منطقه 6

خوشی‌های خوش‌طینت

نویسنده: فرزام شیرزادی
این داستان، بخشی از قصه واقعی زندگی نه‌چندان بلند آقای خوش‌طینت است. مردی سفید‌رو، نسبتاً قد بلند که وقتی می‌خندید، همه صورتش می‌شد دندان‌های‌ ریز و چفت‌شده‌ کنار هم و اگر خوب دقیق می‌شدیم و دندان‌ها را می‌شمردیم، احتمالاً دست‌کم هشت، نه دندان از باقی آدم‌ها بیشتر دندان داشت...
1395/10/20
این داستان، بخشی از قصه واقعی زندگی نه‌چندان بلند آقای خوش‌طینت است. مردی سفید‌رو، نسبتاً قد بلند که وقتی می‌خندید، همه صورتش می‌شد دندان‌های‌ ریز و چفت‌شده‌ کنار هم و اگر خوب دقیق می‌شدیم و دندان‌ها را می‌شمردیم، احتمالاً دست‌کم هشت، نه دندان از باقی آدم‌ها بیشتر دندان داشت.
پ ـ خوش‌طینت، جز دو مرتبه در سراسر عمرش صدایش را برای هیچ بنی بشری بلند نکرده بود. آن دو بار هم یک مرتبه داد زده بود سر زنش که زن نه گذاشته بود و نه برداشته بود و عوض دو جواب، هرچه لیچار بلد بود بار خوش‌طینت کرده بود و بعد هم قهر و خانه پدر و پا را در یک کفش کردن که شوهر برود و گورش را گم کند و حاضر نیست با مردی که اختیار زبانش را ندارد زیر یک سقف زندگی کند.
خوش‌طینت یک روز به دو روز نکشیده به پت‌پت افتاد. رفت عقب زنش. جلو پدرزن و برادرزن و مادرزن و هرچه پیشوند زن داشت التماس کرد. وقتی دید فایده ندارد به دست و پایشان افتاد. البته مجبور بود به دست و پایشان بیفتد. می‌پرسید چرا مجبور بود؟ عجله نکنید. چرایش را می‌گویم.
بعد از اینکه کلی عزوچز کرد و قیافه ننه‌مرده‌ها را به خودش گرفت و بغض کرد، بی‌آنکه برای شام خانه پدرزنش بماند، شال و کلاه کردند و آمدند خانه خودشان. و اما مرتبه دوم که خوش‌طینت جسارت کرد و در نوعی حرکت غیرایرادی صدایش را بلند کرد و فکرش را هم نمی‌کرد پشیمان شود، چند سال بعد از ازدواجشان بود. سهراب سپهسالارِ خوش‌طینت، فرزند سه ساله‌شان لج کرد و چیزی حدود چهل تا پنجاه ثانیه یک ضرب و بی‌وقفه جیغ کشید. عجب جیغی هم بود؛ از آن کشدارهای تیز آزاردهنده که اگر اعصاب کش آمده داشته‌باشی می‌خواهی بپری روی منبع جیغ و تا آنجا که می‌خورد کتکش بزنی.
پ ـ خوش‌طینت همچنین کرد. در بی‌اختیاری غریزی، ‌خیز برداشت سمت سهراب سپهسالار و شترق ـ البته نه آن قدرها محکم، اما نوای چک شنیده شد ـ زد تو گوشش و صدایش را بلند کرد: «خفه!‌». و همین «خفه» دمار از روزگارش درآورد. زنش چنان بلبشویی به راه انداخت که آن سرش ناپیدا بود. این دفعه به جای اینکه برود خانه پدرش و قهر کند و پشت چشم نازک کند، درِ ورودی ساختمان را باز کرد و تهدید کرد اگر پ ـ خوش‌طینت گورش را گم نکند و نرود بیرون، این‌قدر بلند بلند جیغ می‌کشد که عالم و آدم جلو در آپارتمان جمع شوند. خوش‌طینت می‌خواست توضیح دهد. فرصت نبود. میان ونگ‌ونگ‌های سهراب سپهسالار زن‌ ریزاندام و از کوره دررفته‌اش تهدیدش را عملی کرد. جیغی تیز و کشدار که تا عمیق‌ترین‌لایه‌های بدن نفوذ می‌کند تا جلو در اصلی ساختمان تو گوش و چشم و بخش فوقانی جمجمه خوش‌طینت نفوذ کرد. در را به هم زد و خودش را از مهلکه به در برد. اما دوباره مجبور شد به دست و پای زنش بیفتد. چرا مجبور بود؟ قبلاً گفتم که چرایش را می‌گویم. برای اینکه آپارتمانی که در آن زندگی می‌کردند به نام زنش بود و اگر می‌خواست حرکتی بزند و احتمالاً تهدیدی یا بر حسب ندانم‌کاری برای مرتبه سوم صدایش را بلند کند، باید برمی‌گشت می‌رفت همانجایی که در دوران عزب‌بودنش بوده. همان شب وقتی ناچار شد برای دومین بار به دست و پای زنش بیفتد در ذهنش جرقه زد که باید روی پای خودش بایستد. سرکوفت‌های زن و احساس نوعی حقارتِ سخیف برای مردی پیش‌پا افتاده سبب شد زرنگی‌های پنهانش عیان شود. این عیان کردن زرنگی‌های نهفته اصطلاح خودش بود. این اصطلاح را بعدها، خیلی بعدها چند نفر از همکارانش از او نقل کردند.
پ ـ خوش‌طینت با هر‌ترفندی که بود خودش را به رئیس اداره نزدیک کرد. مرتبه اول، تو خیابان جلو اداره پشت فرمان پراید‌هاچ‌بک نوک‌مدادی‌اش نشست و منتظر ماند تا رئیس بیاید بیرون. راننده رئیس را هم فریب داده بود که برای موضوعی مهم و محرمانه باید رئیس را خصوصی ببیند و چه دیداری بهتر از بیرون اداره و... به طرفه‌العینی جلو پای رئیس ترمز کرده بود و از او اصرار و از رئیس انکار و در نهایت رئیس سوار شده بود و او را تا جلو در خانه‌شان برده بود. یک مرتبه دیگر هم توی یکی از مستراح‌های انتهای راهرو، پشت در چند فحش و تصویر زشت کشیده بودند و به رئیس نسبت داده بودند و خوش‌طینت از روی فحش‌دهنده فهمیده بود کیست. نه گذاشته بود، نه برداشته بود، مستقیم رفته بود کشفَش را گذاشته بود کف دست رئیس. خلاصه دردسرتان ندهم، در کمتر از یک سال حسابی به رئیس نزدیک شد. بعد از آن رفت تو دفتر رئیس. بعد از یک سال و نیم شد دست راست رئیس. ما بعد از آن را خبر نداریم. ما، من و چند نفر از همکاران سابقش هستیم که هنوز هم در آن اداره کار می‌کنیم. کمتر خوش‌طینت را می‌دیدیم. چند بار رفت مأموریت. بعد از چند وقت یکی از کارمندهای بخش بایگانی تو بزرگراه حکیم دیده بود که خوش‌طینت پشت فرمان لکسوس350 نشسته. همان روزهایی بود که همه بهش می‌گفتند مهندس خوش‌طینت. می‌گفتند از آن حرفه‌ای‌ها شده تو زدوبند. آنهایی که تو طبقه دوازدهم اداره بیشتر رفت‌وآمد داشتند می‌گفتند هر روز یک کت‌وشلوار می‌پوشد. می‌گفتند جز لکسوس، خانه‌ای هم خریده بزرگ و دراندشت. دست‌کم ما این‌طور شنیدیم و بعدها فهمیدیم که بیراه هم نشنیده‌ایم.
خوش‌طینت ظرف پنج شش سال جز پول و پله، اهن‌وتلپ هم پیدا کرد. چند بار تو روزنامه‌ها عکسش را دیدیم که باهاش مصاحبه کرده بودند. روزی هم که آبرویش رفت همان روزنامه‌ها تیتر زدند که مهندس خوش‌طینت به جرم خیانت و... راهی دادگاه شده و... یکی از کارمندهای بایگانی ـ آن اولی نه ـ می‌گفت جلو یک کافی‌شاپ مهندس را دیده که با دو غریبه گل می‌گفته‌اند و... می‌گفت غریبه‌ها ده بیست سالی کوچک‌تر از مهندس بودند... ما باورمان نشد. تا روزی که زنش آمد اداره و شروع کرد جیغ کشیدن. هرچه از دهانش درآمد حواله خوش‌طینت کرد. سهراب سپهسالار همراهش نبود. جمعیت تو راهرو و سرسرای ورودی جمع شده بودند. زن با برنامه‌ریزی آمده بود. بی‌توجه به تذکر نگهبان‌ها از سیر تا پیاز ماجراهای مهندس را ریخت رو دایره. بعد هم گذاشت و رفت. یک نفر می‌گفت دخل مهندس آمده و هرچه از زدوبند بار کرده بوده داده بالای هزاروسیصدوشصت‌وچهار سکه‌ای که مهر زنش بوده و آپارتمانی هم که تو قباله عقد قرار بوده برای زنش بخرد از تو حلقومش بیرون کشیده‌اند. بعد از آن روز ما دیگر مهندس را ندیدیم. و من که همه اینها را دیدم و شنیدم، با کمی این‌ور و آن‌ور کردن آوردمشان در این داستان.



ارسال پیام اشتراک



 
 
 Security code