منطقه 22

همسفر داوطلبان رهایـــی

نویسنده: فاطمه بهروزفخر
گاهی نباید منتظر فرصت یا امکان خاصی بود. گاهی باید عزم را جزم کرد و برای آنچه مدت‌ها خیالش را در سر پرورانده‌ای، قدم بزرگی برداری. ...
1396/07/18
  گاهی نباید منتظر فرصت یا امکان خاصی بود. گاهی باید عزم را جزم کرد و برای آنچه مدت‌ها خیالش را در سر پرورانده‌ای، قدم بزرگی برداری. گاهی حتی دست‌خالی هم می‌شود بزرگ‌ترین قدم‌ها را برداشت و بهترین‌ها را برای خود و دیگران رقم زد. اینکه دست‌خالی بتوان با کسانی همراه شد که مدت‌هاست با اتفاق تلخی به نام اعتیاد دست و پنجه نرم می‌کنند، شاید در ظاهر کار راحتی باشد اما در باطن کار ساده‌ای نیست. «بهناز باقری» دانشجویی است که این روزها به‌عنوان همسفر با مادران زیادی همراه شده است تا نشان دهد می‌توان با همت و تلاش گذشته را جبران کرد. در فرصتی که پیش آمده یک روز از را با او گذرانده‌ایم تا از دغدغه‌هایش بشنویم:

روز رهایی
لباس سفید بر تن دارد. میان جمعی ایستاده و لبخندش نشان از رضایت درونی‌اش دارد. با تشویق حاضران و دوستانش، شمع روی کیک را فوت می‌کند و بعد از آن قطره‌ اشکی روی‌گونه‌اش می‌چکد. بهناز باقری هم با دیدن این صحنه بغضش می‌ترکد و صورتش را بین چادرش پنهان می‌کند و می‌گوید: «انگار همین دیروز بود. باورم نمی‌شود که 2 سال گذشت و این زنی که روبه‌رویم ایستاده و شمع رهایی‌اش را فوت می‌کند، حالا مادری است که از اعتیاد رها شده و قرار است به‌عنوان مادری سالم و تندرست در جامعه حضور پیدا کند. همه‌ زن‌هایی که اینجا می‌بینید روزی مثل معصومه‌  دچار اعتیاد بوده‌اند اما حالا ترک کرده‌اند. امروز حس کردم مگر خوشبختی می‌تواند چیز دیگری جز این باشد که به معصومه‌ها کمک کنم تا برای همیشه از اعتیاد رهایی پیدا کنند.»

من همسفرم!
اسم خودش را گذاشته است همسفر و بدون اینکه به سازمان یا نهاد خاصی مرتبط باشد، از روی احساس تکلیف و یک حس درونی با مادرانی همراه می‌شود که اعتیاد، خانه، فرزندان و حتی همسرشان را از آنها گرفته است. باقری می‌گوید: «نخستین نفر یکی از آشنایان نزدیک ما بود. همه به‌عنوان فردی ناتوان و ضعیف به او نگاه می‌کردند و توقع داشتند به اجبار و در مدت زمان کوتاهی به یکباره اعتیاد 10 ساله‌اش به شیشه را ترک کند. روزی که با مادرم درباره‌ این خانم صحبت کردم، مادرم حرف قشنگی به من زد که هیچ‌وقت فراموشش نمی‌کنم و شاید همان جمله باعث شد تا من تصمیم بزرگی بگیرم. مادرم گفت شاید رسالت تو همین باشد! شاید رسالت هر زنی این باشد که دست یک زن دیگر را بگیرد و به او کمک کند تا مثل گذشته یک مادر و همسر باشد.» بعد از این است که تصمیمش را می‌گیرد و به تمام سازمان‌ها و نهادهای ترک اعتیاد سر می‌زند تا بتواند جایی را پیدا کند که برای درمان و ترک اعتیاد یک خانم که مادر هم هست، مناسب باشد. او ادامه می‌دهد: «اینجا بهترین روش برای درمان و ترک اعتیاد را داشت و فرد دچار اعتیاد مثل یک فرد معمولی یا یک شهروند معمولی در کلاس‌های خودشناسی شرکت می‌کند و در کنار دوستان و همسفر خود در مسیری قرار می‌گیرد که به‌تدریج از موادمخدر فاصله می‌گیرد.»

وظیفه‌ من است
صدای خنده‌ آدم‌هایی که بعد از مدتی طعم رهایی را چشیده‌اند، تمام فضا را پر کرده است. معصومه‌ قصه در حال باز کردن هدیه‌هایش است. باقری توضیح می‌دهد: «شاید اگر روزی از من بپرسید، بهترین لحظاتی که تجربه کردی، کدام لحظه‌ها بوده‌اند، بدون تعلل بگویم وقتی دیدم دختر و پسر معصومه بعد از مدت‌ها در یک مهمانی مثل هر فرزند دیگری، کنار مادرشان نشستند و نوع نگاه‌شان به مادر نگاهی سراسر محبت بود؛ نگاهی به یک مادر توانا که توانسته بود همه چیز را به حالت اول برگرداند.» بهناز باقری که این روزها خودش هم دانشجو است و در کنار تحصیل حضور فعالی هم در اجتماع دارد می‌گوید: «من کار سخت و خاصی انجام نمی‌دهم. اگر می‌توانم فرصت کوچکی از فرصت‌هایم را به همراهی با چنین زنانی بگذرانم، اول خواست خدا و بعد همدلی و همراهی همسر و مادرم است. فردی که دچار اعتیاد شده است، بیشتر از هر وقت و بیشتر از هر چیزی نیازمند اعتماد است. من توانستم به آنها اعتماد کنم و آنها هم تلاش‌شان را کردند. راستش اگر زنی در یک جامعه دچار آسیب شود، اتفاقات ناخوشایندی می‌افتد. آسیب یک زن یا یک مادر، آسیب یک جامعه است.»

همه با هم
در نگاهش به معصومه، لیلا، مریم و تمام زنانی که قرار است یک روز لباس سفید بر تن کنند و رهایی‌شان را جشن بگیرند، امید موج می‌زند. بهناز باقری ادامه می‌دهد: «وقتی می‌گویم من تنها یک واسطه بودم، به خاطر این است که شاید من در تمام مراحل و همراهی‌ها با این افراد حضور داشتم اما کار اصلی را افراد خیّر ناشناسی کردند که هم از نظر مالی و هم از نظر معنوی این افراد را حمایت کردند. یادم می‌آید برای یکی از همین خانم‌ها که اصلاً وضعیت مناسبی در جنوب شهر نداشت با کمک خیّران بسته‌ غذایی تهیه کردیم. حتی برای دو تا از دخترهایش هم لباس خریدیم تا مادر جز ترک اعتیادش دغدغه‌ دیگری نداشته باشد. معتقدم نه تنها این مادران، بلکه فرزندان آنها نیز دچار آسیب می‌شوند و ما باید برای آنها نیز تلاش کنیم. برای مثال حتی با وجود چند نفر توانستیم دختر یکی از همین خانم‌ها را تشویق کنیم تا درسش را در دانشگاه نیمه‌تمام رها نکند و تا آخر ادامه بدهد.»

همراهی همیشگی
تنها آرزویش آرزوی عجیب و غریبی نیست. دوست دارد حضور زنانی که حالا بعد از مدت‌ها اعتیادشان را ترک کرده‌اند، ببیند. باقری می‌گوید: «مراکز و نهادهای زیادی هستند که در زمینه‌ ترک اعتیاد فعالیت می‌کنند. کمک به ترک اعتیاد و همراهی آنها تنها بخش کوچکی از یک مسیر پر فراز و نشیب است. آنها بعد از ترک اعتیاد نیز نیازمند حمایت و همراهی هستند. باید جایی باشد که چنین زن‌هایی که سرپرست خانواده هم هستند، بتوانند در آنجا مشغول به کار شوند و از عهده‌ مخارج خودشان بربیایند. همیشه دغدغه‌ مالی هم مهم نیست. باید مراکزی باشد که آنها مداوم به آنجا برگردند و عهد و پیمان‌شان را با خودشان و بقیه تجدید کنند؛ جایی که حس و حال خوبی داشته باشد.»

همسفر کوچک
زینب 6 ساله، به گفته‌ مادرش، کوچک‌ترین همسفر این جمع است. بهناز باقری می‌گوید: «خیلی‌ها مدام سرزنشم می‌کردند که دخترم را همراه خودم به این مرکز نیاورم اما من دلم می‌خواست لحظه به لحظه همراهم باشد تا از نزدیک خیلی چیزها را لمس کند. دوست داشتم یاد بگیرد که دلش باید غصه‌ آدم‌ها را داشته باشد و به هیچ چیز و هیچ‌کس بی‌اعتنا نباشد. دوست داشتم بداند یک زن، یا یک مادر می‌تواند با عشقی که خداوند در دلش گذاشته از پس مشکلات برآید. خواستم یاد بگیرد که این ما نیستیم که به این زن‌ها کمک می‌کنیم بلکه تک تک اینها هستند که به من و دخترم یادم می‌دهند زندگی با تمام تلخی‌هایش، قشنگی‌های خودش را دارد که باید برای حفظ‌شان جنگید. قشنگی‌هایی مثل مادر بودن، همسر بودن و...»

امیـــــــد بافتم!
معصومه نیز با لبخندی رضایتمندانه می‌گوید: «سخت بود! اما شد... گفتن از ضعف بدنی و حتی روحی در زمانی که ترک می‌کردیم، کار راحتی نیست. اما با امید به خیلی چیزها ممکن می‌شود. با امید به دخترم. با امید به پسرم و با امید به خیلی‌ها که چشم‌شان به من بود تا ببینند از عهده کنار گذاشتن موادمخدر برمی‌آیم یا نه! یادم می‌آید گاهی که حالم خوب بود با کمک بهناز کاموا می‌خریدیم و من شروع به بافتن می‌کردم. با اینکه پول زیادی عایدم نمی‌شد اما خیلی برکت داشت. برای دخترم چیزی می‌خریدم یا داروهایم را تهیه می‌کردم.»

غیرمحالی که محال شد!
لیلا و معصومه یک سال است که همراه با بهناز در این مسیر قدم گذاشته‌اند و حالا به‌عنوان مادرانی توانمند و آزاد از این مرکز بیرون می‌روند تا کنار فرزندانشان زندگی جدیدی را آغاز کنند. لیلا می‌گوید: «هیچ وقت روزهایی که بهناز به خانه‌مان می‌آمد، از خاطرم نمی‌رود. هر شب بعد از دانشگاه با اسباب‌بازی و بسته‌های خوراکی می‌آمد تا من را برای ترک و خلاص شدن از اینجا راضی کند. آن روزها به قدری تلخ بود که دوست ندارم یادآوری‌شان کنم. اما امروز، روزی که در نظرم محال بود، بالاخره از راه رسید.»



ارسال پیام اشتراک



 
 
 Security code