منطقه 7

همیشه از آبرویش مایه می‌گذاشت

نویسنده: مژگان مهرابی
سید ما هم رفت. سرفراز هم رفت. آرزوی دیرینه‌اش بود که این‌گونه برود. همیشه می‌گفت که جا مانده از قافله شهداست. در دعای آخر نمازش شهادت را زیاد از خدا می‌خواست...
1396/03/28
 سید ما هم رفت. سرفراز هم رفت. آرزوی دیرینه‌اش بود که این‌گونه برود. همیشه می‌گفت که جا مانده از قافله شهداست. در دعای آخر نمازش شهادت را زیاد از خدا می‌خواست. به آرزویش هم رسید. شهید شد. ناجوانمردانه هم شهید شد. وقتی در دفتر کارش مشغول کار بود بی‌آنکه آمادگی‌اش را داشته باشد توسط جماعتی از خدا بی‌خبر، همان‌ تروریست‌های داعشی به گلوله بسته شد. سید مهدی رفت و جای خالی او امروز در حسینیه محبان الائمه(ع) پیداست. از سال‌ها پیش امام جماعت اینجا بود و حالا دیگر نیست. آنچه از او به یادگار مانده فقط یاد و خاطره شیرین است که توسط هیئتی‌ها دهان به دهان می‌گردد. حجت‌الاسلام سید مهدی تقوی، مرد دوستداشتنی این حسینیه بود که به سبب جذبه رفتاری و شیوایی کلامش جوان‌ها خیلی دوستش داشتند و پای منبرش می‌نشستند. حالا همان جوان‌ها برایش مراسم ختم برگزار کرده‌اند. در همان حسینیه تا یاد و خاطرش را گرامی دارند. خانواده‌اش هم حضور دارند. با پدر و فرزندان و جمعی از هیئتی‌ها درباره او صحبت می‌کنیم.

اسطوره‌ای بود برای خودش
گفت‌وگو با پدر میسر نیست چون با هر سؤالی که درباره سید می‌پرسم، بغض می‌کند.
خاطره‌ای را به یاد می‌آورد و بازگو می‌کند: «آقا مهدی عاشق شهادت بود. از همان دوران کودکی دیدگاه خاصی داشت. طرز تفکرش با دیگران فرق می‌کرد. 8‌ـ 9 ساله بود که برایش شلوار لی خریدم نپوشید. معتقد بود لباس فقط ملی و ایرانی. از دستاوردهای غیر‌ملی استفاده نمی‌کرد. علاقه زیادی به کشورش داشت.» احوالش این اجازه را نمی‌دهد که گفت‌وگو ادامه دهم. محمدحسین پسر شهید ادامه صحبت را به دست می‌گیرد. طلبه است و همراه برادرانش سید علی و سید علیرضا در قم زندگی می‌کند. می‌گوید: «پدرم اسطوره‌ای بود برای خودش. ویژگی‌هایش برگرفته از فضای جبهه بود. او مردی سختی کشیده بود و در زندگی‌اش فراز و نشیب‌های زیادی را تجربه کرده بود با این حال مشکلاتش را صبورانه رفع می‌کرد بیشتر با گفت‌وگو و تعامل. اینکه بخواهد بحث کند خیر. آنقدر آرام و مهربان صحبت می‌کرد که مخاطبش خیلی زود قانع می‌شد.»

تخریب‌چی دوران
تا شروع مراسم یادبود شهید تقوی ساعتی مانده، اما خیابان ملک شلوغ است و پر رفت و آمد. مردم چه هم‌محله‌ای‌ها و چه دوستان می‌آیند تا در مراسم بزرگداشت او شرکت کنند. جلو در حسینیه تعدادی از جوانان محله ایستاده‌اند و هرکدام مشغول کاری هستند. یکی‌شان بالای نردبان ایستاده و بنر شهادت سید را به دیوار نصب می‌کند و دیگری که پایین نردبان است با حسرت عکس را نگاه می‌کند. هنگام نصب بنر هر دو با هم به گریه می‌افتند. کمی آن طرف‌تر چند نفر دیگر مشغول پهن کردن فرش در حیاط هستند. سراغ آقای طاهری مؤسس حسینیه را می‌گیرم. کسی که ‌بانی برگزاری این مراسم یادبود است. در حال هماهنگی کارهاست. از او می‌خواهم امکان گفت‌وگو با پدر و فرزندان شهید را فراهم کند. در اتاق دیگری این امر میسر می‌شود. پدربزرگ می‌آید و نوه‌ها پشت سرش. سید محمدحسین و سید علیرضا آرام هستند و صبور. اما پدربزرگ بی‌تابی می‌کند. حق هم دارد پدر است دیگر. سید فرزند اول او بوده و هنگام شهادت فقط 47 سال داشته است. درباره شهید می‌پرسم، اخلاق و رفتارش، می‌خواهم هر آنچه می‌داند بگوید اما او به این جمله اکتفا می‌کند: «هرچه از خوبی‌های او بگویم کم گفته‌ام.» بعد هم به گریه می‌افتد. انگار یاد کارهای او افتاده باشد. ادامه می‌دهد: «از 16 سالگی در جبهه بود. 18 ماه هم خدمت کرد. وقتی دستش تیر خورد سعی می‌کرد پنهان کند. تخریب‌چی بود. درباره کارهایش حرفی نمی‌زد و هیچ‌وقت نفهمیدم چه می‌کند. مرتضی در مسیر ائمه(ع) حرکت می‌کرد. مرد عمل بود نه حرف. مرتب تلفن می‌کرد و از حال من و مادرش می‌پرسید. آخر هفته هم که می‌شد به قم می‌آمد برای احوالپرسی. مقید بود. خیلی.»

سید روضه‌خوان
عاشق روضه‌خوانی بود. این را همه کسانی که او را می‌شناسند، تعریف می‌کنند. می‌گویند که در بدترین شرایط مالی هم مراسم روضه برگزار می‌کرده است. محمدحسین تعریف می‌کند: «بابا عاشق مراسم روضه‌خوانی بود. تا پولی به دستش می‌رسید در زیرزمین خانه مراسم روضه برگزار می‌کرد. می‌گفت روضه برکت می‌آورد.‌گاه پیش می‌آمد که تعداد معدودی در مراسم حضور داشتند. کمیت برایش مهم نبود. از دوران جوانی‌اش مقید به این کار بود. در زمان طلبگی گاهی پیش می‌آمد که اوضاع مالی خیلی خوب پیش نمی‌رفت با این حال پول قرض می‌گرفت و مجلس روضه برپا می‌کرد. ارادت خاصی به حضرت حمزه سید الشهدا(ع) داشت. معتقد بود حضرت حمزه(ع) شخصیت ناشناخته‌ای دارد که خیلی از ما بر آن واقف نیستیم. برای حضرت ابوطالب(ع)، حضرت خدیجه(س) که برای شکل‌گیری اسلام زحمت کشیده بودند مراسم روضه برگزار می‌کرد. پدرم روضه هم می‌خواند. من و برادرم سیدعلی همیشه پای منبرش بودیم. برایمان ضبط و نوار مداحی خریده بود که تمرین کنیم. با همین شیوه نوحه‌خوانی را یاد گرفتیم. وقتی برای تبلیغ می‌رفت یا در جمع فامیلی حاضر می‌شد، بعد از صحبت کردن از من و سید علی می‌خواست که نوحه بخوانیم. این فضا را برایمان ایجاد کرده بود.»

دغدغه انقلاب را داشت
محمدحسین از آرمان‌های پدرش می‌گوید و اینکه بیشتر از هر چیز در زندگی او ولایتمدار بودن برایش مهم بوده است. تعریف می‌کند: «پدرم دغدغه انقلاب را داشت و اینکه چطور آرمان‌هایش حفظ شود. محوریت صحبت‌هایش در میان بستگان، ارزش‌های انقلاب و ولایتمداری بود. حوزه کاری‌اش هم تربیت طلاب انقلابی بود. بیشتر وقتش را برای خدمت به جامعه سپری می‌کرد و دیر وقت به خانه می‌آمد. آن هم خسته. با همه خستگی‌اش همیشه آماده بود. تلفنش را خاموش یا بی‌صدا نمی‌کرد. می‌گفت باید در دسترس باشد که اگر کسی نیاز داشت سریع به او مراجعه کند.»
آقا محمدحسین با بیان این خاطره سکوت می‌کند. از سید علیرضا برادر کوچک‌ترش که تا این لحظه به حرف‌های برادرش گوش داده می‌خواهم که از پدرش بگوید. او خیلی جوان و در قم طلبه است. از رفاقتش با پدر می‌گوید که چطور صبورانه حرف‌های او را می‌شنیده و راه و رسم زندگی را به او یاد داده است: «لحن صحبت پدرم خاص بود. به دل می‌نشست. وقتی نصیحت می‌کرد اگر تا صبح برایت می‌گفت خسته نمی‌شدی. رفتارش تأثیرگذار بود به گونه‌ای که ما بچه‌ها او را الگوی خودمان قرار داده بودیم. در واقع هرکسی با او نشست و برخاست می‌کرد دوست داشت مثل او باشد.»

ازدواج ساده
صحبتم با پدر و فرزندان شهید تمام می‌شود. می‌خواهم با همسر شهید گفت‌وگو کنم که به ساختمانی که روبه‌روی حسینیه قرار دارد راهنمایی‌ام می‌کنند. شلوغ است و به زحمت می‌شود وارد آنجا شد. بانوان یکی یکی به همسر شهید سرسلامتی می‌دهند. گوشه‌ای می‌نشینم تا مراسم تمام شود. بعد از ساعتی من هم نزدش می‌روم. تسلیتی می‌گویم و می‌خواهم خاطرات 27 سال زندگی مشترکش با شهید را تعریف کند. خودش را «خدیجه عقیقی» معرفی می‌کند و می‌گوید: «پدرم امام جماعت مسجد امام حسین(ع) قم بود. آن زمان حاج آقا در مدرسه معصومیه درس می‌خواند. از طریق یکی از دوستانش برای خواستگاری پا پیش گذاشت. صادقانه حرف می‌زد و کلامش به دل می‌نشست. من هم توقعی نداشتم. همیشه آرزو می‌کردم که همسرم یکی از سربازان امام زمان(عج) باشد. بی‌هیچ ریخت و پاشی سر زندگی‌مان رفتیم. نه لباس عروسی و نه جشن آنچنانی مراسم ازدواج ما بیشتر به یک مهمانی ساده شبیه بود. حقوق او در آن زمان 4 هزار تومان بود. در خانه‌ای زندگی می‌کردیم که قبلاً مربوط به حاج آقا قرائتی بود. بعد از 2 سال فردی آن جا را خرید با حاج آقا وعده کرد که اجاره نمی‌گیرد که مشروط بر اینکه مرتب مراسم روضه برگزار کند و هفته‌ای یکبار زیارت عاشورا بخواند. حاج آقا معتقد بود اینها از برکات
روضه است.»

در مسیر اهل‌بیت(ع)
حاج خانم عقیقی به گفته خودش در 16 سالگی همسر شهید تقوی شده و بعد از ازدواج ادامه تحصیل داده است. او در حال حاضر سطح 3 حوزه است و فعالیت‌های تبلیغی دارد. می‌گوید: «او در میسر اهل‌بیت(ع) حرکت می‌کرد و از من هم می‌خواست در همین مسیر قدم بردارم. ما واقعاً خوشبخت بودیم. بعضی‌ها تصور می‌کنند زندگی طلبگی سخت می‌گذرد و همیشه دغدغه مالی دارند اما واقعاً این‌طور نیست. وقتی در زندگی فقط خدا را ببینی مشکلات در نظرت کمرنگ می‌شود. کم و کسری‌های زندگی هیچ‌وقت به نظرم نمی‌آمد.» به گفته بانو، سید محبت عمیقی به فرزندانش داشت و بیش از هر چیز به تربیت آنها فکر می‌کرد. با اینکه شاید مشغله‌کاری این فرصت را از او می‌گرفت که زمانی بیشتری با خانواده باشد اما وقتی به خانه می‌آمد جبران همه نبودهایش را می‌کرد. تعریف می‌کند: «زمانی که خانه بود برای اینکه من هم بتوانم استراحت کنم همه کارهای خانه را انجام می‌داد. وابستگی زیادی به او داشتم. چند ماه آخر زندگی‌اش حس می‌کردم در فضای دیگری زندگی می‌کند. اول ماه رمضان بود که به پسرم محمدحسین گفتم انگار پدرت در این دنیا نیست. شاید این رفتار را می‌کرد که بتوانم از او دل بکنم.»

با زبان روزه شهید شد
آقا سید مهدی مسئولیت‌های زیادی داشت. مدیرعامل سابق خبرگزاری ایکنا، رئیس سابق سازمان فعالیت‌های قرآنی دانشگاهیان کشور و این اواخر هم مشاور نماینده شاهین شهر شده بود. همسر درباره نحوه شهادتش می‌گوید: «معمولاً روزهای دوشنبه در دفتر کارش حاضر می‌شد اما روز چهارشنبه اصرار به رفتن کرد. تعریف کرده‌اند که وضویش را می‌گیرد و پشت میز کارش می‌نشیند. مشغول بررسی سند 2030 که بتواند تحقیقاتش را کامل کند. با دوستانش بودند. ناگهان‌ تروریست‌ها وارد اتاق می‌شوند و به او شلیک می‌کنند. با زبان روزه شهید شد.»

 امام جماعت دلسوز
«محمود طاهری» ‌بانی حسینیه محبان الائمه(ع) است. سال 1382 نامه‌ای به قم می‌فرستد و برای اقامه نمازجماعت در حسینیه درخواست روحانی می‌کند. باقی را از زبان خودش می‌شنویم: «اساس دوستی ما از همین حسینیه شروع شد بار اولی که اینجا نمازجماعت برپا شد را هرگز فراموش نمی‌کنم. چه حال خوشی بود. احساس می‌کردم که وقتی نماز می‌خواند حس سبکبالی دارد و این حس را به همه ما منتقل می‌کرد. چند سال پیش مشکلی برای حسینیه پیش آمد به من گفت من در کنار شما هستم و هر‌کاری از دستم برآید مضایقه نمی‌کنم و نکرد. برای روشن شدن یکسری ابهامات با من تا قم هم می‌آمد. او جذبه‌ای داشت که همه جوان‌ها دوست داشتند پای منبرش بنشینند. همیشه هم سفارش می‌کرد که مراقب جوان‌ها باشیم. نگران ضعفا بود و برایشان دلسوزی می‌کرد تا جایی که می‌شد از آبرویش مایه می‌گذاشت. شاید خودش نیاز داشت اما از حقوقش کمک می‌گرفت.»

کمک به مسافران در راه مانده
«غلامعلی دزواره» مسئول کانون فرهنگی حسینیه است. خاطره‌ای تعریف می‌کند: «این همه با هم بودیم، ولی درباره جبهه رفتن و تخریب‌چی بودنش حرفی نزد و با عکسی که امروز دیدم این را متوجه شدم. خیلی مردمی بود چندباری با هم مشهد رفته بودیم. یکبار در بین راه اتوبوس خراب شد و در راه ماندیم. سرمای سختی هم بود. راننده برای تعمیر پایین آمد و من به دنبال او که کمکش کنم. دیدم حاج آقا عبا و عمامه را برداشته و آستین‌ها بالا زد برای کمک. دست به آچار شد. 2 ساعت تمام در سرما بودیم و او برای اینکه زائران زودتر به مقصد برسند و اذیت نشوند تلاش می‌کرد. تکه کلامش این بود که اگر در بیداری تابع ولایت نباشیم با چکمه آمریکایی‌ها از خواب بیدار می‌شویم.»



ارسال پیام اشتراک



 
 
 Security code