منطقه 4

داغ شش تن

نویسنده: فاطمه شعبانی
سرمای شدید زمستان استخوان می‌ترکاند و ریزش برف لحظه‌ای قطع نمی‌شد. خانه‌ها در سکوتی سرد فرو رفته بود. سکوت سنگین محله را فقط صدای صوت قرآن می‌شکست...
1395/10/22
شهید مهدی رضائیان
تولد: 1348
شهادت: 20 دی 1365
محل شهادت: شلمچه
شغل: محصل

شهید اصغر توسلی
تولد: 1335
شهادت: 23 دی 1365
محل شهادت: جزیره مجنون
شغل: آهنگر

شهید سعید اربابی
تولد: ۱۳۵۰
شهادت: 23 دی ۱۳۶۵
محل شهادت: کربلای 5 کانال ماهی
شغل: محصل

شهید غباس اسدی
تولد: 1344
شهادت: 22 دی 1365
محل شهادت: جزیره مجنون
شغل: کارمند دانشگاه شهید رجایی

شهید علی رضا رضائیان
تولد: 1339
شهادت: 19 دی 1365
محل شهادت: شلمچه
شغل: کارمند بنیاد مستضعفان

شهید مسعود فرشادی
تولد: 1348
شهادت: 20دی ماه 1365
محل شهادت: شلمچه
شغل: محصل

سرمای شدید زمستان استخوان می‌ترکاند و ریزش برف لحظه‌ای قطع نمی‌شد. خانه‌ها در سکوتی سرد فرو رفته بود. سکوت سنگین محله را فقط صدای صوت قرآن می‌شکست. با پخش صدای قرآن از بلندگوی مسجد محل، گوش‌ها تیز می‌شد برای شنیدن خبری تازه از تشییع پیکر شهیدی دیگر. هنوز مراسم ختم یک شهید تمام نشده، خبر شهادت جوانی دیگر از اهالی محله به گوش می‌رسید. محله یک دست سیاهپوش شده بود. نوروز سال 1366 لویزان عید نداشت و در کمتر خانه‌ای ظرف آجیل و شیرینی دیده می‌شد. همه جا خرما بود و حلوا. هر خانه و خانواده‌ای در لویزان به نوعی کسی را از دست داده بود یا خویشاوند یا دوست یا آشنا فرقی نمی‌کرد. داغ برای مردم این محل غریبه نبود. سخت بود که یک محله کوچک در عرض چند روز به داغ 6 فرزند رشیدش بنشیند. برای محله لویزان که ساکنان قدیمی‌اش به نوعی با همدیگر خویشاوندی نسبی و سببی دارند، هر اتفاق خوب و بدی که برای هریک از خانواده‌ها بیفتد گویا برای همه اهالی افتاده و هر خیر و شری به همه مردم محل مربوط می‌شود. دی ماه 1365 هم ماه سختی برای مردم محله لویزان بود و هنوز خیلی‌ها آن را به یاد دارند. ماهی که برای خیلی از لویزانی‌ها یادآور رشادت‌های جوانان محل در عملیات کربلای پنج است. حالا 30 سال گذشته و برف یک متری آن سال، جایش را به بارش‌گاه به گاه باران داده و تعدادی از پدر و مادران شهدا به فرزندانشان پیوسته‌اند و جایشان حسابی خالی است و خواهر و برادرهایی که آن زمان جوان بودند اینک پا به میانسالی گذاشته و ما را همراهی کرده‌اند تا مزار شهید عزیزشان. در چهره تک تک آنها خوانده می‌شود: داغی که بر دل‌ها ماند...

اهالی از دی‌ ماه 1365 می‌گویند
پر از خاطرات ترک خورده‌ایم

  غروب پنجشنبه است و امامزاده پنج تن(ع) شلوغ و مملو از جمعیت. خانواده‌ها طبق قرار آمده‌اند و با شهیدشان خلوت کرده‌اند. 30 سال گذشته و خیلی چیزها تغییر کرده است، حتی نمای ظاهری محله، امامزاده... شهیدان «سعید اربابی»، «مهدی رضاییان» و «جواد رضاییان» و «مسعود فرشادی» در یک صف منظم کنار هم در مجاورت امامزاده آرمیده‌اند. مزار شهید «غلام عباس اسدی» از بقیه جدا و البته در کنار باقی شهدای محل است. پیکر شهید «‌اصغر توسلی» هم در بهشت‌زهرا(س) به خاک سپرده شده و خانواده‌اش بر سر مزار شهیدشان به آنجا رفته‌اند. همه خواهر و برادرهای شهیدان رضاییان و اسدی آمده‌اند. خواهر شهید اسدی از قیامدشت و برادر کوچک‌تر شهید از پردیس آمده است. خواهرها که این روزها پابه سن گذاشته‌اند با افسوس از جای خالی برادر تازه دامادشان یاد می‌کنند. مادر شهید فرشادی هم به دلیل کسالت نتوانسته برسر مزار حاضر شود. بعضی از بچه‌های محل که آن زمان همرزمان و دوستان شهدا بودند با موی سفید آمده‌اند. وقتی همدیگر را می‌بینند احوال همدیگر را می‌پرسند و همچنان شوخ‌طبع و خوش‌اخلاق هستند.

 مردم همراه
زمانی با بیشتر شهدای محل دوست و به نوعی همرزم و در بسیج محل در کنار هم بودند. هر ۳ آن موقع جوان و حالا درآستانه میانسالی هم، با صلابت بر آرمان‌هایشان ایستاده‌اند. حاج «‌حسین رضاییان»، حاج «‌‌محمد امراللهی» و دکتر «‌محمدحسین رضاییان» هر۳در این محله بزرگ شده‌اند و خاطراتشان گره خورده با تک تک کوچه‌های این محله است. حاج حسین رضاییان 52 ساله، خنده‌رو و جملاتش بیشتر با طنز ظریفی آمیخته است و با لبخند می‌گوید: «اینکه همه ما رضاییان بودیم، گاهی اشتباهاتی پیش می‌آمد مثلاً شباهت اسمی من با شهید دیگری باعث شده بود که چند بار اهالی به پدرم شهادت من را تسلیت بگویند. جدای اینها، با خیلی از شهدا خویشاوند هستیم. شهید «امیر اربابی» پسر دایی من و پسرخاله شهیدان رضاییان بود. شاید قریب به یک سال امیر را ندیده بودم چون هربار که من به مرخصی می‌آمدم، او جبهه بود و برعکس. 2 ماه قبل از شهادتش تماس گرفتم به امیر گفتم: چند روزی در لویزان بمان تا من تو را ببینم. چند بار خواب دیدم شهید شدی! کمتر از ۲ماه بعد از آنکه همدیگر را دیدیم، به شهادت رسید. آن زمان 21 ساله و در سپاه مشغول کار بودم. سعید کم‌سن بود و هربار که فرم اعزام را پر می‌کرد، من نمی‌گذاشتم به جبهه برود. بار آخر هم شناسنامه‌اش را دستکاری کرده بود من وقتی خبردار شدم که فرم اعزام را گرفته وعازم شده بود مدتی بعد هم خبر شهادتش آمد.»

 پاتوقی به نام بسیج محله
اهالی به‌ویژه خانواده‌های داغ دیده، دی ماه ۱۳۶۵ را فراموش نمی‌کنند و همه آن روزها را با جزئیات بیشتری به یاد دارند. حاج حسین می‌گوید: «یادم می‌آید زمانی که شهیدی را در محل تشییع می‌کردند (آن زمان بزرگراه امام علی(ع) رودخانه بود) از سه‌راه لویزان تا پیچ امامزاده جمعیت موج می‌زد. فرقی نمی‌کرد که این شهید چه کسی است. جمعیت در هر تشییع پیکر نسبت به تشییع پیکر قبلی بیشتر می‌شد. انگار محله لویزان و مردمش با این شهادت‌ها مأنوس شده بودند. هر هفته مراسم دعای توسل و دعای کمیل در خانه یک شهید برگزار می‌شد و در ماه رمضان هم هر شب یک جزء قرآن کریم در منزل یک شهید خوانده می‌شد. بسیج محله پاتوق بچه‌های محل بود. در پایگاه حتی یک شب بسته نبود و خالی نمی‌ماند. ما هر بار که از جبهه می‌آمدیم، اگر بچه‌ها داخل پایگاه خواب بودند از باجه تلفن عمومی خودمان را به داخل پایگاه می‌رساندیم. بچه‌ها وابستگی عجیبی به پایگاه داشتند. یادم می‌آید یکی از بچه‌ها را در شب عروسی‌اش به زور به خانه فرستادیم. ما زمانی هم که در جبهه نبودیم، روز و شب‌مان در پایگاه بسیج سپری می‌شد. یادم می‌آید یکبار بیمار بودم و به منزل رفتم، پدرم آن زمان خیلی اخبار گوش می‌داد. مادرم به پدر گفت: صدای رادیو را کم کن. امشب مهمان داریم حسین بعد از 2 سال یک شب به خانه آمده و می‌خواهد بخوابد.»

 صلابت مادران شهدا
دکتر «‌‌محمدحسین رضاییان» یکی دیگر از همرزمان شهدا و دایی شهیدان رضاییان و امیر اربابی است. او با تأکید بر جو مذهبی محله لویزان می‌گوید: «فعالیت‌های انقلابی و مذهبی در لویزان به قبل از انقلاب بر می‌گردد. در کل بافت ده لویزان با بقیه محله‌های شمیرانات فرق می‌کرد و بافت بسیار مذهبی بود و به نظرم یکی از دلایلش وجود امامزاده پنج تن(ع) در این محله است. همین جو مذهبی خانواده‌ها به بچه‌های محل هم منتقل می‌شد. زمانی هم که بحث اعزام به جبهه پیش می‌آمد، بیشتر بچه‌های محل، گروهی به جبهه می‌رفتند و خیلی کم پیش می‌آمد که یکی از بچه‌ها به تنهایی راهی جبهه شده باشد. یادم می‌آید در یک مقطع زمانی 15‌ـ 16 نفر از بچه‌ها با همدیگر در جبهه بودند. آن سال‌ها کمتر خانه و خانواده‌ای در محله لویزان بود که یکی از اعضای خانواده یا فامیل‌هایش در جبهه‌های نبرد نباشد. مردم محل به‌طور مستقیم با جنگ در ارتباط بودند. شهادت بچه‌های محل به‌ویژه شهادت‌هایی که در دی ماه سال 1365 اتفاق افتاد روحیه مردم محل را تضعیف نکرد، بلکه باعث تشویق جوان‌های محل برای اعزام به جبهه‌ها شد. خانواده‌هایی که شهید نداشتند، از خانواده شهدا دلجویی می‌کردند و خانواده شهدا هم از روحیه خوبی برخوردار بودند. در بسیاری از تشییع پیکرها شاهد بودیم که مادران شهدا سرمزار فرزندانشان میکروفن به دست با صلابت سخنرانی می‌کردند و شهادت‌ها هیچ‌وقت موجب تضعیف روحیه مردم محل نشد.»

 روحیه‌دهی به مردم محل
حاج «‌‌اکرم رضاییان» 52 سال دارد و دی ماه 1365 حدود 22 ساله بوده است. او هم مانند خیلی از بانوان محله لویزان در ستادهای پشتیبانی جبهه و جنگ محله حضور فعال داشته است. از روزهای بعد از شهادت جوان‌های لویزان این‌طور تعریف می‌کند: «آن سال‌ها اوج جنگ بود و شهادت جوانان برای مردم محله ما هم موضوع غریبی نبود. با وجود شرایط خاص جنگ، مردم زندگی عادی خود را داشتند و هیچ‌وقت وضع از روال عادی خارج نشد. من مسئول پایگاه لویزان بودم و در ستادهای پشتیبانی فعالیت می‌کردم. جالب است بدانید بعد از شهادت بچه‌ها، میزان کمک‌های مردم محل ما به جبهه بسیار بیشتر شد. انگار پیکرهر شهیدی را که تشییع می‌کردند، خون تازه‌ای در رگ‌های مردم تزریق می‌شد و در راه و هدف‌شان مستحکم‌تر می‌شدند. خانواده شهدا در این زمینه سهیم بودند. دیدن خانواده‌هایی که شرایط مشابه داشتند، تسلی بود و اینکه جوان‌های محل راه برادرهای ما را ادامه می‌دادند، خودش موجب قرار ما می‌شد. در خانواده ما به فاصله چند روز 2 جوان به شهادت رسیدند و با وجود این مادرم، زن صبوری بود و هیچ‌وقت زانوی غم بغل نکرد و تازمان فوت، من اشکش را ندیدم. مادرهای ما طوری رفتار نمی‌کردند که مردم دلسرد شوند. اهالی در همدردی و دلجویی سنگ تمام می‌گذاشتند تا چهلم برادرها همچنان در خانه ما رفت‌وآمد بود که برای سرسلامتی می‌آمدند. اینها موجب نزدیکی مردم محل به همدیگر می‌شد.»

 ثبت لحظه‌ها
در دهه 60 کمتر کسی دوربین داشت تا لحظه‌ها را ثبت کند اما حاج «محمد امراللهی» نام آشنایی برای مردم محل به‌ویژه برای خانواده شهداست. دوربین حاجی خیلی از صحنه‌های تشییع پیکر شهدای محل را ثبت کرده است. او می‌گوید: «از بچگی به دوربین و عکاسی علاقه‌مند بودم. آن زمان فیلم‌های نگاتیوی 24 و 36 عددی بود که از عکاسی تهیه می‌کردیم. عکاسی امیرخان در سه‌راه لویزان بود و به شرط اینکه عکس‌ها را پیش خودش ببرم و ظاهر کنم به من فیلم می‌فروخت. اگر شهیدی می‌آوردند و من هم در محل حضور داشتم برای عکاسی می‌رفتم. عکس‌هایی که می‌گرفتم را به خانواده شهدا می‌دادیم. اتفاقاً برای تشییع پیکر شهدای دی ماه لویزان در محل حضورداشتم و عکاسی کردم. در عکس‌هایی که گرفته‌ام جمعیت به خوبی دیده می‌شود. بعدها هم عکس‌های تک تک شهدای محل را جمع‌آوری و اسکن کردم و در آرشیو نگه داشتم. جالب است که گاهی یک عکس شهید را به خانواده‌اش نشان می‌دهم تعجب می‌کند. عکس یک شهید در آلبوم شهید دیگر بوده که در یک مقطع زمانی با همدیگر گرفته‌اند و ما با تمام این شهدا از نزدیک مراوده داشتیم. جالب اینکه این شهادت‌ها حتی ذره‌ای‌ تردید در دل جوان‌های محل ایجاد نکرد که به جبهه نروند و هربار بعد از شهادت یک شهید تعداد بیشتری از بچه‌ها عازم جبهه می‌شدند.»

 دیگر مگرت به خواب بینم
دکتر «مجید رضاییان» هم همراه خواهر و برادرها به امامزاده آمده و از یادگاران جبهه و جنگ است. از دی ماه 1365 محله لویزان این‌طور تعریف می‌کند: «بیشتر اوقات ما ۵برادر مثل خیلی از جوان‌های لویزان با همدیگر به جبهه می‌رفتیم. یادم می‌آید یکی دو ماه قبل از عملیات کربلای 5، پدرم از سفر سوریه برگشته بود و به‌طور اتفاقی همان شب همگی از جبهه برگشتیم. دیدن هر 5 نفر آنقدر برای پدرم لذت‌بخش بود که تا قبل از فوت بارها آن را تعریف می‌کرد. با شهادت آقا جواد و مهدی هیچ‌وقت پیش نیامد که هر 5 برادر سرسفره منزل پدری حاضر شویم. پدرم از اهالی قدیمی و خواربارفروش سرشناس محل بود. شهادت برادرهایم همه مردم محل را متأثر کرده بود. چند مصیبت همزمان خیلی سخت بود. روزی که پیکر علی و مسعود را تشییع کردند، جمعیت زیادی آمده بود. تا 7‌ـ 8 بهمن دو جوان دیگر محل به نام‌های «داود جمالی» و «‌حسن رضاییان» هم شهید شدند. پیکر سعید اربابی مدتی طول کشید تا به دست خانواده‌اش برسد. هربار که شهید می‌آوردند به همراه پدرشهید اربابی به معراج شهدا می‌رفتم. آخرین نفری بودم که سعید را دیده بودم و لباس و وضع ظاهری‌اش یادم بود و می‌توانستم در شناسایی کمک کنم. پدر و مادر شهید جوان بودند و از صبر و متانت پدر شهید در زمان شناسایی متعجب ماندم. این شهادت‌ها روی جوان‌های محل خیلی اثر گذاشته بود. طوری که چند روز بعد که اعزام سپاهیان حضرت مهدی(عج) بود بالغ بر 20 نفر از جوانان محل مجدد به جبهه‌های حق علیه باطل اعزام شدند.»

همراه با خانواده 6 شهید لویزان
بچه‌های  ایثار و تلاش بودند
 شهید سعید اربابی

 1:شهید ۱۵ ساله

30 سال از شهادت «‌‌سعید اربابی» 15 ساله، گذشته است و سعید و مادربزرگی که همدیگر را خیلی دوست داشتند، در مزار 2 طبقه‌ای به خواب ابدی رفته‌اند. جنگ و بسیج در متن خانه سعید که پسری صبور، مهربان و خوش اخلاق بود، جریان داشت. سعید 8 ساله بود که جنگ شروع شد و در 15 سالگی به عضویت بسیج مسجدجامع لویزان درآمد. خیلی دوست داشت به جبهه برود اما سنش برای اعزام به جبهه کم بود. تا اینکه یک روز با دقت شناسنامه‌اش را دستکاری کرده و تاریخ تولد را از 50 به 48 تغییر و به مادر نشان داده و گفته: مامان ببین می‌فهمند؟ مادر اما پاسخی جز لبخند نداشته ولی پدر گفته: «بعد از امتحانات می‌توانی به جبهه بروی.» بعد از سپری کردن امتحان‌ها، سعید مادرش را برای امتحان بزرگ‌تری آماده کرد. شب اعزام به جبهه سعید می‌گوید: «شام را بیاورم بخوریم اگر شهید شدم خاطره شود.» مادر ما نگاه بر قد و بالای سعیدش، به یاد رشادت علی‌اکبر امام حسین(ع) افتاده وبا خود گفته: «الان وقت عمل است.»

2:شهادت مردانه
خبر شهادت جواد و مهدی رضاییان و مسعود فرشادی در عملیات کربلای 5 با هم آمد. در 23 دی ماه سال 1365در محله غوغا برپا شد. فقط پیکر سعید برنگشت. 2 ماه بعد بالاخره خبر شناسایی سعید را استاد «‌‌علی اربابی» عموی سعید به مادر داد: «قربون تو مادر شهید بروم سعید هم پیدا شد.»«‌ام لیلا رضاییان» مادر شهید می‌گوید: «مادر شوهرم می‌گفت ما اگر شهید نمی‌دادیم، خجالت می‌کشیدم. پیکرش در غرب کانال ماهی زیر آتش شدید مانده بود. فرمانده‌اش می‌گفت بچه بود اما مردانه شهید شد. آنها خط‌شکن داوطلب بودند. وقتی پیکرش را آوردند، صورتش را به ما نشان ندادند چون سوخته بود. با راهیان نور که به منطقه رفتم، گفتم می‌خواهم محل شهادتش را ببینم. نمی‌گذاشتند گفتم مادر شهید هستم، سیم خاردار کشیده بودند. جبهه که بود دلم شور نمی‌زد اما اینجا بود وقتی بیرون می‌رفت دلم شور می‌زد که نکند برایش اتفاقی بیفتد. هر بار که به جبهه می‌رفت می‌گفتم خدایا اگر پیمانه‌اش پر شده همان جبهه شهید شود نیاید اینجا بر اثر یک حادثه بمیرد.»

 شهید اصغر توسلی
1:نمی‌گذارم اسلحه برادرم زمین بماند

با نواخته شدن شیپور جنگ، برای یک مرد نه عشق به زن و فرزند و نه خانواده نمی‌تواند مانع رفتن شود. یکی دیگر از شهدایی که داغش بر دل محله لویزان مانده، شهید «‌اصغر توسلی» است که با وجود داشتن همسر و۳ فرزند خردسال، دفاع از وطن را بر مهر همسری و فرزندی ترجیح داده و جان برکف به جبهه‌های حق علیه باطل شتافته و در 23 دی ماه به برادر شهیدش «اکبر توسلی» پیوسته است. پدر شهید حاج محمد توسلی 4 سال است دعوت حق را لبیک گفته و به پسران شهیدش پیوسته و مادر شهید هم در بستر بیماری است. حاجیه خانم «‌صغری توسلی» 60 ساله تنها خواهر شهیدان اکبر و اصغر توسلی است. 30 سال بعد از شهادت برادر همچنان با بغض صحبت می‌کند و کلماتش به اشک خیس می‌شود. از برادران شهیدش می‌گوید: «ما اصالتاً از ده لویزان نیستیم اما پدرم حاج محمد توسلی حدود 50‌ـ 60 سال قبل به ده لویزان آمد و شغلش آزاد بود. 4 پسر و یک دختر داشت و من فرزند اول بودم و اصغرآقا بعد از من به دنیا آمده بود.»

2:کاوه آهنگر
 اصغرآقا در میدان دربند مغازه آهنگری داشت و اکبر هم پیش او کار می‌کرد. هردو برادر خوب و زحمتکش بودند و برای رزق حلال تلاش می‌کردند. خواهر شهیدان می‌گوید: «اکبر آقا به سربازی رفت و سال 1362 در کردستان شهید شد. اصغر آقا بعد از شهادت داداش قسم خورد اسلحه برادر را زمین نگذارد. عضو بسیج دربند بود و در آنجا فعالیت می‌کرد. چند بار برای کمک‌های مردمی به جبهه رفته بود. بار آخر با سپاه محمد رسول‌الله‌(ص) راهی جبهه شد. اصغر آقا ازدواج کرده بود و 3 دختر 3تا 6 ساله داشت. زن و بچه‌اش در خانه پدر و مادرم زندگی می‌کردند. نه همسر، نه فرزند و نه پدرو مادرم هیچ یک مانعش نشدند. رفت و پیکرش را با شهیدان رضاییان و فرشادی آوردند. مزار اکبر در بهشت زهرا(س) بود و براساس وصیت اصغرآقا او را هم کنار برادر در قطعه 28 به خاک سپردیم. در وصیتنامه‌اش به دخترهایش تأکید بسیار برحجاب کرده بود و الحمدالله الان هم دخترانش با حجاب هستند و دختر کوچکش که زمان شهادت پدر 3 سال داشت، حالا فرزند 3 ساله دارد.»

 شهید عباس اسدی دره بیدی
1:حنظله‌ای دیگر

حنظله تازه داماد بود که در رکاب حضرت رسول به شهادت رسید و بعد از شهادتش پیامبر اکرم فرمود: «فرشتگان حنظله را در آسمان غسل می‌دهند.» 8 سال جنگ تحمیلی نشان داد که حنظله منحصر به صدر اسلام نبود. شهید «عباس اسدی دره بیدی» هم تازه دامادی بود که خیلی زود رخت دامادی را با رخت شهادت جایگزین کرد. جوانی که تمام خوشی‌های این دنیا را گذاشت و برای دفاع از وطن راهی جبهه‌های جنگ شد. شهید عباس اسدی یکی دیگر از 6 شهید دی ماه 1365 محله لویزان است. پدر شهید 6 سال بیشتر داغ فرزند را تاب نیاورده و مادر هم 4‌ـ 5 سال قبل به فرزند شهیدش پیوسته و فرزندان را تنها گذاشته است. «‌‌اکبر اسدی» برادرشهید تعریف می‌کند: «اهل فریدن اصفهان هستیم و پدرم کارمند سازمان جنگل و مراتع طبیعی کشور و در شیان مشغول کار بود. 3 برادر و 2 خواهر بودیم و عباس فرزند آخر خانواده و۲سال از من کوچک‌تر بود. عباس مثل خیلی از جوان‌های لویزان با عضویت در بسیج فعالیت داشت و حضور در جلسات بسیج را ترک نمی‌کرد. مقید به نماز جمعه بود.»

2:یا جراحت یا شهادت
با دریغی خاص از برادر تازه دامادش یاد می‌کند. گویا همین دیروز بود که به جای لباس دامادی، رخت رزم برتن کرد. اکبر اسدی می‌گوید: «عباس آقا بعد از گرفتن مدرک سیکل، به استخدام دانشگاه شهید رجایی درآمد و پدر و مادرم برایش آستین بالا زدند و ازدواج کرد. دفعه آخر از طریق قرارگاه خاتم‌الانبیا (ص) راهی جبهه شد. همزمان من و برادر دیگرم در جبهه بودیم. عباس که عزم رفتن به جبهه کرد، مادر به او گفته: بگذار برادرهایت از جبهه برگردند و بعد تو برو. عباس هم به خنده جواب داده: مادر آنها برای خودشان جبهه می‌روند و من هم برای خودم می‌خواهم به جبهه بروم. این‌طوری مادر هم راضی شده که عباس راهی جبهه شود. من هم در عملیات کربلای 5 مجروح شدم و بیمارستان بودم. خانواده‌ام که به ملاقات آمدند، سراغ عباس را گرفتم. دلم شور می‌زد. آنها از عباس بی‌خبر بودند یا نمی‌خواستند به من چیزی بگویند. گفتم: بروید بیمارستان‌ها و معراج شهدا را بگردید با وضعی که من در شلمچه دیدم، عباس یا شهید شده یا مجروح. ترکش به سرش خورده بود.»

 شهیدان رضاییان
  1: از چشم برادر

یادگاری دکتر «‌مجید رضاییان» 50 ساله از جنگ، نابینایی چشمانش است. جانباز دکتر رضاییان برادر شهیدان جواد و مهدی و پسر دایی شهید «‌مسعود فرشادی» است. مادر 10 سال قبل و پدر 3 سال است که تنهایشان گذاشته‌اند. دکتر رضاییان تعریف می‌کند: «آشنایی ما با انقلاب از یک هیئت قرآنی نوجوانان شروع شد که تعدادی از جوان‌های محل راه انداخته بودند و بچه‌های کوچک‌تر محل را با مسائل مذهبی و انقلابی آشنا می‌کردند.» با علنی شدن نهضت بچه‌ها، درگیر توزیع اعلامیه و عکس‌های حضرت امام(ره) و شرکت در راهپیمایی‌ها شدند. بعد از پیروزی انقلاب اسلامی با تشکیل انجمن اسلامی و تشکیل بسیج مستضعفان فعالیت‌های انقلابی بچه‌ها بیشتر شد. آقا مجید از برادرش جواد می‌گوید: «جواد بعد از خدمت سربازی به استخدام بنیاد مستضعفان در آمد. بعدازظهرها که از سرکار بر می‌گشت، راهی بسیج محل می‌شد. جواد سال 1362 ازدواج کرد و صاحب پسر شد. آذر 1365 به همراه لشکر100 هزار نفری محمد رسول‌الله (ص) به جبهه اعزام شد. در نخستین ساعت بامداد 19 دی از ناحیه چشم مجروح و به درمانگاه صحرایی منتقل می‌شود و در درمانگاه به شهادت می‌رسد.»

2:سه دوست و سه شهید
خانواده رضاییان داغ جوان زیاد دیده‌اند. دکتر رضاییان می‌گوید: «مهدی و رضا برادران دوقلو و کوچک‌ترین فرزندان خانواده بودند. مهدی و پسرعمه‌ام مسعود فرشادی هم از بچگی با همدیگر خیلی مأنوس بودند و با سعید اربابی با هم اعزام شدند. در مرحله اول عملیات کربلای 5 با مهدی و مسعود در یک خط بودیم. روز 19دی ماه دلشوره و دلواپسی عجیبی داشتم. نمی‌دانستم به فاصله هزارو200 متر از من، جواد شهید شده است. در کانال خوابیده بودم که دیدم مهدی بالای سرم است. سابقه نداشت که مهدی نزدیک من بیاید. کلاه آهنی سرش نبود. سفارش کردم که حتماً کلاه به سرش بگذارد. وقتی رفت به دوستم گفتم: مهدی هیچ‌وقت این‌طور نبود، انگار یک حالت خاص داشت. ساعت 7 صبح روز 20 دی ماه در حالی که مهدی و مسعود کنار هم در کانال خوابیده بودند با اصابت خمپاره هر دو به شهادت رسیدند. تا خودم را به آنها برسانم چند بار تعادلم را از دست دادم. یکی دو قدم مانده به آنها روی زمین نشستم صحنه بدی بود. فقط توانستم چند جمله با پیکر بی‌جانشان صحبت کنم. برای حفظ روحیه نیروها باید روحیه خودم را حفظ می‌کردم. در آن حالت روی کاغذ نام و نشانی و محل اعزامشان را نوشتم و در جیبشان گذاشتم. و سعید اربابی هم شب 23 دی ماه شهید شد.»



ارسال پیام اشتراک



 
 
 Security code