منطقه 3

در گذر تاریخ

ادیبی در قبای وزارت

نویسنده: معصومه اصغری
به عمارت سردر که وارد شد هوا را بو کشید. گفته بودند قائم‌مقام به سلامت‌باد، قدری تحمل کنید شاه از راه می‌رسد، اما چیزی کم بود. نفس عمیقی کشید و بازدم را حبس کرد. هوا بوی گلاب و انگبین نمی‌داد. سرسرا از سکوتی مرموز پر شده بود و همین سایه شکی را محیط بر صدرالوزرا «میرزا ابوالقاسم فراهانی» می‌کرد...
1395/10/18
به عمارت سردر که وارد شد هوا را بو کشید. گفته بودند قائم‌مقام به سلامت‌باد، قدری تحمل کنید شاه از راه می‌رسد، اما چیزی کم بود. نفس عمیقی کشید و بازدم را حبس کرد. هوا بوی گلاب و انگبین نمی‌داد. سرسرا از سکوتی مرموز پر شده بود و همین سایه شکی را محیط بر صدرالوزرا «میرزا ابوالقاسم فراهانی» می‌کرد.
 گواه تاریخ می‌گوید وقتی بر سر کارآمد سگ صاحبش را نمی‌شناخت. تنها چند صباحی از شکست لشکریان نظام از روسیه می‌گذشت. غرامت‌ها سنگین بود. محمدشاه سر کیسه را شل کرده بود و بی‌حساب باج می‌داد تا شاید گزند روس‌ها از سر تاجش کوتاه شود و شد، اما به آن قیمت که رعیت از بی‌چیزی به خوردن دانه خوراک دام رضایت داده بود و سایه سیاه قحطی هرچه قریه و ‌آبادی و زراعت را به تاراج برده بود. این بار نخست نبود که پی میرزا ابوالقاسم قائم‌مقام می‌فرستادند. پیش از این پیشکار عباس میرزا نایب‌السلطنه در تبریز بود و بعد از آن به جانشینی پدرش که سیدالوزرا بود نشانده بودندش. به محض روی کارآمدن با شاهزاده‌های طماع تندی کرد. کار دربار را نظم‌ بخشید و خواستار سربازان بیشتری در ارتش لجام گسیخته آن روز شد. به درایتش تکیه می‌کرد و همین به او نشان داد که ارتش نداشته ما یارای مقابله با روس‌ها را ندارد. از این‌رو عهدنامه‌ها را پذیرفت و برای خود در بین قبایل دشمنان بسیار تراشید. تهمت‌های بی‌شماری روانه‌اش می‌کردند که کمترین آنها مهره روس بودن بود. آورده‌اند که محمدشاه را او به تخت رساند، اما از آن جا که علم داشت او ضعیف‌النفس است زمام کارها را خود به عهده گرفت. شاه قسم خورده بود خون او را نریزد و او نیز پیمان بسته بود مانع دست‌اندازی قوای روس به ایران شود. هوش و کفایت و کاردانی و داوری محکم و تند و تیز، از او سدی در مقابل هوسرانی‌های شاهزادگان ساخته بود. بغض و حسد درباریان رودی از خشم را همواره به سوی او جاری می‌کرد. غروب روز 24 صفر سنه 1251 بود که پیشکاری از قصر برای او پیغام برد که شاه مترصد ملاقاتی محرمانه با او در عمارت سردر باغ نگارستان است. یک ساعتی از ورودش به سرسرا می‌گذشت که فهمش شد او را زیر نظر دارند. وضو کرد و به نماز قائم شد. بعد از نماز فرادا اظهار کرد که اگر شاه فرمایش ندارد من بروم که با دوستی وعده کرده‌ام در منزل. مأموران می‌گویند: شاه گفته‌اند کار لازمی دارند و شما از اینجا خارج نشوید. قائم‌مقام می‌گوید پس من قدری استراحت می‌کنم. دو ساعت از شب گذشته پارس دور سگی از خواب بیدارش می‌کند. می‌گوید اگر شاه تشریف فرما نمی‌شود من بروم خدمت‌شان و باز همان جواب‌ها را می‌شنود. به مزاح می‌گوید: «پس من اینجا محبوسم.» ملازمان و پیشکاران به طعنه می‌گوید: «شاید.» گویند در این حال در اتاق قدم زده و این شعر را با ناخن روی دیوار می‌خراشد.‌ گویی به جان خودش خنج می‌کشد: «روزگار است اینکه گه عزت دهد گه خوار دارد / چرخ بازیگر از این بازیچه‌ها بسیار دارد»
باری مرد کاردان دربار 6 روز بی‌آب و غذا در عمارت سردر زندانی می‌شود تا شاید از ضعف تلف شود. خوش‌بنیه بود و در این مدت به اذکار مشغول می‌شد تا ضعف کمتر بر او مستولی شود. صبح صادق روز ششم گروهی برای ستاندن جانش راهی حوضخانه سردر شدند. اسمعیل خان قرچه‌داغی با چند میرغضب دیگر بازوانش را گرفتند و دو نفری از اشقیا دستمالی در حلقش فرو بردند و آنقدرگردنش را فشردند تا راه نفسش ‌بند آمد. به این‌ترتیب قسم شاه سر جایش ماند. خونی از قائم‌مقام ریخته نشد و زحمت عدالت و دادگری او را از سر خود کم کردند. پیکر بی‌جان قائم‌مقام را شبانه به حرم مطهر حضرت عبدالعظیم(ع) بردند و بی‌غسل و کفن در صحن امامزاده حمزه دفن کردند. امروز روز آنهایی که به تماشای زیباترین عمارت باغ نگارستان می‌روند به قتلگاه مردی ادیب و با تدبیر وارد می‌شوند و آنهایی که زائر امامزاده حمزه در حرم حضرت عبدالعظیم(ع) می‌شوند بر مدفن او گرد ضریح طواف می‌کنند.



ارسال پیام اشتراک



 
 
 Security code