منطقه 4

مدرسه حوض باغچه و درخت داشت

نویسنده: فاطمه شعبانی
آنهایی که در حوالی سال‌های دهه ۴۰ و۵۰ درس خوانده‌اند، خاطره‌های مشترکی از آن دوران به یاد دارند....
1396/09/08
  آنهایی که در حوالی سال‌های دهه ۴۰ و۵۰ درس خوانده‌اند، خاطره‌های مشترکی از آن دوران به یاد دارند. خاطره صبح زود بیدارشدن‌هایی که مادر بچه‌ها را از زیر کرسی بیرون می‌کشید و گوشه خانه می‌نشاند و ظرف آبی را که روی اجاق گرم کرده بود با لیف و صابون می‌آورد و دست و صورت بچه‌ها را می‌شست و یقه روپوش مدرسه را می‌دوخت و بچه‌ها را راهی مدرسه می‌کرد. بچه‌هایی که بین راه بازیگوشی‌شان می‌گرفت و قبل از اینکه به مدرسه برسند، صدای زنگ مدرسه را که فراش محکم می‌نواخت، بین راه می‌شنیدند خود و کف دستشان را برای ترکه‌های آبداری که به دلیل تأخیر می‌خوردند، آماده می‌کردند. کف دستان همین‌طوری هم از سرما قرمز و کرخت بود و خانم معلم دانش‌آموزان ترکه خورده را کنار بخاری هیزمی نگه می‌داشت تا کرختی از دستشان و عقده از دلشان بیرون برود. این خاطره برای بسیاری از دانش‌آموزان آن دوره مشترک است. اما خاطره تحصیل و حضور در مدرسه‌هایی که حالا به هویت محله‌ها تبدیل شده‌اند، کم نیست. یکی از این مراکز آموزشی هم مدرسه «مولوی» قدیمی‌ترین مدرسه محله ضرابخانه است که خاطرات اهالی و دانش‌آموزانش را مرور کرده‌ایم.

رسیدن به سن تحصیل و مدرسه‌سازی
مدرسه مولوی در خیابان پاسداران با وجود تغییرات اندک به شکل اولیه خود باقی مانده است. دکتر «صدیق اعلم» در کتاب خاطرات خود این‌طور می‌نویسد: «نخستین مدرسه به سبک جدید را من در ده لویزان راه‌اندازی کردم.» آن زمان کدخدا «مرشد محمد مبارکی»، بزرگ ده لویزان بوده و خانه‌اش تقریباً حکم دادگستری داشت. خیلی از امکانات از جمله مدرسه به همت حاج مرشد مبارکی به لویزان راه یافته است. حاجی به راه‌اندازی این مدرسه خیلی اصرار داشت و تا مدت‌ها هم از منزل مسکونی‌اش به‌عنوان مدرسه استفاده شده است. یکبار صدیق اعلم‌ـ برای امتحان طرز تفکر حاجی‌ـ می‌گوید: «حاج مرشد اگر این بچه‌ها مدرسه بروند و درس بخوانند دیگر حرف تو را گوش نمی‌کنند!‌» حاج مرشد پاسخ جالبی می‌دهد: «بگذار این بچه‌ها به مدرسه بروند و فهم پیدا کنند و با سواد شوند و حرف من پیرمرد بی‌سواد را گوش نکنند!‌» هرچند در منطقه ما نخستین مدرسه به شیوه امروزی در لویزان ساخته شده اما این روزها از مدرسه لویزان اثر و نشانی باقی نیست اما قدیمی‌ترین مدرسه منطقه که هنوز هم با وجود تغییرات اندک به شکل اولیه خود باقی مانده، مدرسه مولوی در محله ضرابخانه است که تأسیس آن به سال 1332برمی‌گردد. درست زمانی که بچه‌های کارگرهای ضرابخانه به سن مدرسه رسیده و ضرورت ساخت یک مدرسه احساس و مدرسه مولوی ساخته شده است.

مدرسه سیمانی
«محمدحسین نصیری» 61 سال دارد و از ساکنان محله ضرابخانه و از شاگردان قدیمی مدرسه مولوی است که سال 1341 وارد این مدرسه شده است. او درباره حضورش در محله ضرابخانه می‌گوید: «پدرم حاج «‌حسن نصیری» معروف به آقا نصیری ابتدا کارمند وزارت دارایی بود و در محله اکبر‌آباد دولاب ساکن بودیم. پدرم سال 1336 و یک سال بعد از تولد من در ضرابخانه مأمور شد و ما به محله ضرابخانه نقل مکان کردیم و در خانه‌های دولتی ساکن شدیم. چندین خانه در محله ضرابخانه عوض کردیم و یکی از این خانه‌ها به «چهار دستگاه» معروف بود که تقریباً یک مجتمع کوچک آپارتمانی به حساب می‌آمد و همه ساکنانش از کارکنان ضرابخانه بودند و ما هم در چهار دستگاه زندگی می‌کردیم. خانه ما درست روبه‌روی مدرسه مولوی و در فاصله چند قدمی از در شمالی آن قرار داشت. مدرسه ساختمانی یک طبقه با نمای سیمانی خاکستری و پنجره‌های چوبی قدیمی رو به کوچه بود. دبستان 7‌ـ 8 کلاس داشت که در 2 طرف یک راهرو قرار گرفته بود. حیاط مدرسه در جنوب و یک حوض گرد بزرگ وسط آن ساخته شده بود. از آنجا که آب ضرابخانه هنوز آبراه بود، از جوی آب می‌آوردند و حوض را پر و آب مصرفی‌شان را از حوض تأمین می‌کردند.»

افتادن در حوض
همسایگی با مدرسه مولوی برای این دانش‌آموز قدیمی با خاطرات بسیاری همراه است. نصیری ادامه می‌دهد: «درست یادم نیست آن زمان مدرسه دختر و پسر مختلط بود یا در 2 شیفت به مدرسه می‌رفتند. خواهر بزرگم صبح‌ها به مدرسه می‌رفت من هم خیلی علاقه‌مند بودم که به دنبالش به مدرسه بروم و در حیاط مدرسه بازی کنم. مادرم تعریف می‌کند یک‌بار که برای بازی به حیاط مدرسه رفته بودم، داخل حوض بزرگ وسط حیاط افتادم و یکی از معلم‌ها از پشت شیشه دیده که یک بچه داخل حوض در حال دست و پا زدن و با همان لباس داخل آب پریده و من را نجات داده است. از در جنوبی مدرسه که وارد می‌شدیم اتاق سرایداری و منزل سرایدار مدرسه بود. از همان در راهرویی بود که بعدها به مدرسه کناری راه پیدا ‌کرد و آن زمان حیاط خلوتی بود که بچه‌ها از آنجا فرار می‌کردند. حیاط مدرسه درختان کاج قدیمی داشت که ابتدا خاکی بود و بعدها آسفالت شد. مدرسه برای من حکم حیاط خانه‌مان را داشت و زمانی که به کلاس اول رفتم احساس غریبگی نداشتم. نام معلم‌های پایه‌های اول و دوم را به خوبی به یاد دارم خانم «نهال» و «خوشنویسان» بودند که خانم نهال بومی ضرابخانه بود و خانم خوشنویسان از جای دیگر می‌آمد.»

مهربانی‌های خانم معلم
آن زمان مولوی تنها مدرسه محله بوده و بعدها مدرسه دخترانه تفکیک و در میدان فرخی یزدی برای دختران مدرسه ساخته شده است. شاگرد قدیمی مدرسه مولوی تعریف می‌کند: «در همه محله همین یک مدرسه فعال بود و بچه‌ها از همه جا حتی خیابان گیلان و سه‌راه ضرابخانه به این مدرسه می‌آمدند. کلاس ما 20‌ـ 30 شاگرد داشت. خانم خوشنویسان معلم کلاس اول ما بسیار مهربان بود و هوای بچه‌های نیازمند را خیلی داشت. بچه‌های نیازمند را به منزلش می‌برد و حمام می‌کرد و به نظافتشان می‌رسید. خاطرات خوبی از خودش برای ما باقی گذاشت. بسیاری از بچه‌های همکلاسی من عاقبت به خیر شدند.

 آقا برهانی  و ترکه‌های گیلاس
بیشتر شاگردان مدرسه مولوی ساکن و بومی محل بودند. نصیری تعریف می‌کند: «بیشتر ما بومی ضرابخانه بودیم و همدیگر را می‌شناختیم. 70‌ـ 80 خانوار همگی در این مدرسه درس می‌خواندیم. یادم می‌آید بچه‌های خیلی کوچک کلاس اولی و بچه‌های خیلی درشت کلاس ششمی که بعضاً چند سال هم مردود شده بودند در این مدرسه با هم درس می‌خواندند. همه بچه‌ها روپوش یک دست طوسی می‌پوشیدیم که یک پارچه سفید روی یقه‌اش می‌دوختیم. هفته‌ای یک‌بار یقه را باز می‌کردند و می‌شستند تا کثیف نباشد. مدیر مدرسه آقای «برهانی» یک بنز قدیمی 170 مشکی داشت خیلی باابهت بود اما بااین حال با بچه‌ها تقریباً خوب تا می‌کرد. بازدید بهداشتی را برهانی خودش انجام می‌داد و داخل صف ناخن و موها را می‌دید.» آن زمان ترکه زدن رسم همه مدارس بود و بچه‌هایی که دیر به مدرسه می‌رسیدند را با ترکه تنبیه می‌کردند. نصیری می‌گوید: «فراش مدرسه ترکه‌های درخت گیلاس را در یک سطل آب کنار در دفتر می‌گذاشت تا خشک نشود و بچه‌هایی که دیر می‌آمدند آقای مدیر می‌گفت: ترکه بزن تا برود کلاس. ترکه نوازش صبحگاهی ما بود.»

دایی رضا
معاون و دفتر‌دار مدرسه مولوی «‌‌رضا عبدالرزاق» دایی نصیری بوده است. او می‌گوید: «چند سال بعد خانواده دایی‌ام همسایه ما شدند. دایی‌ام «‌‌رضا عبدالرزاق» و همسرش «‌اکرم آخوندی» معلم بودند. دایی رضا معلم مدرسه مولوی بود و چند سال اول خدمتش را در لواسانات کار کرده بود، در مدرسه‌ای که خودش و خانمش و یک فراش، مدرسه را اداره می‌کردند. هنوز هم قدیمی‌های آن محل او را به اسم آقا مدیر می‌شناسند. دایی رضا در مدرسه مولوی کارهای دفتری انجام می‌داد. آن زمان در مدارس کارنامه‌ها را دستی می‌نوشتند و تحویل خانواده‌ها می‌دادند. دایی رضا با خط خوش کارنامه بچه‌ها را می‌نوشت. دایی خودش خطاط بود و در لواسان تمرین خط کرده و خطاط شده بود. علاوه بر هنر خطاطی سال‌ها زندگی در روستا از او نجار ماهری ساخته بود. بیشتر لوازم چوبی منزلش از صندلی و مبل تا کتابخانه را  خودش ساخته بود. دایی رضا بعداز بازنشستگی در مدرسه عدل‌ـ که جزو نخستین مدارس خصوصی ایران بود که خانم عدل ساخته بود ‌ـ روبه‌روی باشگاه بانک مرکزی مشغول کار شد. بچه‌هایی که وضع اقتصادی‌شان اندکی بهتر بود به این مدرسه رفتند. من هم از کلاس سوم به مدرسه عدل رفتم.»

 فرار از مدرسه
همان‌طور که فلک شدن و ترکه خوردن از خاطرات مشترک بیشتر دانش آموزان قدیم است، خیلی از آنها حداقل یکبار فرار از مدرسه را تجربه کرده‌اند. نصیری هم این تجربه را داشته است. او از خاطره فرار بچه‌ها از مدرسه با خنده یاد می‌کند و می‌گوید: «در محله ضرابخانه زمین خاکی به نام «اسپرت کلاپ» داشتیم که به سرهنگ «خلیل پور» تعلق داشت و پسر بچه‌های محل در آن فوتبال بازی می‌کردند. دوستی به نام «حسن صادقیان» داشتم که با همدیگر همسایه بودیم و از بچگی خیلی خوب فوتبال بازی می‌کرد و بعدها هم مربی فوتبال مطرحی شد. من کلاس دوم و او درکلاس سوم درس می‌خواند. یک روز معلم من را به دلیل شیطنت از کلاس بیرون انداخت و وقتی از کلاس بیرون آمدم صادقیان را دیدم که او هم از کلاس اخراج شده بود، صادقیان به من گفت: حالا که از کلاس اخراج شدیم برویم فوتبال بازی کنیم. پیشنهاد وسوسه‌انگیزی بود. دوتایی از دیوار پایین مدرسه پایین پریدیم و به زمین خاکی رفتیم که دیدیم کلی از بچه‌ها آنجا مشغول بازی هستند و تا غروب ما هم آنجا فوتبال بازی کردیم. البته یادم نمی‌آید نتیجه این فرار از مدرسه چه شد؟ تنبیه شدیم یا نه؟ هرچه بود خاطره خوشش برای ما تا الان به یادگار مانده است.»

فراش و کاسبان اطراف مدرسه
یکی از کارکنان مدرسه که بسیاری از بچه‌هایی که در مدرسه مولوی درس خوانده‌اند از او خاطره دارند خدابیامرز آقا «‌خسروی» است. آقا خسروی سال‌ها فراش مدرسه بوده است. نصیری از او این‌طور یاد می‌کند: «به یاد دارم آن زمان او مردی 40‌ـ 45 ساله با موهای جوگندمی بود و از قدیمی‌های ضرابخانه به حساب می‌آمد و اصالتاً خوانساری بود. آن زمان ساکنان بومی ضرابخانه طایفه‌هایی بودند که از شهرستان آمده بودند مانند طایفه قاسمی‌ها، طایفه خسروی‌ها. همه رتق و فتق امور مدرسه با آقا خسروی و همه کارهای مدرسه شبانه‌روز در دستش بود. بعدها یکی از پسرانش هم معلم همان مدرسه شد. آقا خسروی در همان کوچه مغازه‌ای داشت که بعد از تعطیلی مدرسه سبزی می‌فروخت. بوفه مدرسه دست آقا خسروی بود و ساندویچ تخم‌مرغ، پیراشکی و بیسکوئیت برای فروش می‌آورد. زمان ما تغذیه رایگان باب نشده بود. لقمه نان و پنیر یا گوشت کوبیده که مادرها در کیف می‌گذاشتند را در زنگ تفریح می‌خوردیم. جلو در مدرسه همیشه یک چرخی می‌ایستاد که اسمش آقا «مهدی» و یک چشمش نابینا بود. آقا مهدی به بچه‌ها «فوتینا»(خوراکی بود با یک کاغذ پاکتی کوچک که آرد نخودچی و خاکه قند در آن می‌ریختند با یک لوله کاغذی مثل نی آن را ‌هورت می‌کشیدند)، آلبالو خشکه و تخمه... می‌فروخت. کسانی که پول توجیبی داشتند از آقا مهدی از این تنقلات می‌خریدند. روبه‌روی مدرسه مغازه نوشت‌افزار حاج «هادی» که کوچه هم به نامش بود و در زمان جنگ پسرش هم شهید شد و هنوز هم هست؛ قرار داشت. آقا هادی دفتر، قلم و دوات و... می‌فروخت. بعدها برای ما تعریف می‌کرد آن زمان بچه‌ها می‌آمدند و مداد و پاک‌کن من را می‌بردند من می‌دیدم اما چیزی نمی‌گفتم و به روی بچه‌ها نمی‌آوردم که خجالت بکشند. آن زمان برای امتحان به ما می‌گفتند ورقه امتحانی بیاورید ما 10 شاهی به حاج هادی می‌دادیم و ورقه امتحانی 2 برگی می‌خریدیم و گاهی آن را از وسط نصف می‌کردیم.»



ارسال پیام اشتراک



 
 
 Security code