منطقه 3

شــور جــهاد میــراث پــدر

نویسنده: لیلا باقری
معمولاً گزارش‌های مدافعان حرم درباره کسانی بوده است که شهید شده‌اند و نقل خاطرات و سجایای اخلاقی آنها از زبان خانواده و همرزمان نقل شده است، اما این بار سراغ یک مدافع رفتیم که زنده است و از او سؤال‌های متداولی که درباره این عزیزان در ذهن مردم جامعه وجود دارد، بی‌واسطه پرسیدیم...
1395/10/18
 معمولاً گزارش‌های مدافعان حرم درباره کسانی بوده است که شهید شده‌اند و نقل خاطرات و سجایای اخلاقی آنها از زبان خانواده و همرزمان نقل شده است، اما این بار سراغ یک مدافع رفتیم که زنده است و از او سؤال‌های متداولی که درباره این عزیزان در ذهن مردم جامعه وجود دارد، بی‌واسطه پرسیدیم. حوالی غروب است که به خانه خانواده رحیمیان می‌رویم. خانه ساده و صمیمی است و حجب و سکوتی دارد حکماً از خُلق اهالی خانه. پدری آرام و کم حرف و مادری مهربان که به استقبال‌مان می‌آیند و ابتدای گفت‌وگو هر دو ساکت و منتظر سؤالات ما می‌مانند. تا دقایقی این سکوت ادامه پیدا می‌کند. انگار سکوت پایش به این مصاحبه کشیده شده است و قرار است فقط علی حرف بزند. «علی رحیمیان» پسر ساده و خوشرو و دلنشینی است. ما را با جواب‌های ساده و بی‌شیله‌اش می‌خنداند، پدر و مادرش را هم... و برای دقایقی از یادمان می‌برد که شهادت انتخاب اوست. چهره‌اش حتی با وجود ریش پرپشتِ مشکی، موهای ساده و لباس‌های مردانه و گشاد باز هم خیلی رنگ بزرگسالی ندارد اما کلماتش بدون‌ تردیدند «عاشق جهاد و شهادتم. بزرگ‌ترین جهاد هم کشته شدن در راه جنگ با دشمن است.» همه گفتند و تأکید کردند، حتی پدر و مادرش که این جنگ در جغرافیای ما نیست، اما اسلام و دفاع از حریم اهل بیت(ع) حد و مرز ندارد.

وقتی یکی از بچه های چیذر شهید شد
علی عضو فعال بسیج است و کارهای فرهنگی زیادی هم انجام داده‌است. ماجرا از همین بسیج شروع شد. ثبت‌نام برای مدافع حرم شدن در بسیج: «کلاس تخصصی برای دانشگاه می‌رفتم که جنگ داعشی ها شروع شد. رفقا می‌رفتند و از آن صحنه‌ها تعریف می‌کردند. گفتند ثبت‌نام می‌کنند برای اعزام و من هم ثبت‌نام کردم. می‌خواستم سرکلاس بروم لباس‌های نظامی‌ام را داخل کیفم می‌گذاشتم و به جای کلاس، پادگان می‌رفتم تا آموزش ببینم. پدرم جبهه زیاد رفته بود و با تعریف‌هایشان از کودکی این علاقه به جهاد در من ایجاد شده بود. وقتی دیگر «امیر سیاوشی» که از بچه‌های چیذر بود می‌شناختمش شهید شد، شور من بیشتر شد. از بهمن‌ماه پارسال مرتب به جبهه رفته‌ام و برگشته‌ام.»

 علی رحیمیان کیست؟
از خیر مهندس شدن گذشتم
«علی رحیمیان» 20 ساله از رستم‌آباد» خودش را این‌طور معرفی می‌کند. سال دوم دبیرستان رشته ریاضی را انتخاب کرد و بعد یک سال مرخصی تحصیلی گرفت و به کلاس حفظ قرآن رفت. یک ساله حافظ کل قرآن شد و وقتی برگشت تصمیم گرفت در دانشگاه «کارشناسی علوم قرآن و حدیث» بخواند: «بعد از اینکه حافظ قرآن شدم، دیگر ریاضی را ادامه ندادم. چون برکت این رشته را دیدم و علاقه‌ام برای ادامه خیلی بیشتر شد. عزتی که خدا بعد از حفظ کل قرآن به من داد، خیلی بیشتر بود و معتقدم از عزت قرآن بود که احترامم در خانواده و فامیل خیلی بیشتر شد. رزق و روزی‌مان هم همین‌طور و کارها روی غلتک افتاد. علم قرآنی هم علمی است که انتها ندارد. هرچه یاد می‌گیری، مشتاق‌تر می‌شوی و کنجکاوتر. با این شرایطی که در جامعه ما هم هست اگر در این رشته فعالیت کنم، سودش برای مردمم بیشتر است.» بعد از کلاس قرآن با شوق نکاتی را که در زمینه ترجمه و تفسیر یاد گرفته بود برای دوستان و فامیل می‌گفت. بیشتر آیه‌های علمی: «مثلاً آیه‌ای در سوره انعام که برمبنای علم فیزیک‌ است به این مضمون که ما هرچقدر بالاتر برویم فشار روی ما کمتر می‌شود و هرچقدر پایین‌تر بیاییم فشار زیادتر. این مفهوم آیه است و وقتی یادش گرفتم به بچه‌هایی که ریاضی می‌خواندند، گفتم که سر کلاس‌هایشان بگویند. »

 مادر چطور راضی شد؟
از کودکی در پی جهاد بود
آنقدر راحت نشسته و راحت از رفت و آمدهای به جبهه حرف می‌زند که تعجب می‌کنیم. به مادر نگاه می‌کنیم، ساکت است و چیزی نمی‌گوید با تعجب می‌پرسیم: «چطور راضی شدید؟‌» او بالاخره سکوتش را می‌شکند و با هیجان می‌گوید: «نخستین بار که علی گفت می‌خواهم بروم، واقعاً تعجب کردم. فکر کردم شوخی می‌کند. تا 15 روز چیزی نگفتم. بعد که ساکش را بست، گفتم اگر به کشور خودمان حمله کنند هیچ ایرادی ندارد اما الان نرو! گفت: مامان اسلام حد و مرز ندارد. گفتم: این همه آدم هست چرا بقیه نمی‌روند؟ گفت: اگر دیگران تکلیفشان را انجام نمی‌دهند به من چه! هر بار که می‌رفت کلی حرص می‌خوردم و استرس داشتم. هنوز هم مضطربم و وقتی می‌رود هیچ شبی خواب ندارم. اما دیگر کنار آمده‌ام و سپردمش به خدا. خیلی‌ها را واسطه کردیم که علی را منصرف کنند. از فامیل و دوست و آشنا گرفته تا پیشنماز مسجد: علی خیلی سر و زبان دارد. هر کسی را در فامیل که فکر می‌کردیم علی از او حرف‌شنوی دارد برای منصرف کردنش واسطه کردیم. اما با همه‌شان جوری حرف زد که قانع شدند و آنها به ما گفتند، بگذارید علی برود!‌» با اینکه بالاخره راضی شد علی برود اما دلواپسی‌اش به همین‌جا ختم نمی‌شود.
خوب می‌داند که جنگ شوخی ندارد. به روزهای سخت‌تر فکر می‌کند: «علی داوطبانه می‌رود. اگر خدای نکرده اتفاقی برایش بیفتد چه کنیم؟ این بار آخر که رفت به او برگه و پلاکی دادند تا شناسایی شود. علی 8 سالش هم که بود یک روز گفت مامان دعا کن من شهید شوم. گفتم در سنی نیستی که حرف از مرگ بزنی و برایش توضیح دادم اگر در راه مدرسه هم اتفاقی برایش بیفتد شهید است و... اما برای علی شهادت فقط با جنگ جا افتاده است. می‌گویم جهاد با نفس خیلی بالاتر است اما...»

 پدر چطور راضی شد؟
پسر کو ندارد نشان از پدر...
پدر علی آرام است و خیلی حرف نمی‌زند. فقط وقتی همسرش خاطرات خانواده شوهرش را درباره یکباره و یواشکی جبهه رفتن او می‌گوید، لبخندی کنج لبش می‌نشیند.
«حسینعلی رحیمیان» قبلاً راننده ترانزیت بوده و حالا که پا به سن گذاشته تاکسی دارد. گرچه غم خودش را زیر سنگینی سکوت پدر پنهان کرده اما همه چیز از چشم‌هایش پیداست. به‌رغم همه مخالفت‌هایش، خودش مجوز قرص و محکم علی برای رفتن به جبهه است. چون جوان که بوده بسیجی به جبهه رفته است، بی‌خبر و بدون گرفتن رضایت. خانواده‌اش حتی او را یکبار هم از جبهه برمی‌گردانند اما باز هم می‌رود. با این وجود نمی‌توانست زیاد مخالفت کند. می‌گوید: «می‌دانستم در بسیج حرف اعزام را می زند . گفتم نرو! چون آن جبهه با جبهه ما فرق می‌کند. جبهه ما برای ناموس و کشورمان بود. چقدر شهید دادیم. گفت نه! داعش آمده و باید برویم. من هم کم‌کم شُل شدم و پذیرفتم.» مادر باز طاقت نمی‌آورد و می‌گوید: «همان اوایل درگیری‌ها بود، یک روز پدر و پسر داشتند تلویزیون تماشا می‌کردند و جنایت داعشی‌ها را می‌دیدند. پدرش گفت: علی اگر ثبت‌نام کردند، من را هم ثبت‌نام کن! این جمله هم مجوزی شد برای علی...»

 چرا مدافع حرم شد؟
عاشق جهاد و شهادتم
«این جنگ ما نیست» جمله‌ای‌ است که علی زیاد می‌شنود و او هم می‌گوید: «حضرت آقا جمله‌ای دارند که اگر مدافعان حرم نبودند ما الان باید در همدان و کرمانشاه با داعش می‌جنگیدیم. ما عراق رفتیم و از یک فتنه بزرگ‌تر پیشگیری کردیم. بعد هم اینکه به جهاد علاقه دارم و گمان می‌کنم در جنگ است که ساخته می‌شوم. واقعاً هم خیلی عوض شدم. تا قبل از اینکه به جبهه بروم همیشه باید غذای مورد علاقه‌ام را می‌خوردم اما حالا هر غذایی که جلویم بگذارند، می‌خورم، کمی آشپزی یاد گرفتم و بدنم با سختی عادت کرده است.» این جواب‌ راضی‌مان نمی‌کند و «چرا؟‌» به قوت خودش باقیست. می‌گوییم این مدل مرد شدن در سربازی هم اتفاق می‌افتد. علی می‌گوید: ‌«حال و هوای جنگ با سربازی فرق می‌کند. فضایی دور از روزمرگی و گناه و غیبت و حرف اضافه. آنجا خدا را بهتر درک می‌کنیم. من رفتم تا پا روی نفسم بگذارم. شهادت فقط این نیست که گلوله بخوری. منظورم از به شهادت رسیدن این است که به درجه‌ای برسم که وقت بازگشت، بتوانم پا روی نفس خودم بگذارم و به راحتی هر گناهی را پس بزنم. من دوست دارم استاد قرآن شوم اما دلم می‌خواهد قبلش لااقل به یکی دو آیه از این کتاب عمل کنم و بعد به دیگران یادش بدهم. لاجرم خواهیم مرد... این را می‌دانم اما دلم نمی‌خواهد بیهوده بمیرم. مثل این همه جوان که بی‌خودی پر پر می‌شوند. به عشق مردن به جبهه نمی‌روم، به عشق شهادت می‌روم و ان‌شاءالله که به شهادت برسم.»

 علی از جنگ نمی‌ترسد؟  
با ذکر یا زینب(س) دلم قرص می‌شود
«هرکسی بگوید جنگ ترس ندارد، دروغ گفته! واقعاً جنگ است. آخرین باری که رفتم، روی کوه بودیم و مه همه جا را گرفته بود. از ساعت 2 و نیم داعشی‌ها آمدند و تا 7 صبح درگیر بودیم. لحظه‌ای که درگیری شروع شد و آتش ریختند. من اسلحه‌ام را کنار گذاشتم و یک ربع فقط آتش را تماشا کردم. ترسیده بودم و هی با خودم می‌گفتم بروم از کوه پایین یا نه؟ هر بار که می‌روم اول درگیری همین حس ترس را دارم اما بعدش ذکر یا زینب می‌گیرم و جرئت پیدا می‌کنم و اسلحه روی دستم چفت می‌شود. این‌طور وقت‌ها به جنگ خودمان فکر می‌کنم و رزمنده 13 ساله‌ای که آن‌طور فداکاری کرده است.» علی عادت دارد وقت درگیری موبایلش را جایی بگذارد و فیلمبرداری کند. هرجا هم اینترنت گیرش بیاید تصویرها را در صفحه اجتماعی اش می‌گذارد. مادر این عکس‌ها و فیلم‌ها را می‌دید و حالش بدتر می‌شد تا اینکه رفقایش می‌گویند: «نکن! حال مادرت با دیدنشان خیلی بد می‌شود.» ولی کل فیلم ضبط شده را دارد که یکی دو تایش را نشان‌مان می‌دهد. زیر تیر هستند و علی در حال پر کردن خشاب است. وقتی یکی از تیرها به کنار دست علی می‌خورد به شوخی خطاب به داعش‌ها می‌گوید «خیلی خب بابا! دارم خشاب پر می‌کنم...» بعد هم کمی از بطری آبش را می‌خورد و بقیه‌اش را پرت می‌کند آن طرف سنگر که داعشی‌ها در فاصله 5 متری‌شان هستند و می‌گوید: «الدواعش العطشان...» و رفقای رزمنده‌اش می‌خندند. علی بذله‌گو و شوخ است. همرزمانش دوستش دارند. می‌گوید: «زبان عربی را کامل بلد نیستم اما در حد رفع نیاز حرف می‌زنم. آنها اندازه ما شوخ‌طبع نیستند اما دوستمان دارند و خوششان می‌آید که با آنها شوخی کنیم و بخندیم.»

سر نترسی دارد
مادر گاهی بین مصاحبه از صراحت و سماجت علی خنده‌اش می‌گیرد. از عجز و مهر مادری که همزمان در برابر این پسر جسورش دارد. می‌گوید: «عراق رفتن برای علی مثل رفتن به شهرری است. یکهو می‌بینیم علی رفت! یک‌بار بعد از یک هفته بی‌خبری بالاخره موفق شدم با او تلفنی حرف بزنم. بغض داشتم. علی گفت؛ مامان اصلاً نگران نباش. فکر کن رفته‌ام آنتالیا و دارد به‌هم خوش می‌گذارد. همزمان صدای گلوله هم می‌آمد و گفتم آره معلوم است چقدر آنجا آنتالیاست!‌» وقتی ازشان عکس می‌اندازیم علی هم می‌خندد. وقتی مادر لباسش را مرتب می‌کند و پدر کمک می‌کند تا وسایلش را در کوله بگذارد برای بار بعدی. هی می‌خندد و می‌گوید: «یادتان باشد... خودتان راهی‌ام کردید!‌» می‌گوییم علی بچه شر و شوخی بوده و می‌گوید: «خدایی بچه خوبی‌ است. همه فامیل دوستش دارند. ولی خب سر نترسی هم دارد. یک مدت پارکو کار می‌کرد و هرچه به او می‌گفتیم، نکن خطر دارد، گوش نکرد. هیچ‌وقت به کاری مجبورش نکردم. همیشه انتخاب خودش بوده. اینجا هم بعضی‌ها فکر می‌کنند من علی را هُل دادم به این سمت درحالی که هیچ نقشی نداشتم. اصلاً برای منصرف کردنش‌کاری از دستم برنمی‌آمد.»

 مردم چه می  گویند؟
حقوق کار با موتورسیکلت؛ خرج سفر جهادی
احمد برادر کوچک علی است. در تمام زمان مصاحبه ساکت است. فقط وقتی می‌خواهیم از آنها عکس بگیریم‌ ریز ریز می‌خندد و دستش را جلو دهنش می‌گیرد تا خنده‌هایش را بپوشاند.
می‌پرسیم: «پز برادرت را در مدرسه می‌دهی؟‌» و او می‌گوید: «بله! ولی هی می‌گویند داداشت چند میلیون تومان می‌گیرد و من هم دستشان می‌اندازم و می‌گویم، خیلی... 100 میلیون... 200 میلیون!‌» همه به خانواده علی می‌گویند که علی چقدر پول گرفته است و آنها هر بار باید توضیح بدهند که علی داوطلبانه رفته. مادر می‌گوید: «هیچی پولی نگرفته و خودش هربار مقدار زیادی خرج سفرش می‌کند. ما حتی هزار تومان هم بابت سفر به علی ندادیم. خودش هر بار کار کرده و خرج سفرش را درآورده است. خیلی‌ها به من می‌گویند تو خودت علی را راهی کرده‌ای. تو گفته‌ای برو وگرنه چطور طاقت می‌آوری. من هرچه می‌گویم علی خودش خواسته باور نمی‌کنند. به هر حال من بچه‌ام را به خدا سپرده‌ام و با اینکه نگرانم ولی همین برایم قوت قلب است.» علی هم می‌گوید: «خدا می‌داند پولی نگرفتم. فقط هزینه بلیت هواپیمای برگشت را می‌دهند. این سری آخر هم دوستم گفت: «علی انت شهید الحی ولله...» چون دیده بود تا سر اسلحه را بالا آوردم، چقدر با تیر هدفم گرفتند. وقت برگشت مقداری پول به‌عنوان هدیه در پاکت گذاشتند و رویش نوشتند، تقدیم به علی. هربار حدود 800 هزار تومان خرج سفرم می‌شود که همه را خودم می‌دهم. از پس‌انداز کار کردنم در پیک موتوری.»

800890.jpg





ارسال پیام اشتراک



 
 
 Security code