منطقه 22

دلاوری برای همه جبهه‌ها

نویسنده: فاطمه بهروزفخر
محرم برای برخی‌ها، در کنار حال و هوای معنوی‌اش، دلتنگی و بغض مضاعفی دارد. محرم برای کسانی که عزیزترین‌شان بعد از قرن‌ها به ندای «هل من ناصر ینصرنی» امام‌شان لبیک گفته‌ و بار سفرشان را برای دفاع از حرم بسته‌‌‌اند، رنگ‌وبوی دیگری دارد....
1396/07/18
  محرم برای برخی‌ها، در کنار حال و هوای معنوی‌اش، دلتنگی و بغض مضاعفی دارد. محرم برای کسانی که عزیزترین‌شان بعد از قرن‌ها به ندای «هل من ناصر ینصرنی» امام‌شان لبیک گفته‌ و بار سفرشان را برای دفاع از حرم بسته‌‌‌اند، رنگ‌وبوی دیگری دارد. این بار نیز میان صدای روضه‌ها و سیاهپوشی خیابان‌ها میزبان خانه‌ای شده‌ایم که پدرشان، همان رزمنده سال‌های دور دفاع‌مقدس با لباس نظامی سبزی در قاب بزرگ به اهالی خانه لبخند می‌زند. همان پدری که حالا زیر قاب عکسش نوشته شده: «رضا ایزدیار؛ شهید مدافع حرم». این بار میزبان این خانه شده‌ایم تا پای دلتنگی تک‌تک اعضای خانواده بنشینیم.

رضا ایزدیار
متولد: 1347/10/23
ساکن محله: شهید باقری
دارای 3 فرزند:
جواد، مرتضی و زینب


مجوز رفتن
روزی که قرار بود پیکر پاک شهید حججی را تشییع کنند، میزبان‌شان می‌شویم. همه‌شان از تشییع برگشته‌اند و لباس عزای امام حسین(ع) به تن دارند. کمی می‌نشینیم تا خستگی ترافیک و مسیر طولانی را درکنیم که گوشه گوشه‌ خانه توجه‌مان را جلب می‌کند. عکس بابای خانه روی هر دیوار چشمنوازی می‌کند. حضورش پررنگ‌تر از هر چیز دیگری است. مادر با سینی شربت از راه می‌رسد و باب گفت‌وگو باز می‌شود: «مدت‌ها بود که برای رفتن اصرار داشت، اما با رفتنش موافقت نمی‌کردند. چون برادر شهید بود. می‌گفتند تکلیفی بر گردن شما نیست. زمان جنگ، هم خودتان در جبهه حضور داشتید و مجروح شدید و هم برادرتان شهید شده، اما گوشش به این حرف‌ها بدهکار نبود. این‌قدر رفت و آمد تا توانست مجوز رفتن را بگیرد. 2 سال تمام تلاش کرد. اشتیاق را به‌قدری در چشمانش می‌دیدم که حتی گاهی سر سفره، وقتی از سرکار برمی‌گشت، از زمان رفتنش می‌پرسیدم.» اینها را «ناهید عبداللهی» که 23 سال کنار همسرش روزگار گذرانده، به زبان می‌آورد. لحنش آرام، صمیمی و پر از دلتنگی است: «بعد از آن هر روز منتظر بودم که بیاید و از روز رفتنش خبر بدهد. هر شب با این دلهره می‌خوابیدم که شاید فردا بگوید: قرار است بروم.»

بی‌تاب یار
بی‌گمان، آنهایی که راحت از بهترین دارایی‌شان دل می‌کنند، روزهای زیادی دلبسته نبودن را تمرین کرده‌اند. اینها همان‌هایی هستند که می‌دانند، عزیزترین‌شان را باید به خدا بسپارند چراکه او بهترین محافظ است. شاید به همین خاطر است که راضی نمی‌شود پیکر همسر و مرد خانه‌اش با شروطی برگردد اما خدا مهربانی‌‌اش را در حق‌شان تمام می‌کند: «17 دی می‌رود و کمتر از دو ماه خبر شهادتش را می‌آروند. برادرشان خبرش را به ما داد. اول گفتند که مجروح شده. پنج روز درست مثل چراغی که هر روز نورش کمتر و کمتر می‌شود، شده بودم. بی‌خبری و‌ تردید بدجوری دل آدم را چنگ می‌زند اما آخرسر فهمیدیم که شهید شده. قرار شد خبر شهادتش را علنی نکنیم، تا پیکرش را برگردانند. قرار بود پیکرش را با اسیر داعشی مبادله کنند. اما راضی نشدیم. گفتیم اگر قسمت باشد برمی‌گردد. اگر هم قرار بر گمنامی است، حتماً خیری دارد. گفتیم راضی نیستیم اسیر دشمن آزاد شود تا پیکر همسر من برگردد. مسئولان قبول هم کردند ولی به خواست خدا پیکرشان در 13 بهمن سال 95 برگشت و درست کنار مزار برادر شهیدشان در گلزار شهدای حاجی‌‌آباد آرام گرفت.»

نشانی یوسف
مثل یعقوب اگر دلبسته یوسف باشی، نشانه کوچکی از او هم، آرامت می‌کند. بی‌قراری‌ات را تسکین می‌دهد. نشانی یوسف خانواده ایزدیار هم از راه می‌رسد. قرار است ساک کوچک پدر، از آخرین سفرش برگردد. مادر از آن روز می‌گوید: «از بنیاد امور ایثارگران خبر دادند که قرار است ساکش را بیاورند. اولش طاقتش را نداشتم. دلتنگی امانم را بریده بود. به بچه‌ها گفتم اگر ساک را آوردند، نشانم ندهید. بچه‌ها هم قبول کردند. وقتی ساک را آودند، طاقت نیاوردم. گفتم ساک را بگذارید در اتاق تا سر فرصت بازش کنم. وقتی ساک را آوردند انگار تمام دلتنگی دنیا را هم با خودشان آوردند. گفتم حالا نمی‌توانم بازش کنم. باشد برای یک وقت دیگر. ساک را گذاشتند در اتاق. یکی دو ساعت بعد رفتم سراغش. حالا تمام سهم من از مردی که شهادت نصیبش شد، همین ساک کوچک بود. درش را باز کردم. لباسش، قرآنش را، دست‌خطش را یکی یکی بوسیدم و روی چشم‌هایم گذاشتم. انگار بوی بهشت می‌داد.»

پشت و پناه خانه
مثل روزهای جبهه و جنگ به‌عنوان فرمانده پدافند در جبهه جنگ علیه مهاجمان به حرم حضرت زینب(س) حاضر می‌شود تا مثل آن سال‌ها نشان بدهد کسی نباید قصد تعرض به حرم را داشته باشد: «رفته بود یزد تا با گروه فاطمیون اعزام شود. وقتی از رفتنش باخبر شدیم، پسر بزرگ‌تر که این روزها طلبه است، بیشتر از همه بی‌قراری کرد. یادم می‌آید که وقتی خبر رفتن همسرم را به او دادم، با ناراحتی به اتاقش رفت. چند دقیقه بعد، صدای گریه‌اش را شنیدم. مدام می‌گفت باید بابا را برگردانم. نمی‌شود که ما را تنها بگذارد. می‌دانم که این رفتن‌ها برگشتی ندارد. گفت می‌روم یزد و تا به سوریه اعزام نشده او را برمی‌گردانم.» بعد از مادر، تنها کسی است که 22 سال کنار پدر روزگار گذرانده است. حالا او بیشتر از هر فرزند دیگری، چهره مهربان پدر، خلق و خو و روحیاتش را در گوشه ذهنش دارد: «همان موقع با پدرش تماس گرفتم و گفتم جواد خیلی بی‌قراری می‌کند. آرام کردنش را تو بلدی. فقط از دست تو برمی‌آید که راضی‌اش کنی. همسرم با جواد تماس گرفته بود. نمی‌دانم چه چیزی بین پدر و پسر رد و بدل شد اما فقط می‌دانم که از پدر شنیده بودم بعد از من تو پشت و پناه خانه‌ای! به امید تو رفته‌ام! بگذار خاطرجمع بروم.» و خاطرجمع رفته بود که پسر 22 ساله‌اش حالا جای او را در خانه پر می‌کند: «بعد از این مکالمه تلفنی بود که جواد آرام شد. حتی بعد از شهادت پدرش هم، تنها کسی بود که دلداری‌مان می‌داد و نمی‌گذاشت دلتنگی کنیم.»

خداحافظی آخر
صرف فعل رفتن آسان است. آسان است بگویی: بالاخره رفت. اما پشت این رفتن دلی هست. غصه‌ای و دلتنگی هست. اما بالاخره مرد خوب قصه رفتنی می‌شود: «خودش گفته بود اگر قرار شد که بروم، قبلش به شما چیزی نمی‌گویم تا مبادا ناراحت شوید. موقعی که خواستم سوار هواپیما بشوم، خبرتان می‌کنم. روز قبلش رفته بود خرید. کلی خرید کرده بود. انگار که بخواهد ما برای چند ماه هیچ کم و کسری نداشته باشیم. صبح روز شنبه که داشتم برای نماز وضو می‌گرفتم، دیدم که بعد از نمازش، سراغ بچه‌‌ها رفت. پیشانی‌شان را بوسید. پتو را رویشان کشید و بعد انگار که نخواهد بغض چشم‌ها و دلتنگی‌اش را ببینم، خیلی سریع از خانه بیرون رفت. همانجا فهمیدم که این رفتن با بقیه رفتن‌هایش فرق دارد.»

قول و قرار مردانه
به قول مادرش شبیه‌ترین فرد خانواده به پدرش است. هم ظاهری و هم رفتاری. بعد از برادرش مرد خانه است و مونس خواهر و مادر. دلتنگی‌ از چشم‌هایش معلوم است. کم‌حرف است و محجوب. تنها به گفتن چند جمله از پدرش اکتفا می‌کند: مرتضی فرزند دوم خانواده است و می‌گوید: «بابا بیشتر از هر چیزی قبل رفتن به ما گفت هر جا که هستید، نمازتان را اول وقت بخوانید. بعد هم گفت هوای مادرتان را داشته باشید. مبادا تنها برود خرید. شما برایش خرید کنید. در کارهای خانه کمکش کنید. به خاطر همین است که دوست دارم همیشه نمازم را در مسجد بخوانم و تمام خریدهای خانه را خودم انجام بدهم. دوست دارم بابا خیالش از بابت همه چیز راحت باشد.»

بابا در بهشته!
لباس صورتی‌ای که بر تن دارد، معصومیتش را صد برابر کرده. هر وقت از بین گفت‌و‌گو نام پدرش را می‌شنود، نگاهی به قاب‌ عکس‌های پدرش روی دیوار می‌اندازد. لبخندی می‌زند. انگار که بابا در عکس حرف قشنگی برای دخترش زده باشد: «بابا بهشته! مامان گفته که رفته بهشت. ما هم می‌ریم پیشش. مامان و داداش قول دادن که بریم پیشش.» اینها را زینب بابا می‌گوید. آخرین فرزند خانواده و تنها دختری که عالم و آدم می‌دانستند بابا رضا چقدر دلبسته او و چشمان معصومش است. مادر دستی به موهای زینب می‌کشد و می‌گوید: «علاقه دختر و پدر بین همه زبانزد بود. بابا رضا حتی اگر می‌خواست تا سر کوچه یا مغازه هم برود، زینب را با خودش می‌برد. حالا وقت‌هایی که دلتنگی می‌کند و از پدرش می‌پرسد، می‌گویم بابا در بهشت است. بعد هم مدام اصرار می‌کند که بلیت بگیریم برای رفتن به بهشت. یک وقت‌هایی هم قاب عکس بابا را روی زمین می‌گذارد. اسباب‌بازی‌هایش را هم می‌آورد. بعد با بابا خاله‌بازی می‌کند. در قابلمه‌اش خوشمزه‌ترین غذای دنیا را می‌پزد و با دست‌های کوچکش در دهان بابای قاب عکس می‌گذارد.»

خیر ببینی پسرم!
از همان اول که دست دخترش را در دست دامادش می‌گذارد، خیالش از بابت همه چیز راحت است. می‌داند این مرد با همه فرق دارد. چون یادگار جبهه و جنگ است. سال‌ها در همسایگی دختر و دامادش زندگی کرده است. مادرزن است اما حکم مادر را هم دارد. خانم عصمت آهنگر می‌گوید: «دخترم تازه با آقارضا عقد کرده بودند. وقت‌هایی که دخترم برمی‌گشت خانه، می‌پرسیدم آقارضا خبری از عروسی و جشن نداد؟ دخترم هم می‌خندید و می‌گفت مامان تمام راه از عملیات‌های زمان جنگ می‌گفت. با اینکه جنگ تمام شده اما تمام فکر و ذکرش همانجاست. همین که می‌دیدم دخترم کنارش خوشبخت است، مدام دعایش می‌کردم. دخترم می‌گفت بهترین مرد دنیاست. هیچی کم و کسر نمی‌گذارد. حتی گاهی فکر می‌کنم شاید لایق این همه خوبی‌اش نباشم. همین‌ها برای مادر یک دختر کافی بود تا سال‌ها دعای خیرش بدرقه راه دامادش باشد. روزی که ساک کوچکش را آوردند، رفتم خانه‌شان. در اتاق را بستم. بعد یکی یکی لوازمش را به چشم‌هایم مالیدم. به سینه‌ام چسباندم و گفتم خیر ببینی پسرم! خیر هم دیدی و بهشتی شدی.»



ارسال پیام اشتراک



 
 
 Security code