منطقه 7

حاجی بی‌غم دل همه را شاد می‌کند

نویسنده: مژگان مهرابی
سن و سالی از او گذشته است. به نظر می‌آید 80 سالی داشته باشد، شاید هم بیشتر. هر روز وقت نماز که می‌شود عصازنان راه خانه تا مسجد قائم(عج) را پیش می‌گیرد...
1396/03/28
 سن و سالی از او گذشته است. به نظر می‌آید 80 سالی داشته باشد، شاید هم بیشتر. هر روز وقت نماز که می‌شود عصازنان راه خانه تا مسجد قائم(عج) را پیش می‌گیرد. در بین راه با کوچک و بزرگ سلام و علیک می‌کند و از حالشان با خبر می‌شود. معتمد محله و از جایگاه والایی در بین اهالی برخوردار است. خانه‌اش از سال‌های خیلی دور، پایگاهی برای رفع گرفتاری‌های مردم بوده. چه مادی و چه معنوی. دست خیلی‌ها را گرفته و گره زندگی‌شان را باز کرده است. نیازمندانی با حمایت او سفره‌شان پر برکت شده و عروس‌هایی با لطف پدرانه‌اش راهی خانه بخت شده‌اند. «صادق بی‌غم» پدر شهید حسین بی‌غم را اغلب اهالی محله سبلان می‌شناسند و به خوبی از او یاد می‌کنند. تا جایی که در توان دارد به مردم خدمت می‌کند. الان هم چند سالی است که طبقه‌ای از خانه‌اش را تبدیل به دارالقرآن کرده و روزهای شنبه جلسه قرآن برگزار می‌کند. کارش تشویق نوجوانان و جوانان به حضور در خانه خداست، خدا می‌داند که از 50 سال پیش که ساکن این محله شده چند نفر را مکبر و مؤذن کرده است. این پیرمرد دوستداشتنی قاضی خوبی هم هست؛ هر جا نزاعی باشد سراغش می‌آیند تا برای برقراری صلح، ریش‌سفیدی کند. مهمان خانه‌اش شده و ساعتی را با او گفت‌وگو می‌کنیم.

خانه قرآنی
انتهای بن‌بست شهید رزاقی تابلویی نصب است که روی آن نوشته شده «خانه قرآن». دست چپ آن خانه‌ای است که در قهوه‌ای رنگش باز است و به واسطه دالان باریکی به حیاط باز می‌شود. دورتادور حیاط گلدان چیده شده و آن سوی حیاط سالن تقریباً بزرگی است که به خانه قرآن اختصاص دارد. صدای نجوای قرآن بانوان می‌آید. با هم دورهمی دارند. بانوی خانه، من را به طبقه دوم راهنمایی می‌کند. حاج صادق بالاست و مشغول تعمیر وسیله‌ای است انگار. با دیدن من از جا بلند می‌شود اما به کمک عصا. راه رفتن برایش سخت است. به سالن پذیرایی می‌رویم. فضایی عاری از تجملات. فقط عکس شهید حسین است که کنج طاقچه خودنمایی می‌کند. می‌گوید: «50 سال در این محله زندگی می‌کنم. شاید هم بیشتر. 20 سالی هم هست که بازنشسته شده‌ام. راننده اتوبوس شرکت واحد بودم. زندگی معمولی داشتم و الان هم همین‌طور است. اما از زمانی که خودم را شناختم سعی کرده‌ام که در مسیر قرآن باشم و درخدمت مردم. پدر و مادرم هم همین‌طور بودند. خدا رحمت کند، مادر حسین هم زن همراهی بود. سال 42 که این خانه را خریدم. 2 اتاق بیشتر نداشت. یکی پایین و یکی بالا. او در همان اتاق کوچک کلاس قرآن برگزار می‌کرد. خانم جلسه‌ای بود. از همان دوران، خانه ما وقف کارهای قرآنی بوده تا الان.»

سفره افطاری
همسرش «اشرف زمان» 13 سالی می‌شود که فوت کرده و حاج صادق همسر دیگری اختیار کرده است. «منصوره سادات» (همسر دوم حاج صادق) هم همراه است و بعد از اشرف بانو، این جلسه را اداره می‌کند. روزهای شنبه که می‌شود حیاط را آب و جارو کرده و خانه قرآن را مهیای ورود بانوان محله می‌کند. منصوره سادات می‌گوید: «روزهای شنبه اینجا شلوغ می‌شود. همه‌شان اهل محله هستند. خیلی از آنها در همین خانه قرآن خواندن را یاد گرفته‌اند.» حاج صادق با تکان دادن سر حرف‌های او را تأیید می‌کند و ادامه می‌دهد: «چند سالی می‌شود که خانه را بازسازی کرده‌ام. به احترام مادر حسین، طبقه پایین را خانه قرآن کردم. هر شنبه که می‌شود بانوان می‌آیند، درس قرآن یاد می‌گیرند. استادشان هم دخترم اکرم است. تفسیر قرآن و نهج‌البلاغه یاد می‌دهد. اما مدیریت خانه قرآن را اعظم دختر دیگرم برعهده دارد. ماه رمضان هم که هر روز بانوان از ساعت 10 جزء‌خوانی می‌کنند.» حاج صادق مهمان‌نواز است و سفره دار. سفره افطاری‌اش زبانزد اهل محله است. هر سال ماه رمضان که می‌شود سفره افطارش به راه است. می‌گوید: «40 سالی می‌شود که خدا لطف کرده و ماه رمضان سفره افطاری داریم. یکبار برای اقوام. یکبار در مسجد. یکبار هم برای بانوان قرآنی محله. از اهالی هم هر فردی بخواهد سفره احسانی در مسجد پهن کند مسئول تدارکات هستم.» این پیرمرد، از قدیمی‌های هیئت بیت الحسن(ع) خیابان ایران است. سال‌هاست در آن جا خدمت می‌کند. حسین پسرش هم از خادمان آنجا بوده است. برای هیئتی‌های بیت الحسن(ع) هم سفره افطاری پهن می‌کند.

بدی جوانان شرور را نمی‌بینم
یکی از عادت نیک حاج صادق نماز‌خوان کردن نوجوان‌های محله است. این را همه می‌دانند. نوجوانی که برای نخستین بار گذرش به مسجد می‌افتد، حاج صادق پیشنهاد می‌دهد اذان بگوید. با این روش خیلی‌ها را به حضور در مسجد ترغیب و نماز‌خوان کرده است. باقی ماجرا را از زبان خودش می‌شنویم: «بعضی‌ها تصورشان این است که فقط با جوان‌های مذهبی و سر به راه صحبت کنند و اگر جوان شری را ببینند حس دافعه دارند. اما من معتقدم همین‌ها هم باطن پاکی دارند اما در مسیر خوبی قرار نگرفته‌اند. بعضی‌شان به مسجد می‌آیند برای شیطنت این را متوجه می‌شوم اما بدی‌هایشان را نمی‌بینم. سعی می‌کنم که با‌ترفندی آنها را در مسیر درست ترغیب کنم. چند نفری بودند هر روز می‌آمدند به مسجد برای بازیگوشی. نه تنها نماز نمی‌خواندند بلکه نظم مسجد را هم به هم می‌زدند. یکی‌شان که از همه شرورتر بود را صدا کردم. فکر کرد می‌خواهم برخورد کنم. به او گفتم که دوست دارم که شما امشب اذان بگویی. جا خورد. باورش نمی‌شد. کمی من و من کرد و بلندگو را به دستش دادم. حس کردم که شرمنده شده اما به روی خودم نیاوردم. گفتم فردا شب هم بیا. آمد. الان همان جوان یکی از نمازگزاران ثابت مسجد شده است. باید جوان‌ها را زیر پروبال گرفت. اینکه فقط بچه‌های خوب را دعوت کنیم که کار شاقی انجام نداده‌ایم. مهم این است که راه گم کرده‌ای را سر راه بیاوریم.»
بارها شده خانمی که شاید حجاب محکمی نداشته برای عرض نیاز به در خانه او آمده است. با اینکه از بد حجابی بیزار است اما با روی گشاده پذیرا می‌شود و سعی می‌کند مشکل او را حل کند به این امید که شاید آن خانم مسیر زندگی‌اش را تغییر دهد.

ریش سفیدی برای ایجاد صلح
این معتمد محله قاضی خوبی است. خوب می‌شنود و سعی می‌کند عاقبت هر کشمکش و نزاعی را به صلح ختم کند. کافی است این دلخوری بین زن و شوهر‌ها باشد؛ تا میانه‌شان را نگیرد و آشتی‌شان ندهد دست‌بردار نیست. خاطره‌ای تعریف می‌کند: «در همسایگی ما زن و شوهری با هم اختلاف پیدا کرده بودند و کار به جای باریک کشیده شده بود. خبر به گوش من رسید و به‌عنوان مهمان خانه‌شان رفتم. آقا با پدر و مادرش در خانه‌ای 2 طبقه زندگی می‌کردند. مشکل این بود که مرد رعایت انصاف را نکرده و وقتی از سر کار می‌آمد بیشتر وقتش را با پدر و مادرش می‌گذارند و بعد نزد همسرش می‌رفت. پا در میانی کردم و ریزه‌کاری‌های زندگی را به آقا گفتم. اینکه به پدر و مادرت سربزنی و بهشان برسی خیلی خوب است اما زن هم حقی دارد. از او خواستم اگر نمی‌تواند این اعتدال را رعایت کند خانه‌ای جدا بگیرد که همان هم شد. شکر خدا مشکل برطرف شد. مشکلی که داشت کارشان را به جدایی می‌کشید.» حاج صادق از ریش‌سفیدی‌هایش خاطرات زیادی دارد. مثل مردی که به سبب اعتیاد زندگی‌اش تا مرز فروپاشی پیش رفته بود: «این بنده خدا فرزند هم داشت. همسرش از دست کارهای او به ستوه آمده بود و تصمیم به متارکه داشت. کلی با آن خانم صحبت کردم که فرزندت آواره می‌شود و مشکلات زیادی پیش رویت قرار می‌گیرد. با مرد هم خیلی حرف زدم و عاقبت کار را برایش به تصویر کشیدم. کمکش کردم که اعتیادش را ترک کند و با کمک دوستان مسجدی مشکل مالی‌اش برطرف شد. یکی دیگر از هم‌محله‌ای‌ها هم حمایت کرد و کسب و‌کاری برایش راه انداختیم.»

دلخوشیم به این خانه
«اقدس عسکری» یکی از هم‌محله‌ای‌هاست که مرتب در جلسات قرآن خانه حاج صادق شرکت می‌کند. می‌گوید: «حاج آقا بی‌غم مردمدار است. همسر مرحومش هم همین‌طور بود. در خانه‌شان به روی همه باز است. بارها شده حاج آقا متوجه گرفتاری همسایه‌ای شده است و بی‌آن که کسی از او بخواهد دست به کار می‌شود. چه خانواده‌ها که به وساطت او از هم نپاشیده است. من سال‌هاست در کلاس درس قرآن این خانه شرکت می‌کنم. اینجا محفلی است که همه به احترام قرآن و شهید دور هم جمع می‌شوند. محفلی قرآنی که همه همدیگر را می‌بینند و از حال هم با خبر می‌شوند. ما هم دلخوشیم به این خانه که بیاییم و دلمان باز شود.

باب دوستی با یک شکلات
«حجت‌الاسلام احمد علمی» امام جماعت مسجد قائم(عج) هم صمیمیت خاصی با حاج صادق دارد. او درباره این معتمد محله می‌گوید: «از هیئت امنای مسجد است. خیلی از بچه‌هایی که از همین مسجد راهی جبهه شدند، را حاج صادق از زیر قرآن رد کرده است. درباره همه‌شان خاطره دارد. او عادت زیبایی دارد و قبل از اینکه با هر نوجوانی بخواهد صحبت کند به او یک شکلات تعارف می‌کند بعد سر حرف را باز می‌کند. بچه‌ها را تشویق به گفتن اذان می‌کند. اگر فرد در این کار توانایی خود را نشان دهد از من می‌خواهد بین دو نماز از او قدردانی کرده و جایزه بدهم. نمونه این بچه‌ها زیاد هستند که الان حضورشان در مسجد پررنگ شده است. موقعیت مسجد ما در گذر کم رفت و آمدی قرار گرفته و برای همین هم پر جمعیت نیست برای همین حاج صادق نقش مهمی در حضور نوجوانان و جوانان در مسجد دارد.»

خانه حاج صادق در اختیار مردم
«زهرا رزاقی» مادر شهید است و روزهای یکشنبه در خانه‌اش جلسه قرآن دارد. او درباره این خانه قرآن می‌گوید: «خیلی‌ها در همین مکان خواندن قرآن را یاد گرفته‌اند. وقتی یکدیگر نمی‌بینیم دلمان تنگ می‌شود. در این دوره زمانه که هرکسی اتاقی داشته باشد برای امرار معاش اجاره می‌دهد خیلی دل می‌خواهد که آن را وقف قرآن کند و در اختیار همسایه‌ها قرار دهد. هرکسی روضه یا سفره نذری داشته باشد حاج صادق خانه‌اش را در اختیار او می‌گذارد. بی‌منت. اگر هم گره به کار یکی از اهالی باشد همه تلاشش را می‌کند تا شادی را به خانه آنها برگرداند.»

صدای اذان حسین
صحبت به درازا می‌کشد و درباره شهیدش می‌پرسم. حسین سرباز بوده و سال 61 در سوسنگرد شهید می‌شود. پدر با بردن نام او کمی سکوت کرده و سعی می‌کند بغضش را فرو دهد. می‌گوید: «حسین فرزند دومم بود. مهرماه سال 1338 به دنیا آمد. بچه سربه راه و آرامی بود. از همان دوران کودکی به رشته خلبانی علاقه زیادی داشت و برای همین هم وقتی سال دوم متوسطه را تمام کرد تحصیلاتش را در باشگاه هواپیمایی برای فراگیری چتربازی ادامه داد. بعد از اخذ دیپلم برای خلبانی اقدام کرد که شرایط پذیرش را نداشت. این شکست برایش اذیت‌کننده بود. خوب نتوانسته بود به آرزویش برسد. برای خدمت سربازی اقدام کرد. با توجه به مهارت کاملی که در چتربازی داشت به تیپ 55 هوابرد شیراز اعزام شد. سال 61 برای عملیاتی احتیاج به نیروی هوابرد داشتند که او و تعدادی دیگر از دوستانش به سوسنگرد اعزام می‌شوند. در حین انجام مأموریت بر اثر اصابت خمپاره شهید می‌شود.» 35 سال از شهادت حسین می‌گذرد اما پدر با یاد و خاطره او زندگی می‌کند. هر بار که به مسجد می‌رود و جای خالی او را می‌بیند حس غریبی به حاج صادق دست می‌دهد، حضور پسرش را در بین نمازگزاران احساس می‌کند. می‌گوید: «حسین مسجدی بود. همه بچه‌های من در این راه هستند. مکبر مسجد بود. صدای زیبایی هم داشت. عادتی در خانه ما مرسوم بود و اینکه من یا مادرشان قرآن را با صدای بلند می‌خواندیم. همین باعث شده بود بچه‌ها هم با قرآن مأنوس باشند.»

پدری برای 15 عروس نیازمند
حاج صادق دست به خیر هم هست. این را همسرش عنوان می‌کند و می‌گوید: «کسی به در خانه بیاید و نیازش را بگوید امکان ندارد دست خالی برگردد. تا جایی که بتواند خودش حمایت می‌کند و اگر کم و کسری باشد از خیّران محله کمک می‌گیرد.» او دخترهایی را راهی خانه بخت کرده است. تعدادش را دقیق نمی‌داند اما تقریبی می‌گوید که 15 عروس. حاج صادق خیلی دوست ندارد درباره کارهایی که انجام می‌دهد صحبت کند اما در مقابل اصرار من که توضیح بیشتری می‌خواهم می‌پذیرد. صحبتش را این‌گونه ادامه می‌دهد: «انسان در هر موقعیتی که هست باید حواسش به دوروبری‌هایش باشد. من حقوق بگیر شرکت واحد هستم. اما همه سعی‌ام بر این بوده که هرچه دارم با دیگران نصف کنم. چند خانواده‌ای که در محله می‌شناسم را در حد توان کمک می‌کنم. همین! بعضی از مردم آبرودار هستند و صورتشان را با سیلی سرخ می‌کنند.» در خانه قرآنی که راه‌اندازی کرده، مثل دیگر محافل قرآنی منطقه کمک‌های مردمی برای رسیدگی به نیازمندان جمع‌آوری نمی‌شود. حاج صادق راستش خیلی تمایل ندارد به این کار و ترجیح می‌دهد خودش شخصاً به امور نیازمندان منطقه رسیدگی می‌کند.



ارسال پیام اشتراک



 
 
 Security code