منطقه 4

حسین ما را سربلند کرد

نویسنده:
قرارمان با همسران شهدایی است که چند سال قبل، حس و حال این روزهای خانواده شهید «حسین حسین‌زاده» را تجربه کرده و مشابه این روزهای سخت را گذرانده‌اند...
1395/11/27
  قرارمان با همسران شهدایی است که چند سال قبل، حس و حال این روزهای خانواده شهید «حسین حسین‌زاده» را تجربه کرده و مشابه این روزهای سخت را گذرانده‌اند. یکی همسر شهید مدافع حرم «هادی باغبانی» است و ۲نفر دیگرشان همسران شهدای آتش‌نشان «حسن داداشی» و «علی‌اصغر مولایی» هستند که دعوت ما را پذیرفته و همراهی‌مان کرده‌اند تا به دیدار خانواده آتش‌نشان شهید حسین‌زاده برویم. انتهای خیابان خواجه عبدالله انصاری جایی که بزرگراه شهید صیاد شیرازی به خیابان دستور توقف می‌دهد، پارچه نوشته‌هایی با عکس یک قهرمان تمام دیوارهای مدرسه شهید عباسپور را پوشانده است. از در کوچک و اتاق نگهبانی می‌گذریم و به خانه کوچک سرایداری می‌رسیم. «عذرا مظلومی» مادر شهید آرام و با وقار به ما خوش آمد می‌گوید. پسرها در قاب‌های متعدد روی دیوار اتاق، از نوزادی به جوانی به تصویر کشیده شده‌اند و موهای پدر به سفیدی رسیده است. همسر و پدر شهید به ایستگاه آتش‌نشانی رفته‌اند تا ماشین و لوازم شخصی حسین را تحویل بگیرند، اندکی بعد به ما ملحق می‌شوند.

شهید حسین حسین‌زاده
تولد: 22 اردیبهشت 1367
ازدواج: 4 اسفند 1388
شهادت: 30 دی 1395
محل شهادت: ساختمان پلاسکو

دست‌های فولادین پسر
مادر به آشپزخانه می‌رود و با سینی چای، حلوا و خرما برمی‌گردد. نیاز به پرسیدن نیست. با دلی پردرد و مظلومانه دست‌های پینه بسته‌اش را نشان می‌دهد و واگویه می‌کند: «30 سال مدرسه را جارو زدم، یک روز مسافرت حتی مشهد هم نرفتم. 30 سال است که در تهرانم و حتی امامزاده صالح(ع) را ندیده‌ام که بچه‌هایم را به جایی برسانم.» مادر به عکس پسرها در قاب اشاره می‌کند و می‌گوید: «فاصله سنی پسرانم یک سال هم نیست. وقتی حسین به دنیا آمد، زمان بمباران بود و جایی مستأجر بودیم که دستشویی‌اش در حیاط بود. به رودسر رفتم و همانجا زایمان کردم و بعد از چهل روز به تهران برگشتم. از اول استخوان‌بندی درشتی داشت. پسرانم اگر یک ساعت همدیگر را نمی‌دیدند مریض می‌شدند. هر دو از نوجوانی باشگاه می‌رفتند و کیک‌بوکسینگ‌کار بودند. ورزش و تغذیه سالم داشتند. غذایشان کباب بود(دیگر بعد از این هرگز کباب نمی‌خورم.) پسرم، دست‌هایش فولادین بود. در باشگاه کلی شاگرد تربیت کرد و به واسطه او بچه‌های بسیاری به راه راست هدایت شدند.»

فرزند بامرام مادر
مادر با دست به گوشه اتاق، درست جایی که ما نشسته‌ایم اشاره می‌کند و می‌گوید: «هر روز به من سر می‌زد همین‌جا می‌نشست. برایش چیزی می‌آوردم می‌گفت چرا برای من بلند می‌شوی. سرسفره بلند می‌شدم که چیزی بیاورم دستم را می‌گرفت و می‌گفت: «مامان چرا شما بلند می‌شوی؟ بلند نشو.» صدایش هنوز در گوشم است. تمام جمعه‌ها با پسرعموها و عمویش در حیاط مدرسه والیبال بازی می‌کردند. برایشان چای و شیرینی می‌بردم. این‌قدر بچه خوبی بود که هرچه بگویم کم است. تعریف نمی‌کنم اما پسرم تک بود. ۲۷سال در این مدرسه زندگی کردیم. در خیابان خواجه عبدالله انصاری کسی ما را نمی‌شناخت. پسرانم ساکت و آرام بودند و در همین مدرسه درس خواندند. حالا همسایه‌ها به من می‌گویند: «پسر شما افتخار محله ماست.» من هرچی داشتم برای بچه‌هایم گذاشتم تا خار به انگشتشان نرود. حالا نبود حسین برایم خیلی سخت است ولی او ما را سربلند کرد تا آخر عمر با افتخار زندگی می‌کنیم خدا را شکر زحمت ما هدر نرفت.»

داغی که بر دل ماند
خانه بوی حسین را می‌دهد و صحبت‌های مادر، اشک را برچشمان همسران شهدای مهمان، می‌نشاند و آنها سعی دارند اندوه‌شان را کمی پنهان کنند اما... مادر شهید حسین‌زاده می‌گوید: «عاشق کار کردن بود و خیلی غیرت داشت و کار را عار نمی‌دانست. ۳سال در برنز‌کاری روی بوفه کار کرد. از سختی‌های کارش به من نمی‌گفت، بیشتر از خوبی‌هایش تعریف می‌کرد. یک روز خوشحال آمد و گفت: «مامان مژده بده.» گفتم: داری بابا می‌شی؟ گفت: «نه از آن بالاتر! یادت است آرزو داشتی کار خوب پیدا کنم و برای خودم کسی بشم، آرزویت برآورده شد.» کارت آتش‌نشانی را نشان داد. عاشق کارش بود. روز حادثه تلویزیون نگاه می‌کردیم اما خیالمان راحت بود که محل کار حسین پیروزی است تا اینکه عروسم تماس گرفت و گفت: حسین دیگه نمی‌آید. شوهرم دست و پایش را گم کرده بود. با پسرم به طرف پلاسکو رفتند. حسین ما را سربلند کرد. خدا او را داد و گرفت. فعلاً خیلی‌ها کنارمان هستند اما بعداً همه فراموش می‌کنند و تا زنده‌ایم از این داغ می‌سوزیم.»

همدرد شماییم
داغ همسران شهدا تازه شده و چشم‌ها به اشک نشسته است. همسر شهید مولایی می‌گوید: «در این 35 سال اشک پسرم را ندیده بودم. وقتی پدرش شهید شد بچه بود و چیز زیادی یادش نیست. بعد از ریختن ساختمان پلاسکو تلویزیون ما مدام روشن بود و لحظه به لحظه همه چیز را دنبال می‌کردیم. تمام خاطرات برایم زنده شد. این روزها ما پا به پای شما اشک ریختیم.» همسر شهید داداشی به مادر شهید حسین‌زاده می‌گوید: «همسر من هم مشابه پسر شما در حادثه شهید شد. دخترم کوچک بود و به او نگفته بودیم که پدرش شهید شده تا اینکه از بچه همسایه‌مان می‌پرسد: چرا بابای تو می‌آید و بابای من نمی‌آید اون بچه هم می‌گوید بابای تو مرده! دخترم غش کرد و جلو در افتاد تا مدت‌ها مردمک چشم دخترم می‌چرخید. کسی نفهمید ما چه کشیدیم. مادر شوهرم همین یک پسر را داشت. فقط خدا باید صبر بدهد.»

عاقبت به خیر شدند
داغ همسر شهید باغبانی تازه شده و بعد از کمی آرام شدن، خطاب به مادر شهید حسین‌زاده می‌گوید: «سال‌ها خانواده همسرم در فیروزکوه سکونت و به واسطه اینکه در بسیج فعالیت داشتند، در محله خیلی سرشناس بودند اما وقتی به بابلسر آمدند، کسی آنها را نمی‌شناخت و هادی می‌گفت: «باید‌کاری کنم که همه شما را بشناسند.» هادی با شهادتش بین‌المللی شد. یکی از اقوام ما از خارج آمده بود و می‌گفت عکس هادی را در یکی از دانشگاه‌های آمریکا دیده است. هادی افتخار من و خانواده‌اش است. آنها با شهادت هادی نتیجه زحماتشان را دیدند. دخترم رضوانه هم با تمام بچگی‌اش به پدرش افتخار می‌کند. اما جای خالی‌اش برای‌مان خیلی سخت است.» دوباره اشک صورت همسر شهید را خیس می‌کند. کسی از دل همسران شهدا خبر ندارد. مادر از لحاظ عاطفی می‌سوزد اما زن و بچه آینده‌شان دستخوش تغییر می‌شود.

باغیرت و  زحمتکش بود
پدر نمی‌تواند غمش را پنهان کند و قاب عکس پسر را می‌بوسد و می‌گوید: «27سال بزرگش کردم و 27هزار تومان پول از من نگرفت. دلم می‌خواست، بخواهد تا برایش‌کاری انجام بدهم.» بعد آه می‌کشد و ادامه می‌دهد: «چند روز قبل، از کنار خانه‌شان رد می‌شدم، صاحب رستورانی مرا شناخت و گفت: می‌دانستی شب‌های عاشورا تعدادی غذا برای کارتن‌خواب‌های جنوب شهر می‌برد؟‌» پسرم خیلی باغیرت و قوی بود. اطمینان دارم اگر سرش سالم بود، حتی از یک سوراخ کوچک خودش را بیرون می‌کشید. کمرش درد می‌کرد. 2‌ـ 3 هفته قبل در اداره تصادف کرده و کمر و کتفش آسیب دیده بود و مرخصی استعلاجی داشت. فرمانده گفته بود حسین تو نیا، گفته بود نه من باید بیایم. می‌گویند بار آخر گفته‌اند حسین دیگر بالا نرو، گفته: نه رفیقانم بالا هستند.» مهمانان ابراز همدردی می‌کنند و می‌روند و پدر و مادر شهید هم برای حضور در مراسم یکی از مساجد محل حاضر می‌شوند. همسر شهید می‌آید و می‌نشینیم و رؤیاهایش را مرور می‌کنیم.

امانت‌داری
داغ‌ها شبیه و غصه‌ها مشترک است. مادر شهید حسین‌زاده چای سرد شده را عوض می‌کند و کنار ما می‌نشیند و می‌گوید: «در این 27 سال حتی تعطیلات عید هم یک روز بیرون نرفتم. فقط گاهی پنجشنبه‌ها ۲ساعت رفتم و برگشتم. امانتدار مدرسه بودم. قرار بود بعد از عید بازنشسته شویم و به شهرستان برویم. در این سال‌ها امانت را خوب نگه داشتیم. حسین هم امانتی بود که خدا داد و خودش گرفت. فامیل‌ها تماس گرفتند و اصرار داشتند حسین را در شهرستان رودسر به خاک بسپاریم اما حسین را در بهشت زهرا(س) کنار دوستانش گذاشتیم. اگر هم بعد از بازنشستگی به رودسر برویم، پنجشنبه‌ها می‌آییم. طاقت دوری او را ندارم. همکاران گفته‌اند تا زنده‌اید از این خانه نروید. اینجا پر از خاطره است. نمی‌توانم از خاطره‌ها دل بکنم و بروم. فقط خدا را شکر که خوب رفت و ما را سربلند
کرد.»

 
گفت‌وگو با همسر آتش‌نشانی که حادثه پلاسکو جلو چشمانش اتفاق افتاد
7ســـــال دلـــدادگی
جوان است و خیلی سعی دارد خویشتن‌داری کند. تنها همسر شهید آتش‌نشانی است که از ابتدا در صحنه حضور داشته و دقایقی قبل از حادثه همسرش را دیده و با هم صحبت کرده‌اند و در بهت و ناباوری ریزش پلاسکو جلو چشمش رخ داده است. «‌‌رؤیا صحرایی» و شهید «حسین حسین‌زاده» ۷ سال پیش زمانی که حسین20 ساله بوده ازدواج کرده‌اند. بالبخند غم‌انگیزی می‌گوید: «عاشق شدیم و ازدواج کردیم.»

تدفین آرزوها
حادثه پلاسکو همه رؤیاهای قشنگ این زوج جوان را زیر خاک دفن کرد. همسر شهید می‌گوید: «آن روز از ایستگاه مترو سعدی که بیرون آمدم تا به محل کارم در خیابان جمهوری بروم، ازدحام جمعیت را دیدم و ساختمان پلاسکو در حال سوختن بود. با حسین تماس گرفتم و گفت: «دارم به پلاسکو می‌آیم، بمان تا ببینمت.» دلشوره عجیبی داشتم. بی‌اختیار گریه می‌کردم. حسین آمد و گفت: «رؤیاجان چرا گریه می‌کنی؟‌» گفتم: حسین نرو. گفت: «بلند شو برو سرکارت.» چند قدم رفت و برگشت کارت بانکی‌اش را داد و گفت: «امروز حقوق ریختن، قسط بانک را بده، عقب نیفتد. امروز بانک زود تعطیل میشه.» گفتم: می‌مانم تا بیایی. گفت: «برو سنگ می‌خورد به‌صورتت، نترس ان‌شاءالله فردا صبح می‌آیم و با هم می‌رویم کله‌پاچه می‌خوریم.» گفتم: مواظب خودت باش. ۲بار گفت: «مواظب خودت باش.» و رفت. یاد پیامی افتادم که چند وقت قبل داده بود: تا حالا کسی را دیدید که مواظب خودش باشد، وقتی به کسی می‌گوییم مواظب خودت‌باش یعنی خیلی دوستش داریم.»

 مامان رؤیا
این روزها هربار که خواسته به زمان گذشته برود، مستقیماً به پلاسکو رفته و صحنه‌های 30 دی برایش تداعی شده است. رؤیا صحرایی با خبرنگاری مصاحبه نکرده و از آن روز نگفته است. ما هم نمی‌خواهیم برایمان از پلاسکو بگوید، از او درباره روزهای قشنگ زندگی‌اش با حسین می‌پرسیم: «نخستین بار او را در همایش رزمی‌کاران در ایستگاه 5 توچال دیدم. کم‌سن ولی خیلی مرد بود. زیاد طول نکشید، 4 اسفند ۱۳۸۸ ازدواج کردیم. چند ماه بعد هم سربازی رفت. صبح تا ظهر پادگان بود و بعدازظهر تا 12 شب در پیک موتوری کار می‌کرد. ساعت 12 شب می‌آمد و می‌گفت: «حال‌داری بیرون برویم؟‌» با موتور به میدان تجریش می‌رفتیم. تابستان‌ها بلال و زمستان‌ها چای زغالی می‌خوردیم. با حسین بودن خیلی خوب بود. این ۷ سال تفریح‌مان کوهپیمایی بود. بیشتر جمعه‌ها۴ صبح به کوه می‌رفتیم و در بازگشت کله‌پاچه می‌خوردیم.» می‌پرسیم شما را با چه نامی خطاب می‌کرد؟ با لبخند می‌گوید: «مامان رؤیا.» و آه می‌کشد...

 به هم وابسته بودیم
مرور خاطرات خوش برای رؤیا لذت‌بخش است و می‌گوید: «شیطنت داشت و شب‌ها وقتی از سرکار بر می‌گشتم، می‌دیدم چراغ روشن و چای دم کرده است اما خودش نیست. صدایش می‌زدم و دنبالش می‌گشتم. یکبار در کمد زیر لباس‌هایش پنهان شده بود. شب‌هایی که در باشگاه شاگرد داشت و دیر می‌آمد، کمی ناراحت می‌شدم. آنقدر شوخی می‌کرد تا من بخندم تا نمی‌خندیدم دست برنمی‌داشت. دلم برای شوخی‌هایش تنگ شده است. خیلی به هم وابسته بودیم. فقط 2 روز عید به شهرستان می‌رفتم. همین‌که می‌رسیدم، می‌پرسید: کی بر می‌گردی؟ منم زود بر می‌گشتم. همیشه زنگ خانه را می‌زد و می‌گفتم: مگه کلید نداری؟ می‌گفت: «تو خانه‌ای که زن هست، مرد نباید کلید بیندازد.» صبح از ایستگاه تماس می‌گرفت و می‌پرسید: بیداری؟ چایی دم کردی؟ نان داغ می‌گرفت و با هم صبحانه می‌خوردیم. هنوز منتظرم بیاید و زنگ خانه را بزند.»

 همه زندگی من
رؤیا با عشق وصف نشدی روزهای خوشش را به یاد می‌آورد و اشک مهمان چشمانش می‌شود و می‌گوید: «کلمه عاشقانه‌اش «‌زندگی‌ام» بود که در پیام‌ها برایم می‌نوشت. سرکار که بودم هر بار که دلش تنگ می‌شد می‌گفت: یک عکس یهویی بفرست. می‌فرستادم او هم برای من از سرکار عکس می‌فرستاد. 7 سال زندگی کردیم، برایم به اندازه 70 سال خاطره، خنده و شادی جا گذاشت. وقتی سر شیفت بود، شب‌ها که از سرکار بر می‌گشتم، پیامگیر تلفن خانه 20 پیام از او داشت. همین‌که وارد می‌شدم، آنها را گوش می‌کردم و دلم از عشق لبریز می‌شد. زندگی‌مان را از صفر شروع کردیم. داشتن خیلی از وسایل بدیهی منزل برای ما آرزو بود و با امید آنها را می‌خریدیم. برای 4‌ـ 5 سال آینده برنامه‌ریزی کرده بودیم. یک دفترچه داشت که نقشه‌های زندگی‌اش را می‌نوشت و می‌گفت: «اگر بنویسی، اتفاق می‌افتد.» هرکدام را که انجام می‌داد، کنارش علامت می‌زد. خیلی امید و آرزو داشتیم. مشوقم بود.»
 
 شوق آتش‌نشانی
لحظاتی همسرش را در قاب با لباس آتش‌نشانی نگاه می‌کند و چند بار این جمله را تکرار می‌کند: «عاشق کار آتش‌نشانی بود.» و ادامه می‌دهد: «چند سال قبل فرم پر کرده بود. بهمن ماه سال گذشته، با جعبه شیرینی آمد و گفت: چایی بگذار با شیرینی بخوریم. کارت 125 را داخل شیرینی جاسازی کرده بود. در جعبه را باز کرد و غافلگیر شدم. امسال هم مرا غافلگیر کرد! خیلی نذر کرده بود. شب عاشورا غذا گرفتیم و برای نیازمندان بردیم. برای کارش ذوق داشت. بچه‌های محله می‌گفتند شیرینی کارش را به آنها هم داده.» رؤیا به عکس حسین در قاب نگاه می‌کند و از یادآوری خاطره‌ها دلش غنج می‌رود: «نخستین بار که به او لباس مخصوص کارکنان را دادند تا وارد خانه شد، احترام نظامی گذاشت و گفت: خبردار! بعد خواست عکاسی برویم و عکس بگیریم. گفتم: حسین جان این موقع شب کوتاه بیا. اصرار کرد و رفتیم و این عکس را گرفتیم. خیلی شـــــوق داشـت. وقتی می‌گفتم: مواظب خودت باش، می‌خندید و می‌گفت: نترس من مرد آتشم.»

 کابوس پلاسکو
حال رؤیا خراب شده، آتش تمام رؤیاهای قشنگش را به یکباره به کابوس تبدیل کرده است. لحظاتی مکث می‌کند و رژه خاطرات غمبار آن لحظه شروع می‌شود: «همه چیز در ثانیه اتفاق افتاد. دیدم همه مردم فرار می‌کنند و از پلاسکو دور می‌شوند و اما پاهایم توان حرکت نداشت. چهاردست و پا به سمت پلاسکو می‌رفتم تا به حسینم برسم. مردان ضجه می‌زدند. عجز و ناتوانی انسان را دیدم با آن همه تجهیزات، کسی‌کاری از دستش برنمی‌آمد. هر آتش‌نشانی که می‌آمد صورتش از دوده و سیاهی قابل شناسایی نبود. می‌پرسیدم حسین من را ندیدی؟ حسین حسین‌زاده؟ لیست مصدومان را نشانم دادند و گفتند حسین حسین‌زاده نبوده است. پدرشوهرم را ساعت۱۵:۳۰ دیدیم. از من پرسید: «حسین کجاست؟‌» گفتم زیر آوار. هر لحظه برایمان اندازه یک سال گذشت. آن لحظات می‌گفتم: خدایا فقط به حسینم فرصت زندگی دوباره بده. نمی‌خواستم به ما پول بدهد تا حسین در زندگی سختی نکشد، می‌گفتم فقط فرصت زندگی مجدد بدهد. رفتن برای حسین خیلی زود بود.»

 تو را من چشم در راهم
باران دل رؤیا آرام ندارد و با چشم گریان و صدای گرفته می‌گوید: «مدام فکر می‌کنم حسین چقدر زجر کشیده؟ لحظه آخر چه کسی را صدا می‌کرد؟ چه می‌گفت؟ بعد از خاکسپاری یک شب خوابش را دیدم. ۳ درجه ارتقا گرفته بود. می‌دانستم شهید شده، به درجه‌اش اشاره کرد. گفتم: این درجه‌ها به چه دردت می‌خورد؟ گفت: «تو قرآن نوشته وقتی می‌میرید روح از بدن جدا می‌شود، من الان روحم جدا شده.» پرسیدم چقدر زجر کشیدی؟ گفت: «پدرت سرطان داشت مرد، منم خوب شدم.» خیلی دلتنگ و بی‌قرارش هستم. نمی‌دانم چطور باید بدون او زندگی کنم؟ به شوق چه کسی غذا بپزم؟ حسینم خوب رفت اما داغی که بر دل ما گذاشت، کسی نمی‌تواند درک کند. رفتنش را باور نمی‌کنم. هنوز هم وقتی زنگ تلفن می‌خورد دلم می‌لرزد و از خدا می‌خواهم حسین پشت خط باشد. هر صبح چشم به راهش هستم.»

گفت‌وگو با مدیر آتش‌نشانی منطقه‌
آنچه بر ما گذشت
  با وجودی که حدود یک ماه از حادثه تلخ پلاسکو گذشته همچنان در فراق دوستان و همکارانشان سیاهپوشند و غم سنگینی در نگاه‌شان موج می‌زند. با این حال مصمم و آماده‌اند تا به محض شنیدن زنگ خطر با همه توان در کمترین زمان به یاری همنوعانشان بشتابند. اینجا ایستگاه شماره ۳۶ آتش‌نشانی و محل استقرار «امیر مهدیانی» مدیر منطقه ۳عملیات آتش‌نشانی است که در حین عملیات امداد و نجات حادثه پلاسکو مصدوم و به بیمارستان منتقل شد اما چون دلش در زیر آوار مذاب پلاسکو کنار همکارانش جا مانده بود در نخستین فرصت پس از مرخصی دوباره از بیمارستان با ویلچر راهی محل حادثه شد تا بلکه نشانی از دوستان گمشده‌اش بیابد. در دفتر کارش مهمان او ‌شدیم تا مروری داشته باشیم از آن روز.

جانفشانی‌های مردان آتش
با اینکه مرور اتفاقات روزی که آوار و آتش پلاسکو، بی‌رحمانه دوستان و همراهانش را بلعید، برایش سخت و دردناک است اما باروی باز پذیرایمان می‌شود و ماجرا را روایت می‌کند: «بااینکه حادثه در محدوده ایستگاه ما نبود اما به دلیل گستردگی عملیات لازم بود علاوه بر ایستگاه‌های نزدیک از سایر ایستگاه‌ها هم برای عملیات امداد و نجات در محل حاضر شوند. حدود ساعت 8 صبح روز حادثه به همراه تعدادی از بچه‌های ایستگاه به محل حادثه رفتیم بلافاصله از طبقه هشتم مشغول خاموش کردن آتش شدیم اما به دلیل اینکه در ساختمان مقدار زیادی پارچه و مواد مشتعل شونده انبار شده بود با حریق خیلی سنگینی مواجه بودیم. از طرفی تعداد زیادی از مغازه‌دارها چون حریق در طبقات بالا بود خطر را حس نمی‌کردند و داخل ساختمان آمده بودند که خوشبختانه مأموران ما تا قبل از ریزش ساختمان با موفقیت آنها را از ساختمان خارج کردند. اما ناگهان ریزش اولیه ساختمان در طبقه دهم اتفاق افتاد و بخشی از نیروهای ما زیر آوار و بخشی هم در طبقات بالا محبوس شدند که چند نفرشان با کمک بالابر و تعداد دیگری هم شجاعانه با کمک گرفتن از نمای ساختمان موفق شدند از ساختمان بیرون بیایند. آتش‌نشان‌ها موفق شده بودند۳نفر از همکاران را از زیر آوار بیرون بیاورند و مشغول خارج کردن بقیه بودند که متأسفانه ساختمان فرو ریخت و همه را به کام خود کشید. من هم به دلیل شهامت اپراتور بالابر که با وجود خطر ریزش از ساختمان دور نشده بود در ثانیه‌های آخر توانستم خودم را به بالابر برسانم و نجات پیدا کنم.»

یادی از فرمانده ایثارگر
در قاب روی دیوار چهره آشنای «علی امینی» یکی از قهرمانان شهید عملیات پلاسکو و مدیر سابق آتش‌نشانی منطقه‌مان دیده می‌شود. چهره‌ای که برای اهالی یادآور مدیر بااخلاق و مهربان آتش‌نشانی منطقه‌ است که در دوران مدیریتش بعد از شرح گزارش‌ حوادث دلسوزانه رعایت نکات ایمنی برای پیشگیری از حوادث بعدی را به اهالی توصیه می‌کرد اما حالا بعد از جانفشانی این فرمانده ایثارگر در حادثه پلاسکو او برای همیشه مفهوم واقعی واژه‌های شجاعت، ایثار، جوانمردی و عشق به همنوع را یادمان می‌آورد. مهدیانی که در عملیات امداد و نجات پلاسکو و تا قبل از فرو ریختن ساختمان همراه امینی بوده از آخرین لحظات همراهی با این فرمانده دلاور می‌گوید: «من و آقای امینی در طبقات بالای ساختمان بودیم. بعد از آوار اول پاگردهای پله‌ها ریخته بود و به طبقات پایین دسترسی نداشتیم. از این‌رو از هم جدا شدیم تا راهی برای خارج کردن بچه‌ها از ساختمان پیدا کنیم. شهید امینی با وجودی که از مدیران ارشد آتش‌نشانی بود و می‌توانست از بیرون ساختمان عملیات را فرماندهی کند اما با جان و دل همراه بچه‌ها بود و وقتی در آوار اول عده‌‌ای از بچه‌ها گرفتار شدند تا آخرین لحظه تلاش کرد تا بچه‌ها را از زیر آوار بیرون آورد. از این‌رو قبل از فرو ریختن ساختمان نتوانست به بالابر ضلع جنوبی برسد و شهید شد.» صحبت که به اینجا می‌رسد، سرش را پایین می‌اندازد و به فکر فرو می‌رود. کسی چه می‌داند شاید فکر می‌کند اگر ساختمان چند ثانیه دیرتر می‌ریخت علی امینی امروز زنده و حالا حکم بازنشستگی‌اش را ‌گرفته بود.

تشکر و گلایه
مدیر آتش‌نشانی منطقه به گلدان روی میزش که از طرف اهالی برای قدردانی از زحمات آتش‌نشان‌ها اهدا شده اشاره کرده و می‌گوید: ‌«ابعاد حادثه پلاسکو برای آتش‌نشان‌ها تازگی نداشت اما غم از دست دادن همکاران و دوستانمان برایمان بسیار جانکاه بود. از همان روزهای اول این اتفاق ناگوار اهالی با حضورشان در ایستگاه‌ها با ما همدردی کرده و موجب دلگرمی شدند که قدردان مهربانی‌هایشان هستیم اما متأسفانه تعداد انگشت‌شماری با اظهارنظر غیرکارشناسی درباره این حادثه نمک بر زخم ما پاشیدند. یکی از این نظرهای غیرتخصصی این بود که می‌گفتند آتش‌نشان‌ها باید از راه‌های دیگری به جز آب‌پاشی آتش را خاموش می‌کردند، در حالی که اگر کسی تنها ۲ساعت آموزش دیده باشد می‌داند که برای اطفای حریق جامدات فقط باید از آب استفاده کرد.»

علاج واقعه قبل از وقوع باید کرد
حادثه پلاسکو اگرچه تلخ و دلخراش بود اما به نظر می‌رسد زنگ خطر همه ساختمان‌های غیراستاندارد و ناایمن شهر را به صدا درآورده به‌طوری که به گفته منابع رسمی بعد از وقوع این حادثه خیلی از شهروندان برای بیمه آتش‌سوزی منزل یا محل کارشان اقدام کرده‌اند. مدیر منطقه ۳عملیات آتش‌نشانی‌ این حساسیت را خوب ولی ناکافی می‌داند و می‌گوید: «بیمه آتش‌سوزی برای جبران خسارت است در حالی که با صرف کمی هزینه می‌توان محل کار و زندگی را ایمن و از بروز حادثه و حریق پیشگیری کرد. مثلاً در همین حادثه پلاسکو خسارت مالی بالغ بر 1500 میلیارد تومان برآورد شده در حالی که اگر فقط یک‌درصد این رقم را برای ایمن‌سازی ساختمان هزینه کرده بودند، هیچ‌وقت آتش‌سوزی و حوادث پس از آن رخ نمی‌داد.» مهدیانی درباره وجود ساختمان‌های ناایمن در منطقه‌ هشدار می‌دهد و می‌افزاید: «اگرچه در منطقه‌۴ تعداد ساختمان‌‌های بلند مانند پلاسکو کم است اما در عوض تعداد بی‌شماری کارگاه‌های غیرمجاز داریم که متأسفانه حتی کمترین اصول ایمنی برای پیشگیری از حوادث را رعایت نمی‌کنند. نمونه‌اش برخی کارگاه‌های مبل‌سازی و رنگ‌کاری محله‌های اوقاف و شمیران‌نو است که در دل بافت مسکونی و پرجمعیت منطقه قرار دارد اما فاقد حداقل استانداردهای ایمنی لازم است و خطر حادثه و حریق هر لحظه جان کارگران و حتی همسایه‌های این کارگاه‌ها را تهدید می‌کند. از این‌رو به مالکان این کارگاه‌ها توصیه می‌کنیم با کمک و مشاوره کارشناسان آتش‌نشانی قبل از وقوع حادثه نسبت به ایمن‌سازی و رعایت نکات استاندارد در کارگاه‌هایشان اقدام و علاج واقعه را قبل از وقوع کنند.»

امیر مهدیانی
تولد: 1350
ویژگی: آتش‌نشان فداکار و مجروح حادثه پلاسکو
سقای آتش‌نشانان
«یاسر دشتی» ساکن رسالت است و 37 سال دارد و از 13 سال پیش تاکنون در آتش‌نشانی خدمت می‌کند. او روز حادثه پلاسکو همراه جمعی از همکاران از ایستگاه 54 اعزام شده است. دشتی آن روز به همکارانی که 3 ساعت تمام در دمای بالای حریق فعالیت داشتند، آب خنک رسانده است. او می‌گوید: «تنها نکته‌ای که هیچ دوربینی نتوانست آن را ثبت کند ایثار بچه‌ها بود. این وسط همه می‌دانستند که دفعه آخر است اما هر فردی دیگری را زودتر می‌فرستاد. آقای مهدیانی پایین آمدند وگفتند بچه‌ها تشنه‌اند بیا با هم آب برسانیم. زمانی که به بالا رسیدیم حریق خاموش شده بود و بچه‌ها بعد از 2‌ـ 3 ساعت کار بی‌رمق و به شدت تشنه بودند. به تک تک آنها آب دادیم آنچه مرا کمی آرام می‌کند این است بچه‌ها در لحظات آخر لب تشنه نماندند.»



ارسال پیام اشتراک



 
 
 Security code