منطقه 7

مثل پدر

نویسنده: مژگان مهرابی
حجت‌الاسلام «ابوالقاسم مقدس» را جامعه روحانیت خوب می‌شناسد و به وجودش افتخار می‌کند. یکی از 14 امام جماعت برتر تهران به شمار می‌آید. ...
1395/10/19
 حجت‌الاسلام «ابوالقاسم مقدس» را جامعه روحانیت خوب می‌شناسد و به وجودش افتخار می‌کند. یکی از 14 امام جماعت برتر تهران به شمار می‌آید. در کارنامه علمی و‌کاری خود، تأسیس حوزه علمیه خاتم الاوصیا(ص) را دارد که در 3سال گذشته به سبب کیفیت بالای مباحث آموزشی و علمی آن توانسته مقام برتر را از آن خود کند. از دیگر مواردی که می‌توان درباره این روحانی جلیل‌القدر گفت اینکه نسبت فامیلی با آیت‌الله ‌سید علی قاضی دارد و محضر آیت‌الله‌ العظمی بروجردی(ره) را درک کرده است. او نگین مسجد خاتم الاوصیا(ص) و مایه برکت محله شاهد است. اما آنچه این روحانی را نزد مردم، عزیز کرده صرفاً کارنامه درخشانش نیست، بذر محبتی است که در دل اهالی این محله پاشیده است. او امین مردم است که راز نگفته‌شان را با او در میان بگذارند. حامی ایتام و نیازمندان است و برای رفع گرفتاری‌شان از هیچ تلاشی مضایقه نمی‌کند و بین خیلی از زوج‌ها آشتی برقرار کرده است. مروج ازدواج است و جوانان را تشویق به تشکیل زندگی می‌کند و برای انجامش از حمایت مالی نیز دریغ نمی‌کند. حرف‌هایش از دل بر می‌آید و بر دل می‌نشیند. خلاصه کنیم؛ او پدر روحانی محله است که دست پر مهرش به روی شانه اهالی به آنها حس امنیت و آرامش می‌دهد.

کودک باهوش
دفتر کارش درست روبه‌روی مسجد است و بیشتر وقتش را به جای خانه در آنجا می‌گذراند. هر روز از صبح پذیرای مردم است که اگر حرفی برای گفتن دارند یا گره‌ای به کارشان افتاده پیش او بیایند. اتاقش بزرگ نیست. چیدمانش به یک میز کار و چند صندلی برای مراجعه‌کنندگان، 2 کتابخانه بزرگ و تختی که انتهای اتاق و زیر پنجره قرار دارد، خلاصه می‌شود. حاج آقا مقدس، قریب به 80 سال دارد و برای همین «سید مجتبی واقفی» یکی از هیئت امنای مسجد خاتم(ص) را به اتاقش دعوت می‌کند و می‌خواهد در این گفت‌وگو یاری‌اش کند. لهجه شیرین آذری دارد: «12 شهریور سال 1314 به دنیا آمدم. بچه آخر بودم. نامم را ابوالقاسم گذاشتند. پدرم از روحانیون برجسته و همدوره آیت‌الله‌العظمی بروجردی بود. مادرم بانوی جلیل‌القدری بود، خواهر‌زاده آیت‌الله ‌قاضی می‌شد. خانه بزرگی داشتیم تعدادمان هم زیاد بود. پدرم تمایلی نداشت بیرون برویم. دلش نمی‌خواست با هر فردی مراوده‌ داشته باشیم.» او ادامه می‌دهد: «6 ساله بودم که من را کلاس تهیه گذاشتند، همان که شما می‌گویید آمادگی. برادرم کلاس سوم بود. خیلی زود من را به مدرسه بردند و از من امتحان گرفتند و ادامه تحصیل دادم. خیلی زود با برادرم در پایه سوم همکلاس شدم!»

دوراهی پزشکی و حوزه علمیه
حاج آقا مقدس کلاس هفتم همراه پدر عازم نجف می‌شود و 5 ماهی را هم آنجا زندگی می‌کند و به کسب علم می‌پردازد. با اینکه دوست دارد در نجف بماند اما به تشخیص پدر به تهران بازمی‌گردد. او بعد از مراجعه درسش را در رشته ادبی ادامه می‌دهد. حاج آقا مقدس در کنار تحصیل در داروخانه‌ای مشغول کار شده و علاوه بر نسخه پیچی با علم داروسازی آشنا می‌شود. در 18 سالگی در امتحان دانش‌سرای تبریز شرکت کرده و با نمره بالا قبول می‌شود اما او از تحصیل در دانش‌سرا یا رشته پزشکی سرباز زده و وارد حوزه علمیه می‌شود. می‌گوید: «بین رشته پزشکی و حوزه، مردد بودم. پدرم اصرار داشتند درس را ادامه دهم اما من برای درس طلبگی مصمم بودم. از او خواستم که استخاره بگیرد. از جوابی که در قرآن آمد اطمینان پیدا کردم که باید وارد حوزه شوم. سال 1334 طلبه شدم و به قم رفتم. محضر آیت‌الله‌ العظمی بروجردی را هم درک کردم. از او ماهی 100 ریال شهریه می‌گرفتم. از نظر مالی، دوران سختی بود.» او مدارج علمی را یکی یکی پشت سر می‌گذارد تا سال 1346 که به دعوت شهید آیت‌الله ‌غفاری برای امامت مسجد خاتم الاوصیا(ص) به تهران می‌آید. سال بعد مسجد به همت او تخریب و از نو ساخته می‌شود. هزینه ساخت را هم از خیّران و مؤمنان محله پاچنار تهیه می‌کند. حاج آقا مقدس برای‌‌‌‌ آبادانی مسجد زحمات زیادی کشیده است. اهالی خوب به یاد دارند که چطور او این خانه خدا را تبدیل به یک پایگاه فرهنگی و مذهبی کرده است.

احترام در زندگی مشترک
حاج آقا مقدس سال 1336 ازدواج می‌کند و ثمره زندگی مشترکش 4 دختر و 2 پسر است. همسر او 4 سالی است که از دنیا رفته اما حاج آقا در هر نمازش او را دعا می‌کند.
از او می‌خواهم که درباره انتخاب همسر بگوید و تجربیاتش را در اختیار جوانان امروزی بگذارد. می‌گوید: «برای ازدواجم مادرم به خواستگاری رفت. 900 تومان کل دارایی‌ام بود. پدر همسرم شرایط مالی خوبی داشت. از من نپرسید که چه داری؟ او به ایمان و اخلاق اهمیت می‌داد. خیلی راحت و آسان ازدواج کردیم. از همان روز اول تا زمانی که با بانو زیر یک سقف زندگی کردیم احترام هم را نگه داشتیم. هیچ‌وقت همدیگر را به اسم کوچک صدا نمی‌زدیم. به من می‌گفت آقا. من هم به او می‌گفتم خانم. زندگی من طلبه‌ای بود. امکاناتی نداشتیم اما با خوشی زندگی می‌کردیم. خانم اگر خواسته‌ای داشت نمی‌گفت. همین باعث شد بچه‌ها در فضایی خوب و معنوی بزرگ شوند. اگر خانواده‌ای می‌خواهد فرزندان خوب داشته باشد باید زن و شوهر با هم خوب رفتار کنند.» او ادامه می‌دهد: «الان جوان‌ها به مادیات و ظواهر اهمیت می‌دهند. نجابت مهم است و اصالت. بعضی از جوان‌ها از روی احساسات ازدواج می‌کنند و هنوز زندگی‌شان را شروع نکرده کارشان به دعوا و مشاجره کشیده می‌شود. اول مرد باید در خانه خوب رفتار کند. او که خوب باشد باقی هم سعی می‌کنند خوب باشند.»

دستگیری و همدلی
ماجرای آشنایی «سید مجتبی واقفی» با حاج آقا مقدس به سال 48 برمی‌گردد. زمانی که واقفی 12 سال بیشتر نداشته است. او تعریف می‌کند: «از مدرسه می‌آمدم که حاج آقا را دیدم. وقتی رسید با من دست داد. صورتم را بوسید. با لحن مهربانی گفت خوشحالم که شما را می‌بینم. در مسجد خاتم برنامه‌های قرآنی و تفریحی داریم. سری به مسجد بزن. همین جرقه‌ای شد که تا امروز مرید او شوم.»
او ادامه می‌دهد: «همیشه حاج آقا در سلام کردن سبقت می‌گیرد؛ حتی به بچه‌ها هم اول سلام می‌کند و لبخند می‌زند. یکبار با هم به پمپ بنزین رفتیم، با اینکه هوا خیلی سرد بود از اتومبیل بیرون آمد با همه کارگرها سلام و احوالپرسی کرد و دست داد.» به گفته واقفی یکی از خصلت‌های حاج آقا مقدس این است که در مقابل رفتار اشتباه دیگران سکوت می‌کند و لبخند می‌زند. او می‌گوید: «سرکشی به خانواده شهدا از دیگر کارهای اوست. اگر کسی عزیزی از دست دهد برای سرسلامتی به خانه‌اش می‌رود. اگر هم مطلع شود کسی بیمار است به عیادتش می‌رود.»

منشی که جاذبه شد
واقفی خاطره دیگری را تعریف می‌کند: «خیلی سال پیش چند جوان سر کوچه ایستاده بودند. حاج آقا مقدس نزد آنها می‌رود و بچه‌ها از حضور او ترسی به دلشان می‌افتد و فکر می‌کنند حاج آقا توبیخ‌شان می‌کند اما در کمال آرامش به آنها می‌گوید که با آنها‌ کاری دارد و می‌خواهد به کمک ایشان بیایند. بچه‌ها سوار بر اتومبیل‌شان همراه می‌شوند. حاج آقا آنها را به رستورانی می‌برد و مهمانشان می‌کند. پسرها بعد از برگشت منتظر می‌شوند تا حاج آقا کارش را بگوید اما حاج آقا پاسخ می‌دهد که کار من با شما همین بود و لبخند می‌زند. آنها شرمنده از اینکه سر گذر ایستاده و برای اهالی مزاحمت ایجاد کرده بودند تصمیم می‌گیرند که دیگر آنجا تجمع نکنند. بعد هم پایشان به مسجد باز می‌شود؛ الان 2 نفر از آنها از روحانیون حوزه علمیه قم هستند.» وقفی ادامه می‌دهد: «یک روز هم با حاج آقا داشتیم از جایی رد می‌شدیم. بچه‌ها تا او را دیدند به سویش دویدند. دست‌هایشان به سبب بازی با گل و آب آلوده کیثف و ناپاک شده بود. من ممانعت کردم که بچه‌ها نزدیک نشوند ولی حاج آقا آنها را در آغوش گرفت. هرچه گفتم لباستان کثیف می‌شود اعتنایی نکرد. گفت من لباس‌ها را می‌شویم، دوست ندارم این بچه‌ها دلشکسته شوند. چند نفر از آن بچه‌ها، از مسجدی‌های فعال شدند و نام‌شان جزو شهدای مسجد است.»

پندهایی به طلاب
نزدیک نماز است. حاج آقا مقدس از جا بلند می‌شود که به مسجد برود. باقی حرف‌ها را در بین راه می‌زند. آرام قدم برمی‌دارد و از کوچه خارج نشده، جوانی به سویش می‌آید و عصای دستش می‌شود. حاج آقا مقدس به او می‌گوید: «شما جوانید. قدر جوانی‌تان را بدانید. سعادت و خوشبخنی در دنیا و آخرت در جوانی به دست می‌آید. با پاکدامنی و خلوص نیت ایمان و علم خود را تکمیل کنید.» حاج آقا مقدس یک روز در هفته هم کلاس درس اخلاق برای طلاب حوزه علمیه برگزار می‌کند. بعد هم ادامه می‌دهد: «در کلاس درسم به روحانیون جوان می‌گویم شما با قلب و دل مردم سر و کار دارید. هر علمی که داشته باشید باید تواضع و فروتنی داشته باشید. اگر نسبت به دیگران بی‌تفاوت باشید نمی‌توانید با حرف باطن صحبت کنید. با احترام و ادب با مردم رفتار کنید. خودتان را خدمتگزار آنها بدانید.»

دستگیری پیش از اعلام
«امید صفرپور» از اقوام حاج آقا مقدس است.  درباره او خاطره‌ای تعریف می‌کند: «2 سال پیش بیکار شده بودم و بدهی زیادی هم داشتم. به هر دری می‌زدم به بن‌بست می‌رسیدم. شاید باورتان نشود ولی در حد خرید نان هم پول نداشتم. تا اینکه نزدیک ظهر بود حاج آقا به من زنگ زد. متوجه شده بود مشکلی دارم. در خواب من را نگران دیده بود. گفت وام می‌خواهی؟ من هم از خدا خواسته گفتم بله. فردا صبح 3 میلیون تومان به من داد. همین باعث شد گره‌های زندگی‌ام یکی یکی باز شود. یکی 2 قسطش را هم خودش داد.»

تذکر بدون تحقیر
علی مقدس، پسر حاج آقا خاطره‌ای از پدرش تعریف می‌کند: «هر ساله با خانواده به مشهد مقدس مشرف و مهمان یکی از خانواده‌های بسیار محترم مشهدی بودیم. شاید سال 60‌ـ 61 بود. با پسرصاحبخانه که 2 سالی از من بزرگ‌تر و به شهر مشهد آشنا بود بدون اطلاع خانواده به سینما رفتیم و بعد از برگشتن به نحوی قضیه لو رفت. وای خدایا من! زیارت حضرت رضا(ع) و رفتن سینما؟ انتظار داشتم پدر به واسطه این کار هر طور که صلاح می‌داند تنبیه‌ام کند. اما با همان مهر و محبت همیشگی که ناراحتی را در عمق نگاه او حس می‌کردم. گفت: «علی آقا برای چه مشهد آمده‌ایم و می‌آییم؟ بی‌خبر کجا رفتی؟ من که راضی نبوده و نیستم.» در نگاه و لحن کلامش می‌شد عمق ناراحتی را حس کرد. او تذکر داد اما بدون تحقیر و توبیخ.»

Untitled-4.jpg







ارسال پیام اشتراک



 
 
 Security code