منطقه 4

تصمیم کبری!

نویسنده: فاطمه شعبانی
روزی کبری به دخترش گفت: «برو پدرت را بیدار کن تا با هم صبحانه بخوریم.» دخترخوشحال به اتاق رفت و همه جا را گشت اما از پدر بیمار خبری نبود...
1396/03/24
  روزی کبری به دخترش گفت: «برو پدرت را بیدار کن تا با هم صبحانه بخوریم.» دخترخوشحال به اتاق رفت و همه جا را گشت اما از پدر بیمار خبری نبود. ناراحت پیش مادرش برگشت و گفت پدر نیست، شما او را ندیده‌اید؟ کبری کمی فکر کرد، نکند همسرش به حیاط رفته باشد: کبری با دخترش به حیاط دوید از دور شوهرش را دید نزدیک‌تر رفت، دید همسرش با سر به زمین خورده و غرق خون است. شب قبل باران باریده و تمام لباس مردش کثیف شده بود. کبری همانجا با خود فکر کرد و تصمیمی گرفت. آیا می‌دانید تصمیم کبری چه بود؟ قصه نیازمند و مشق این هفته ما تصمیم کبری است اما کبری قصه ما با باریدن باران کتابش خیس و کثیف نشده بلکه روزگارش خراب شده است. او تصمیم خودش را گرفته است اما...

 کبری پول ندارد
 کبری تصمیم خودش را گرفته که هر طور شده محمدحسن و خدیجه‌اش درس بخوانند، خدیجه‌اش حسابی باهوش و به مدرسه علاقه‌مند است، کبری خودش و آرزوهایش را در خدیجه می‌بیند. تصمیم کبری این است که هرطور شده خدیجه‌اش درس بخواند و پزشک شود و به نیازمندان کمک کند و نگذارد کسی مثل پدرش به خاطر بی‌پولی بمیرد و بچه‌هایش یتیم و بی‌سرپرست شوند. کبری تصمیمش را گرفته است! بزرگی و فاصله در حیاط تا خانه کبری به اندازه یک قدم است به اندازه‌ای که لحظه‌ای بایستی و کفشت را از پا در بیاوری. وارد خانه که می‌شویم، در عین سادگی سلیقه زنانه‌ای در خانه اعمال شده است. سلیقه یک زن زحمتکش شمالی. روی گاز قابلمه کوچکی برای غذای ظهر بچه‌ها در حال جوشیدن است. با دیدن ما 5‌ـ 6 بچه که جلو در جمع شده‌اند یکهو در اتاق قایم می‌شوند. کبری خانم برایمان توضیح می‌دهد که 2 تا از بچه‌ها از او و 4 تای دیگر بچه‌های خواهرش هستند. کبری خانم، خدیجه و محمدحسن را صدا می‌کند و می‌گوید: «اینها بچه‌های من هستند.» لباس بچه‌ها در عین سادگی و ارزانی، تمیز و مرتب است. خبر‌دار شده‌اند که ما می‌آییم سرو صورتشان‌تر و تمیز و موهایشان را مرتب کرده‌اند سلیقه را از مادر شمالی‌شان به ارث برده‌اند.

فوت به علت بی‌پولی!
 روی دیوار خانه، شوهر در قاب عکس نسبتاً بزرگی جا گرفته و هرلحظه یاد اهل خانه می‌آورد که روزگاری این خانه مرد داشته است. کبری خانم بعد از 2 سال هنوز سیاهپوش شوهرش است، با غمی وصف نشدنی برایمان تعریف می‌کند: «بچه روستای حسن‌آباد گلستان هستم، پدرم رعیت بود و خرج 6 دختر را به سختی می‌داد. برای سبک شدن بار مخارجش من و 2 تا از خواهرهایم را به افغان‌ها شوهر داد. گفتم من شوهر افغان نمی‌خواهم اما بی‌مشورت ما را به عقد آنها درآورد و پشت قرآن نوشت. بدون جهیزیه و تنها با یک چادر سرم به خانه شوهر آمدم. «علی محمد» کارگر روزمزد بود و همه جا و همه کار انجام می‌داد، سنگ‌کار ساختمان بود. گاهی برای کار به شهرستان‌ها می‌رفت. درآمدش جوری بود که محتاج کسی نبودیم. زندگی نسبتاً خوبی داشتیم لااقل سایه‌اش بالای سرمان بود، از در که می‌آمد به او خسته نباشید می‌گفتم. نمی‌دانم به چه دلیلی یک دفعه چشمانش ضعیف شد. پیش دکتر هلال‌احمر بردمش خرج عملش یک میلیون و 800 هزار تومان می‌شد. خرج عملش را نداشتیم. کم‌کم حالش بد شد و از غذا افتاده بود و فقط آب و چای می‌خورد. اما نمازش را ترک نمی‌کرد. یک شب ما خواب بودیم در حیاط افتاد. تا اورژانس بیاید و او را به بیمارستان برساند تمام کرد. اگر پول بیمارستان داشتم سرنوشتمان طور دیگری رقم می‌خورد.»

بچه‌های بی‌شناسنامه
کبری خانم برگه عقدنامه و گواهی تولد بچه‌ها را می‌آورد و نشان ما می‌دهد، بیش از همه نگران محمدحسن و خدیجه است که از سن مدرسه‌شان گذشته است و می‌گوید: «به اداره ثبت احوال رفتم تا برایشان به اسم خودم شناسنامه بگیرم اما قبول نکردند گفتند شاید بچه خودت نباشد؟ از کجا بدانیم بچه مال خودت است؟‌» کبری خانم آه بلندی می‌کشد و اشک در چشمانش جمع می‌شود: «خدا 5 اولاد به من داد. از سر ناچاری آخرین بچه‌ام را به زن و شوهری دادم که بچه نداشتند و به شوهرم گفتم که بچه در بیمارستان مرد! می‌توانستم دخترم را بفروشم اما نفروختم او را سپردم و گفتم من از شما پول نمی‌خواهم خرج بچه‌ام کنید، نماز‌خوان و مؤمن و چادری شود، نگذارید به خیابان برود. آن خانم گاهی برای من آذوقه می‌آورد. نمی‌دانم اشتباه کردم یا نه؟ لااقل این بچه‌ام شکمش سیر و جایش گرم و نرم است. بقیه بچه‌هایم شناسنامه ندارند. پسرهای بزرگ‌ترم را به کلاس نهضت فرستادم. استعدادشان به پدرشان رفته است. همین خانه کوچک را 7 میلیون دادیم و ماهی 450 هزار تومان کرایه می‌دهیم. پسرها کارگری می‌کنند و کرایه خانه را آنها می‌دهند. الان 3 ماه است که کرایه خانه‌مان عقب افتاده است. خورد و خوراکمان برگردن من است که خدا می‌رساند گاهی همسایه‌ها کمک می‌کنند. چرا دروغ بگویم از ماه رمضان یک بسته خرما نخریده‌ام همسایه‌ها آورده‌اند.»

 آرزوهای بزرگ
کبری خانم عکس‌های قدیمی‌اش را می‌آورد، عکس‌هایی که نشان از روزهای خوش دارد. در عکس پسرهایش شیک و تمیز در کنار پدرشان خوشحال به دوربین نگاه می‌کنند. تعریف می‌کند: «یک سال برایم سالگرد ازدواج گرفت. کیک سفارش داد و برایم لباس عروس کرایه کرد و فیلمبردار خبر کرد. گوسفند خرید و گوسفند قربانی کرد و چلو گوشت درست کرد. 30‌ـ 40 نفر از قوم و خویش‌هایم را دعوت کرد. خجالت می‌کشیدم که بعداز چند سال لباس عروس بپوشم. گفت: «خانمی همه اینها خاطره می‌شود.» اما آرزو به دل ماندم آرزوی بودن سایه‌اش بالای سرم. محمدحسن و خدیجه پدر را در قاب بغل می‌کنند و به دقت به حرف‌های مادر گوش می‌دهند. محمدحسن دوست دارد که به مدرسه برود و پلیس شود و مامانش را به مشهد بفرستد چون تا به حال زیارت آقا نرفته است و 10 روز بماند و هر روز هم مادر را به حرم ببرد. خدیجه می‌خواهد پزشک شود و مامانش و همه مریض‌هایی که پول ندارند را رایگان مداوا کند. بچه‌ها را می‌بوسیم. در چشمان قشنگ خدیجه، هوش و ذکاوت موج می‌زند. خدا کند کبری بتواند تصمیمش را عملی کند. به یاد وصیت امام علی(ع) می‌افتیم که به همه ما نهیب می‌زند: «‌هان ‌ای مردم، یتیمان، یتیمان، مبادا آنها را فراموش کنید، مبادا گرسنه و بی‌سرپرست بمانند.» امید که بتوانیم دست پر دوباره به این خانه برگردیم.

راه ارتباط با این خانواده
اطلاعـــات و راه تماس با این خانواده در تحریریه همشهری محله ۴موجود است. برای کمک می‌توانید با شماره ۷۷۱۳۳۸۱۹تماس بگیرید یا نام و شماره تماس خود را روی پیام‌گیر ثبت کنید تا ما با شما تماس بگریم و ارتباط با این خانواده را برقرار کنیم.



ارسال پیام اشتراک



 
 
 Security code