منطقه 7

دل خوشیم به احوالپرسی نانوای محله

نویسنده: مژگان مهرابی‌
استاد چیره‌دستی است. زیبا نقش می‌کشد، نقش‌هایی که هر کدام‌شان دنیایی حرف برای گفتن دارند. این استاد نقاش سال‌هاست که نقاشی می‌کشد، کمتر از 70 سال. تعداد آثاری که خلق کرده آنقدر زیاد است که شمارشش دشوار است....
1396/09/12
 استاد چیره‌دستی است. زیبا نقش می‌کشد، نقش‌هایی که هر کدام‌شان دنیایی حرف برای گفتن دارند. این استاد نقاش سال‌هاست که نقاشی می‌کشد، کمتر از 70 سال. تعداد آثاری که خلق کرده آنقدر زیاد است که شمارشش دشوار است. مقاله و کتاب‌های زیادی هم نوشته، بیش از هزار اثر. در کارنامه هنری خود مرمتگری ظروف و دست‌نوشته‌های قدیمی را هم دارد. چند موزه را هم راه‌اندازی کرده است. او نیاز به معرفی بیشتری ندارد. اهل هنر که نه همه ایران او را می‌شناسند. «آیدین آغداشلو» هنرمند خوشنام ایرانی که در همسایگی ما و محله سهروردی زندگی می‌کند. اهالی دوستش دارند و همسایگی‌اش را افتخاری برای خود می‌دانند، نه فقط برای هنرمند بودنش؛ خلق‌خوش و نوعدوستی استاد باعث شده نورچشمی محله شود. نگاهش به زندگی زیباست و حرف‌هایش هم شنیدنی، پای صحبتش می‌نشینیم و از تجربیاتش بهره‌مند می‌شویم.

پدرم مهاجر روسی بود
خانه استاد اینجاست. در یکی از کوچه‌های محله سهروردی. سال‌ها پیش کارگاه نقاشی‌اش بوده و حالا خانه‌اش هم شده است. بیشتر از 20 سال است که اینجا زندگی می‌کند. انگار، روح هنر دارد این خانه و حال خوشش را از استاد نقاش گرفته است. ساختمانی است قدیمی، از طبقه همکف چند پله پایین می‌رویم تا به کارگاه نقاشی یا خانه استاد برسیم. دیوارهای راه‌پله با تابلوهای نقاشی مزین شده و جلوه‌ای به خود گرفته است. کارگاه نقاشی، سالنی است نه چندان بزرگ، با 2 اتاق که استاد برای استراحت از آنها استفاده می‌کند. با یک حساب سرانگشتی می‌توان حدس زد فضای آن 100 مترمربع وسعت داشته باشد. کنج سالن میز تحریرش قرار دارد با لوازم نقاشی، چند قلم‌مو، مداد و قوطی‌های گواش. سبز، قرمز، زرد. اما در بسته قوطی‌ها و چینش قلم‌مو‌ها نشان می‌دهد خیلی وقت است استاد دست به قلم نشده است. او این روزها کمی کسالت دارد، به گفته خودش حالش مساعد شود دوباره نقاشی می‌کشد. مهربان است و نگاه پدرانه‌اش حس آرامش می‌دهد. بی‌ریا صحبت می‌کند و خودمانی. از خودش می‌گوید: «8 آبان 1319 به دنیا آمدم. در شهر رشت. پدرم محمد بیک اهل آغداش کشور آذربایجان بود. در باکو تحصیل کرد و در سن‌پطرزبورگ هم مدرک مهندسی‌اش را گرفت. او عضو حزب مساوات بود و زمانی که بلشویک‌ها می‌خواستند قفقاز را تصرف کنند، نام پدرم در فهرست کسانی بود که باید تیرباران می‌شدند. برای همین شبانه از آنجا گریخت و به ایران آمد. او با ورودش به ایران در وزارت راه استخدام شد. اما مادرم ناهیدبانو در آنجا ماند و بعد از 7 سال توانست به ایران بیاید.»

کتابخانه 6هزار جلدی استاد
استاد کلام شیوایی دارد. شیرین سخن می‌گوید آنقدر که اگر ساعت‌ها حرف بزند دوست ‌دارید پای صحبتش بنشینید و از تجربیاتش بهره‌مند شوید. داستان زندگی‌اش همه درس است و دنیایی پند برای گوشی دارد که شنوا باشد. از دوران کودکی خود می‌گوید و غم بزرگی که در آن روزها بر دلش نشسته است: «11 ساله بودم که پدرم از دنیا رفت. بعد از فوت پدر، مادرم ناهیدبانو ماندن در رشت را جایز ندانست و برای پیشرفت من ترجیح داد به تهران بیاییم. چراکه خاله‌ام در تهران زندگی می‌کرد. مدت کوتاهی در خانه او ساکن شدیم. بعد از یکی 2 سال مادرم در قلهک خانه‌ای اختیار کرد و به آنجا نقل مکان کردیم. او بانوی مقاومی بود و خیلی هم مستقل. برای تربیت و موفقیت من از جان مایه گذاشت.» سال 1332 استاد به دبیرستان جم می‌رود و در آنجا با عباس کیارستمی و علی گلستانه همکلاس می‌شود. بعد از پایان دوره دبیرستان، تحصیلاتش را در رشته هنرهای زیبای دانشگاه تهران ادامه می‌دهد. او ادامه می‌دهد: «سال آخر از ادامه تحصیل انصراف دادم چون چیز اضافه‌تری برای من نداشت. درس‌های دانشگاهی اغنایم نمی‌کرد.» استاد لحظه‌ای سکوت می‌کند و فرصتی پیش می‌آید تا نگاهم را به اطراف بگردانم، مگر ردی از آثار هنری او بر دیوارهای خانه ببینم. اما نیست. تا چشم کار می‌کند، کتاب است و کتاب. قفسه‌های چوبی دور تا دور خانه را احاطه کرده و زینت‌بخش آنجا شده است. استاد می‌گوید: «6 هزار جلدی می‌شود. کتاب‌ها را می‌گویم. وجود این کتاب‌هاست که به من آرامش می‌دهد. حالم خوب می‌شود. برای همین است دوست ندارم جای دیگری بروم.»

ترس از شکست ممنوع!
خیلی دوست داشتم استاد را در حال نقاشی کردن می‌دیدم وقتی ماهرانه قلم را روی کاغذ بی‌جان می‌چرخاند و طرح می‌کشد. اما دریغ این آرزو میسر نمی‌شود. کسالت استاد نمی‌گذارد که او پشت میز بنشیند. صحبت از علاقه‌اش به نقاشی می‌شود و اینکه از 5 سالگی پی این هنر رفته است. تعریف می‌کند: «نقاشی را از 5 سالگی شروع کردم این هنر ذاتی بود و البته خانواده‌ام هم بی‌تأثیر نبودند. مادربزرگ مادرم به نام خورشید خانم نقاش و شاعر بزرگ دوره خودش بوده است. اگر به کشور آذربایجان بروید یکی از میدان‌های شهر باکو به نام اوست. پدرم هم هنرمند بود. در طراحی و نقاشی تبحر داشت. وقتی استعدادم را در نقاشی دید من را به کارگاه نقاشی حبیب محمدی برد. البته مستقیم از محمودی تعلیم نگرفتم. مدت کوتاهی نزد او بودم. خودم بیشتر تمرین می‌کردم تا اینکه پدرم مرحوم شد و به تهران آمدیم. خاله‌ام وقتی نقاشی‌های من را دید به ذوق هنری‌ام پی برد. من را به استاد تیگران بازیل سپرد. آنجا برای نخستین بار با تکنیک رنگ روغن آشنا شدم. از همان زمان بود که تابلو می‌کشیدم و می‌فروختم. هم درس می‌خواندم و هم سفارش کار می‌گرفتم.» او 77 سال دارد اما شور و امیدش خیلی بیشتر از جوانان امروزی است. این را از مادرش دارد و به گفته خودش از ناهید بانو یاد گرفته که هیچ‌وقت از شکست نترسد و همیشه راهی برای از نو شروع کردن پیدا کند. می‌گوید: «با اینکه روز به روز سنم بیشتر می‌شود اما از کار و تلاشم کم نکردم.»

مردم دوستداشتنی محله سهروردی
استاد بیست و اندی سال است که تنها زندگی می‌کند. از وقتی خانواده‌اش برای زندگی به خارج از کشور رفتند کارگاه نقاشی را برای کار و سکنی انتخاب کرده و راضی هم به نظر می‌رسد. می‌گوید: «2 فرزند دارم. تارا و تکین. سال 73 وقتی همسر و فرزندانم به خارج از کشور رفتند خانه برایم دلگیر شده بود. دیگر دوست نداشتم آنجا بمانم. روزها برای نقاشی به کارگاهم می‌آمدم و گاهی تا دیر وقت کارم طول می‌کشید. شب را همین‌جا می‌خوابیدم. خانه بزرگی در محله جمشیدیه دارم. اما ترجیح می‌دهم اینجا زندگی کنم. آرامشی که اینجا دارم را با هیچ جای دیگر عوض نمی‌کنم. مردمانش قدر هم را خوب می‌دانند، نسبت به هم بی‌تفاوت نیستند. دلخوشم به سلام و احوالپرسی نانوای محله. یا سبزی فروش و بقال که هر روز سراغم را می‌گیرند. وقتی در خیابان قدم می‌زنم همسایه‌ها من را می‌بینند جویای حالم می‌شوند برایشان مهم است الان خوشحال هستم یا نه. چند دقیقه‌ای با هم گپ می‌زنیم. همین برای من کافی است.» بعد هم با خنده می‌گوید: «اهالی من را به ریش‌سفیدی قبول دارند و این یعنی عزت.» همسایه‌ها استاد نقاش را دوست دارند، ‌گاه گاهی با یک کاسه آش یا یک غذای نوبرانه از کدخدای محله‌شان پذیرایی می‌کنند. او این محبت کردن‌های بی‌ریا را دوست دارد: «اگر فرزندان‌شان مشاوره تحصیلی بخواهند یا تمایل به یادگیری هنر نقاشی داشته باشند مضایقه ندارم. هرچه بدانم یاد می‌دهم.» او از امنیت محله راضی است و از نظافتش می‌گوید که همه چیز سر موقع خود انجام می‌شود.

برگی از کتاب زندگی   استاد
استاد کارنامه هنری درخشانی دارد. او از همان دوران نوجوانی خالق آثاری بوده که در نوع خود بی‌نظیر است. به گفته خودش نخستین تابلو نقاشی‌اش را در سن 14 سالگی فروخته و از سن 16 سالگی هم گرافیگ را یاد گرفته است. تعریف می‌کند: «در کنار کارهای هنری به نوشتن هم روی آوردم. نویسندگی را دوست داشتم. سال 1342 با کمک دوستان مجله اندیشه هنر را منتشر کردم. تاکنون هزار مقاله نوشته‌ام که 600 مقاله‌ام به‌صورت کتاب مدون شده است. 2 سال پیش هم توسط نشر آبان رونمایی شد.» فعالیت هنری او به این موارد بسنده نمی‌شود. او در مرمتگری ظروف سفالی و دستنوشته‌های قدیمی هم خبره است. ادامه می‌دهد: «دهه 50 همراه با دوستانم شرکت تبلیغاتی دایر کردیم. کارهای گرافیکی می‌کردم که البته بیشتر تبلیغاتی بود. تا همین 10 سال پیش هم طرح‌های گرافیکی می‌کشیدم. سال 54 نخستین نمایشگاه نقاشی‌ام را برگزار کردم و درست 40 سال بعد دومین نمایشگاه. سال 55 تا 57 مسئولیت ساخت موزه‌ها را برعهده گرفتم. موزه رضاعباسی، موزه فلک‌الافلاک خرم‌آباد. در ایجاد موزه کرمان نقش مستقیم داشتم. برای راه‌اندازی موزه فرش و آبگینه کمک‌هایی کرده‌ام.» او بعد از پیروزی انقلاب ترجیح داد بیشتر به تدریس و آموزش بپردازد. بر این باور بود که هرچه نیاز بوده تاکنون آموخته و حالا وقتش رسیده که هر آنچه می‌داند به علاقه‌مندان هنر انتقال دهد. به قول خودش به 4هزار هنرجو آموزش داده است. استاد شیوه خاصی برای زندگی دارد. هیچ‌کدام از روزهایش شبیه هم نیست. ادامه می‌دهد: «شاید در دوره جوانی برای امرار معاش نقاشی می‌کشیدم و امروز فقط برای دل خودم طرح می‌زنم.» او خالق آثار زیادی است اما بیشتر از همه تصویر مادرش را دوست دارد. چهره ناهیدبانو با تُنگی ترک خورده. درباره این اثرش می‌گوید: «وقتی این نقاشی را کشیدم مادرم گفت حکایت این تُنگ چیست؟ چرا ترک خورده است؟ گفتم این تنگ خود شما هستید. مگر نه اینکه جوانی‌ات را برای من هزینه کردی و چین و چروک بر روی پوستت ننشست. خندید و گفت چرا؟» استاد آغداشلو نظر مساعدی به نقاشی‌های دیواری منطقه دارد به‌خصوص عکس شهدا: «تصویر شهدا یعنی اینکه آنها ناظر بر رفتار ما هستند. شاید در اجرای بعضی از آنها بی‌سلیقگی دیده شود اما مهم نماد آن است و با چنین نقش‌هایی موافقم.»

مردم‌دار است و متواضع
«سید مجتبی صنیع‌خانی» از کاسبان قدیمی محله سهروردی است. او استاد را از سال‌ها پیش می‌شناسد. ارتباط صمیمی بین‌شان برقرار است. درباره او می‌گوید: «استاد گره‌گشای محله است. کسی نیست او را بشناسد و شیفته رفتارش نشود. تا دلتان بخواهد مردمدار است و متواضع. هر روز سری به مغازه من می‌زند و با هم گپ می‌زنیم. اگر متوجه شود کسی مشکلی دارد برای حل مشکل اقدام می‌کند. نسبت به همسایه‌هایش بی‌تفاوت نیست. درباره همه چیز آگاهی دارد. می‌توان گفت یک دایره‌المعارف سیار است. چند وقت پیش خودرو او را خریدم به زور وجه خودرو را به او دادم. افتاده حال است و بی‌اعتنا به مال دنیا.»

روحش به وسعت دریاست
«‌احسان ضیایی» گرداننده رستوران دهباشی است. استاد را هر روز می‌بیند و از حالش با خبر است. ارادت خاصی به همسایه‌اش دارد. ضیایی درباره استاد می‌گوید: «استاد با پدر مرحومم که صاحب رستوران بود ارتباط صمیمی داشت و با هم به زبان آذری صحبت می‌کردند. افتخار می‌کنم که در همسایگی استاد زندگی می‌کنم. مردی که روحش به وسعت دریاست. شخصیت جدی دارد اما به همان اندازه وارد به سخن طنز است. وقتی به رستوران ما می‌آید تا ساعتی درباره موزه‌ها و هنر و آداب و فرهنگ کشورهای دیگر صحبت می‌کنیم. او تیزبین است و بسیار دانا از مصاحبت با او لذت می‌برم. موقر سخن می‌گوید و همین جذبه رفتاری اوست.



ارسال پیام اشتراک



 
 
 Security code