منطقه 4

المپیک محلی در زمین آسفالتی

نویسنده: فاطمه شعبانی
هرچند نمای خانه‌ها را سنگ کرده‌اند و بعضی‌هایشان نوسازی شده‌اند، اما باز هم کوچه کاملاً قدیمی است...
1395/10/01
 هرچند نمای خانه‌ها را سنگ کرده‌اند و بعضی‌هایشان نوسازی شده‌اند، اما باز هم کوچه کاملاً قدیمی است. از راه آبی که وسط کوچه می‌گذرد و از شاخه درخت انگوری که راهش را به وسط کوچه کشیده و از بوته‌های یاسی که از نرده‌های روی دیوار بالارفته و مردمانی که با دیدن همدیگر می‌ایستند و به یک سلام خشک و خالی اکتفا نمی‌کنند و سراغ احوال خانواده و پدر و مادر را می‌گیرند و وقت خدا حافظی «سلام برسانید» را چاشنی خداحافظی‌شان می‌کنند و حتی برای خوردن یک استکان چایی داغ اصرار دارند، پیداست که در یکی از قدیمی‌ترین کوچه‌های منطقه‌مان هستیم. اسم کوچه هم قدیمی است و از 50 سال قبل تغییر نکرده اما تابلویش را به تازگی عوض کرده‌اند اما کسانی که گذرشان به محله مجیدیه و خیابان شهیدان محمودی یا همان «‌لاهیجانی» می‌افتد، بی‌شک تابلو کوچه حسین جانی را دیده‌اند. کوچه‌ای که خاطرات و گذشته جالبی در سینه‌اش به یادگار دارد.

نخستین ساکن کوچه
قرارمان با حاج «کمال گنجی‌فر» سرکوچه قدیمی‌شان است و او هم از خوش‌قولی زودتر از موعد آمده است. 54 سال دارد و خانواده پدری‌اش دومین ساکن این کوچه بوده‌اند. بخت با ما یار است که خانواده حاج «حسنعلی حسین‌جانی» هم در محل حضور دارند و می‌نشینیم و قصه کوچه را از زبان قدیمی‌ترین ساکنش می‌شنویم. قصه شکل‌گیری کوچه به سال1344بر می‌گردد. درست زمانی که بزرگراه رسالت یا همان 45 متری، خیابان خاکی و هنوز آسفالت نشده بود و با عبور یک ماشین خاک همه جا را پر می‌کرد. حسنعلی حسین‌جانی، که اصالت اراکی داشته به این محله و این کوچه می‌آید و یک قواره زمین 91 متری را می‌خرد و به هر زحمتی بوده چند اتاق می‌سازد و زن و بچه‌اش را برمی‌دارد و به این محل می‌آورد و از مستأجری نجات می‌دهد. حاج کمال می‌گوید: «حسنعلی، شاطر نانوایی در چهارراه مجیدیه بود و صبح قبل از اذان صبح می‌رفت و شب دیروقت به خانه برمی‌گشت. همسرش «خانم جان» با 6‌ـ 7 بچه قد و نیم‌قد می‌ماند. برای همین نام نخستین ساکن کوچه بر پیشانی کوچه خورده و هنوز هم به این نام است.»

 آبرسانی در محله
حاج «‌حسنعلی حسین‌جانی» 84 ساله است و حالا آن روزها را کمتر به یاد دارد اما پسرش آقا مرتضی ما را همراهی می‌کند. صحبت‌های‌مان گل می‌اندازد. آقا مرتضی و حاج کمال را به سال‌های گذشته و عهد کودکی می‌بریم. یادآوری خاطرات خوش گذشته لبخند بر لب‌های هر دو می‌نشاند. حاج مرتضی می‌گوید: «تا چند سال، نه از برق خبری بود و نه از آب. یادم می‌آید با مادر رخت و لباس‌ها را بر می‌داشتیم و به پایین 45 متری می‌رفتیم و آنجا با آب فشاری رخت و لباس‌ها را می‌شستیم و ظرف‌های آب را پر می‌کردیم و می‌آوردیم. «باغ شازده» در ۱۶متری اول مجیدیه (بوستان مجیدیه فعلی)، قنات داشت. شب‌ها با پدر چراغ فانوس را بر می‌داشتیم و آب قنات را به جوی می‌بستیم و آب‌انبار را آب می‌کردیم. آب‌انبار تلمبه داشت و از آن آب می‌کشیدیم و بعدها آب شخصی «وکیل‌زاده» آمد که کنتور داشت و 10 سال گذشت تا اینجا به آب تهران وصل شد. با اضافه شدن خانواده‌های قنبری، مقدم، رسولی، سلمان‌زاده، کمال‌پور، نوراللهی، مقدم و اثنی‌عشری کم‌کم به جمع ساکنان کوچه اضافه و اینجا شلوغ‌تر شد.»

 ماشین شماری و کفش‌های لنگه به لنگه
نبود امکانات موجب می‌شد بچه‌های محل برای خودشان تفریح ایجاد کنند، آقا مرتضی می‌گوید: «یکی از سرگرمی‌های ما، شمارش ماشین‌هایی بود که از 45 متری می‌گذشتند. تنوع ماشین‌ها کم بود و منحصربه ماشین‌های آریا، هیلمن، پیکان، فولکس و ژیان می‌شد. هرکدام از ما یک ماشین را انتخاب می‌کردیم و هرکس ماشین انتخابی‌اش بیشتر می‌گذشت، برنده بازی بود. بازی‌های من در آوردی زیادی هم بود مثل چاله شیطون، سه ملاقی... با این بازی‌ها سرمان را گرم می‌کردیم البته بعدها که فوتبال باب شد در هرفرصتی پا به توپ می‌شدیم. زمین آسفالتی نزدیک انبار ایران گاز بود و چون ماشین‌های آنجا رد می‌شدند، آسفالت کرده بودند هر موقع که می‌خواستیم قرار فوتبال بگذاریم، می‌گفتیم فلان ساعت کنار آسفالتی. وضعیت اقتصادی همه ما خوب نبود. از بس فوتبال بازی می‌کردیم کتانی‌هایمان پاره می‌شد. یادم می‌آید چون راست پا بودم، کفش راستم زود پاره می‌شد و دوستم چپ پا بود و لنگه راست کفش او هم سالم می‌ماند. گاهی کفش‌های لنگه به لنگه می‌پوشیدیم اما کسی توجه نمی‌کرد و برایش مهم نبود. مهم دوستی، همدلی و مودت میان بچه‌ها بود.»

 مسابقه‌های ورزشی محلی
مرور خاطرات شیرین گذشته، حلاوت خاصی دارد. درهمین حین خواهر کوچک‌تر آقامرتضی به کوچه می‌آید و از ما می‌خواهد که به منزل پدری برویم و چای بخوریم اما در و دیوارهای کوچه خاطرات شیرینی را برای این ۲دوست زنده کرده است. آقا مرتضی تعریف می‌کند: «در اوج مسابقه‌های المپیک بود که ساکن جدیدی به کوچه اضافه شد که در پیشرفت بچه‌های محل نقش چشمگیری داشت. آقا «سیف‌الله ‌قنبری» ساکن تحصیلکرده و کارمند محل بود که 3‌ـ 4 تابستان پی در پی برای بچه‌های محل المپیک برگزار کرد. همه مسابقه‌ها از جمله وزنه‌برداری، دوومیدانی، پرش، فوتبال... با پیت‌های حلبی وزنه درست می‌کرد. کمی پایین‌تر از محل تنها زمین آسفالت بود که مسابقه دو را برگزار می‌کردیم و در زمین خاکی روبه‌روی کوچه مسابقه‌های پرش و وزنه‌برداری گاهی مادرها برای تماشا می‌آمدند، این بنده خدا از جیب خودش برای بچه‌ها توپ هفت سنگ، توپ چهل تکه، یک جام، لباس ورزشی جایزه می‌خرید. حوالی سال 1353 بود. تا چند سال مسابقه‌ها برگزار شد. این کار ساده آقا قنبری علاوه بر اینکه بچه‌ها را به سوی ورزش سوق داد با این کارش از انحراف بچه‌ها جلوگیری کرد.»

حکمیت در محله
قدیم هر کوچه یک بزرگ‌تر داشت و اهالی محل یک جور خاص حرمت این بزرگ‌تر را نگه می‌داشتند. حاج کمال می‌گوید: «پدرم جذبه و ابهت خاصی داشت که حتی بزرگ‌ترها از او حساب می‌بردند. وقتی صدای موتور پدرم می‌آمد، بچه‌ها خودشان را جمع و جور می‌کردند. اگر دعوایی بود با حکمیت او و بزرگ‌ترها رفع می‌شد. روالش این بود که با نگاهش خیلی حرف‌ها را می‌زد. در خانه ما و آقای حسین جانی روی هم 16 تا بچه زندگی می‌کرد. این صلابت و داشتن بزرگ‌تر در کوچه جلو گرایش جوان‌ها به خلاف را می‌گرفت. به همین دلیل بچه‌های این کوچه هیچ‌کدام دچار آسیب اجتماعی نشدند.» یکی از بچه‌های این کوچه که پله‌های‌ترقی را در ورزش به خوبی طی کرد «‌پرویز فیروزی» بود که خانواده‌اش ساکن پلاک 16 بودند که عمویشان ساکن کوچه مجاور و کوچه به نامش بود. به گفته حاج کمال، پرویز فیروزی یک پایش معلول بود و 2 برادر بزرگ‌تر داشت که با ما فوتبال بازی می‌کردند. پرویز هم کنار زمین دست به توپ می‌شد و بعدها همین دست به توپ شدن باعث شده که به تیم‌ملی والیبال نشسته راه پیدا کند و در مسابقات پاراالمپیک بدرخشد.»

 حمل مصالح با الاغ
به سر سال نرسیده حاج «حسن گنجی فر» می‌آید و زمین 140 متری۲ نبش سرکوچه را می‌خرد و خانه و مغازه‌اش را برپا می‌کند. از آنجا که «اوس حسن» معمار بوده، مغازه مصالح‌فروشی باز می‌کند. گاهی هم در محل خانه‌ای می‌سازد و مثلاً به قیمت 7500 تومان می‌فروشد و خریدار نیمی از پول را می‌دهد و باقی را ماهی 100 تومان پرداخت می‌کرده تا قسط خانه تمام شود. دور و بر هم خانه‌ای نبوده اما اگر کسی ساخت‌وسازی می‌کرده، مصالح را از حاج حسن می‌خریده است. حاج کمال می‌گوید: «گچ، ماسه، آجر و آهک فله را داخل «جوال» می‌ریختند و گاری را به الاغ می‌بستند و به در خانه مشتری می‌رساندند. بچه‌های اوس حسن بزرگ‌تر از بچه‌های آقا حسنعلی بودند و زودتر به سن مدرسه رسیدند. از آنجا که دوروبر مدرسه‌ای نبود، بچه‌ها مجبور بودند به مدرسه «شمس لاهیجانی» در خیابان سیرجان قدیم و پایین 45 متری بروند. وقتی مدرسه تعطیل می‌شد بابای مدرسه پرچم به دست می‌ایستاد و بچه‌ها را از خیابان رد می‌کرد تا یکی ـ 2 سال بعد که مدرسه کوروش را در محل ساختند.»

برفی که با وانت می‌بردیم
از آن سال‌ها تاکنون روابط اهالی اینجا با همدیگر خوب و همه همدل بودند. آقا مرتضی می‌گوید: «شب‌نشینی و رفت‌وآمد شبانه میان همسایگان برقرار بود و از آنجا که اغلب مهاجر و درشهر تهران غریب و تنها بودند، این کارها باعث انس و الفت میان آنها می‌شد. در حیاطمان درخت انگور بزرگی داشتیم که داربست زده بودیم و خیلی بار می‌داد. وقتی غوره‌ها می‌رسید، مادر آنها می‌چید و به همسایه‌ها هم سهمی می‌داد، انگار همه از این درخت سهمیه داشتند. مادرم خانم جان، ماهی یکبار روضه‌خوان دعوت می‌کرد و روضه ماهانه می‌گرفت و در بعضی مراسم هم آش نذری می‌پخت. خانم جان و مادر حاج کمال خیلی با هم دوست بودند.» حاج کمال صحبت‌های آقا مرتضی را این‌طور ادامه می‌دهد: «با وجودی که ما از این کوچه رفته‌ایم اما مادرانمان هنوز همدیگر را می‌بینند. اگر یک ماه نبیند به خواهرم می‌گوید من را ببرتا خانم جان را ببینم. آن زمان تهران برف زیادی می‌بارید، وقتی برف‌ها را پارو می‌کردیم و در کوچه می‌ریختیم تا بالای دیوار را برف می‌گرفت. بعدها که وانت خریدیم برف‌ها را در کابین وانت می‌ریختیم و به بیابان‌های اطراف می‌بردیم.»

 خانه فوتبال وتماشای یواشکی فیلم
زندگی در کوچه حسین‌جانی برای ساکنانش با خاطره همراه است و در دل تک‌تک خانه‌هایش ماجرایی نهفته است. حاج کمال ما را کنار در قدیمی خانه آقا قنبری می‌برد. در آهنی کوچکی که روزگاری پاتوق آنها بوده است. او تعریف می‌کند: «برادر کوچک‌تر آقا سیف‌الله، حمید آقا قنبری بود که در این خانه برای ما کلاس فوتبال برگزار و بچه‌های محل را جمع می‌کرد و روی تخته‌سیاه به‌صورت کلاسی به ما فوتبال درس می‌داد. یادم می‌آید عاشق فوتبال آلمان و تیم «مونشن گلادباخ» بود. چون ما فوتبال را اصولی یاد می‌گرفتیم، از خیلی از تیم‌های فوتبال هم‌محله‌ای پیشتاز بودیم و با تیم‌هایی که رده سنی بالاتر بودند، بازی می‌کردیم. بعدها تیم دهقان را تشکیل دادیم که تیم قوی بود. شاید اگر بچه‌های محل کمی امکانات داشتند به رده‌های بالای فوتبال می‌رسیدند.» آن زمان هیچ‌کدام از ما تلویزیون نداشتیم. چند قواره آن طرف‌تر نبش خیابان، قهوه‌خانه‌ای بود که ما یواشکی می‌رفتیم و از شیشه تلویزیون نگاه می‌کردیم.»





ارسال پیام اشتراک



 
 
 Security code