منطقه 22

نقش امید بر لوح زندگی

نویسنده: فاطمه بهروزفخر
واژه محدودیت در لغتنامه زندگی‌اش معنا و مفهومی ندارد. امید و پشتکار را به لحظه لحظه زندگی‌اش گره زده و هر روز بیشتر از روز قبل برای رسیدن به آرزوها و خواسته‌هایش تلاش می‌کند...
1396/01/29
  واژه محدودیت در لغتنامه زندگی‌اش معنا و مفهومی ندارد. امید و پشتکار را به لحظه لحظه زندگی‌اش گره زده و هر روز بیشتر از روز قبل برای رسیدن به آرزوها و خواسته‌هایش تلاش می‌کند. «آزاده چقاء» این بانوی هنرمند که چند سالی است بر اثر بیماری معلولیت را تجربه می‌کند، حالا به‌عنوان بانوی موفق و کارآفرین روزگار می‌گذراند. با او گفت‌وگو کردیم تا از تلخی‌ها و شیرینی‌های زندگی‌اش بگوید. 

علاقه اول و آخرم!
شش هفت سال است به هنری روی آورده است که روح را جلا می‌بخشد. شش هفت سال است که بعد از تجربه معلولیت بر اثر بیماری‌ به دنبال آرزوهای کوچک و بزرگی که در دلش خانه کرده‌ رفته است تا نشان بدهد هیچ چیز نمی‌تواند مانع پیشرفت او شود. «حرفه اصلی من سوخته‌نگاری روی چوب است. از همان ابتدا به چنین حرفه‌ای علاقه داشتم زیرا یک جورهایی با رشته دانشگاهی‌ام، یعنی گرافیک، مرتبط بود. یکی از دلایلش هم این بود که به این رشته هنری کمتر توجه می‌شد و کمتر کسی به سراغش می‌رفت. به همین دلیل آموزش این رشته را دیدم. علاوه بر سوخته‌نگاری نقاشی روی پلی استر را هم بلدم، اما تمام انرژی و وقتم به سوخته‌نگاری تعلق دارد، زیرا این هنر به نقاشی شبیه است که هنر مورد علاقه ام است.»

آرامش درونی
تمام موفقیت‌هایش را مربوط به زمان بعد از معلولیت می‌داند. همان زمان که با خودش قرار می‌گذارد اول از هر چیزی خودش را به خودش ثابت کند و برای زیباشدن لحظه‌هایش قدم بردارد. او می‌گوید: «تا قبل از اینکه چنین اتفاقی را تجربه کنم فقط یک خانم خانه‌دار بودم، اما بعد از دست و پنجه نرم کردن با چنین معلولیتی به خودم قول دادم که به تمام خواسته‌هایم جامه عمل بپوشانم. اول از همه درسم را شروع کردم. حالا دانشجوی رشته گرافیک هستم. بعد هم به دنبال هنر مورد علاقه‌ام رفتم. حالا هم آموزش می‌بینم و هم آموزش می‌دهم. تا به حال چند کلاس هنری در انجمن‌های معلولان، سراهای محله و حتی در برنامه‌های تلویزیون برگزار کرده‌ام. همین‌ها حالم را خوب می‌کند و می‌فهمم که هیچ محدودیتی نمی‌تواند من را از رسیدن به خواسته‌ها و موفقیت‌هایم باز دارد. با هنر، آموزش، تعامل با دیگران و... است که به آرامش می‌رسم.»

تجربه قشنگ
دفتر خاطرات زندگی‌اش از خاطرات تلخ و شیرین پر است. این بانوی هنرمند نخستین اثر هر هنرجو را موهبتی می‌داند که او را سر ذوق می‌آورد. او می‌گوید: «بارها و بارها، وقتی نخستین اثر هنری هنرجوهایم را دیده‌ام، بیشتر از خودشان ذوق‌زده شده‌ام. با هنر می‌شود خیلی از مشکلات و بیماری‌ها را درمان کرد. یادم می‌آید هنرجویی داشتم که افسردگی روزهایش را تیره و تار کرده بود. بعد از آموزش و تولید اثر هنری برای همیشه حالش بهبود یافت و طراوت و امید به لحظه‌هایش برگشت. خیلی از هنرجوهایم هم بعد از آموزش، از این هنر به‌عنوان منبع درآمد استفاده کرده‌اند و برای خودشان کسب وکار کوچکی راه انداخته‌اند.»

137، فرشته نجات
درباره حضور و فعالیت‌هایش در منطقه و سراهای محله ها پرس‌وجو می‌کنیم. لبخند روی لبش نشان از رضایت دارد. در جواب می‌گوید: «نسبتاً فضای منطقه خوب است. چند باری با سامانه 137 تماس گرفته‌ام و فضاهایی را که مدنظرم بوده است مناسب‌سازی کردند. مثلاً برای خرید خانه، به پاساژی در پیکانشهر می‌رفتم که چون امکان رفت‌وآمد نبود نمی‌توانستم داخل پاساژ شوم. با 137 که تماس گرفتم در اسرع وقت آمدند و برای راحت شدن رفت‌وآمد من پلی نصب کردند. همچنین جلو منزل شخصی‌ام، تابلوی عبور با ویلچر را نصب کرده‌اند که با وجود آن در اطراف خانه ام ماشینی پارک نمی‌کند.»

آرزوهای بزرگ آینده
آرزوهایش تمامی ندارد. شوق رسیدن به آرزوهای‌ریز و درشت در گوشه گوشه دلش رخنه کرده است. می‌گوید: «هنوز کلی آرزو و هدف دست نیافته دارم که برای رسیدن به آنها باید تلاش کنم. دوست دارم درسم را تا بالاترین سطوح عالی ادامه بدهم و شغلی متناسب با رشته تحصیلی و علاقه‌ام پیدا کنم. راستش برای معلولان هیچ تضمین شغلی‌ای وجود ندارد، اما باز هم امیدوارم بتوانم شغلی خوب و متناسب با علاقه‌ام پیدا کنم. دلم می‌خواهد یک کارگاه هنری راه بیندازم که بتوانم در آن آموزش بدهم. ایده‌آل‌هایم تمامی ندارد. راستش اگر تا به حال توانسته‌ام به برخی از برنامه‌ها و اهدافم برسم به خاطر حمایت خانواده پدری‌ام، یعنی عموها و عمه‌هایم، بوده است. من از داشتن پدر و مادر محرومم، اما عمه‌ها و عموهایم مثل یک حامی مهربان پشتم بوده و هیچ‌گاه تشویق و حمایت‌شان را از من دریغ نکرده‌اند. اغراق نیست اگر بگویم بخشی از موفقیت‌هایم را مدیون عمه و شوهر عمه‌ام هستم.»

مناسب‌سازی فضای شهـری
از مشکلات و دغدغه‌هایش که می‌پرسیم لبخندی می‌زند و می‌گوید: «خداراشکر هیچ». می‌پرسیم: «سختی‌ای در کار نیست؟ اوضاع بر وفق مراد است؟‌» جواب می‌دهد: «بله، حالا نسبت به گذشته، فضای شهری خیلی برای رفت‌وآمد معلولان مناسب‌تر شده است، اما باز هم به فضاهای بیشتری برای تسهیل در رفت‌وآمد نیاز داریم. من حداقل هفته‌ای سه روز با مترو رفت‌وآمد می‌کنم و اگر ایستگاه مترو آسانسور نداشته باشد، رفت‌وآمد برای من سخت و وقت‌گیر می‌شود. مثلاً بارها خواسته‌ام دوره آموزشی‌ای را در آموزشگاه یا مؤسسه‌ای شروع کنم، اما چون فضای مناسبی برای تردد نداشت و نمی‌توانستم در آنجا حضور پیدا کنم، از خیرش گذشتم. برای ادامه تحصیل در دانشگاه هم خیلی جست وجو کردم تا دانشگاهی را پیدا کنم تا فضای مناسبی برای رفت‌وآمد من داشته باشد. البته امیدوارم تا چند سال دیگر، تمام مکان‌های عمومی برای رفت‌وآمد معلولان تجهیز شود.»




ارسال پیام اشتراک



 
 
 Security code