منطقه 5

سعید ما زنده است

نویسنده: مینا جوانفرد‌
30 و اندی سال گذشته و این خودش یک عمر است. اما برای آنها فرقی نمی‌کند که چند سال گذشته باشد، بعضی از اعداد و ارقام در ذهن و دل افراد برای همیشه می‌ماند و حک ‌می‌شود...
1396/03/29
  30 و اندی سال گذشته و این خودش یک عمر است. اما برای آنها فرقی نمی‌کند که چند سال گذشته باشد، بعضی از اعداد و ارقام در ذهن و دل افراد برای همیشه می‌ماند و حک ‌می‌شود. در این سال‌ها این‌قدر سختی کشیده‌اند که می‌گویند دیگر اسم خودشان هم یادشان نمی‌آید، اما صحبت از عزیز سفرکرده‌شان که باشد قصه فرق می‌کند. کافیست کلمه‌ای بپرسیم تا بقچه دل‌شان باز شود. این داستان همه مادران شهید است. مادرانی که شاید درد و رنج بیماری و مشکلات زندگی هوش و حواس برایشان نگذاشته باشد اما تاریخ دقیق شهادت فرزندشان را می‌دانند. «دل آرام قدرتی» مادر شهید «سعید کهن» هم از این امر مستثنا نیست. با اینکه مدتی است غم بیماری همسر را هم بر دوش می‌کشد اما باز هم ما را به خاطرات عزیز سفرکرده‌اش مهمان می‌کند. شهیدی که یکی از شهدای فرهنگی منطقه ماست و حالا نامش بر سردر مدرسه‌ای که در آن درس می‌داد می‌درخشد. در یکی از روزهای تابستان سری به این خانواده شهید زدیم تا هم حال پدر را بپرسیم و هم پای صحبت‌های یک عمر دلتنگی مادر بنشینیم. حاج «شوذب کهن» با اینکه این روزها در بستر بیماری است و نمی‌تواند به راحتی صحبت کند اما هنوز هم نام سعید او را هوشیار می‌کند و اشک به چشمانش می‌آورد.

درس دادن را وظیفه می‌دانست
عکس شهید روی دیوار نخستین چیزی است که هنگام ورود به خانه نگاهمان را به خود جلب می‌کند. همان خانه‌ای که در آن به دنیا آمد، در حیاط و باغچه‌اش بازی کرد، در اتاق‌هایش درس خواند، از راه پله‌هایش عازم جبهه شد و از همانجا هم پیکرش را تشییع کردند. هرگوشه از این خانه صندوق خاطراتی است برای پدر و مادر. مادر که‌گویی متوجه نگاه ما شده، می‌گوید: «سعیدم خیلی جوان بود که رفت. 19سال بیشتر نداشت. هنوز طعم خوش زندگی را نچشیده بود. خودش سال نهم درس می‌خواند که یک روز آمد و گفت قرار است معلم بشوم. گفتم چطور می‌خواهی هم درس بدهی و هم درست را بخوانی؟ خسته می‌شوی و از درس و مدرسه‌ات هم می‌مانی! گفت آخر همه معلم‌ها به جبهه رفته‌اند، ما که مانده‌ایم وظیفه داریم. بعد از آن، روزها می‌رفت مدرسه آپادانا درس می‌داد و خودش شبانه درس می‌خواند. تابستان که می‌رسید راهی جبهه می‌شد. می‌گفت اینجا که‌کاری ندارم، می‌روم و تا شروع مدرسه‌ها بر می‌گردم. تابستان که تمام می‌شد چشم به راهش بودیم تا دوباره برگردد و سرکارش برود و درسش را بخواند. پسرم در دانشگاه تهران، در رشته علوم سیاسی درس می‌خواند.»

من و برادرم تفاوتی نداریم
چهاردهمین روز نخستین ماه تابستان بعد از چند کودک قد و نیم قد به دنیا آمد و شد پسر سوم خانواده. شد سعید کهن. خانواده‌اش به تازگی از یکی از روستاهای ساوه به تهران نقل مکان کرده بودند. پدر در شرکت دارو پخش کار می‌کرد و مادر مشغول بزرگ کردن بچه‌ها بود. سعید از همان بچگی هم با بقیه فرق داشت. مادر می‌گوید: «با بچه‌های ‌محله رفیق بود. با هم مسجد می‌رفتند، درس می‌خواندند و در بسیج فعالیت می‌کردند. رفیق که نه، مثل برادر بودند. وقتی برای دانشگاه شرکت کردند فقط سعید از بین آنها قبول شد. من وقتی این خبر را شنیدم خیلی خوشحال شدم اما سعید می‌گفت مادر کمی مراعات کن شاید دوستانم ناراحت شوند. طفلکی بچه‌ام همیشه به فکر بقیه بود. با خواهر و برادرهای بزرگ ترش چند سال بیشتر تفاوت سنی نداشت اما احترامشان را نگه می‌داشت. با بچه‌های کوچک‌تر از خودش هم مهربان بود. هر وقت می‌آمد خانه یک خوراکی و اسباب‌بازی برای آنها خریده بود. می‌گفت دل بچه‌ها به همین چیزها خوش می‌شود. بچه‌ام مؤمن و نمازخوان و دل رحم و دلسوز مانند یک مسلمان واقعی بود. وقتی که عازم جبهه شد گفتم برادر بزرگت هم جبهه است تو دیگر نرو. گفت نمی‌توانم این وظیفه همه ماست من و برادرم با هم تفاوتی نداریم. با همین حرفش راضی شدم تا برود. برادرش برگشت اما او رفت و دیگر نیامد.»

پایگاه قرآنی برای بچه‌های محله
همه اهل محله او را می‌شناسند. پیر و جوان هم فرقی نمی‌کند کافیست نام سعید کهن را بر زبان بیاورید تا خانه‌اش را نشانت دهند. نه تنها همسن و سال و هم دوره‌ای‌هایش با او خاطره دارند، بلکه در ذهن جوان‌های محله هم جا خوش کرده است. مادر در این‌باره می‌گوید: «پسرم با خدا بود. با اینکه به سن تکلیف نرسیده بود اما هر روز می‌رفت مسجد. مسئول بسیج نوجوانان بود. با دوستانش پایگاه قرآنی راه انداخته بودند و به بچه‌های محله رایگان قرآن می‌آموختند. بیشتر جوانان این محله در همان کلاس‌ها شرکت می‌کردند و به همین دلیل سعید را به خوبی به یاد دارند.»
 کوچه را به نامش کرده‌اند و این کوچه شده همه دنیای پدر و مادر. هیچ جا را بهتر از این کوچه و این خانه نمی‌دانند: «تنها یادگار من از بچه‌ام همین اسمش است. تا وقتی که اسم و عکس سعید روی این کوچه است جایی ندارم که بروم. اینجا همه سعید را می‌شناسند و همین باعث آرامشم می‌شود. هر سال که برایش مراسم می‌گیریم اهل محله اینجا جمع می‌شوند و یادش را زنده نگه می‌دارند. همه می‌دانند که مهمان سعید هستند.»

آرامشم از سعید است
حاج شوذب با 80سال سن روی تخت خوابیده. چندماهی است که مریضی به سراغش آمده و او را از پای انداخته است. کافیست نام سعید را برزبان بیاوری تا دست روی صورت بگذارد و صدای اشک‌هایی را بشنوی که از گوشه چشم راهی می‌شوند. مادر هم چندان حال و روز خوشی ندارد. با 74 سال سن بیماری نفسش را گرفته و اما خم به ابرو نمی‌آورد. آرامشش را از سعید می‌داند و می‌گوید: «چند سال پیش تازه قلبم را عمل کرده بودم و در بیمارستان بستری بودم. یکی از پسرهایم را دیدم بالای سرم ایستاده است. گفتم علی تویی؟ گفت نه مادر من علی نیستم. چرا اینجا خوابیده‌ای؟ گفتم قلبم درد می‌کند! دستم را گرفت و گفت نگران نباش. مدتی با هم حرف زدیم. می‌گفت می‌خواهم صدایت را ضبط کنم. من هم می‌خندیدم می‌گفتم آخر برای چه می‌خواهی صدایم را ضبط کنی؟ بعدها که از نوه‌ام پرسیدم گفت آن روز کسی به ملاقاتم نیامده بود. اما مطئنم که سعید آمده بود تا به من سر بزند. همان دیدار کوتاه چنان آرامشی به من داد که دیگر درد را حس نکردم. انگار جان تازه‌ای گرفتم و سر پا شدم. آخرین بار بود که سعیدم را دیدم.»

به قولش پایبند ماند
روزهای آخر جنگ تحمیلی که خبر امضا کردن قطعنامه همه‌ جا پیچیده بود فکر شهادت در ذهن هیچ‌کس نمی‌‌گنجید. مخصوصاً زمانی که سعید پس از 5ماه بالاخره به خانه آمده بود، کسی فکرش را هم نمی‌کرد که فردای آن روز دوباره عازم جبهه شود و چند روز بعد خبر شهادتش به گوش برسد. مادر‌گویی هنوز هم باورش نمی‌شود. پسرش سال‌ها در جبهه جنگیده بود، مجروح شده بود اما‌گویی سرنوشتش در آخرین عملیات جنگ تحمیلی رقم خورده بود. با چشمانی‌تر می‌گوید: «سعید بعد از مدت‌ها به خانه آمده بود. همان روز خبر امضای قطعنامه توسط امام خمینی(ره) را دادند ما هم خوشحال بودیم که جنگ تمام می‌شود پسر بزرگم بر می‌گردد و سعید هم پیش ما می‌ماند. اما فردای آن روز دیدم ساکش را بسته. گفتم کجا؟ گفت می‌روم جبهه. گفتم مگر قطعنامه را امضا نکردند؟ دیگر نمی‌گذارم بروی. با کلی خواهش و التماس رضایت مرا گرفت و قول داد که آخرین بار است که می‌رود. پسرم به قولش پایبند ماند. آخرین بار بود که رفت و دیگر هم نیامد. چند روز از عملیات مرصاد می‌گذشت که به ما خبر دادند مجروح شده است. برادرش مدت‌ها در بیمارستان‌های کرمانشاه و باختران گشت تا اینکه پیکرش را در بیمارستانی در شیراز پیدا کرد.»

جای خالی آقای معلم
حجله نورانی مقابل در ورودی، قاب عکسی که دورش را چفیه گرفته و نیمکتی که روی آن یک سبد گل قرار دارد همه و همه تصاویر آشنا و مشترک همه دانش‌آموزان و دبیران دبیرستان پسرانه شهید سعید کهن است. مدرسه‌ای که در شهرک آپادانا قد علم کرده و نام معلمی شهید را بردوش می‌کشد. معلمی که در ذهن دانش‌آموزان و والدین آنها به خوبی ثبت شده است. سهیلا دشتی مادر یکی از دانش‌آموزان شهید کهن است. می‌گوید: «من معلم بودم و روی نمره پسرم خیلی حساسیت داشتم. روزی برای شکایت از نمره‌اش به مدرسه رفتم و سراغ معلمش را گرفتم. هر چقدر که من عصبانی بودم معلمش آرام برایم توضیح داد که چرا نمره پسرم کم شده. می‌گفت آن زمان خودش سرکلاس نبوده و حتماً رسیدگی می‌کند. مدتی بعد پسرم با چشمانی گریان آمد خانه گفتم نکند یکی از اقوام شهید شده باشد اما گفت معلمم آقای کهن شهید شده! تازه آنجا فهمیدم که آن پسر جوان و سربه زیر رزمنده بود.»

شهدا با بقیه تفاوت داشتند
«اعظم باغشاهی» عروس خانواده است. در روز حضور ما به آنجا آمده تا به پدر و مادر رسیدگی کند. او که خودش از خانواده شهید است می‌گوید: «شهدا با بقیه فرق داشتند. یک معنویت خاصی در وجودشان بود که توانستند توفیق شهادت را بیابند. متأسفانه همه‌شان زود از میان ما رفتند و خانواده‌ها، مخصوصاً پدر و مادرشان را داغدار کردند. غم فرزند سخت است. هر چقدر هم که بگذرد باز هم داغش تازه می‌ماند. ما بچه‌ها هرچقدر هم به پدر و مادر رسیدگی کنیم و دور و برشان باشیم باز هم جای خالی عزیز از دست رفته‌شان را پر نمی‌کند. برای همین است که وقتی اسم آقا سعید را می‌آوریم پدر اشکش سرازیر می‌شود و مادر از دلتنگی‌هایش می‌گوید. همیشه یک بغض فرو خورده در دلشان دارند که تا آمدند به ثمر رسیدن فرزندشان را ببینند از بینشان پر کشید و رفت.»

 یار دبستانی من   
در میان صحبت‌های مادر شهید کهن به نام‌های آشنایی بر می‌خوریم که همه از دوستان صمیمی سعید بوده‌اند. «محمدرضا رعیتی» یکی از آنهاست. معاون آموزش و پرورش منطقه دوستی دیرینه‌ای با شهید سعید کهن داشته است. هر دو در یک محله به دنیا آمده‌اند، به یک مدرسه می‌رفته‌اند و با هم به جبهه اعزام شده‌اند. حتی در لحظه تیر خوردن هم کنار هم بوده‌اند. رعیتی در این باره می‌گوید: «سعید بسیار باهوش بود. در شرایط سخت آن زمان در کنکور شرکت کرد و رتبه 27 را آورد. یک ترم هم سر کلاس نرفته بود که شهید شد. در عملیات مرصاد با هم بودیم که یک تیر به پیشانی سعید خورد. به سختی او را به عقب منتقل کردند و تا چند روز هم پیکرش گم شده بود. من هم در عملیات بودم و نمی‌توانستم به خانواده‌اش اطلاع دهم. بالاخره با پیگیری‌های مختلف بعد از 12روز پیکرش را پیدا کردند. حیف شد که از بین ما رفت.»

  فرازی از وصیتنامه شهید
پدر و مادر مهربان و خوبم! امیدوارم که به بزرگواری و خوبی خودتان از حق پدر و مادری که به گردن من داشتید و من نتوانستم آن را به جا بیاورم بگذرید و دعا کنید که خدا نیز از سر تقصیرات و گناهان من بگذرد. و تو خواهر عزیزم بعد از شهادتم صبر پیشه کن و مادرم را نیز دلداری بده و اگر گریه می‌کنید بیشتر به یاد مصیبت عاشورا و فرزندان امام حسین(ع) باشید. اگر شهادت این عزت ابدی نصیبم شود بسیار خوشحال می‌شوم. زیرا توانسته‌ام درس عشق و ایثار و ایمان و فداکاری و از جان گذشتگی در راه معشوق را در دانشگاه جبهه به خوبی امتحان بدهم و با مدرک شهادت فارغ‌التحصیل شوم. اگر خدا بخواهد و قبول کند در کنار دوستان شهیدم هستم اما افسوس که چه دیر به لقاء معشوق شتافتم.

شهید سعید کهن
محل و تاریخ تولد:1348/4/15 تهران
محل و تاریخ شهادت:1367/5/12 اسلام‌آباد غرب، عملیات مرصاد






ارسال پیام اشتراک



 
 
 Security code