نقش بسته است. نامه‌هایش را زیر و رو می‌کند و برچسب سینه‌اش را نشانمان می‌دهد. عکس‌هایش را از بین عکس‌ها بیرون می‌کشد و می‌گوید پسرش ورزشکار بوده است. بعد دفترچه یادداشتش را می‌خواند و از نکته‌سنجی و دقتش می‌گوید. از اینکه عصای دستش بوده و آن زمان که همه بچه‌ها مدرسه می‌رفتند به او کمک می‌کرده است. خاطرات فخرالدین همواره در زندگی‌شان جاری است. پسر فداکار و ایثارگری که برای دفاع از امنیت کشور عاشقانه به جبهه‌های حق علیه باطل شتافت و در نهایت به دعوت حق لبیک گفت و به مقام شهادت نائل آمد.

    درباره برنامه «چهل شب، چهل روضه»
«چهل شب، چهل روضه» طرحی است که اجرای آن از سال گذشته آغاز شد و امسال نیز پس از دهه محرم شروع می شود و تا اربعین ادامه پیدا خواهد کرد. مراسمی در خانه خانواده‌های شهدای منطقه که به سبک روضه و هیئت‌های خانگی و با هدف‌‌‌‌‌‌‌ ترویج این رسم سنتی و همنوایی با حزن امام سجاد(ع) و حضرت زینب(س) و با حضور مدیران ارشد شهری برگزار می‌شود.سخنرانی مذهبی، قرائت زیارت عاشورا، مدیحه سرایی، ذکر مصیبت اهل‌بیت(ع) از جمله برنامه‌های اجرایی در «چهل شب، چهل روضه» است.

شهید فخرالدین بیاتلو
متولد: 1346/2/3
شهادت: 1367/5/3
محل شهادت: سر پل ذهاب
محل دفن: بهشت زهرا(س)، قطعه 40، شماره 2، ردیف 112






ارسال پیام اشتراک



 
 
 Security code