منطقه 7

نذری سقاخانه وقف نیازمندان

نویسنده: رقیه مرکدی
آن زمان که آب شرب به راحتی در دسترس نبود، سقاخانه، جایگاه ویژه‌ای داشت. در واقع سقاخانه‌ها در معابر عمومی و به دست اهالی و کاسبان برای آب دادن به رهگذران تشنه ساخته می‌شد و‌ بانی آن هم خود را مکلف به نگهداری از آن می‌دانست و ثوابی می‌برد. بعدها سقاخانه، جنبه‌ مذهبی پیدا کرد...
1395/10/19
 آن زمان که آب شرب به راحتی در دسترس نبود، سقاخانه، جایگاه ویژه‌ای داشت. در واقع سقاخانه‌ها در معابر عمومی و به دست اهالی و کاسبان برای آب دادن به رهگذران تشنه ساخته می‌شد و‌ بانی آن هم خود را مکلف به نگهداری از آن می‌دانست و ثوابی می‌برد. بعدها سقاخانه، جنبه‌ مذهبی پیدا کرد و کسانی که نذر و نیازی داشتند در سقاخانه‌ شمع روشن می‌کردند تا حاجت روا شوند. در تهران هم سقاخانه‌های مختلفی ساخته شده که برخی از آنها جزو آثار بی‌نظیر تاریخی به شمار می‌روند اما برخی سقاخانه‌ها هم هستند که با نیت خیر ‌بانی در کوچه‌پسکوچه‌های همین منطقه خودمان آرام جا خوش کرده‌اند و اگرچه دیگر آبی در آن دیده نمی‌شود اما چراغشان همچنان روشن است. سقاخانه کوچه شهید رجایی انارکی محله خواجه نظام یکی از همان‌هاست که بیش از 80 سال پیش مقابل در خانه بانی‌اش ساخته شده و از همان زمان چراغش روشن است. برای آشنایی با‌بانی آن و پاسخ سؤال‌هایی درباره آن، به خانه مرحوم محمدنبی سلطانی می‌رویم.

اسماعیلی رفیعی، فرزند 81 ساله او و از قدیمی‌های محله است. به دلیل مشکلات آن زمان برای دریافت شناسنامه، فامیلی مادری‌اش بر روی او مانده است. با ریش و موهای سفید و چهره‌ای خوش، پاسخ سؤالات را می‌دهد. سنش 2 سال از سقاخانه کمتر است. یعنی سال 1312 این خانه و سقاخانه به دست پدرش بنا و او 1314 در همین خانه متولد شده است. مهمان خانه ساده و کوچک و با صفایش می‌شویم. بازنشسته آموزش و پرورش است. مدت‌ها ناظم و مدیر مدارس بوده و برای سرپا ماندن سقاخانه از جانب پدر وصیت دارد. حنجره‌اش با نوحه آشناست و صدای خوشی دارد. کتاب قبله‌گاه حقیقت را تألیف کرده و الان هم کتاب‌هایی در زمینه شعر و داستان در دست چاپ دارد. از‌ بانی سقاخانه تعریف می‌کند: «شغل اصلی پدرم بنایی و معماری بود. همان ابتدا که این خانه را ساخت، سقاخانه را هم بنا کرد و از همان زمان چراغش روشن مانده است. تا جایی که خاطرم است، شب‌ها یک چراغ نفتی داخلش روشن می‌کردیم و آب آن با یک خمره بزرگ سفالی که زیرش شیر آب بود تأمین می‌شد. نمی‌دانم پدر نذری داشته که سقاخانه را ساخته یا نه ولی ایشان خیلی مذهبی بود. از همان ابتدا هم عکس حضرت ابوالفضل(ع) داخل سقاخانه بود.»

 تأمین آب سقاخانه
اما آب سقاخانه از کجا و چطور تأمین می‌شد؟ رفیعی پاسخ می‌دهد: «وقتی کمی بزرگ شدم، این کار جزو وظایف من شد. هفته‌ای یکی دوبار، میراب از حشمتیه آب را به جوی می‌انداخت و به محله می‌آمد. شب در خانه را می‌زد تا آب‌انبارها را پر کنیم. آب سقاخانه را از همین آب پر می‌کردیم؛ وظیفه من بود که هر روز با سطل، از داخل آب‌انبار، آب بر می‌داشتم و با یک پارچه نازک آن را صاف می‌کردم تا جانوری نداشته باشد، سپس به داخل ظرف بزرگ سفالی می‌ریختم.» مشتریان پر و پا قرص این سقاخانه در آن زمان، سربازان ارتشی بودند که زیاد در این حوالی‌ تردد داشتند. ادامه می‌دهد: «سمت شرق سقاخانه تا چشم کار می‌کرد بیابان بود. خانه‌های زیادی وجود نداشت. وقتی که آب و برق به محله آمد، یک لامپ جایگزین فانوس داخل سقاخانه شد. مرحوم پدرم، اول از همه برای آنجا سیم‌کشی کرد. خانه‌ها که لوله‌کشی شد چند وقتی سقاخانه هم غیرفعال شد اما دوباره به خواسته پدرم کارش را شروع کرد. دیگر، محله در حال ساخت بود. آن زمان، بیشتر تابستان‌ها سقاخانه مشتری داشت. به جای کوزه یک بشکه گذاشته بودیم و از فردی که با الاغ از یخچال‌های مسگرآباد یخ می‌آورد یخ می‌خریدیم و داخل بشکه می‌انداختیم تا رهگذران گلویی تازه کنند. اهل محله هم برای اینکه سقاخانه فعال باشد کمک می‌کردند. یعنی اگر ما هم نبودیم همسایه‌ها آب و یخ آن را فراهم می‌کردند.» رفیعی می‌گوید ابتدا کسی پولی داخل سقاخانه نمی‌انداخت اما بعدها، هم شمع روشن می‌کردند و هم پول می‌انداختند و به عشق حضرت ابوالفضل(ع) نذر می‌کردند. پدرم با پول‌هایی که جمع می‌شد برای نیازمندان ارزاق و وسایل مورد نیاز را تهیه می‌کرد. کاغذهایی که مردم خواسته‌ها و مشکلاتشان را داخلش می‌نوشتند و داخل سقاخانه می‌انداختند را هم داخل سجاده قرار می‌دادیم و سر نماز، برای برآورده شدن حاجت‌شان دعا می‌کردیم.»

 حساب و کتاب دقیق
محمدنبی سلطانی، سواد نداشت اما حساب و کتابش خیلی دقیق بود. امور مسجد محله را در دست داشت. با توجه به اینکه بنا بود، در ساخت مسجد هم فعالیت داشت. فرزندش از آن روزها تعریف می‌کند: «من خودم با بچه‌های دیگر، آجر می‌انداختیم و پدر، آجر روی آجر می‌گذاشت. مسجد که ساخته شد، در مسجد مشغول خدمت شد. تولد امام زمان(عج) کف خیابان را فرش می‌کرد؛ در خانه‌ها می‌رفت و از اهالی می‌خواست تا جلو خانه فرش بیندازند و به این‌ترتیب سراسر خیابان فرش می‌شد و جشن می‌گرفتند. حساب و کتابش خیلی دقیق بود. با اینکه سواد نداشت برای خودش خطوطی درست کرده بود که هرکدام نشاندهنده یک عدد و رقم و حرف بود. خیلی‌ها می‌خندیدند و می‌گفتند حاجی خط میخی می‌نویسد!‌» او به نکته جالبی اشاره می‌کند: «پدر پول را با پول عوض نمی‌کرد. مثلاً اگر پول سقاخانه یا کمک‌های مردمی دستش بود و شما می‌خواستید 2 تا 5 تومنی بدهید و یک 10 تومنی از آن پول‌ها را بگیرید قبول نمی‌کرد. می‌گفت فردی که این 10 تومانی را داده می‌خواسته همین 10 تومانی خرج شود و من اجازه عوض کردن آن را ندارم. مدتی هم زیرزمین خانه را محل برگزاری کلاس قرآن کرده بود و یک استوار متدین ارتشی می‌آمد و به من و بچه‌های دیگر قرآن آموزش می‌داد. پدر 23 مرداد سال 70 در 94 سالگی از دنیا رفت اما سقاخانه‌اش همچنان پابرجا و چراغش روشن است.»

 وصیت پدر
پیش از آنکه محمدنبی سلطانی به رحمت خدا برود به فرزندش وصیت کرد که چراغ سقاخانه خاموش نشود و پولی که جمع می‌شود را برای رفع مشکل نیازمندان هزینه کند. او هم همین کار را کرد: «در چوبی را برداشتم و در آهنی برای سقاخانه ساختم و جای بشکه و کوزه بزرگ سفالی را یک آبسرد کن گرفت. دیگر سقاخانه به معنی محلی برای تأمین آب شرب فعال نیست اما از همان زمان پول‌هایی که جمع می‌شد را برای رفع مشکلات مردم استفاده می‌کردم و اگرچه قرار نبود به فردی پاسخگو باشم اما همه را‌ ریز به‌ریز می‌نوشتم.» دفترهای حساب و کتابش را از بالای تاقچه می‌آورد و نشان می‌دهد. همه مخارج برای امور خیر بوده است؛ رنگ مسجد 10 هزار تومان، تلفن حسینیه 5 هزار تومان، کمک برای مراسم عروسی 2 هزار تومان، کمک به یک محتاج ماهانه 500 تومان، خرید سمعک برای کارگر و... نوشته‌هایی است که در یکی از صفحات این دفترچه قدیمی به چشم می‌خورد. آن زمان، او برگه‌هایی درست کرده و با کفش‌فروش و کاسبان دیگر هماهنگ کرده بود تا هر فردی با کاغذهای مهر و امضا شده او نزدشان رفت کارش را راه بیندازند. بعد هم خودش با پولی که در سقاخانه و از خیّران دیگر جمع شده بود حساب‌ها را تسویه می‌کرد. روی برخی از این کاغذها نوشته بود: «هدیه حضرت ابوالفضل(ع).» همسرش نیز تا وقتی در قید حیات بود از این فعالیت‌ها حمایت می‌کرد و بسیاری از بانوان نیازمند یا دختران دم بخت را شناسایی و گوشه‌ای از مشکلاتشان با همین پول برطرف می‌شد. حالا چند سالی است که مبلغ زیادی از سقاخانه جمع نمی‌شود اما کار خیری که پدر وصیت کرده بود ادامه دارد: «از سقاخانه پول اندکی جمع می‌شود اما افراد خیّری هستند که کمک می‌کنند. شب یلدا با همین کمک‌ها برای چند خانواده میوه و شیرینی جشن‌شان را تهیه کردیم و الان در حال تدارک اقلام شب عید 60 خانواده هستم.» او برای ادامه حیات سقاخانه هم فکرهایی دارد: «دیگر از پا افتاده‌ام. به یکی از آشنایان وصیت کرده‌ام پس از من نگذارد این سقاخانه تعطیل شود و درباره همه چیز برایش توضیح داده‌ام.» به انباری کوچک پشت سقاخانه می‌رویم. برنج و روغن انبار شده برای نیازمندان را نشان می‌دهد. می‌گوید تا حالا پایش را داخل خانه نیازمندان نگذاشته و دلایل خودش را هم دارد. پایان گفت‌وگوی ما هم می‌شود چند عکس از روی دستخط پدر مرحومش و دفتری که ‌ریز درآمد و مخارج، داخلش ثبت شده است.

 برای 2 خانواده کمک می‌گیرم
عبدالحسین قربانی‌نژاد، کاسب قدیمی محله است. او می‌گوید: آقای سلطانی خدا بیامرز خیلی برای مسجد و محله زحمت کشید. مراسم‌هایی مثل اعیاد شعبانیه محله شور و حالی داشت و شربت و شیرینی پخش می‌کرد. از پول سقاخانه هم برای کمک به نیازمندان استفاده می‌کرد. هنوز هم این کار را فرزندش انجام می‌دهد. من خودم 2 خانواده نیازمند را می‌شناسم که سالی دو بار از آقای رفیعی برایشان برنج و روغن می‌گیرم.

 همیشه در مسجد باز بود
اصغر کچویی، میوه‌فروش محله است. ارتباط زیادی با بانی سقاخانه نداشته اما دورادور با خصوصیاتش آشناست.
او می‌گوید: «خدا بیامرز همیشه مسجد بود. در مسجد به ندرت بسته می‌ماند. همه به خوبی از او یاد می‌کنند. هنوز از فرزندان و نوه‌هایش نوحه‌خوانی می‌کنند. آنها هم مثل محمد آقا دست به خیر دارند.

 دستگیری از نیازمندان
مهرداد چراغعلی‌پور، همسایه قدیمی محمدنبی سلطانی است. تعریف می‌کند: خدا رحمتش کند، مرد شریفی بود. ما هنوز هم صدقه‌های‌مان را در این سقاخانه می‌اندازیم چون می‌دانیم که پس از او، با این پول‌ها، فرزندش برای نیازمندان، کمک تهیه و ارسال می‌کند. محمد آقا بی‌سواد بود و اعداد را با خطوط متفاوتی می‌کشید اما اگر 2 حبه قند به او می‌دادید تا برای عاشورا استفاده کند، امکان نداشت روز دیگری از آن استفاده کند. گاهی عصبانی می‌شد اما خدا رحمتش کند یکبار ندیدم از دهان این بزرگوار حرف بدی خارج شود. وقتی هم مراسمی بود و غذایی در مسجد توزیع می‌شد، می‌دانست کدام همسایه‌ها حضور ندارند و برای همه آنها غذا داخل ظرف می‌کشید و می‌فرستاد در خانه. وقتی به رحمت خدا رفت، آنقدر شلوغ شد که انگار یکی از رجال سیاسی فوت کرده است. اطلاع دارم که حالا پسر او، با همین پولی که در سقاخانه و از طریق خیّران جمع می‌شود مایحتاج چندین خانواده نیازمند را تهیه می‌کند.










ارسال پیام اشتراک



 
 
 Security code