منطقه 4

خداحافظ‌ ای نو بهار همیشه

نویسنده: فاطمه شعبانی
تاج و دسته گل‌هایی که برای ابراز همدردی آورده‌اند و در حیاط خانه چیده‌اند و پارچه نوشته‌هایی که سراسر دیوارهای خانه شهید و همسایه‌ها را پرکرده، همه نشان از بزرگی کارش و قدرشناسی مردم دارد...
1396/03/24
 تاج و دسته گل‌هایی که برای ابراز همدردی آورده‌اند و در حیاط خانه چیده‌اند و پارچه نوشته‌هایی که سراسر دیوارهای خانه شهید و همسایه‌ها را پرکرده، همه نشان از بزرگی کارش و قدرشناسی مردم دارد. کوچه‌ای در محله شمیران‌نو که از سال‌ها پیش روی دیوارش، عکس «محمدرضا  تیموری» برادر شهید خودنمایی می‌کند و هر روز «جواد تیموری» قبل از رفتن به محل کار به برادر بزرگ‌تر سلام می‌داده و از او تقاضای شفاعت می‌کرده تا شهادت روزی‌اش شود. حالا کوچه شیری بی‌ او و برادرش اما پرافتخارتر شده است. طبقه اول منزل پدری‌ـ که بعداز ازدواج محل زندگی شهید بوده – مجلس مردانه و طبقه بالا مجلس زنانه است. خانه از مهمان پر و خالی می‌شود اما خانواده شهیدان تیموری با بزرگواری هرچه تمام آن هم یک روز پس از خاکسپاری پذیرای ما می‌شوند. مادر به تک تک مهمان‌ها که برای سرسلامتی می‌آیند خوش آمد می‌گوید که با دهان روزه آمده‌اند. موقع خداحافظی هم به احترام همه بلند می‌شود و دعا می‌کند که خدا بچه‌های شما را نگه دارد. اینجا خانه شهید«جواد تیموری‌» است که هفته گذشته در حمله‌‌‌ تروریستی مجلس به شهادت رسید.

هدفمان یکی بود
صبور و متین در گوشه خانه نشسته و با مهمان‌ها احوالپرسی می‌کند. «عاطفه دلاوری» همسر جوان شهید که تنها 3 سال از زندگی شیرین و قشنگش با آقا جواد گذشته و بهار زندگی‌اش خیلی زود پاییز شده است. او با احساس خاصی از آشنایی و شروع زندگی‌اش برایمان تعریف می‌کند: «ما سنتی ازدواج کردیم. مادر آقا جواد در ایام فاطمیه من را در مسجد جامع‌الزهرا(س) دیده و پسندیده و با مادرم صحبت کرده بود و قرار خواستگاری گذاشتند. قبلاً ماه محرم و شب‌های قدر که مسجد نذری می‌دادند، من هم به عزاداران خدمت می‌کردم و به خاطر اجرش از حضرت زهرا(س) می‌خواستم که همسر آینده‌ام شغلی نظامی و شخصیتی ولایی داشته باشد. جلسات آشنایی ما خیلی کم و کوتاه بود. طوری که باعث تعجب همه شده بود. حرف‌هایمان یکی بود. جواب سؤال‌هایی که من در ذهن داشتم او داشت و برعکس، هدفمان یکی بود. برای من تدین و اخلاق مهم بود و مادیات جایی نداشت. مهریه‌ام 14 سکه طلا بود. ویژگی‌هایی داشت که دوست داشتم. جوان بسیار آرام، مؤمن و مهربانی بود. یکبار به من اخم نکرد و هیچ‌وقت صدای بلندش را نشنیدم. بسیار خانواده دوست بود. اگر می‌خواستیم روز تعطیل بیرون برویم بیشتر دوست داشت دسته‌جمعی برویم. مسافرت 2 نفره را زیاد دوست نداشت.»

آرزوی شهادت
خانه از مهمان مدام پر وخالی می‌شود و صاحب مجلس مراقب است که مبادا کسی از قلم بیفتد و تشکر نکند. عاطفه از آقا جواد با عنوان‌های «شهید بزرگوار» و «همسر عزیزم» نام می‌برد و این کلمات را با عشقی خاص بیان می‌کند: «هر موقع مهمان داشتیم به من در کارهای منزل خیلی کمک می‌کرد. اگر تصمیم داشتیم جایی برویم می‌گفت: من کارها را انجام می‌دهم تو زودتر حاضر شو. اگر وقت اضافی داشت سعی می‌کرد که من را به تفریح ببرد. پاتوق‌مان مزار شهدای بوستان پلیس، دانشگاه امام حسین(ع)، شهدای چیذر و حرم حضرت عبدالعظیم(ع) بود. اگر مبلغی پول پس‌انداز می‌کردیم بخشی را برای هیئت کنار می‌گذاشت و بقیه را صرف تفریح می‌کرد. 6 ماه بعد از ازدواج اندکی پس‌انداز کردیم و به کربلا رفتیم. یکی از بهترین سفرهای ما بود. روزهای اول محرم در بین‌الحرمین بودیم. شهید بزرگوار مداح بود. در نخستین سفرش به کربلا، گوشه‌ای می‌نشست و مداحی می‌کرد و لذت می‌بردیم. همیشه 2آرزوی بزرگ داشت: کربلا و شهادت. گاهی مژه‌اش می‌افتاد می‌گفتم: آرزو کن و بگو کدام چشم؟ آرزوی کربلا و شهادت می‌کرد. در همان جلسه خواستگاری به من گفت: نظامی هستم و ممکن است برای من از این اتفاقات بیفتد. هدف‌مان یکی بود.»

با فرهنگ شهادت بزرگ شد
مادر شهید خیلی مظلوم است و چهره معصومی دارد. مادر مانده با یک دنیا خاطره خوش از زندگی پسر و عروس جوانش. هم حواسش به مهمان‌هاست هم ما که مهمان دیگرش هستیم. حاجیه «‌معصومه قهرمانی» مادر شهیدان محمدرضا و جواد تیموری. آرام و مظلومانه تعریف می‌کند: «6 پسر و 2 دختر دارم. محمدرضا بچه اولم و 18 سال و یک ماهش بود که در عملیات مرصاد توسط منافقان شهید شد. یکی بچه اول و یکی بچه آخرم بود. رضا تاج سرم و جواد امید دلم بود. جواد 3 سال بعد از شهادت محمدرضا به دنیا آمد انگار خدا به من هدیه داد. شباهت زیادی هم با برادرش داشت. گاهی که در هیئت عکس محمدرضا را می‌گذاشتیم دوستانش می‌گفتند: جواد عکس رضا را نگاه کن کپی داداشت هستی. از همان بچگی مدام می‌گفت: مامان از داداش رضا برایم تعریف کن گاهی که بی‌حوصله بودم می‌گفت: چقدر بگویم؟ اما گاهی برایش تعریف می‌کردم و گاهی هم می‌گفتم بعداً می‌گویم. از همان بچگی با فرهنگ شهادت بزرگ شد. خودش هرسال برای برادرش سالگرد می‌گرفت. فکر کنم امسال چهلم خودش با سالگرد داداشش یکی بشود. هر2 نفرشان شرایطش را داشتند که جانشان را نجات بدهند و مقاومت نکنند اما مردانه ایستادند و تاپای جان مقاومت کردند و شهید شدند.»

با خوشی‌اش شاد بودم
برای مادر بچه‌ها با همدیگر فرقی ندارند اما بچه‌های کوچک‌تر کمی عزیزتر می‌شوند و همین است که داغ مادر را بیشتر می‌کند و می‌گوید: «خیلی به من وابسته بود. اگر از چیزی ناراحت می‌شدم تا از دلم درنمی‌آورد، راحت نمی‌شد. اصلاً تحمل ناراحتی‌ام را نداشت. دوست داشت که دور همدیگر جمع شویم. صمیمیت را خیلی دوست داشت. بسیار مهمان دوست بود. ما ثروت نداشتیم مال و ثروتمان همین بچه‌هایمان بودند. زندگی و رابطه‌اش با خانمش خیلی خوب بود. از شیرینی زندگی آنها لذت می‌بردم. از اینکه می‌دیدم اینها چقدر خوب زندگی می‌کنند لذت می‌بردم.» پسرم اواخر روضه وهب را تمرین می‌کرده و خودش هم به مانند وهب رفته و عروس جوانش را تنها گذاشته است. مادر می‌گوید: «مداح اهل‌بیت(ع) بود و در هیئت‌ها و مساجد محل شرکت و مداحی می‌کرد. همه روضه‌ها را قشنگ می‌خواند اما روضه حضرت زهرا(س) را خیلی دوست داشت. این اواخر روضه وهب را تمرین می‌کرد. در کل هربار که ناراحت بود مداحی گوش می‌داد و من بیچاره می‌گفتم چرا خودت را اذیت می‌کنی؟ بچه‌ام را خیلی دیر شناختم. خیلی خیلی دیر.» مادر داغ بزرگ دیده اما سعی می‌کند نگاهش را به مهمان دهد تا حال و هوایش عوض شود.

دست کمک برادر
تک تک اعضای خانواده صبر مثال‌زدنی در چهره دارند و بغضی که برای شاد نشدن دشمن فرو برده‌اند و محکم ایستاده‌اند تا دشمن از غم آنها شاد نشود. سعه صدرشان شرمنده‌مان می‌کند. «‌‌مریم تیموری» خواهر بزرگ شهید که به گفته همه وابستگی عجیبی بین این خواهر و برادر بوده رابطه‌ای فراتر از خواهر و برادری داشته است. او با دریغ از برادری یاد می‌کند که در هرشرایطی دست‌کمکش یاریگرشان بوده است. مریم خانم با یادآوری خاطرات ادامه می‌دهد: «از همان بچگی شوخ‌طبع، خوشرو و خوش‌اخلاق بود. همسر من جانباز 70‌درصد است و به خاطر شرایط جسمی‌اش داداش جواد خیلی به من سر می‌زد و اگر خریدی بود برای ما انجام می‌داد. حتی بعد از ازدواجش این موضوع ذره‌ای کمرنگ نشد او و همسرش مرتب سراغ و احوال ما را می‌گرفتند و به ما سر می‌زدند. خیلی کمک حال من بود. الهی دورش بگردم لوبیا پلو، ماکارونی و خورشت قیمه‌های من را خیلی دوست داشت.» خواهر به عکس برادر نگاه می‌کند و ادامه می‌دهد: «برایمان تعریف کردند که چقدر مقاومت کرده تا به شهادت رسیده است. می‌گفتند اگر داداش جواد مقاومت نمی‌کرده فاجعه خیلی بزرگی رخ می‌داد.»

یاعلی گفت و...
هر روز صبح ساعت 6 مادر پرده را پس می‌زده و از پنجره رفتن پسر را نگاه می‌کرده است. شب قبل مادر جایی افطار دعوت بوده و پسر را ندیده و صبح هم به خیال اینکه ساعت 6 رفته و او خواب مانده پرده را برای دیدن پسر کنار نزده است. غافل از اینکه پسر ساعت 9 صبح به جای یکی از دوستان به سرکار رفته و شیفت او بعدازظهر بوده است. همسر شهید می‌گوید: «کل زندگی‌ام پر از خاطرات شیرین و همه روزهای زندگی‌ام مثل عسل شیرین بود. زیارت جامعه کبیره را خیلی دوست داشت. اغلب اوقات نماز شب می‌خواند گاهی من حال نداشتم و همراهی‌اش نمی‌کردم اما او اگر 2 رکعت هم شده بود نماز شب می‌خواند اما نماز شبش بی‌ریا بود. سحری زرشک پلو با مرغ درست کرده بودم. من را حاج خانم صدا می‌کرد، اذان صبح که پخش شد، گفت: حاج خانم حیف شد تشنه‌ام بود. کاش کمی آب می‌خوردم. صبح شیفتش نبود. به جای یکی از همکاران رفت. هر روز که می‌خواست به سرکار برود می‌گفت: مراقب خودت‌ باش اما آن روز تا دم در رفت و برگشت و گفت: یاعلی! ... یاعلی گفت و عشق آغاز شد.»

عکس پروفایل
عاطفه خانم گویا خاطره‌ای یادش آمده است لبخند تلخی می‌زند و تعریف می‌کند: «پدرم در دماوند باغچه کوچکی دارد که سیزده‌به‌درها همگی به آنجا می‌رویم. امسال هم به دماوند رفتیم. کوچه باغی بود که او از جلو و من از پشت سرش می‌رفتم. داشتم عکس می‌گرفتم به عقب برگشت و به حالت خداحافظی برای من دست تکان داد و به خنده گفت: این عکس را نگه‌دار وقتی شهید شدم در پروفایلتان بگذارید. نمی‌دانستم جدی می‌گوید به شوخی عکس گرفتم و این روزها جدی در پروفایلمان گذاشته‌ایم. خیلی شهادت را دوست داشت و من هم اطمینان داشتم که دیر یا زود این اتفاق می‌افتد. 2 بار خوابش را دیده بودم. یکبار را برایش تعریف کردم اما دفعه آخر برای خودم تعبیر شد. خواب پیکرش را دیده بودم که مزین به پرچم ایران بود و آن شب در معراج خوابم تعبیر شد. مدتی قبل برای یک سفرکاری به مشهد رفت و برای من 2 یادگاری ارزشمند آورد. یک گردنبند عقیق و یک انگشتر فیروزه که خیلی دوستشان دارم. در زندگی هرموقع چیزی بر وفق مراد نبود و گله‌ای می‌کردیم این شعر را می‌خواند: هرکه در این بزم مقرب‌تر است جام بلا بیشترش می‌دهند!»

قدر جوان‌ها را بدانند
خانه لحظه‌ای از مهمان آرام و قرار ندارد. حاجیه «‌فاطمه اولادی» مادر همسر شهید، صحبت‌ها را ادامه می‌دهد و می‌گوید: «آقا جواد به تمام معنا خیلی آقا، متواضع و خوش‌خلق و در همسرداری نمونه بود و نظیر نداشت. احترام همه را نگه می‌داشت در جمع می‌نشست. یک‌بار نشد حرف دوپهلویی بزند که کسی از دستش ناراحت شود. هوای دل همه را داشت. جواد رفت اما من عاجزانه خواهش می‌کنم مسئولان قدر این مردم را بدانند. ما هیچ توقعی نداریم. خیلی ناراحتم که عزیزترینم را از دست دادم اما ناشکری نمی‌کنم. ناراحتم که دختر تازه عروسم باید بعد از این، چنین مصیبتی را تحمل کند. خیلی سخت است از دست دادن کسی که بهترین انتخابت بوده است، همسر خوب و خانواده خوب پیدا کردنش خیلی سخت است حالا این انتخاب خوبت پرپر شده است. جواد و جوادهای دیگر از دنیا و بهترین چیزهایشان گذشتند صدای تیری که قلب جواد را هدف قرار داد، خونی که از سینه‌اش ریخت اینها همه لبیک به هل من ناصر ینصرنی امام حسین(ع) بود. ما افتخار می‌کنیم و خوشحالیم که چنین جوان‌هایی داریم. اگر مسئولان به فکر مردم باشند همه پسرهای این مملکت مثل جواد شجاع هستند. امیدوارم اسلام ما اسلام حسینی(ع) و نهضت ما نهضت خمینی(ره) باشد.» نزدیک افطار است و مادر از مهمان‌ها می‌خواهد برای افطار مهمان‌شان باشند. خانه‌ای که یک دم قرار ندارد.

شهید جواد تیموری
تولد: 17 مرداد 1370
شهادت: 18 خرداد 1396
محل شهادت: مجلس شورای اسلامی

شهید محمدرضا تیموری
تولد: 1349
شهادت: مرداد 1367
عملیات مرصاد



ارسال پیام اشتراک



 
 
 Security code