منطقه 5

زخم‌های دلم رفو شد

نویسنده: نزاکت الهیاری
خانواده یحیی‌زاده در بلوار فردوس را اهالی به دلیل فعالیت‌های اجتماعی و محلی‌شان می‌شناسند. پدر خانواده، علی یحیی‌زاده که عضو هیئت امنای مسجد الرضای محله است حضور چشمگیری در محله دارد و یکی از معتمدان محله است...
1396/09/13
  خانواده یحیی‌زاده در بلوار فردوس را اهالی به دلیل فعالیت‌های اجتماعی و محلی‌شان می‌شناسند. پدر خانواده، علی یحیی‌زاده که عضو هیئت امنای مسجد الرضای محله است حضور چشمگیری در محله دارد و یکی از معتمدان محله است. با این حال آنچه باعث شهرت بیشتر آنها در محله شده، مدرسه‌ای است که بر سر در آن نام زنده‌یاد یحیی‌زاده نقش بسته است. نامگذاری این مدرسه داستان جالبی دارد که در ادامه می‌خوانید.

یه پاییز زرد و غم جمعه عصر و...
کسانی که در بلوار فردوس زندگی می‌کنند حتماً تابلوی دبستان زنده‌یاد یحیی‌زاده را دیده‌اند. این مدرسه وقفی داستان جالبی دارد. یک اتفاق ناگوار خانواده یحیی‌زاده را که جزو معتمدان محله مهران و عضو هیئت امنای مسجد الرضای این محله‌اند، بر آن می‌دارد تا ملکی برای ساخت مدرسه در محله قدیمی خود وقف کنند.
علی یحیی‌زاده که علاوه بر فعالیت‌های عام‌المنفعه محلی، نماینده مجمع خیّران مدرسه‌ساز منطقه5 هم است، درباره علت وقف این مدرسه می‌گوید: «محمد پسرم متولد 1363 بود و در رشته صنایع ساخت و تولید دانشگاه سمنان تحصیل می‌کرد. جوانی زیبا، مهربان و مبادی آداب بود. آبان ماه سال 1383 ساعت 5عصر بود که محمد با من تماس گرفت و گفت با اتوبوس قصد سفر به تهران را دارد اما گویا یکی از دوستانش که وسیله نقلیه شخصی داشت او را از این تصمیم منصرف می‌کند و می‌خواهد که او را در سفر همراهی کند. متأسفانه ساعت 12شب همان روز با من تماس گرفتند و خبر فوت تنها پسرم محمد را در سانحه رانندگی دادند. این خبر حسابی ما را شوکه کرد و تا مدت‌ها زندگی جاری ما را تحت تأثیر قرار داد. او را در امامزاده حمیده خاتون باغ‌فیض به خاک سپردیم و فرزندم در آنجا آرام گرفت.»

عزیزم کجایی!
نبود فرزند خانواده آنها را متأثر می‌کند تا جایی که مدت‌ها زندگی آنان تحت‌تأثیر این حادثه قرار می‌گیرد. یحیی‌زاده می‌گوید: «باور اینکه خداوند بخواهد مرا این‌گونه آزمایش کند، سخت بود. تصور اینکه دیگر محمد نیست، مرا عذاب می‌داد. عشق و علاقه بین من و محمد به حدی بود که بعد از فوتش به این باور رسیدم که مرگ عین هستی است. با خاطرات او زندگی و هر لحظه او را کنار خود احساس می‌کردم. دوست داشتم جایی قدم بگذارم که فرزندم قدم گذاشته بود، در هوایی نفس بکشم که او نفس کشیده بود. به همین دلیل تصمیم گرفتم مدرسه‌ای در محله‌ای که او بزرگ شده بسازم.»
او برای عملی کردن این خواسته تلاش زیادی می‌کند می‌گوید: «بعد از چهلم محمد همکارانم خیلی به من لطف داشتند. با مدیرکل وقت آموزش و پرورش منطقه5 صحبت کردم و گفتم می‌خواهم مدرسه‌ای در محل زندگیم بنا کنم که هرگاه از کنار آن عبور و به دانش‌آموزانش نگاه می‌کنم و شادمانی‌شان را می‌بینم یاد محمد را برای من زنده کند.»

صبر هدیه الهی
یحیی‌زاده می‌گوید: «با همدلی و مساعدت مدیرکل وقت آموزش و پرورش منطقه پا به این عرصه گذاشتم و با فروش ماشین و زمینی موروثی که در شمال کشور داشتم و فروش آپارتمانی که به نیت پسرم تهیه کرده بودم. تصمیم گرفتم ساخت مدرسه را آغاز کنم تا نامش برای همیشه ماندگار بماند. با راهنمایی‌های ایشان مدرسه‌ای در بلوار فردوس نزدیک محل زندگی‌مان بنا کردم. قرار بود راهی حج شوم ولی با پول آن مقدمات ساخت مدرسه را مهیا کردم و بعد از آن راهی خانه خدا شدم.» او درباره تأثیر این کار در قابل تحمل کردن این ضایعه دردناک می‌گوید: «با ساخت مدرسه حال روحی ما متحول شد و‌گویی خداوندی که این عشق و امانت الهی را در اختیارم گذاشته بود مرا به حال خودم رها نکرد. بعد از این کار درهای زیادی به روی من باز شد. گویا خدا صبری عظیم به من هدیه کرده بود.»

زخم‌هایی که رفو شد
این حس خوب آنها را به ادامه این کار علاقه‌مند می‌کند و به یکی از خیّران مدرسه‌ساز کشور تبدیل می‌شوند. می‌گوید: «می‌خواستم مدرسه‌ای دیگر بسازم که چون زمین مناسبی وجود نداشت، امکان آن مهیا نشد. با این حال با مساعدت مدیر مدرسه «زنده‌یاد یحیی‌زاده» قرار شد مدرسه‌ای 12کلاسه را در جوار منزلمان بازسازی و تجهیز کنم. در آن مدرسه بیش از 600دانش‌آموز پسر تحصیل می‌کردند و از امکانات لازم بهره‌مند نبودند. دیدن شور و نشاط دانش‌آموزان امید را در دلم زنده کرد و من و همسرم تصمیم گرفتیم این کار را انجام دهیم. بعد از این کار یک شب که همراه همسرم در منزل مشغول تماشای تلویزیون بودیم یکی از همسایه‌ها خبر نصب تابلوی مدرسه به نام پسرم را به ما داد. من و همسرم به سرعت به سمت مدرسه رفتیم. تابلوی مدرسه به نام زنده‌یاد محمد یحیی‌زاده نصب شده بود. با دیدن تابلو، فرزندم را در کنار خود احساس کردم. احساس کردم با این کار تمام زخم‌های دلم رفو شد.»



ارسال پیام اشتراک



 
 
 Security code