منطقه 4

هفت‌سین ما تویی!

نویسنده: نسترن کوهی
همسر برای انجام کار به شهرستان رفته و زن جوان پابه ماه است و کنار مادر شوهر. خانه‌تکانی عید خسته‌اش کرده و بساط سفره هفت‌سین را چیده و در همین حین حرکات جنین تندتر شده است...
1395/12/25
  همسر برای انجام کار به شهرستان رفته و زن جوان پابه ماه است و کنار مادر شوهر. خانه‌تکانی عید خسته‌اش کرده و بساط سفره هفت‌سین را چیده و در همین حین حرکات جنین تندتر شده است. درد گاهی می‌آید و می‌رود. دهان روزه است و‌گاه از درد ضعف می‌کند. محمد کوچولو از مادر «غذا» می‌خواهد. مادر شوهر برای محمد فرنی درست می‌کند. رنگ و روی زن را که می‌بیند با دلسوزی می‌گوید: «مرحمت جان واجب نیست با بارداری 9 ماهه روزه بگیری پاشو یک لقمه نان بخور.» زن نگاهی به ساعت می‌اندازد زیاد به اذان افطار نمانده است. باز درد شروع می‌شود. این‌بار دیگر نمی‌تواند طاقت بیاورد. عموهای شوهر او را به بیمارستان می‌برند. روز نوزدهم ماه رمضان و اول فروردین با اذان صبح بچه با گریه تولدش را اعلام می‌کند. 23 سال بعد درست روز نوزدهم ماه رمضان آسمانی می‌شود. 52 سال از آن اذان تولد و 30 سال از آن اذان شهادت گذشته است. پنجاه و دومین سالگرد تولد شهید «احمد خدایی» بهانه دیدار ما با مادرش است.

احمد خدایی
تولد: اول فروردین 1343
شهادت: 25 اردیبهشت 1365
محل شهادت: حاج عمران
لشکر: 64 زرهی ارومیه
محله: مجیدآباد

 نخستین جشن تولد
اولش خیلی دلهره داشتیم از اینکه بخواهیم 30 سال پس از شهادت احمد برایش کیک تولد بگیریم و شمع روشن کنیم و بادکنک به در و دیوار بچسبانیم. خواهر شهید در جوابمان گفت: «نگران نباشید مامان خیلی خوش‌اخلاق است. 30 سال گذشته اما هرسال سالگرد شهادتش را مراسم گرفته‌ایم اما برای نخستین بار است که درباره تولدش صحبت می‌کنیم.» در آپارتمان که باز می‌شود مادر به احترام ما از روی مبل جلو پنجره (که گویا جایگاه همیشگی‌اش است) بلند می‌شود کیک و بادکنک‌ها را که در دستمان می‌بیند لبخند می‌زند و می‌گوید: «ممنونم که شما یاد بچه من بودید.» لبخند مهربانش خیالمان را راحت می‌کند. پرده‌های پذیرایی کنار رفته و نور کم فروغ خورشید زمستانی به داخل تابیده است. از پنجره گل و گلدان‌های داخل بالکن دیده می‌شود مادر توضیح می‌دهد: «قبلاً پنجره را باز می‌کردم یک باغ بود این‌قدر تو بالکن گل و گیاه بود. رفتم اردبیل و برگشتم دیدم برف رویشان نشسته و گل‌هایم را سرما زده است، بعدش بچه‌ها جلو بالکن را نایلون زدند اما گلی را که سرما زد فکر نکنم افاقه کند.»

متولد اول عید.
حاجیه «‌‌مرحمت فارسی» 74 ساله ته لهجه آذری دارد و صدایش گرم و مهربان است. وقتی می‌خندد دلمان شاد می‌شود. چهره مهربانش به ما اجازه می‌دهد که خانه‌اش را به هم بریزیم. «‌‌شیرین خدایی» 39ساله آخرین فرزند و دختر کوچک خانواده تنها فرزندی است که در نزدیکی مادر زندگی می‌کند و هر روز به مادر سر می‌زند. حاج خانم با حجب و حیای خاص از شروع زندگی‌اش با شوهرش حاج قربانعلی صحبت می‌کند: «هردویمان از روستای پیله‌ور اردبیل درست لب مرز ایران و روسیه بودیم. 9 ساله بودم که به خواستگاری‌ام آمدند و 12 سالگی عروسی کردیم. شوهرم معمار بود و با شرکت‌ها در شهرستان‌ها کار می‌کرد. بعد از عروسی به تهران آمدیم و در محله نازی‌آباد ساکن شدیم. مسجدجامع نازی‌آباد را تازه ساخته بودند و من جزو نخستین نمازگزاران مسجد بودم که روی حصیر و گلیم نماز خواندیم. احمد اول عید که مصادف با نوزدهم ماه رمضان بود به دنیا آمد و شب نوزدهم هم شهید شد. نوزاد بود دست‌هایش را در قنداق می‌گذاشتم وقت اذان دست‌هایش را به زور از قنداق بیرون می‌آورد و کنار گوشش می‌گذاشت انگار اذان می‌گوید.»

بچه خوب مادر
مادر گردنبندی به گردن دارد که یک مدال است و عکس احمد روی آن چاپ و پشتش تاریخ تولد و شهادتش حک شده است. او می‌گوید: «نوه‌ام طلاسازه این را برایم ساخته است. همیشه روی قلبم است یک لحظه از من جدا نمی‌شود.» مادر با لذتی وصف نشدنی‌ـ که فقط مادرها درک می‌کنند‌ـ از احمدش برایمان تعریف می‌کند: «موقع تولد بچه لاغر و ضعیفی بود. مدتی که گذشت خیلی خوب و درشت شد. بچه آرامی بود. محمد و احمد شیر به شیر و خیلی به همدیگر وابسته بودند. احمد بچه مظلوم و درسخوانی بود. از 20 متری منصور به مدرسه‌ای در خزانه می‌رفت. از 7‌ـ 8 سالگی با برادرش و بچه‌های محل به گود شهرزاد می‌رفتند و فوتبال بازی می‌کرد. من هم خیلی ورزش را دوست داشتم و تشویقشان می‌کردم. بازی‌اش هم خوب بود اواخر در تیم بانک ملی توپ می‌زد. طبقه بالا یک اتاق داشتیم که آنجا درس می‌خواند. روی پله برایش شیر وخرما می‌گذاشتم که شب‌ها که از تمرین می‌آید ضعف نکند. بچه مهربان و دلنشینی بود. دیپلم اقتصاد گرفت و بعد از دیپلم کارگاه برق داشت که به سربازی رفت.»

 ابوالفضلِِ مادر
شیرین خانم مثل همه بچه‌های ته تغاری و عصای پیری مادر است. مشخص است که مادر بارها خاطراتش را با دختر مرور کرده است. شیرین به رابطه مادر و پسری اشاره می‌کند: «بی‌اغراق احمد بعد از خدا مادرم را می‌پرستید، از در که وارد می‌شد با زبان ترکی به مادرمی گفت: «آناجان، آنا دنیا بیریانا، سندبیریانا(مادرجان، دنیا یک طرف توهم یک طرف) قربان آدینا(قربان اسمت) همیشه این را می‌خواند.» مادر از کسب اجازه احمد برای رفتن به جنگ و شهادت می‌گوید: «در کوچه‌مان شهید آورده بودند و با همدیگر به تشییع رفته بودیم. احمد دست در گردن من انداخت و با لحن خاصی گفت: آنا جان! فهمیدم چیزی می‌خواهد بگوید ‌ـ می‌دونی حضرت ابوالفضل به آنایش‌چی گفت؟ دو دست‌هایم را مایه امید و روز قیامت تو را روسفید می‌کنم. آنا اگر مادرها نگذارند بچه‌ها به جنگ بروند دشمن می‌آید خانه‌های ما را می‌گیرد. بوسیدمش و گفتم: من هم تو را به راه حضرت ابوالفضل می‌دهم تا شمشیرت برنده باشد، بعد روی شانه‌ام دست کشید، انگار همین الان بود.»

 عید آن سال‌ها
شمع تولد را روشن می‌کنیم. شیرین خانم چای می‌آورد و مادر کیک را برش می‌زند. چای با کیک می‌خوریم. به وضوح مادر از جشن تولد پسر شادمان است. شیرین می‌گوید: «آنا از روزهای عید بگو.» آنا از روزهای عید می‌گوید: «چون مادر شوهرم با ما زندگی می‌کرد و شوهرم هم برادر بزرگ بود ما بزرگ فامیل به حساب می‌آمدیم. روزهای اول عید همه به دیدن ما می‌آمدند. برای همین 5‌ـ 6 روز اول را خانه‌مان می‌نشستیم و مهمانداری می‌کردیم و بعد از آن به عید دیدنی می‌رفتیم اما به هیچ‌وجه عیدها از تهران خارج نمی‌شدیم. مسافرت‌های‌مان برای فصل تابستان بود. همه جای ایران می‌رفتیم و می‌گشتیم. طبق رسمی که داشتیم و هنوز هم داریم چون شوهرم برادر بزرگ بود برای خواهرها عیدی می‌خرید و شب قبل از چهارشنبه‌سوری احمد و محمد هدیه‌های عمه‌ها را به خانه‌هایشان می‌بردند. هدیه‌ها اغلب یک قواره چادر یا پیراهن و یک جعبه شیرینی یا شکلات و آجیل و تخمه بود. شوهر عمه‌هایش فوت کرده بودند و بچه یتیم داشتند هوای آنها را داشت و به آنها سر می‌زد و احوالشان را می‌پرسید.»

خرید سال نو
از حاج خانم درباره خرید سال نو و آداب رسوم عید می‌پرسیم و می‌گوید: «اغلب اوقات پدرشان نبود و خودم به تنهایی برایشان خرید می‌کردم. هرچی می‌خریدم اعتراض نمی‌کردند. برای خرید عید بچه‌ها را نوبتی به خرید می‌بردم. یک روز پسرها و یک روز دخترها. احمد بچه قانعی بود. یک‌بار کتانی‌اش پاره شده بود پدرش پول داد که برای خودش کتانی بخرم کلی خجالت کشید که چرا با این شرایط می‌خواهی برای من کفش بخری. چهارشنبه‌سوری‌ها مثل الان نبود که بچه‌ها ترقه بزنند. با بچه‌های محل جمع می‌شدند و می‌رفتند و بوته می‌آوردند و در کوچه آتش می‌زدند و از رویش می‌پریدند. سال که تحویل می‌شد بچه‌ها را تک تک می‌بوسیدم و به هرکدامشان مقداری پول می‌دادم. احمد بچه ولخرجی نبود. اغلب اوقات عیدی‌هایش را جمع می‌کرد و خرج نمی‌کرد. گاهی از پولش برای خودش وسیله‌ای که نیاز داشت می‌خرید. بچه‌های عمه‌اش را خیلی دوست داشت گاهی برای آنها چیزی می‌خریدصله رحم را خیلی دوست داشت. مهربان و برای قوم و خویش خیلی ارزش قائل بود.»

 کوچولو داداش
مادر به بادکنک‌ها نگاه می‌کند و می‌خندد و شیرین خانم با احساس خاص به نکته جالبی اشاره می‌کند: «ما به داداش محمد، بزرگ و به داداش احمد، «‌‌کوچولو داداش» می‌گفتیم. 7 سالم بود و چیز زیادی نمی‌دانستم روز عروسی داداشم از من می‌پرسیدند اسم داماد چیه می‌گفتم بزرگ. فامیل‌های عروس می‌گفتند بزرگ که نشد اسم! حتی تا روز شهادت احمد هم نمی‌دانستم اسمش احمد است. چون کسی احمد صدایش نمی‌کرد. من بچه کوچک و بسیار بازیگوش بودم. خیلی اذیت می‌کردم. داداش محمدگاهی من را دعوا می‌کرد اما کوچولو داداش هیچی نمی‌گفت. نهایت به مادر می‌گفت: آنا بیا این را جمع کن! یادم می‌آید شیرینی مورد علاقه‌اش باقلوا بود که از خوردنش سیر نمی‌شد. یک‌بار هم با پدربه اردبیل رفته بود و دوستان پدر «‌قُرتمج» درست کرده بودند‌ـ غذای ویژه چوپانان‌ـ خیلی خوشش آمده بود از آن به بعد به خواهرم فاطمه می‌گفت: قرتمج! فاطمه می‌گفت: یعنی به من فحش می‌دهی؟ می‌گفت: نه یعنی خوشمزه‌ترین خوراکی روی زمین.»

   آنای همه
آلبوم عکس‌ها را ورق می‌زنیم و پسر در لباس ورزشکاری و رزم است. آنا می‌گوید: «با شن کیسه بوکس درست کرده بود و آنقدر مشت می‌زد تمام‌بند انگشتش پینه بسته بود. می‌گفت هرکدام از این‌بندها برای زدن یک دشمن است. قوی بود دوستانش تعریف می‌کردند موقع عملیات زخمی‌ها را روی دوشش می‌گذاشت و به عقب می‌آورد.» تلفن چند بار زنگ می‌خورد. بچه‌ها هستند. شیرین می‌گوید: «خواهرها و خانواده برادرم از مادر دور هستند. پنجشنبه‌ها همه خانه مامان جون جمع می‌شوند از عروس و داماد و نوه‌ها 30‌ـ 40 نفری می‌شویم. مامان جون از اذان صبح غذاها را درست می‌کند بچه‌ها بد غذا هستند برای هرکدامشان یک جور غذا می‌پزد. از 8 صبح بچه‌ها به‌ترتیب می‌آیند و دورهم خیلی خوش می‌گذرد. شام را دیگر خودمان کمک و درست می‌کنیم. هرهفته هم تولد یکی از ماها است و جشن تولد می‌گیریم خیلی خوش می‌گذرد.» موقع خداحافظی آنا اصرار می‌کند که شام پیش من بمانید قول می‌دهم به شما بد نگذرد هرموقع دلتان خواست به خانه‌ام بیایید خیلی خوشحال می‌شوم.» برمی‌گردم به چشمان مهربانش نگاه می‌کنم گویا مامان جون آنای همه ماست.

 نسیم بیداری
صدای پای بهار خواب و خیال خزان را بر می‌آشوبد و بوی بیداری و حرکت عالم را فرا می‌گیرد. نسیم از خواب بر می‌خیزد، خاک تکان می‌خورد و درختان به تولای دوباره خوانده می‌شوند. نوروز مبارک.
مجید قناد/مجری

 فصل نو
بهار، فصل نو و تازه شدن است و تبریک می‌گویم. من از دوران کودکی دوست داشتم که خودم سفره هفت‌سین را بچینم و در خانه‌تکانی هم به مادرم خیلی کمک کنم. آن زمان من شیطنت می‌کردم و همه جا را به هم می‌ریختم.
سروش جمشیدی/طنزپرداز









ارسال پیام اشتراک



 
 
 Security code